X
تبلیغات
رایتل

_____ مـن دخـتــره خــوبــی ام ! _____
" اَمَن یُجیب ،حال دلم اضطراری است ..... از دختری که بد شده دیگر فراری است " 
قالب وبلاگ
خـــدایـا؛ متبــرکـم گردان تا " عشـق ورزیـدن " و " خنـدیدن " را بیامــوزمــ . به " همــه " عشق بـورزمــ ، حتی کسانی که مـرا دوست ندارند ، درکم نمیکنند و به من آسیب رسانده اند.... از من بـد گفته اند و از مـن بـهـره کشـی کرده اند. بـادا که در همه ی شرایط و مـوقـعیت های زندگـی" بخندمــ " و " بدانمــ " در هـر چـه روی میدهد ، رحـمـت تــــو نـهفتــه استـ

هوالمحبوب:


رنجـــانـــــده ام دوبــــاره دلـــت را مــــرا ببـــخش 

مـــی خواســتم که خـــوب بمـــانـــم مـــرا ببــــخش

دل گـــیـــر مــیشـــــوی ز من و دم نمی زنــــــی ...

شرمنده ام همــــیشه و هرجـــــا ،مــــرا ببـــخش ...

برایم نوشته بود :"میدونم.منم به دل نگرفتم.تو هم ببخش..." و من پیامش را خوانده بودم و یک عالمه بغض کرده بودم.

دو روز پیش قرار بود برویم آرایشگاه.قرار بود برویم سر .و صورتی صفا بدهیم و بعد هم مثلن هرهر و کرکر راه بیاندازیم.زود زود در شرکت کارهایم را کرده بودم و در برابر غرغر این و آن که با من کار داشتند و پروژه روی زمین است گفته بودم گور بابای همه شان کرده که با خواهرم قرار دارم و زده بودم از شرکت بیرون و منتظر مانده بودم توی ایستگاه اتوبوس تا از راه برسد.دیر کرده بود و موبایلش را جواب نمیداد.عادتش بود که کلن موقع هایی که کارش داشتی انگار نه انگار موبایلی به همراه دارد و کسی ممکن است بخواهد با او تماس بگیرد و یا نگرانش شود.هزار بار سر این موضوع دعوایمان شده بود که موقع بیرون آمدن از خانه حواسش به آن ماس ماسکش باشد که شاید که من ِ بخت برگشته دلم هزار راه برود از دیر و زود آمدنش و او باز بی خیالی طی کرده بود.از آرایشگاه چند بار زنگ زده بودند که پس کدام گوری هستم و او همچنان موبایلش را جواب نمیداد و بعد از نیم ساعت جواب که در راه است و چند دقیقه دیگر میرسد و باز شونصد دقیقه بعد هم نیامد.این بار که گوشی اش را برداشت تمام عصبانیتم را سرش خالی کردم.گفتم که از راه برسد پوستش را میکنم و دیرتر از دیر آمد و من جلوی هزاران چشم که به ما دوخته بود دعوایش کردم ،داد زدم،غر زدم،دستش را گرفتم و دنبال خودم کشیدم و همان کارهایی را کردم که میتی کومون با من و ما کرده بود و من از آن منزجر بودم و تا خود ِ آرایشگاه هی غر به جانش زدم و انگار نه انگار الی باشم که خانواده اش را بیشتر از جانش دوست دارد .انگار نه انگار الی ای هستم که همه عکمر خواسته بود شبیه میتی کومون نباشد و ...

الناز اما هیچ نمیگفت و من باز غر میزدم و بلند بلند حرف میزدم که رسیدیم آرایشگاه و نوبتم را در برابر گله ی آرایشگر گفتم که نوبتم را واگذار میکنم تا الناز کارش را انجام دهد و نشستم منتظر تا کارش تمام شود و صدای بگو و بخندشان از اتاق بغلی می آمد و من ...

من تنها ماندم تا کمی آرامتر شوم و یادم بیاید چه کرده بودم.آرامتر شده بودم و فهمیدم چقدر بد میشوم  موقع عصبانیت و چقدر همانی میشوم که تمام عمر از بودن و دیدنش متنفر بوده ام...

بغضم گرفت که چقدر بد شده ام و همانی را کرده ام که این روزها از بعضی از نزدیک ترین هایم تحمل کرده ام و بغض و درد شده ام و گاهی از سر استیصال سکوت کرده ام و دردک کردم الناز از رفتارم چه کشیده که هیچ نگفته ...

الناز که آمد لبخند بود و من شرم.روانه شدیم و خواستم که از دلش در بیاورم.رفتیم اسنک خوردیم و نوشیدنی سفارش دادیم و الناز که گفت دیرمان نشود گفتم گور بابای هر کسی منتظر ماست.آمدیم خانه و خوب میدانستم با تمام مهربانی کردنهای دنیا هم نمیتوانم جبران دلشکستگی اش را بکنم.درست همان چیزی که اعتقاد داشتم نمیتوانند برایم بکنند آن هایی که ...

تمام شب حالم بد بود.الناز که لبخند میزد.الناز که حرف میزد.الناز که سفره را پهن میکرد .الناز که حرف میزد.الناز که خوابید و من تمام شب هی دنده به دنده شدم و اشک ریختم تا نگاهم به صورت معصومش افتاد  و شرم شدم وقتی یادم می افتاد تمام ادعایم دوست داشتن کسانی ست که آزارشان میدهم  و تاصبح بغض بودم و اشک منی که مدعی بودم رفتار "این" و "آنی" که به منی نزدیک بودند و عزیز با من بد است و خودم شده بودم شبیه  همان!

صبح  قبل از رفتنم گوشه بالشتش را بوسیدم که بیدار نشود و از خانه زدم بیرون و برایش پیام دادم که "من دیروز باهات بدرفتاری کردم.ببخشید.خودم بعد خیلی ناراحت شدم.ببخش نازی.من تو رو خیلی اذیت میکنم.خودم میدونم.من دوستت دارم و تو این رو درک نمیکنی..." و برایش ارسال کردم و تا شرکت تمام مسیر را از خدا خواستم به من اراده و قدرت کنترل خشمم را نسبت به عزیزانم بدهد و محض مهربانی دل الناز مرا ببخشد...

حجم کار آنقدر زیاد بود که فراموشم شده بود چه کرده بودم و کجای روز قرار داشتم وقتی این همه از فشار کار خسته بودم که موقع صلاة ظهر برایم نوشته بود :"میدونم.منم به دل نگرفتم.تو هم ببخش..." و من پیامش را خوانده بودم و یک عالمه بغض کرده بودم....

الـــی نوشت :

یکــ) چاهارشنبه سوری تون مبارکـــ...

دو) یادش نیست ...مطمئنم یادش نیست...!

سـهــ) امشب تولد عزیزترین موجود دوست داشتنی زندگیمه ... قراره مثل هر سال ببرمش بیمارستانی که شب تولدش تا صبح روی پشت بومش ستاره ها رو شمردم و گریه کردم...تولد مبارک عشقه آجی 

چاهار) دلم برای پریسا غمگینه...زیاد...!میشه واسش دعا کنید،لدفن ؟



.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
دختری که شع ــر شد ...

در کل شهــر خاله زنـک هــا نشستــه اند درباره ی زنـــی که منـــم داوری کننــد ... ===================== الــــی در تلگــرام : @Eligoodlady
Email Icon by Parstools.com
آن روزهــآ
دوست من دیدنش آسان نبود
تعداد دید و بازدیدهای دختره خوب: 349711

مرا در فیس بوک ببینید...
مرا در توئیتر ببینید...
مرا در گوگل پلاس ببینید...
مرا دراینستاگرام ببینید...