X
تبلیغات
رایتل

_____ مـن دخـتــره خــوبــی ام ! _____
" اَمَن یُجیب ،حال دلم اضطراری است ..... از دختری که بد شده دیگر فراری است " 
قالب وبلاگ
خـــدایـا؛ متبــرکـم گردان تا " عشـق ورزیـدن " و " خنـدیدن " را بیامــوزمــ . به " همــه " عشق بـورزمــ ، حتی کسانی که مـرا دوست ندارند ، درکم نمیکنند و به من آسیب رسانده اند.... از من بـد گفته اند و از مـن بـهـره کشـی کرده اند. بـادا که در همه ی شرایط و مـوقـعیت های زندگـی" بخندمــ " و " بدانمــ " در هـر چـه روی میدهد ، رحـمـت تــــو نـهفتــه استـ

هوالمحبوب:

از تـــو شکـــایــــت کنـــم کـه خلـــق بگــوینـــد

بـــی  ســر و پـــا با دلــش کنـــار نیـــامد ...؟!

یک عالمه حرف زده بودم و غر غر کرده بودم و او فقط گوش داده بود و گمانم خسته شده بود از زدن حرفهایی که هم به نظر او تکراری بود و هم من همه اش را خوب میدانستم.تند تند برایش حرف زده بودم و خاطره تعریف کرده بودم و هی دکمه ی  "send"  را فشار داده بودم و پشت بندش نوشته بودمش که "میدونم میخوای چی بگیا...خودم همه ش رو می دونم " و او کمی صبر کرده بود و گفته بود :" هیچی ... فقط میخوام بگم خیلی قشنگ می نویسی ... آدم باورش نمیشه این نوشته ها از یک مغز معیوب تراوش کرده ..."

او این را نوشته بود و اعتقاد داشت من مغز معیوبم که با علم به اشتباه بودن راه و روش و رفتارم ادامه اش می دادم و خیلی وقت بود دیگر هیچ نمیگفت و اگر پیش می آمد گاهن محتاطانه مرا به آرامش و صبر دعوت میکرد.

او برایم نوشته بود که باورش نمیشود دوست مغز معیوبش این همه قشنگ اتفاق ها و آدم ها را به تصویر کشیده و من چشمهایم تار میدید! تار می دید چونکه اشک هایم یواشکی صورتم را خیس میکرد و به این فکر می کردم که چقدر درد آور است که باز هم کلمه ها آدم را متوقف میکند ! تار میدید چون همین دو سه روز پیش به من گفته بودم حرفهای ادبی نزنم چون رابطه ی من با «او» خشن است و حرفهای ادبی به کارم نمی آید!تار میدید چون اشکهایم هم برایم غصه میخوردند که درونیات و احساسم به چشم نوشته ها و حرفهای قشنگ ادبی تلقی میشدند و ....

چشمهایم تار میدید که برایش نوشتم : " اینا رو من نمی نویسم... اینا خود ِ منم بدون اینکه کسی گریه های پشتش رو ببینه ... نوشته که تموم میشه فقط تحسینش واسم می مونه ... درد تحسین نداره...من می رم ناهار !" 

و بعد گوشی موبایلم را گذاشته بودم کنار و نتوانسته بودم ناهار بخورم و نشسته بودم به خواندن نوشته های دختری که با هر جمله و کلمه اش خواسته و ناراحتی اش را بیان کرده بود و هزار بار در پشت هر کلمه و جمله اصرار و خواهش و حتی التماس کرده بود که دستان تسکین دهنده آرامَش کند و کمک کند که درد درونش او را دلسرد و دلزده نکند و پشت هر جمله درد کشیده بود و تنها از دیگران تحسین نصیبش شده بود از قلم فرسایی اش و فقط فریاد شنیده بود از کسی که دلخوری اش را قلم زده بود ...

دلم بیشتر از همه ی روزهای زندگی ام درد می کشید وقتی جمله هایی که میخواندم جلوی چشمهایم رژه میرفتند و داغ دلم تازه میشد وقتیکه قرار بود شادی و غمم را به هیچ کسی وابسته نکنم که غافلگیر شدم وقتی فهمیدم فردا روز وفات معصومه(س) است و همیشه انگار این روز برایم برنامه ای تازه داشت آن هم درست وقتی سیاهی ِ دی ماه جای خود را به روزهای پرماجرای بهمن می داد...!!


الــی نوشت :

یکــ) اولیـــن وفات معصومه 

دو) دومـــین وفات معصومه

سهـ) سومین وفات معصومه

...) چندمــین وفات معصومه ...



.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
دختری که شع ــر شد ...

در کل شهــر خاله زنـک هــا نشستــه اند درباره ی زنـــی که منـــم داوری کننــد ... ===================== الــــی در تلگــرام : @Eligoodlady
Email Icon by Parstools.com
آن روزهــآ
دوست من دیدنش آسان نبود
تعداد دید و بازدیدهای دختره خوب: 350027

مرا در فیس بوک ببینید...
مرا در توئیتر ببینید...
مرا در گوگل پلاس ببینید...
مرا دراینستاگرام ببینید...