X
تبلیغات
پیکوفایل

_____ مـن دخـتــره خــوبــی ام ! _____
" اَمَن یُجیب ،حال دلم اضطراری است ..... از دختری که بد شده دیگر فراری است " 
قالب وبلاگ
خـــدایـا؛ متبــرکـم گردان تا " عشـق ورزیـدن " و " خنـدیدن " را بیامــوزمــ . به " همــه " عشق بـورزمــ ، حتی کسانی که مـرا دوست ندارند ، درکم نمیکنند و به من آسیب رسانده اند.... از من بـد گفته اند و از مـن بـهـره کشـی کرده اند. بـادا که در همه ی شرایط و مـوقـعیت های زندگـی" بخندمــ " و " بدانمــ " در هـر چـه روی میدهد ، رحـمـت تــــو نـهفتــه استـ

هوالمحبوب:

بــا چشـــم هات حـــرف خــــودت را بــــزن ولـــــــــی ...

مــثــــــل کتـــــــاب هــای مـــصـــّــور ســکــــوت کــــــــن

 صدیق را خیلی قبل تر از این ها که در منزل نرگس ببینم دیده بودم.قبل تر از اینکه همدیگر را در آغوش بکشیم و بلند بلند بخندیم و یا حتی در مورد رشته ی تحصیلی و جد و آباد همدیگر بپرسیم!حتی قبل تر از این ها که برویم میدان نقش جهان و برای عروسی مجید سلیقه به خرج بدهیم و از طرف او و نرگس تابلوی خفنی بخریم که در دهان خانواده ی عروس گـِل گرفته شود!قبل تر از اینکه عکس امیرعلی تپل مپل را در موبایلش به من نشان دهد و از شدت ذوق بگوید:"ببین توله سگ رو!کپی باباشه!"

قبل تر از آنکه یکشنبه با هم برویم کلیسا و دستهایمان را در هم گره بزنیم و مریم مقدس را صدا کنیم و شمع روشن کنیم و دعا کنیم.

قبل تر از آنکه تمام چاهارباغ را قدم بزنیم و خاطره تعریف کنیم و یا من پشت میز فست فوت بنشینم و برایش از عشق اعتراف کنم .

قبل از اینکه او از "رولی" گله کند و چشمهایش غمگین شود و یا حتی قبل تر از آنکه او بخواهد لب زاینده رود خشک کنار خواجو بنشینیم تا کمی نفس بکشیم تا او آرامتر شود و من با نوای علیرضا قربانی که میخواند"غمگین چو پاییزم از من بگذر ..."قطره قطره اشک بریزم و او دستمال تعارفم کند و "سرتا به پا عشقم،دردم،سوزم ..." را زمزمه کنان همراهم شوم و به او بگویم که میترسم آخر قصه ی دوست داشتنم شبیه او شود و اینکه من به اندازه ی او قوی نیستم و بی شک میمیرم،تا او دلداری ام دهد!

من صدیق را خیلی قبل تر از این ها دیده بودم،خیلی قبل تر از اینکه برویم باغ پرندگان و او حرص حیات وحش و آدمهای بی مبالات رو بخورد و پرنده ها را سیر تماشا کنیم.قبل تر از اینکه احسان دیر بیاید سراغمان و ماشینش جوش بیاورد و برویم "باغ صبا" تا صدیق به احسان دوغ بپاشد و بلند بلند بخندیم.

من صدیق را خیلی قبل تر از این ها دیده بودم،خیلی قبل تر از اینکه با احسان و او سوار تله سیژ شویم و من از ترس هی صلیب بکشم و صلوات بفرستم و اهرم را سفت بغل بگیرم و آنها با هم کل کل کنند و به هم آب بپاشند و من از دلهره هی خدا را صدا کنم که نجاتم دهد که مبادا پرت شوم پایین و گرنه میتی کومون خودش مرا خواهد کشت اگر بمیرم و آنها مرا مسخره کنند!

من صدیق را قبل تر از این ها دیده بودم،خیلی قبل تر از اینکه با مامان نرگس بنشینیم و خاطره تعریف کنیم و ناهار بخوریم و من رژیم گرفتن زن ها را مسخره کنم و آن ها به لاغر مردنی بودن من بخندند!خیلی قبل تر از اینکه با هم سر عروس خانواده ی نرگس شدن رقابت کنیم و هی مامان نرگس را روی چشمهایمان بگذاریم تا ما را برای تنها پسر کوچکش انتخاب کند و برایش یک دو جین بچه بزاییم و به شیطنت هایمان بخندیم و صحنه را خالی نکنیم یا خیلی قبل تر از اینکه با او و نرگس خیابان میر را قدم بزنیم و از روزی که گذشت حرف بزنیم و نرگس به همکارِ "مادر مرده اش" یک ریز فحش بدهد!

من صدیق را قبل از اینکه کاشان و فیـــن و نوش آباد ما را با هم ببیند دیده بودم.قبل از اینکه از "Red House" خوشمان بیاید و حین خوردن سوپ گران قیمتش به دکترِ وقیح نشسته در خاطره ی نرگس زل بزنیم و تقبیحش کنیم و یک عالمه برایش داستان درست کنیم و برای آن مرد جنوبی روزهای نرگس نقشه بکشیم!

من صدیق را قبل از ژست گرفتن های سوژه ی عکاسی باغ فین و بی حالیِ نرگس و بشکن زدن ها و چشم و ابرو آمدن های اول صبحی آخر اتوبوس برای دخترهای دانشگاه نطنز دیده بودم.قبل از اینکه برای سفر به کاشان سه تا صندلی مجزا در سه طرف اتوبوس گرفته باشم و تا آخر سفر مدرکم رو به رخم بکشم که اینقدر خنگم با این بلیط خریدنم!!

من صدیق را قبل از اینکه صدای موسیقی ای که از داخل یکی از هشتی های حیاط خلوت خانه ی طباطبایی ها می آمد ما را میخ کوب کند و پشت در اتاق نوازندگان "گروه ردیف" بنشینیم و حرص بخوریم که کاش توی اتاق کنارشان مینشستیم و تماشایشان میکردیم و با نرگس گوشمان را تیز کنیم که نواهای تار و سه تار و سنتور را درسته قورت بدهیم و از لای در آنقدر دید بزنیمشان تا بالاخره آن مرد عینکی جمعشان دعوتمان کند که اگر دوست داریم کنارشان بنشینیم و غرق تار و سه تار و سیم های سنتورشان بشویم و نرگس و صدیق کیف کنند و من بغض و فین فین به راه بیندازم و لبخند بزنیم و هی پایان هر ملودی دست بزنیم و تشویقشان کنیم و موقع خداحافظی از ما بخواهند که شب برای کنسرتشان بمانیم و اگر گذرشان به شهرمان افتاد مهمان نوای تار و سه تارشان شویم و ما بایستی میرفتیم که شب روی مبل خانه مان دراز بکشیم و لذت روزی که گذشت را مزمزه کنیم،دیده بودم.

من صدیق را قبل از دیدنش دیده بودم!قبل از اینکه زل بزنم توی چشم هایش و با درد به او بگویم که کسی که او عاشقش است ولی اشک به چشمهایش آورده را دوست ندارم.قبل از اینکه به من بگوید "وقتی رولی را ببینی نمیتوانی دوستش نداشته باشی و همه ی دلگیری هایت رنگ میبازد"و من مطمئن بودم راست میگوید چرا که خاصیت عشق همین است و اینکه صدیق آدم بدسلیقه ای نیست که دوست نداشتنی ها را دوست داشته باشد،صدیق را دیده بودم.من صدیق را قبل از اینکه برای دردش بغض شوم و قبل از اینکه از فرط عصبانیت خداحافظی نکرده از خانه ی نرگس بزنم بیرون و یک ریز به "رولی" که چندین و چند سال است که دیگر مرد او نیست و اصلن نبوده، بد و بیراه بگویم،دیده بودم!

من صدیق را قبل از اینکه ببینمش دیده بودم!درست همان روزها که نرگس دانشگاه قبول شده بود و از من دور شد و برایم از عشق صدیق و رولی میگفت،همان روزها که شب عقد رولی با دختری که صدیق نبود دنیا زیر و رو شده بود.من صدیق را همان موقعی دیدم که فهمیده بود بدون رولی نمیتواند.همان موقع که رولی تازه فهمیده بود عجب غلطی کرده که گذاشته بقیه برایش تصمیم بگیرند و قید صدیق را زده بود و گمان کرده بود میتواند و نتوانسته بود.

من صدیق را همان شبی دیدم که میان هلهله ی مردم رولی گم شده بود،که صدیق هق هق می کرد، که نرگس بغض میکرد،که زن رولی وضع حمل میکرد.همان روزها که رولی به جای پا جلو گذاشتن دل به دعا و آرزوی ازدواج نکردن صدیق با هیچ مردی بسته بود و به جای اینکه دستهایش را حایل و تکیه گاه تمام زندگی صدیق کند،به سمت بالا گرفته بود که به جای او خدا دست به کار شود و دست به دامن سرنوشت و آرزوهای پوشالی و قضا و قدر شده بود!

من صدیق را همان روزهایی که ندیده بودم دیده بودم.همان روزها که هانیه از غم مردی که دوستش داشت روز به روز لاغرتر و رنگ پریده تر میشد و دانشگاه با دیدن غصه ی هانیه و آب شدنش برایم درد بود و من ساعت ها برای مردی که دوستش داشت با بغض قصه ی صدیق ی که نرگس برایم گفته بود را تعریف کردم که با زندگی خودش و هانیه بد تا نکند که گذر زمان فقط درد و زخم را دردناکتر میکند و اصرار کرده بودم به محکم بودن و مرد راه بودن و نیمه ی شعبان ذوق شدم که جشن عقد هانیه پر از لبخند رضایت بود.من صدیق را همان روزها که هانیه و مردش هم صدیق را ندیده ،دیده بودند دیده بودم!

من صدیق را همان شبی لابلای خاطرات نرگس دیدم که امیر علی به دنیا آمده بود و درست شبیه پدرش رولی بود.همان موقع که هیچ مردی به دل صدیق مهربان و زیبا نمی نشست تا دوستش داشته باشد.همان موقع که وقتی حال صدیق را میپرسیدم میگفت:"خوبم،فقط خوشم نیست"!همان موقع که گذر زمان عشق کهنه اش را کمرنگ تر نکرد و برعکس شعله ورتر و درد آورترش کرده بود.همان موقع که صدیق عاشق اسب ها بود و رولی چند صد کیلومتر ان طرف تر اسب سواری میکرد و یال اسب هایش را نوازش میکرد و شب ها کنار زنی میخوابید که صدیق نبود و خواب صدیق را میدید و آه میکشید،صدیق را دیده بودم.

من صدیق را خیلی قبل تر از آنکه در خانه ی نرگس برای اولین بار ببینمش دیده بودمش و با بند بند وجودم درکش کرده بودم و جایش نشسته بودم و ساعت ها برایش،برای دلش،برای عشقش به امیرعلی ای که پسرش نبود ولی میتوانست باشد اشک ریخته بودم.

من صدیق را همان موقع که عشق و دوست داشتنش را میستاییدم و دوست داشتم دوست داشتنش را دوست بدارم و خیلی قبل تر از اینکه بدم بیاید از مردهایی که وارد زندگی ای کسی میشوند و دل و روح جان و زندگی دختری را از آن خود میکنند و بعد بچه ی زنی دیگر را در آغوش میکشند و نخواستن و بی مسئولیتی و بی عرضگی شان را گردن پدر و مادر و عنوان و شهرت و شرایط زندگی و دست روزگار و تقدیر و ترسیدنشان از زندگی مشترک و آماده نبودنشان و مهیا نبودن شرایط می اندازند و یک عمر دختری را که همه ی وجودش پر از اوست را حسرت به دل لبخندی از ته دل میکنند و اصلن بیخود میکنند وقتی عرضه ی مرد زندگی و خانه و دقایق شان شدن را ندارند پا توی زندگی اش میگذارند،دیده بودم.

من صدیق را درست در اولین جمله ی خاطرات نرگس چندین سال قبل از اینکه ببینمش دیده بودم و عاشقش شده بودم.همان روزها که خدا دست زیر چانه زده بود و به قصه ی رولی و صدیق ی که عاشق هم بودند ولی سهم هم نه،نگاه میکرد و با نگرانی لبخند میزد...


+تولدت مبــارک دختر شهر قصه های الـــی ...

تبریک تولدت رو با بغض و لبخند و عشق از من پذیرا باش.دلم واست تنگ شده ها صدیق :)


هوالمحبوب:

همـــیشـــــــــــه خـــــواســـــته ام از خــــدا فقــــط او را

چنـــانـــکـه خستــــه تــنــــی چـــای قــنــــد پهـلـــو را ...

یکـ)...وَلِلَّهِ الْحَمْدُ الْحَمْدُلِلَّهِ عَلَی مَا هَدَانَا وَلَهُ الشُّکْرُ عَلَی مَا أَوْلانَا...

دو)خاطــره ها ...


هوالمحبوب:

دلم نمیخواست بخوابم.دلم میخواست تا سحر بیدار باشم.میترسیدم بخوابم و بیدار نشم.بخوابم و دیگه بیدار نشم.نمیدونم کی چشمام بسته شد اما با چشمای خودم دیدم عقربه ی ساعت روی ساعت یک قفل شده بود.سحر قبل از اینکه گوشی م زنگ بزنه بیدار شدم.حتی قبل از اینکه فرشته زنگ بزنه.بعد از شب قدر بهش گفته بودم هر موقع سحرها بیدار میشه بهم زنگ بزنه.گفته بودم به گوشی م اطمینان ندارم که صدام کنه.گوشی م هر شب صدام کرده بود ولی من باز بهش اطمینان نداشتم.دراز کشیده بودم و زل زده بودم به سقف و منتظر بودم گوشی م زنگ بخوره،امسال سحر صدای آلارم گوشی م رو دعای عهد گذاشته بودم.از نواش خوشم می اومد.با اینکه هیچ وقت اونقدر هوشیار نبودم که ببینم چی میخونه و معنیش چیه اما از آهنگش خوشم می اومد.واسه همین گذاشته بودم که تا وقتی میخواد بیدارم کنه بخونه و من همونجور خواب آلود کیف کنم...

گوشیم زنگ خورد و دعا شروع شد و دلم نمیخواست صداش رو قطع کنم.هی خوند و گوشش دادم.به فرشته زنگ زدم که یعنی بیدارم و فرشته بهم گفت که دلش میخواسته سحر آخر زودتر از اون زنگ بزنم.بهش گفتم که ممنونم که زحمت این سحرهام گردنش افتاده و مرسی که هست.

یک ماه شده بود،یک ماه که هزارتا اتفاق جور واجور افتاده بود و من هنوز توان داشتم و زنده بودم.یک ماهی که زیاد از حد سخت بود و همین سحر آخریش بود.واسه اولین بار توی عمرم از تموم شدن ماه رمضون ناراحت بودم.نمیدونم چرا!نمیدونم واسه چی!اما ناراحت بودم.

گوشی م رو برداشتم و برای "او " نوشتم که به خاطر همه ی تحمل های امسال ماه رمضونش ممنونم.به خاطر همه ی غرها و غصه هایی که شنید و بعد صداش کردم تا قبل از اذان اونقدر آب بخوره که تا افطار کلافه نشه و باز صدای خواب آلودش من رو به ذوق دعوت کرد.

باز ماه رمضون امسال رو مرور کردم تا رسیدم به نفیسه.دوست دوره ی دبیرستانم که سه تا بچه داشت و دو شب قدر من رو برد یه مسجد خوب که من سرکیف باشم و بشم.همون مسجد که روی کاشیاش نوشته بود "لا اله الا الله ملک الحق المبین" و من همه ی شب قدر و موقع آرزو کردن زل زده بودم به کش و قوس خط نستعلیق جمله و با خدایی که اون وسط نشسته بود حرف میزدم.برای نفیسه هم نوشتم که ممنونم به خاطر اون دو شب و یهو یاد نوشابه ی سیاهی افتادم که دیشب افطار خریده بودم و از بس که هوا گرم بود فراموش کرده بودمش!

از راه رسیده بودم و از دست گرما و رییس مزخرف آموزشگاه کلافه بودم که با لباس خوابیدم توی حوض و چشمام رو بستم و گلدختر پر از ذوق و شوق پرید توی حوض و کنارم دراز کشید و شروع به آب بازی کرد و من زور میزدم که حالم خوب بشه و نوشابه ی سیاهی که خریده بودم توی کیفم جا مونده بود و سحر یهو یادم افتاد که چقدر با این نوشابه ی سیاه خوشبختم!

از پله ها اومدم بالا و سفره سحری رو پهن کردم.یخ ها رو ریختم توی کاسه و نوشابه ی سیاهم رو ول کردم رووش و احساس خوشبختی کردم!غذا رو گرم کردم و آروم خوردم.بغض داشتم.نمیدونم چرا!دلم هوای اون سه سحر شب قدر رو کرده بود که با فاطمه سحری خوردیم و من به زور غذا هل میدادم توی دهنش و اون با زجر میخورد و میگفت جا نداره و من اخم میکردم که اگر نخوردی با پشت دست میاد توی دهنت و اون میخندید!دلم هوای سحری خوردن با کسی رو داشت که دلم بیاد و یا حتی نیاد نوشابه ی سیاهم رو تعارفش کنم.دلم...

به قول فرشته :دل آدم خر است!" و انگار اگر دل من رو هم جزو آدمها حساب میکردی خر شده بود!

سحری رو خوردم و نوشابه ی سیاه رو هم و یه پارچ آب.پر از آرزو بودم.پر از دعا و بغض!پر از یه حس خوب همراه با یه حس آزار دهنده!

موقع رفتن به حیاط و وضو گرفتن ایستاده بودم بالای سر احسان.یک عالمه نگاش کردم و یاد سریال دیشب افتادم و بغضم بیشتر شد.یاد بهمن که یک هزارم احسان هم شعور نداشت و در عوض "مدینه" داشت و "حوری" و "دایی عزیز" و "هانیه" و "بابا جهان".و احسان هیچ کدومش رو نداشت.تمام سریال دیشب پشت سر احسان نشسته بودم و فیلم دیده بودم و زور زده بودم فین فین راه نندازم و حالا که خواب بود دلم میخواست تمام سحر فین فین کنم.یک عالمه نگاش کردم و بوسیدمش.نه از این بوسه ها که توی فیلم ها نشون میده.که رختخوابش رو ببوسم یا چادرش یا پاچه شلوارش رو.بالای سرش ایستادم و از اون بوس ها که برای گلدختر میفرستم فرستادم.

"بوس کیو"!

انگشتم رو بوسیدم و به سمتش شلیک کردم و پام رو گذاشتم روی پاش و بعد رد شدم.پاهاش گرم بود و من دلم گرم شد.

بالای سر پشه بند ایستادم و سایه ی فرنگیس رو دیدم.دنبال حسم بهش گشتم.دنبال فرنگیسی که همه ی این ماه رمضون...

چیزی نگفتم و فقط ممنونش شدم واسه خاطر سحری ها و افطاری های این اواخر.واسه افطاری دیشب و سحری حالا.نبوسیدمش و رد شدم.

فاطمه و الناز توی حیاط خوابیده بودند.بالای سر الناز نشستم و یک عالمه نگاش کردم.توی خواب هم مظلوم بود.توی خواب هم لجباز بود.این ماه رمضون زیاد اذیتش کرده بودم.بهش گفته بودم ازش توقعی ندارم اما انگار داشتم که وقتی می اومدم خونه و سفره ی افطاری در کار نبود ازش دلخور میشدم و غر میزدم.که وقتی حلوا پخته بود لب نزدم.که گفته بودم...!

بالای سرش نشستم و برای اون هم "بوس کیو" فرستادم و برای فاطمه هم به خاطر اون سه تا سحر که کنارم بود و واسه خاطر اون شبای قدری که دعا کردیم با هم و  باز رد شده بودم.

برق دستشویی را که روشن کردم و توی آیینه خودم رو دیدم.لاغر...با موهای نامرتب،چشمهای قرمز و دماغ آویزون و گردنبندی که فرشته بهم داده بود و حالا مال خودم بود!یک عالمه به خودم نگاه کردم.به گودی زیر چشمام و به رنگ پریده م و به خودم لبخند زدم و گفتم:"کرگدن خوب جونی داری ها!" و بعد خندیدم و دندونهای مسخره م رو به رخ آیینه کشیدم!

وضو گرفتم و هی آب خوردم که بغضم بره پایین و سـُر خوردم توی اتاقم و کتابچه ی دعای مامانی رو دست گرفتم و نشستم روبروی خدا و شروع کردم به خوندن و فین فین کردن!

بهش گفتم درسته اونی نشد و نمیشه که من میخواستم و میخوام اما خوبه که اونی هم نشد و نمیشه که خیلی ها میخواستند و میخواند!گفتم اگه اون نمیخواست و نخواد نمیشه و نمیشد.هیچی نمیشد.اگه اون نمیخواست من این همه طاقتت نداشتم.اگه اون نمیخواست من شب قدر نداشتم.اگه اون نمیخواست من این حال خوب رو نداشتم.اگه اون نمیخواست من اون پنجشنبه نمیرفتم قم و فرشته اون گردنبند رو روبروی معصومه بهم نمیداد.اگه اون نمیخواست...

حالم خوب بود و نبود و باز هی حرف زدم و فین فین براش به راه انداختم.درست مثل شب بیست و سوم.درست مثل اون شب ازش احسان رو خواستم و خوشبختی و عاقبت به خیریش و خلاصیش از شر ظلم و وحشی ها و گرسنه های دوروبرش که براش دندون تیز کردند.مثل اون شب الناز رو ازش خواستم و خوشبختی ش رو.مثل اون شب برای "او " آرامش خواستم و یه آخر خوب و تموم شدن غصه هاش.مثل اون شب اسم تک تک بقیه ای رو اوردم که دوسشون داشتم و یا حتی نداشتم.

مثل اون شب باز موقع برای خودِ الـــی چیزی خواستن ترسیدم.باز ترسیدم که شاید نباید بخوام.که شاید اونی که من میخوام استجابت دعای یک نفر دیگه باشه که از من شایسته تر و مستحق تر به داشتنه اونه.باز ترسیدم و نگفتم ته دلم کیه و چیه و باز گفتم "هرچی تو بخوای..." و دلم...!گفتم بهش که "دل آدم خر است!".بهش گفتم فرصت بیشتر دادن به من فقط باعث میشه بار گناه ها و سهل انگاری هام سنگین تر بشه و خبری از جبران اشتباه هام نیست و دلش رو بیخودی خوش نکنه و وقت تلف نکنه و کاش من رو زودتر می برد پیش خودش.باز براش یه عالمه حرف زدم و تا هوا روشن نشده بود کتابچه ی دعای مامانی رو چسبوندم به سینه م و از ته اونی رو خواستم که اون بخواد و دو رکعت قامت بستم به همه ی مهربونی ش...

الـــی نوشت :

یکـ)امسال ماه رمضون از همون ماه رمضون هایی ه که هیچ وقت یادم نمیره.

دو) چقدر این لحظه های آخر سخته...چقدر سخته...دل آدم خر است!

سهـ) عیدفطرتون مبارک ها...فردا این موقع من دارم بستنی میخورم!:)

چاهار)به خاطر بودنتون حتی اندازه ی یه اس ام اس و کامنت و ایمیل توی این ماه رمضون ممنون.همین...


هوالمحبوب:

بابا امروز رفت میدان نقش جهان.از صبح زود که قرار بود ستاد هلال احمر فلان منطقه را هدایت کند و برای مردم مظلوم فلسطین کمک های نقدی و غیر نقدی جمع کند.بابا با ده دوازده تا از دوستانش که این هفته با هم قرار مدار گذاشته بودند و به آن ها گفته بود به امید آنکه یک روز در بیت المقدس نماز بخواند،رفت.

به ما هم گفت "اگر دوست داریم" برویم و ختنم خانه که میدانست"اگر دوست دارید" یعنی "بیخود میکنید که دوست نداشته باشید!"،به زور فاطمه را خر کش کرد و برد تا به قول خودش دهان بابا را ببندد و یحتمل نشان دهد چه همسر خفنی برای شوهرش است که هیچ جا تنهایش نمیگذارد و فاطمه هم!

من نرفتم،نه روزه اجازه میداد که بروم و بعد مثل خیلی ها از گرمای هوا طاقتم طاق شود و همانجا آب بنوشم و خیال کنم ثواب راهپیمایی کمتر از روزه نیست و نه دلم میخواست بروم به هزار و یک دلیل!

بابا سیاسی نیست ولی موقع اخبار به اکثر چهره هایی که در صفحه ی تلویزیون میبیند ناسزا میگوید و پرونده شان را که زیر بغلش است باز میکند!از مقام عظمی(!) گرفته تا آن مرتیکه ی خیگی ای که در مراسم عزاداری وقتی مطمئن شد دوربین روی چهره ی او زووم کرده بلند بلند گریه میکرد و زیر چشمی حرکت دوربین را می پایید و بابا که کل فک و فامیل و خاندانش را میشناخت،آباد کرد!!

بابا ضد این انقلاب هم نیست.برعکس،خودش یکی از پایه های اصلی انقلاب آن روزهای دهاتشان بوده.وقتی که اعلامیه پخش میکرده و نوارهای کاست امام خمینی را دست به دست بین مردم میچرخانده و روی دیوار "مرگ بر شاه " مینوشته و کتک میخورده و روزی که هواپیمای امام خمینی بر زمین نشست،وسط خانه شان میرقصیده و خرداد شصت و هشت یک عالمه اشک ریخته.

بابا جبهه هم رفته!آن روزها که صدای آژیر و وضعیت قرمز ما را به زیرزمین و خاموش کردن برق هایمان هدایت میکرد.همان روزها که او خانه نبود و الناز به دنیا آمد و من و احسان با همه ی کودکی مان میترسیدیم که وقتی بابا بیاید،به او بگوییم این بچه را از کجا آورده ایم و مامانی به ما میخندید و غصه میخورد!

بابا همان روزها که اعتقاد مذهبی و سیاسی اش قوی تر از این روزها بود جبهه رفته و یک عالمه عکس از جبهه در آلبومش دارد اما دوران جنگ رفتنش به همان عکس ها ختم شده و همیشه همراه تاسف یواشکی ای که میخورد، باد به غبغب می اندازد که جیره خور این مملکت و سیاست بازی اش نیست!

بابا سیاسی نیست و برای اهداف سیاسی و از قــِبــَل آن نان خوردن به نقش جهان نرفت تا روز قدس را کنار بقیه در گرمای سوزان امروز سر کند.بابا فقط دلش میخواست کاری انسان دوستانه بکند.

بابا همیشه برای همه چیز حرص میخورد و مثل همیشه هم ما و مخصوصن من که به خیالش نماینده ی تمام جمعیت کشور و یا حتی کره ی زمین در زندگی اش هستم را مسبب همه ی اتفاقات روی زمین میداند.

از افسارگسیختگی و تمرد و بی بند و باری جوانان کوچه و بازار گرفته تا بی خاصیت بودن خویشاوندان احمقش و یا به نتیجه نرسیدن توافق ژنو و گروه چند به علاوه ی یک و به فنا رفتن و معتاد شدن جوانان مملکت و قاچاق مواد مخدر و این حرف ها!

و همیشه ی خدا هم با جمله ی "ما انقلاب نکردیم که شما و اینا(اشاره به تصاویر کله گنده و کله کوچیک در اخبار و تلویزیون!) هر غلطی دلتون خواست بکنید و مملکت را به اضمحلال و نیستی بکشونید"،ما و مخصوصن من را مهمان نصیحت ها و منبرهای طولانی اش که به قول خودش در صورتی که به آن ها جامعه ی عمل بپوشانم سعادت دنیا و آخرت نصیبم میشود،میکنـــد!

بابایی که نه سیاسی ست و نه مذهبی صبح زود رفت میدان نقش جهان که شاید وقتی روبروی تلویزیون مینشیند و این همه خرابی و جنگ و خون را میبیند از خودش شرمنده نباشد.بابا دلش برای فلسطینی ها میسوزد و من یک بار خیلی وقت پیش ها دیدم که برای کشتگان لیبی و دیکتاتوری های قذافی هم چشمهای نمناکش را پاک کرد.

بابا دلش برای مردم بی دفاع آنجا میسوزد. او که در طی این همه سال از زندگی ام هیچ وقت بی دفاع و فلسطین بودن من به چشمش نیامد!!


هوالمحبوب:

حرف این روزها نیست،من فلسطین رو از کلاس دوم ابتدایی شناختم.

همون روزا که ازش بدم می اومد چون همیشه توی دیکته به خاطرش هجده میگرفتم و فلسطین را مینوشتم فلصتین! و خانم سلیمیان به خاطر جابه جایی دو تا حرف ازم دو نمره کم میکرد و من باز با همه ی دقتم گند میزدم توی دیکته و دلم میخواست کاش فلسطین نبود که من این همه به خاطر دیکته م سرزنش نشم!

من فلسطین رو از کلاس پنجم شناختم که برای اینکه با کلاس جلوه کنم شبها کنار میتی کومون مینشستم به اخبار دیدن تا فردا بتونم در مورد اخبار توی کلاس حرف بزنم و پز بدم و هر شب غرقه به خون شدن آدمها و سنگهایی که پرت میکردند رو میدیدم و فکر میکردم چقدر زندگی من و فلسطین شبیه هم دیگه ست.

من فلسطین رو از دوره ی دبیرستان شناختم،از سیزده سالگی! از همون موقع که من نه جرأت داشتم و نه سنگ که برای دفاع خودم پرت کنم و نه بلد بودم به کسی بگم چه خبره که حداقل همدردی عمومی رو برای خودم بخرم و  فلسطین هم سنگ داشت و هم جرأت و هم همدردی عمومی!

من فلسطین رو از چاهار پنج سال پیش شناختم،وقتی وسط اون همه گریه دهنم رو باز کردم و داد زدم من فلسطینم!من فلسطینم که این همه سال اسرائیل خون به دلش میکنه و خدا و بقیه ککشون هم نمیگزه و فقط ازش استفاده ی سیاسی و تبلیغاتی میکنند که بگند ما مثلن خیلی دلسوزیم و خدا اجرمون بده و بعد همیان سوءاستفاده شون رو پر بکنند برای آینده شون!

من هیچ وقت دلم برای فلسطینی ها نسوخت،هیچ وقت براشون بغض نکردم و اشک نریختم و سینه سپر نکردم. و هیچ وقت هم بر ضدشون حرف نزدم و تریپ روشنفکری برنداشتم و نگفتم" چراغی که به خونه رواست به مسجد حرومه!"

آدم هیچ وقت دلش واسه خودش نمیسوزه و برای خودش و مظلومیتی که هی سعی میکنه قایمش کنه که قوی جلوه کنه بغض نمیکنه.این اتفاق فقط وقتی میفته که راس راسی بریده باشی.درست مثل شب قدر که وقتی صورت خونیه افتاده روی خاک اون دختر بچه اومد جلوی چشمام و مامانش که موهاش رو چنگ میزد،خودم رو بغل کردم و برای خودم و مامان اون دختر بلند بلند گریه کردم تا شاید خدا هم که به ما از خودمون نزدیک تره دلش بسوزه و گریه کنه و شاید به خاطر آروم شدن دل خودش هم شده اونم سنگ پرتاب کنه و اتفاقی بیفته!

وقتی تو هم از یه لحظه ی بعدت و از داشتن داشته هات اونم درست یک دقیقه بعد از الانی که به خاطر داشتنتش خوشحالی مطمئن نباشی،میشی فلسطین.وقتی ندونی تا کی قراره کنار عزیزهات باشی و کی قراره از داشتنشون دل بکنی و دل بدی به خواسته ی خدایی که میخواد نداشته باشی،میشی فلسطین.وقتی هیچ وقت به هیچی مطمئن نباشی و با هزار تا ان شالله و دعا و التماس هیچ چیزی فرق نکنه ،میشی فلسطین.وقتی به بچگی و ناتوانی ت رحم نشه و مهم نیست چقدر ظرفیت و گنجایشش رو داری و باید خفه بشی و یا بمیری و یا تحمل کنی،میشی فلسطین.وقتی همدردی بقیه هیچ چیزی از دردت کم نکنه و فقط نمک باشه روی زخمت،میشی فلسطین.اون موقع میفهمی با دلهره خوابیدن و ترس از اینکه وقتی بیدار میشی هیچی مثل سابق نباشه یعنی چی.

اون موقع واسه فلسطین و هر کسی که شاید فلسطینی نباشه ولی خودش فلسطینه میمیری.اگرچه مردن هم کمه و هم دردی رو دوا نمیکنه.

الـــی نوشت :

یکـ) کاش میشد بفهمی خدا دقیقن منظورش چیه.از این همه فلسطین...از این همه اسرائیل...از این همه اتفاق

دو)اینکه به یکی بگی میشه رمز فلان نوشته ی وبلاگت رو داشته باشم عین اینه که بری خونه طرف ببینی در حمومش قفله،بعد بهش بگی میشه توی حمومتون رو نگاه کنم؟:)

سهـ) کاش میشد برای تو مــُرد.با اینکه هم کمه و هم دردی رو دوا نمیکنه!

چاهار) آسیه!یکی دو تا پست بعدی در موردش مینویسم،اگه زنده موندم :)



هوالمحبوب:

یَـــــا نُــــورَ الــــــنُّورِ

 یَــــا مُنَــــــوِّرَ الــــــنُّورِ

 یَـــــا خَــــالِــــقَ النُّــــــورِ

یَــا مُــــدَبِّـــــرَ الـــنُّـــــــــورِ

 یَــــا مُـــــقَـــــدِّرَ الـــــنُّـــــورِ

یَـــــا نُـــــــورَ کُــــــلِّ نُـــــــــورٍ

یَــــا نُــــــورا قَـــبْــــلَ کُـــلِّ نُــــورٍ

 یَــــــا نُــــــورا بَــــعْــــدَ کُــــلِّ نُــــورٍ

 یَــــا نُــــــورا فَــــــوْقَ کُـــــــلِّ نُــــــورٍ

 یَـــــا نُــــــورا لَـــــیْــــــسَ کَـــــمِثْـــلِهِ نُـــورٌ 

من این" نور... نور ... نور..." شنیدن و بعد از یک عالمه مولای یا مولای"أنت القوی و انأ الضعیف و هل یرحم الضعیف الّا القوی "گفتن را زیادی دوست دارم.

آنقدر که پر از شوق شوم،آنقدر که پر از بغض شوم،آنقدر که پر از نور شوم،آنقدر که با بغض و اشک لبخند بزنم.

اصلن کاش از میان تمام جوشن کبیرها و مولای یا مولای های مناجات او،این دو فراز را به نام من سند میزدند تا تمام آدم ها موقع شنیدن و گفتنش هی تند تند یاد الـــی بیفتند.


هوالمحبوب:

دیشب که نشستیم با فرزانه و مریم دنبال چند تا خاطره ی روزه خوریه دوران طفولیتمون،غیر از اون خاطره ی هشت سالگی م که یواشکی آب خوردم و مامانی یه دست کتک سیرم زد که درد و بلای مهناز طباطبایی بخوره توی سرت که تو تحمل چاهار ساعت آب نخوردن رو نداری و اون همه ی روزهاش رو گنده منده گرفته،هیچی یادم نیومد.کلن این مهناز روی مخ بود دختره ی لعنتی!آخه بزغاله دیگه آدم توی هشت سالگی روزه کله گنده میگیره؟با اینکه همیشه ی خدا درد و بلاش قرار بود بخوره توی سر من ولی همه ی دلخوشیم این بود که یه بار این بلا رو سرش اوردم و دلم خنک شد!

از ده سالگی که دیگه به سن تکلیف رسیده بودم،از همون کلاس چهارم که توی اولین روز روزه گرفتنم به مرضیه کامران فر به دروغ گفتم پارسال همه ی روزه هام رو گرفتم و کلی بهش پز داده بودم و وقتی اومدم خونه و به مامانی گفتم بهم گفت چون دروغ گفتی روزه ت باطله و بلند شو برو افطار کن و درد و بلای مهناز بخوره توی سرت و فهمیدم روزه گرفتن فقط به نخوردن و گشنگی کشیدن نیست، همه ی روزه هام رو درست و درمون گرفتم.شده بود نماز نخونده باشم ولی نشده بود روزه هه رو نگرفته باشم!اصلن نمیدونم چرا فکر میکردم نماز به مهمیه روزه نیست!

الان که فکر میکنم یادم نمیاد اصلن چرا تا حالا یه بار حتی یواشکی روزه م رو نخوردم،شاید بچه تر که بودم از مامانی میترسیدم و بزرگتر که شدم از کسی شبیه مامانی .چون مامانی گفته بود حتی اگه توی دستشویی هم که نباید هیشکی باشه غیر خودت هم که بری روزه ت رو بخوری اون میبینه.واسه همین میدونستم نمیشه از دستش در رفت و روزه خوری کرد.

الان دیگه بحث ترس از مامانی و شبیه اون نیست.الان با همه ی سختیش با همه مشقتش،با همه پوست و استخون شدن هام نمیتونم که نگیرم.نه اینکه عادت کرده باشم یا چون "باید" توی کاره،نه!

شاید این بار از خودم میترسم.از بی عرضه بودنم،از بلد نبودنم،از سرکشی کردنم،از نافرمانی برای اونی که باید فقط بهش گفت "چشـــم!" و اگه نگی چشم نه اینکه عذابت کنه،دلخور میشه و دلخوریش باعث ه خیلی اتفاق ها میشه.

حالا درسته بعضی وقتا ،بعضی چیزایی رو که گفته دور میزنم و به روی خودم و خودش نمیارم اما اون روزها ناآگاهانه و این روزها آگاهانه نمیتونم روزه و نمازش رو هرچند دست و پا شکسته و نصفه نیمه دور بزنم.نه به خاطر اون،به خاطر خودم!

همین...

الـــی نوشت :

یکــ) نرگــــــس تولدت یک دنیـــا مبـــارکمــون باشه.ممنون که به دنیا اومدی تا من نرگس دار بشم :*

دو) سحر خواب موندم،دقیقن پنج دقیقه بعد از اذان بیدار شدم و الان هم دلم نوشابه سیاه میخواد و بستنی و ژامبون و در حال حاضر هم از همه متنفرم!کسی دم پر من نیاد:|

سهـ) یادتون باشه ماه رمضون تموم شد یه افطاری به ما ندادین ثواب ببرید ها!از ما گفتن!

چاهار) از نماز و روزه ی تو هیچ مگشاید تو را

خواه کن ،خواهی مکن،من با تو گفتم راستـــی ...                "ناصر خسرو "

پنجـ) بعد از همه ی العفو ها ...اون ته ته ته ته اگه الـــی یادتون موند...اگه الـــی یادتون موند لدفن...


هوالمحبوب:

زیـــادی از ســـر من چـــون نخواســتم جــز این

مـــرا ببخــش اگـــر از تـــو کــم نمی خواهــــم ...

همین دوازده روز پیش بود که موقع خوابیدنت گفته بودم که ... و تو تا صبح نشسته بودی و پا به پای من نخوابیده بودی و من هی زور زده بودم که به خاطر تو هم که شده بخوابم و نتونسته بودم و هی زور زده بودم که خودم رو جمع و جور کنم که یعنی خوبم و تو فهمیده بودی که نیستم و تا صبح کنارم نشستی.

همین یازده روز پیش بود که یک ریز و بلند بلند گریه کرده بودم و تو دل به دلم داده بودی و هیچ نگران نبودم که ضعیف به نظر بیام و اعتراف کرده بودم که خسته شدم و تو گفته بودی که می دونی و تا همیشه کنارمی.

همین ده روز پیش بود که بعد از دو شب بیخوابی ناخودآگاه بدون اینکه بهت خبر بدم خوابم برده بود و تو تاصبح چشم روی هم نگذاشته بودی از نگرانی و من خواب هفت پادشاه رو میدیدم و تو ثانیه ها رو میشمردی تا هوا روشن بشه و فردا صبح به جای تنبیه کردنم از این همه سهل انگاری با همه ی دردت وقتی که زور میزدم از دلت در بیارم ،فدای سرت تحویلم دادی.

همین یک هفته پیش بود که خودسر شده بودم و حرف هیچ کسی توی گوشم نمیرفت و داد زده بودم و حرص خورده بودم و مرغ یک پام را بغل گرفته بودم و سر به بیابون گذاشته بودم که سرم داد کشیدی که اندازه ی یه نخود عقلم رو به کار نمیندازم و مرغ یک پام را گذاشتم زیر چونه م و یک ساعت تموم وسط جاده نشستم و روی اون سکو به حرکت ماشین ها زل زدم و گریه کردم و در جواب نفیسه که بهم گفت قبلن ها طاقتت بیشتر بود گفتم "پیر شدم!" و باز رفتم و نشستم روبروی معصومه و فقط به خاطر اینکه ناراحت نشی و نباشی و فقط به خاطر همه ی اعتمادی که به حرفات داشتم و دارم ،زور زدم خودم رو جمع و جور کنم و دل دادم به اونی که ناراحتم میکرد تا به قول تو آخرش خوب تموم بشه و گمونم شد.

همین سه روز پیش بود که روز تولدت اون هم اول صبحی دیر شدن کارت رو به جون خریدی و روزی که قرار بود پر از شیرینی باشه رو با تلخی روز من شریک شدی تا آب توی دل نا آرومم تکون نخوره.

همین امروز...همین امروز که بهت گفته بودم سهم من از همه ی تو به اندازه ی یک بند انگشته که اون یک بند انگشت رو هم باید با همه اطرافیات سهیم کنم،همین امروز که گفته بودم روز تولدت که روز من بوده و سهم من از تو به اندازه ی قولی که بهم دادی هم نبوده،همین امروز که یادم رفته بود چقدر با همه ی نبودنت هستی ،به خاطر کم بودنت ازم معذرت خواستی و هیچ بهم نگفتی که چقدر بی انصافم.که چقدر سوی چشمام کم شده که این همه بودن را ندیدم و نمیبینم.

همین امروز که من خودم رو اونقدر محق میدیدم که گله کنم و به همون اندازه باید این همه نبودن رو چشم پوشی کنم و نباید از قولی که بهم داده بودی و بهش عمل نکردی دلگیر باشم که مبادا دلگیر باشی،هیچ بهم نگفتی که چقدر بد شدم و سهل انگار که این همه بودن به چشمم نمیاد که خیال برم داشته که نیستی.که خیال برم داشته که نبودی.که چشم دوختم به همه ی نبودن ها وقتی که این همه هستی و یادم ننداختی که خودم برات خونده بودم "از فرط بودن است که پیدا نمیشود..."

نمیدونم!!شاید به قول نفیسه کم طاقت شدم و شاید هم به قول الـــی پیر و شاید هم به قول تو با روشی که در پیش گرفتم دارم میرم به سمتی که خیلی چیزها لذتش رو برام از دست داده و قراره که بده ولــی میدونم و مطمئنم همونقدر که ممکنه لذت خیلی چیزها و داشتن خیلی چیزها برام از بین بره و کم رنگ بشه اما به همون اندازه لذت داشتن تو برام به اوج میرسه و روز به روز بیشتر میشه،درست مثل شرمنده شدنم از این همه خوب بودنت.

+من را ببخش بابت احساس خسته ام

من را ببخش بابت این فکــرهای خــام ...


این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:

هوالمحبوب:

آخریــــــن مـــرحـــله ی اوج فــــرو ریخـــــتن اســـــت

مثــــل فــــواره کـــه در اوج فـــــــــرو مـــی ریـــزد ...

من و تو با همیم.تا آخرش.حتی اگه تو هم نخوای.من و تو و الناز و فاطمه و عاطفه،پنج تا انگشت یه دستیم.از هم جدا نمیشیم.نمیتونیم بشیم.اونی که توی دلامون واسه همدیگه وول میخوره نمیذاره.حالا هر چی میخواد بشه.من و تو پشت همیم.آجی و داداش همیم.تا آخرش.همیشه که زندگی به وفق مرادمون نیست،همیشه که نبوده،اصلن شاید هیچوقت هم نباشه اما نمیشه واسه خاطره یه "مراده" ناقابل که آیا به دل ما باشه یا نباشه حواسمون از خیلی چیزا پرت بشه.

من حواسم هست،حتی وقتی غر میزنم و تو حواست نیست که حواسم هست.خودت میدونی من واسه داداش و آجی هام میمیرم،تا آخرش.حتی اگه اونا نخواند،حتی اگه هیچکسی نخواد.به خواستن این و اون نیست،به خواستنه منه.

دیشب وقتی "مدینه" گفت :"مامانم گفته از چشم گفتن به دو نفر عارت نیاد،یکی مامانت و یکی خدا !" دلم گرومبی ریخت.دلم ریخت از چشم نگفتن هام،دلم ریخت از چشم هایی که قراره بگم و اندازه ی گفتنش نیستم،دلم ریخت از اینکه نکنه نتونم بگم چشم!

دیشب وسط اون همه العفو تمام عزیزهام رو گذاشتم وسط،وقتی به درخت توی بلوار تکیه بودم و فاطمه بغل دستم مفاتیح رو زیر و رو میکرد و برقها را خاموش کرده بودند و روضه خون روضه ی " علی " میخوند و جمعیت زار میزدند.

من حواسم به روضه نبود،به فاطمه هم نبود،به مردی هم که روبروم چای میریخت و سیگار میکشید و دودش بدجور اذیتم میکرد هم نبود،نگاهم اون بالا بود.درست جاییکه ماه با نوک درخت توت پیاده رو و ساختمون نیمه کاره ی کنار مسجد تلاقی پیدا میکرد.

گذاشتمشون وسط،مردم اونقدر بلند بلند گریه میکردند که نخوام یواشکی باهاش حرف بزنم.اتفاقن چون سر و صدا میکردند منم بلند بلند براش تعریف میکردم که صدام بهش برسه و وسط این همه گریه و زاری گم نشه!

گفتم احسان...گفتم تــو و همه ی همه ش رو براش تعریف کردم.گفتم الناز...گفتم الناز و بهش گفتم این چند وقت چی شده.گفتم "او"...گفتم اون که عزیزترین مرد زندگیمه و همه ی روزهایی نزدیک و دور را براش ردیف کردم.گفتم فاطمه...گفتم عاطفه...گفتم...گفتم...گفتم...

هرچی مردم بیشتر و بلندتر داد میزدند من بلند براش تعریف میکردم که وسط اون همه آدم صدام رو گم نکنه.بعد بهش گفتم "چشم!".همه ی اون چیزی رو که میخواستم بهش گفتم و بعد گفتم:"چشم!"

گفتم نمیتونم و سختمه اما "چشم"،گفتم کاش یه خورده دلت برام میسوخت اما "چشم".گفتم من بلد نیستم چی درسته ،جون خودت یه جوری نشونم بده باید چه کار کنم و گرنه ...چشـــم!

گردنبندی که فرشته بهم داده بود و از گردنم آویزون بود رو محکم بین مشتم گرفتم و یواشکی ته ته ته آرزوم رو گفتم و بعد گفتم چشـــم  و عارم نیومد!

+میشود مرا دعا کنـــی ؟

++ آدم باید داداشش رو درست شبیه همین عکس،حتی محکم تر بغل کنه


هوالمحبوب:

تـــــو را بــه خاطــر مــن یـــا مـــرا به خـــاطـــر تــــو

خــــــدا بــــرای چــــه آورد بــــر زمــیــن مـــا را ...؟!

چند دقیقه از امروز گذشته؟همین چند دقیقه پیش همون دیروزی بود که باهات شرط بستم آلمان می بره و بهتره بخوابی وقتی این همه خسته ای و وقتت رو تلف نکنی پای تلویزیون و تو میگفتی آلمان غلط میکنه و سحر وقتی به جای اینکه ازت بخوام پاشی تا اذان نشده یه چیزی بخوری اولین چیزی که بهت گفتم این بود که:"آلمان برد،نه؟!" و تو با صدای خواب آلودت که به زور از دهنت بیرون می اومد بهم گفتی "ژرمن های مرده خور!" و من کلی ذوق مرگ شدم!

همین چند دقیقه پیش همون دیروزی بود که دلم میخواست کله ت را از بیخ بکنم که دلت دنده عوض کردن ماشین با دست مخالف میخواست و واسه من خاطره ی اون دختره ی گنده ی فک و فامیل پگاه رو تعریف کردی و وقتی من حرص میخورم که واسه من مرور خاطرات راه انداختی،بلند بلند می خندیدی و سر به سرم میذاشتی!

همین چند دقیقه پیش همون دیروزی بود که همه ی ناراحتی ها جمع شده بودند تا من رو بداخلاق بکنند و تو خواستی با شوخی کردن و دل به دلم دادن آرومم کنی و من دلم میخواست دنیا سرش گیج میرفت از این همه چرخیدن و تموم میشد!

همین چند دقیقه پیش همون دیروزی بود که آخرین روز و دقیقه و ثانیه ی یک سال عمرت رو پشت سرش گذاشت و هدایتت کرد به سالروز نزولت به زمین و باز انداختنت توی دامن من!

همین چند دقیقه پیش که هنوز تابستون به بیست و چاهارمین روزش نرسیده بود نشستم و همه ی سیصد و شصت و چند روزی که از فوت کردن شمع های سال قبلت گذشته بود رو مرور کردم و با یه عالمه بغض توی دلم قند آب کردم و خدا رو هزار بار شکر کردم که من را لایق داشتنت دونسته و تو رو اول به من و بعد به همه ی زمینی ها داده و هرچی ذکر بلد بودم و نبودم بدرقه ی سیصد و شصت و چند روزی کردم که با همه سختی و طاقت فرساییش دیگه برنمیگشت و من عاشق تک تک ثانیه هاش بودم که با همه ی دردش تو رو کنار من نفس میکشید.

الان چند دقیقه از امروز گذشته ؟الان چند دقیقه ست که تابستون توی بیست و چاهارمین روزش توی دل داغش ولوله ست که داره باز تو رو به من میده؟الان چند دقیقه ست خدای تابستون واسه من که تو رو دارم و تویی که خودِ منم بساط دعا و آرزوهای قشنگ قشنگ به راه انداخته و هی اسفنده که واسه اومدنت روی آتیش دل من میریزه؟

الان چند دقیقه ست که دنیا با همه ی وجود داره به منی که تو رو دارم حسودی میکنه وقتی میبینه اینقدر از داشتن و بودنت لبریز و خوشحالم؟

الان چند دقیقه ست که پا گذاشتیم توی لحظه هایی که تو آروم آروم داری فرود میای به تک تک ثانیه های زندگیم؟

یادته آخرین بار که رفتی مشهد قرار شد روزی یک بار صدات رو قـِل بدی توی گوشام و شب دوم هنوز چند دقیقه از نیمه شب نگذشته بود که زنگ زدی و با همه ی انتظار و اشتیاقی که داشتم جواب ندادم و بهت گفتم:" سهم روز دومت سوخت شد و سر حرفت نموندی."و بهم گفتی:"هنوز چند دقیقه از نیمه شب نگذشته!و معیار من واسه امروز و فردا بودن 'خوابیدن و بیدار شدنه' و چون هنوز نخوابیدم امروز همون دیروزه(!)" و بهت گفتم:"ولی معیاره من 119 ست که اگه الان زنگ بزنی بهت میگه دیروز تموم شده و امروز خودِ فرداست."و تو از اینکه اینقدر درگیر ثانیه ها و دقیقه هام حرص خوردی؟!

معیار من برای شروع و تموم شدنه لحظه ی طلوعت همه ی نخوابیدنهای امشب و تیک تیک عقربه های ساعتیه که کنارم تا سحر نفس میکشه.

من چندین ساعته منتظر عقربه ی بزرگ ساعتم که عقربه ی کوچیکش رو سوار کنه و از شماره ی دوازده بگذره تا من لحظه ی طلوعت رو هزار بار نفس بکشم و ذوق کنم و تنها توی اتاقم جشن بگیرم و چشمام رو بدوزم به قاب آیت الکرسی روی دیوار  و سنگ گردنبند متبرکم رو محکم توی دستام بگیرم و براش تند تند از تو تعریف کنم و بعد یه عالمه آْرزوهای خوب بدرقه ی راهت کنم و قاصدک اجابت رو فوت کنم توی ثانیه هات.

معیار من برای شمردن روزها و شبها و هفته و ماه و سال،تعداد ضربانهای قلبی ِ که از تو به گوشم میرسه.صداییِ که از تو می رقصه توی گوشم.نگاهیِ که وقتی هر بار قفل میشه توی چشمام نفسهام رو به شماره میندازه.

معیار من اون چندتا بوق انتظار تلفنه درست وقتی شماره ی 119 رو میگیرم و اون زن توی گوشم میخونه که :"ساعت صفر و چند دقیقه ی بامداد می باشد!امروز سه شنبه بیست و چاهارم تیرماه 1393 مطابق با نزول بی نظیرترین هدیه ی خدا از آسمان بر زمین...!" 

و من با شوق توی پیچ و تاب بیست و چهارش گم میشم و همه ی سوزانیه تیرماهش رو نفس میکشم و تمام ثانیه و دقیقه های میلادت رو طواف میکنم و به همه ی الـــی امشب و امروز رو هزاران بار تا طلوع خورشید تبریک میگم و صدها هزار بار خدا رو به خاطرت غرق شکر و عشق میکنم.

الـــی نـــوشــــت:

یکــ) دریـــا درون بـــرکـــه ی مـــن جـا نمی شــود ... از اینجــــا گــوش کنیـــد

دو ) تمـــــام دلخــــوشی لحــظـــه های مـــــن از تــــوســـت...


هوالمحبوب:

مــــــن بــنـــــــدگــــی ز تـــــــرس جـــــهــنـــــم نــــمی کنـــــــم 

بـنـــــــده شـــــــدن بـــه خاطــــــر اجبـــــارها بـــس اســــت ...!

آقا نه به من،نه به هفت جد و آباد اونطرف تر و این طرف تر من هم ربطی نداره که شما روزه میگیرین یا نمیگیرین!که شما از مملکت گل و بلبل بدت میاد و خیال میکنی دین ماله این آقایونه کلاه خوشگله و یا اینکه از صدقه سر دین دارند کوفت توی پاچه مردم میکنند و شما اصلن و ابدا خوش ندارین توی صف اونا بایستین یا نه!

که آیا تا حالا کلی خدا به حرفتون گوش داده که حالا شما باس به حرفش گوش بدین و روزه بگیرین یا نگیرین!که گلاب به روتون جیشیدین(!) توی این زندگی و فلسفه بافیش که باس واسه درک فقیراش یک ماه چیز نخورین و در عوض یکی دیگه واسه درک ثروتمندها اونطرف تر صفرهای جلوی عدد حساباش رو چک میکنه و رانی ِ هولو میخوره و به ریش من و شمای جهان سومیه نکبت(!) میخنده یا نه!

یا اینکه شما واسه خاطر ر‍ژیم روزه میگیری یا واسه خاطر جهنم!که شما واسه اینکه مردم بهتون چپ چپ نگاه نکنند روزه میگیرین یا واسه اینکه راس راس نگاتون کنند!که روزه گرفتن کلاس داره یا بی کلاسیه مفطره و دِمـُده شده و مال بچه مدرسه هاییه تازه به سن تکلیف رسیده ی غافله بیچاره ست!

که شما قلبتون یا معده تون یا اثنی عشرتون یا انگشت وسطیه پاتون درد میکنه و مامانتون یا باباتون یا خانومتون یا آقاتون یا پسر همسایه تون که عاشقتونه یا دختر فخری خانوم که توی جمع یواشکی بهتون چشمک میزنه و بهتون نخ میده و یا دکترتون معافتون کرده یا نه!

آقا کلن به من و این و اون ربطی نداره و هر کی هم گفت داره همچین با دمپایی ابری خیس ِ توالت بزنین توی دهنش که صدای گاوه بنی اسرائیلی بده و جان بچه تون و مادر زنتون و خواهر شوهرتون و شادی ارواح طبیه شهدا و سربلندی رزمندگان اسلام و سلام بر شهیدان و آرامش روح عمه ی مرحوم یا غیر مرحومتون من رو گیر نکشید و ازم فلسفه ی روزه گرفتن یا نگرفتنم رو بپرسید یا در مورد فلسفه روزه گرفتن یا نگرفتن خودتون واسم توضیح بدید.

به جان بچه ی پنجمم شما هر چی بگید و یا حتی آقایی به خرج بدید و خانومی پیشه کنیــد قبوله.شما دست از سر من ِ غافل ِ جاهل ِ بخت برگشتــه ی خسر الدنیا و الآخرة ی خنگول بردار،من واستون طرح "حرم تا حرم" رو به جای پای پیاده سینه خیز میرم و همه جا منادیه پیغامه "حق مسلم با شماست" میشم .ملت به گور مرده و زنده شون میخندند روی حرف من و شما حرف بزنند،خــُب؟!


هوالمحبوب:

چه خــــوب می شــــود از نخـــــل چشمتـــــان امشـــــب

 بـــرای ســــفــــره ی افــــطــارمــان دهـــی خـــــرمـا...!

خرمای سفره ی افطارمون با تو.اونم وقتی که توی چشمهام نگاه میکنی و من از نخل نگاهت تند تند خرما میچینم و...

گمون کردی تند تند خرما میچینم و میخورم؟نــــه!

نامرده اونکه خرمای نخل نگاهت رو بچینه و اونقدر سخاوت نداشته باشه که همون خرما را همونجور که دلت میخواد و بهش گفتی که یه زن خوب باید دَم افطار چنین و چنان خرما تعارف مـردش بکنه،با دستای خودش توی دهنت نذاره.

من یه خروار شرمنده و خجلم که پیشت نیستم و تو به جای خرما با اون همه عطشت با آب افطار میکنی.تو بگو چه طوری دلت میاد من خرما چین نگاهت نباشم و سفره ی افطارم بدون خرما بمونه؟!



1 2 3 4 5 ... 43 >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
دختری که شع ــر شد ...

و ایــــن منــــــــــم اِلــــــــــــــی ... دخــــــتــــری در آستانه ی فصلی گرمـــ. از آن دسته آدم هـایی که انتــهای نامشـان نقـطه چین می خـواهد. حـال، هـرگونه میخـواهی تفســیر کــن: اِلــــــــــــی ... ======================= میچسبم از خودم به غم و شع ـر میشوم از شعــر گریــه میکنــم و شع ـر میــشوم ======================== روزی ک شاعر شدم ،همه جا جار میزنم. من فقط خووب شع ـر میشوم.همیـن!
Email Icon by Parstools.com
دوست من دیدنش آسان نبود
تعداد دید و بازدیدهای دختره خوب: 272866

مرا در فیس بوک ببینید...
مرا در توئیتر ببینید...
مرا در گوگل پلاس ببینید...
ایران رمان