مـــــــــن دخـــــتـــــــره خـــــوبــــــی ام
هــــــــــــمــــــــیــــــــــــن!
هوالمحبوب:
گاهی تمام دنیا با تمام عظمتش برات کوچیکه
گاهی با خودت میگی اگه برسم به تهش حالا چی کار کنم؟بعد آرزو میکنی کاش هیچوقت به اون آخر نرسی.کاش هیچی آخر نداشته باشه....
نمیفهمم چه طوری سجاده پهن میکنم.یادم نیست چی نیت میکنم.یادم نیست چی میگم.حتی یادم نیست چی دعا میکنم فقط یادمه اون آخرای آخر یادم میاد که نمیدونم چه طوری قامت بستم و یادم میاد بدون وضو ایستادم و یادم میاد که کجام ....
میگند شکستن نماز گناهه!اما من اصلا یادم نیست چی خوندم و یا اصلا خوندم یا نخوندم!توی مرکز ثقل زمین ایستادم ولی تحمل بودن اونجا را ندارم.اصلا عکس العملم از کار افتاده!!!
نمیدونم دارم روبروی خدا چی میگم یا چه ذکری را دارم تکرار میکنم فقط یهو چادر را از سرم میکشم و میپرم تو حیاط..حتی فرصت ببخشید خدا را هم به خودم نمیدم!
دور تا دور حیاط راه میرم.سردمه!
میرم وضو بگیرم.زوور میزنم حواسم را جمع کنم که درست کارم را انجام بدم.زوور میزنم یادم بیاد چه طور وضو میگیرند.یادم نیست!!!!!!!
اول چپ بود یا اول راست؟؟؟؟!!!!
میام داخل اتاق.توی کتابخونه میگردم دنبال توضیح المسائل.نمیدونم چرا دارم میلرزم!حتما سردمه!
اول راست بود!
میترسم یادم بره.با خودم هی تکرار میکنم راست اول راست اول دست راست....راست!
میرم داخل دستشویی.باز تکرار میکنم راست.اینقدر حسهام قاطی شده که حتی خنده م هم نمیاد!!!یادم رفته دسته راستم کدومه! با خودم ادای اینکه دارم مینویسم وقلم دست گرفتن را در میارم تا ببینم با کدوم دستم مینویسم و بعد نتیجه بگیرم پس دست راستم اینه!!!!
زور میزنم ترتیب را رعایت کنم و درست انجام بدم.قامت میبندم!
الله اکبـــــــــــــــــر....
دارم خفه میشم!یه چیزی توی گلومه که نمیدونم اسمش چیه!داره خفم میکنه!زور میزنم کلمه ها درست از دهنم خارج بشه و درست ادا کنم.وسطش مکث میکنم.به خدا میگم کمکم کن تموم بشه!یادم رفته چی باید بگم!
ادامه میدم و بالاخره تموم میشه.....
موقع دعاست.زل میزنم به خدا و هیچی نمیگم.حرفم نمیاد!!زووور میزنم صدام بیاد بیرون ،نمیاد!!!
میشینم روبروی خدا و همونجا جلو چشم خدا بهش میگم که بره به جهنم!
راه میرم توی اتاق..اتاق کوچیکه.بیست متر فضا برای این همه راه نرفته کمه.....
میرم توی حیاط...راه میرم...دور تا دور حیاط....حوض خالی ه....و گرنه پاهام را میکردم توش و دراز میکشیدم روی زمین و زل میزدم به آسمون تا آسمون بچرخه و منم باهاش بچرخم...قبلا ها افاقه میکرد...شاید الان هم بکنه.....ولی حوض خالی ه.زمستونها سخته آبش را عوض کنی.یخ میبندی!
هشتاد متر فضا کمه برای راه رفتن....برای این همه راه نرفته کمه...یه عالمه راه دارم که برم....یه عالمه فکر مونده که باید بکنم.....
میپرم تو اتاق...کاپشن...کلاه.....شال....کفش....
دختر که باشی باید خودت را استتار کنی.باید بری توی جلدی که فقط فکر کنی نه نگاه.فقط راه بری و بیخیال دنیا!
حتی تموم شهر هم برای این همه راه نرفته کمه....کاش به آخرش نرسم.....
زمین گرده! باز میای سر جای اولت!صبح بخیر دنیا!صبح بخیر الی!
هـ ــ ـــ ـــــ ـــمـ ــ ــ ـــ ــیــ ـــــ ــــ ـــ ــــــنــ ـــــ ــــــ ــــــ ــــ ــــ ـــ ــــ
هـــــوالــمحــــــبــــوب:
الهـــــــــــــــــــــی!
تا با تــــــــــــو هستم ، بیشتر از همـــه ام!
و
تا با خودم ،
احساس میکنم کمتـــــــــــــــــر از همــه ام!
"بـــایزیـــــد بسطامی"
پـــــ .نـــــ :
*خدایا نمیخوام کم باشم
هوالمحبوب:
خودم را مشغول میکنم.خودم را مشغول کردم.دیشب شهرزاد اومد دنبالم در آموزشگاه و در یک حرکت غافلگیرانه من را برد موبایل فروشی و یه موبایل خوشگل از طرف اون خریدم تا وقتی حقوق گرفتم پولش را بهش برگردونم.کلا شوکه شده بودم.اصلا کلا این دختر هی آدم را با رفتارش غافلگیر میکنه.هنوزم اعتقاد دارم مهربونیش اعصاب آدم را میریزه به هم و باید یه دست کتک مفصل بخوره.دیشب با موبایل سرگرم بودم تا گزینه های جدیدش را کشف کنم و تا صبح مشغول کشف رمز خوابم بودم.خیلی بد خوابیدم.خیلی! و هردفعه هم میخوابیدم یه چیزه غریب میدیدم تو خواب!
قول دادم نه غر بزنم نه گریه کنم و گرنه مجبورم خودم را تنبیه کنم....
باز خودم را مشغول میکنم.هی خودم را مشغول میکنم.من قراره بهترین باشم.....
دارم جارو برقی میکشم که زنگ میزنه.تعجب میکنم و نمیدونم ممکنه چه کار داشته باشه!؟!
گوشی را جواب میدم .کاملا خونسرد و رسمی....بله؟
- تو داری چه غلطی میکنی؟؟
الی:ببخشید؟
- گفتم داری چه غلطی میکنی؟
الی:مطمئنید درست گرفتید؟؟؟
- اینا چیه توی وبلاگت نوشتی؟؟؟
الی: وا! ببخشید نشناختم!شما مسئوله بلاگ اسکای هستید؟سلام عرض شد.عذرخواهی میکنم قصوری از بنده سر زده؟راستش من سیاسی نیستم .حرف فسق و فجور هم بلد نیستم بزنم.حتما واسمون حرف در اوردند.شاید یکی داره واسمون پاپوش میسازه باور کنید....
- دهنت را ببند الی.دهنت را ببند....
الی: شما هرچی بگید حق دارید اما ببخشیدا دیگه دارید از حد و مرز ادب تجاوز میکنید .درسته کله گنده اید و کلی بلاگر دارید و یوزر اما یه خورده اگه فکر کنید میبینید دارید زیاده روی میکنید آقای....ببخشید فامیل شریفتون؟؟؟؟
(توی دلم یهو خنده م گرفت تا گفتم فامیل شریفتون!گفتم الان میگه ما شریف نداریم!!!
)
- بسه الی! بسه!اونا که نوشتی راسته؟
الی: من هیچ وقت دروغ نمیگم.همه میدونند مگه اینکه مجبور باشم...
- خاک برسر احمقت!
الی:جای مبارک گفتنته؟! بی ادب!تو ادب خونوادگی نداری؟هااان؟بی خاصیت!
- قدته؟
الی:قدشم!
- گفتم قدته؟
الی:گفتم قدشم!
- چرا؟یعنی اینقدر احمقی؟!!!!؟؟؟!حماقت تا این حد؟با این همه اهن اهن گفتنت آخری که خوبه همینه؟
الی: من حماقت نکردم و نمیکنم.حماقت را" بابا" کرد که "مامانی" را انتخاب کرد.حماقت را مامانی کرد که به بابا بله گفت.حماقت را "باباحاجی" و"مامان حاجی "و"بابا احمد" و"مامان معصومه" ام کردند که واسشون ذوق مرگ شدند و جشن گرفتند.حماقت را اون احمقی کرد که بابا و مامانی را فرستاد تو حجله و فرداش دوماد را بردند حمام دوومادی و براش کل کشیدند.حماقت را اون احمقی کرد که توی حجله برای هر دوشون آرزوی خوشبختی و فرزند صالح داشتن را کرد.حماقت را خدا کرد که فکر کرد هنوز باید به زمینی ها امید داشته باشه و"الی" را بهشون بده تا نشون بده تولد هرنوزاد یعنی اینکه هنوز خدا از زمینی ها نا امید نیست.وسط این همه احمق میخوام بهترین احمق باشم.اشتباهه؟ تو که میدونی من از شبیه بقیه بودن متنفرم.حالا که همه شبیه همه اند و نمیتونند متفاوت باشند من میخوام بهترینشون باشم.بهترین که باشم متفاوت میشم ، نه؟ آره میشم!خاصیت بهمن ماهه!هرسال اول بهمن تا برسه به آخرش از من جووون میگیره.ولی این دفعه من برنده میشم.قول دادم کم نذارم و نمیذارم.هیچوقت به اندازه ی الان احساس در اوج بودن نداشتم.من دختره خوبی ام ، نه؟!
- الــــــی!
الی: الی و کوفت!اگه یه کلمه دیگه حرف بزنی و اشکم را در بیاری تا آخر عمرم نمیبخشمت.برام آرزوی خوشبختی کن و خداحافظی کن دارم اتاق را جارو میکشم الان مهونهامون میاند
- کاش می مردی تا از دستت راحت میشدم.
الی: کل اگرطبیب بودی سر خود دوا نمودی.دعا میکنی به حق خودت بکن بچه.....
و بازهم هوالمحبوب:
نگارین و قد چهار شونه داری لیلا خانوم
کنار خونه ی ما خونه داری لیلا خانوم
همون خونه که رو به قبله باشه لیلا خانوم
خودت مست و مارو دیوونه داری لیلا خانوم جان
لیلا لیلا لیلا
---
لیلا وفای تورو گردم
خال پشت پای تورو گردم
راه می ری نازک نازک جان، راه رفتن های تورو گردم وای
لیلا لیلا لیلا
---
شتر از بارو می ناله، ما از دل لیلا خانوم
بنالیم هر دومون منزل به منزل لیلا خانوم
شتر ناله که اون بارم گرونه لیلا خانوم
ما هم نالم که دور افتادم از دل لیلا خانوم جان
لیلا لیلا لیلا
---
لیلا وفای تورو گردم
خال پشت پای تورو گردم
راه می ری نازک نازک جان، راه رفتن های تورو گردم وای
لیلا لیلا لیلا
---
دلم می خواد که دلسوزم تو باشی لیلا خانم
چراغ و شمع و پی سوزم تو باشی لیلا خانم
دلم می خواد که در شب های مهتاب لیلا خانم
همون ماه دل انگیزم تو باشی لیلا خانم جان
لیلا لیلا لیلا
---
لیلا وفای تورو گردم
ناز غمزه های تورو گردم
نرمک نرمک راه می ری جان، راه رفتنای تورو گردم وای
لیلا لیلا لیلا
---
به سر شوق سر کوی تو دیرم لیلا خانم
به دل مهر مه روی تو دیرم لیلا خانم
بت من، کعبه ی من، قبله ی من، لیلا خانم
لیلا خانم جان
لیلا لیلا لیلا
---
لیلا وفای تورو گردم
ناز غمزه های تورو گردم
نرمک نرمک راه می ری جان، راه رفتنای تورو گردم وای
لیلا لیلا لیلا
** دریافت لیــــنک دانــــــلود لیلا خانوم
پـــــ . نـــــ :
الــــــی بـــــازی نداره
.
.
.
.
الــــــی بازی ......اره!!!!
هوالمحبوب:
این روزا همه ش یاد دو تا سریال می افتادم.یادمه سال 75 میگذاشت شبکه ی دو، یکشنبه ها!
همون سال نفرت انگیز زندگیم.
"درپناه تو"!
و اون یکی اونی که از بس قشنگ بود و با صحنه به صحنه اش آشنام و حسش میکنم و هم کتابش رو خوندم و هم فیلمش رو دیدم و الحق و الانصاف که کتابش معرکه بود و پر از تصویر سازی.اگه اشتباه نکنم مهناز انصاریان نوشته بودش.یادمه دبیرستان بود خوندمش و جلدش زرد رنگ بود.
"لیــــلـــــا"!
این یک ماه کلا خودم را جای لیلا میبینم و مریم افشار....
میرم واسه "علی مصفا" خواستگاری و به عشق "رامین پرچمی" بله میگم!
.
.
گفتم که بازیگر نشو،بازیگری سخت است
گفتی دکانداری کنم،بی مشتری؟ سخت است...
وقتی سلیمان با شیاطین ماجرا دارد
با ما نگهداری از این انگشتری،سخت است
با این خداوندان کوچک سروری سخت است....
من هیچ وقت کم نمیارم.هیچوقت .مخصوصا جاییکه حرف الی باشه!
الی ه راس راسی! نه اونی که من میذارمش جلوی ویترین و افسارش را ول میکنم تا داد وقال راه بندازه!
من آدم بشو نیستم! کفاشیه خیابون مدرس شاهده!قراره بهترین باشم!حتی بهترین احمق!
بعضی ها به خاطر الی کم نمیذارند. منم به خاطر اونا کم نمیذارم!میشم بهترین...حتی بهترین احمق!هنوزم هیچ کس نمیتونه از زیر دستم در بره!
الان منم بازی ام! نه...نه....بازی نه! منم توی زندگی ام!
توی دلم غوغاست ولی همه میبینند خوشحالم! همین کافیه.....
پــــ . نـــــ :
لینک دکلمه ی شعر "سودابه امینی"،با صدای خفن "الـــــــــــــی"!!!!بــلودیـــد(فعل امر لود کنید!!!)
هوالمحبوب:
... : "فراموش کردن سخته!خیلی سخته!باید برای فراموش کردن آسون مخاطبی داشته باشی که مراعاتت را بکنه.که مراعاتت را کرده باشه.که حواسش به رفتارش باشه .که حواسش به رفتارت باشه.ممنونم که به فکر امروز بودی و الی بودی.خیلی اذیتم کردی ولی حالا میفهمم چرا!که آسون فراموش کنم که آسون فراموش بشی.!!!!"
الی:"حرفی ندارم جز آرزوی بهترینها برات........."!
پـــ. نـــ :
* بی تفاوت تر از همیشه ولی چرا خوابم نمیبره؟!!!!!!
** گــــل پـــــــســـــر:
فراموش کردن تو ....
مثل آب خوردن بود....
ازهمان آب هایی که میپرد توی گلو
و
سالها سرفه میکنیــــــ.....
هوالمحبوب:
نذر من نیست.من میپزمش اما نذر من نیست.حاجت من نیست.مال من نیست.نذر وحاجت والتماس تموم آدمای زندگیمه.هرسال 28 صفر مامان حاجی و عمه ها شروع میکردند به شـــله زرد پزون. یعنی غوغایی میشد ها!
منم عاشق شله زرد!
یعنی توی دنیا چهارتا غذا دوست دارم که یکیش شله زرده!حالا هی بیا زور بزن بگو شله زرد غذا نیست ولی من میگم هست!
خوبم هست!
یعنی من مرده ی اون عباس آقایی ام که شله زرد بلد باشه بپزه !!! حاضرم بدون هیچ شرطی برم بگیرمش!!!!
شـــــــــــــــلــــــــــه زرد! اونم یـــــــــــــــــخ!
اصلا داغ باشه نمیخورم.گرم باشه هم! خیلی سخته ولی میذارمش توی یخچال تا وقتی خووووووووووب یخ کرد برم بخورم!توی این مدت کلا روحم توی یخچاله ولی به انتظارش می ارزه!
داشتم میگفتم.هرسال مامان حاجی و عمه ها هرکدوم دیگ بار میذاشتند و از اونجایی که میدونستند من مرده شله زردم اول یه سطل واسه الی بعد واسه همسایه ها!
یعنی 28 صفر واسه من عشق بود
((نمیگم عید بود!چون دوسال پیش یه "بی تفاوت " نامی اومد گیر داد خجالت بکش! وهی مانور داد روی کلمه ها وجمله هام!!!))
تا اینکه مامان حاجیم رفت!رفت و حسرت شله زرد پختنش را تا آخر عمر گذاشت به دل الی و هزارتا الی ه دیگه!
از اسم "حسن"متنفرم اما عاشق صاحب این نامم!
سه سال پیش بود.شب تولدش به صاحب اسمش گفتم- وقتی روضه خون داشت میگفت کسی بدون اجابت و نا امید از پیشش برنمیگرده . وقتی داشت میگفت مظلوم تر از حسین ،حسن!- دلم از "حسن" نامی پر بود و به صاحب اسمش پناه بردم و گفتم از دست تو هم کاری برنمیاد .اونی که سوهان روح ه "حسن " ه !فقط میخوام آبروی اسمت را بخری "حسن"!
همونجا بدون ذره ای چشمداشت نذر شله زرد کردم.نذر کردم روز شله زرد پزون مامان حاجی شله زرد بار بذارم.مهم نیست "حسن" آبروی اسمش را بخره .مهم منم که هرسال به "حسن" میگم بیخیال الی !حواست به بقیه الی ها باشه!!!!!
"حسن" آبروی اسمش را خرید. نرسیده به روز 28 صفر خرید و من هرسال شله زرد میپزم.واسه تموم آدمهای زندگیم .اسم تک تکشون را میگم و بعد به همه شون میگم ایندفعه نوبت شماست که آبروی "الی " را پیش "حسن" بخرید و سال دیگه یه شله زرد بار بذارید....
خانم "ملکی" پارسال به شکرانه ی داشتن دختر خوشگلش شله زرد بار گذاشت و بهم زنگ زد وکلی با هم گریه کردیم از ذوق...امسال "زهرا" و "آقای محمدی" وشاید سال دیگه یه عالمه آدم دیگه....
بابا کلی مهمون داره و فرنگیس هم کلی مشغول مهمونداری.بابا پارسال قدغن کرد کسی توی این خونه بساط نذری علم کنه.زنگ میزنم به شهرزاد و میاد خونه ی خانم "گازر".همسایه ی پیر ومهربونی که فرنگیس بهش میسپاره واسه پختن نذری کمکم کنه.تموم بار نذری پختن می افته روی دوش شهرزاد و خانم گازر! منم که همه ش موبایلم تو دستم ه و دارم با "عباس آقا " سنگامون را وا میکنیم
شله زرد آماده میشه .هم میزنیم و دعا میخونیم بالای سرش."یا وجیها عندالله اشف لنا عندالله"..."اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد.."
زعفرون که توش میریزی دیگه میشه یه شله زرد راس راسی
میکشیم توی ظرفها و شهرزاد کلی خانومی میکنه و سلیقه به خرج میده و کلی "یا علی و یا رضا و یا مهدی و یا الله " روش مینویسه .اون آخر به حرمت صاحب امروز یه "یـــــا حســـــن " میشینه روی صفحه ی شله زرد و راه میفتیم به پخش کردن.
بهم اس ام اس میده :"الی" واسه منم دعا کن سر نذرت.بهش زنگ میزنم و میگم این نذر من نیست .نذر تو و هزارتا توی دیگه است .سال دیگه یادت نره شله زرد میپزی واسه منم بیاری ها!
پــــ . نــــــــــ :
* هیچوقت فکر نمیکردم "بله" گفتن اینقدر مسخره باشه و بدون حس!نمیدونم شاید چون راس راسی نیست.شاید چون مهم نیست.شاید چون کلا بیخیال.نه هیجان زده شدم و نه قلبم بومب بومب کرد.نه آب دهنم گیر کرد تو گلوم و نه اصلا ذوق مرگ یا خوشمرگ شدم!!! به عادی ترین صورت ممکن گفتم "بله"! و بازی هنوز ادامه داره...ساری ! بازی نه!
زنـــــدگــــــــــی!
.
.
** دست شهرزاد وخانوم گازر درد نکنه .مرسی واسه همه ی کارهایی که کردید. ازطرف خودم و تموم کسایی که دخیل بستند به صاحب این نذر ممنونم
.
.
.
*** الان پست سال اول شله زردپزونم را خوندم کلی از خودم نیشگون گرفتم
هوالمحبوب:
کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟
بابی گفت، آره.
مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده
.
نامه شماره یک
سلام خدای عزیز
اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
دوستار تو
بابی
بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.
نامه شماره دو
سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده..
بابی
اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.
نامه شماره سه
سلام خدا
اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی
بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پارش کرد. تو فکر فرو رفت.
رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.
بابی رفت کلیسا. یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزدید ) و از کلیسا فرار کرد...
بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.
نامه شماره چهار
سلام خدا
مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی
پـــــ . نـــــــــ
:
سلام خدا
یه عالمه آدم بهم دخیل بستند
یه عالمه چشم
یه عالمه گوش
یه عالمــــــــــــــــــــــه
همشون پیش منند
اگه میخوای باورشون نقش برآب نشه
اگه میخوای آبروت نره
اگه میخوای خیط نشند
برام یه راه درست بفرست
یه نشونه
یه ستاره
الــــــــــــــــــــــی!
هوالمحبوب:
یکهو حس میکنی باید کاری بکنی
جایی بری
حرفی بزنی
کسی را ببینی
اصلا بیخیال همه چیز و همه کس بشی
همه چیز و همه کس زندگیت بشه یکی
و اون هم فقط الی!
به خودت قول میدی اگه امتحانت را خوب بدی و یا اصلا خوب و بد مهم نیست
فردا بشه وامتحانت را بدی
باز اون مسیر را طی کنی
باز حواست را جمع الی کنی و بری بشینی یه گوشه وکلی کیف کنی
کلی حرف بزنی
اصلا نه
کلی فکر کنی
باز مسیره ساوه
بعد قم
شهر خالی از سکنه اون هم توی اون صبح سرد و تاریک
بعد ساوه
امتحان
مرتب کردن خودت و باز تهران
بدون سر و صدا وخبر دادن به کسی
یواش و آروم
من تهرانم ولی عجله دارم
من تهرانم و فقط خواستم که خوب باشید
خواستم با اینکه امروز فقط به خودم تعلق داره اما بدونید یادتون هستم
همینـــــــــــــــــــ !
گم میشی لای کتابها
کلی راه میری
انگار که این همه چند صد کیلومتر اومدی که فقط راه بری
بین آدمهایی که اصلا از وجود الی نامی بی خبرند.
تمام مسیر را از آزادی تا انقلاب راه میری و فکر میکنی و گاهی با موبایل صحبت میکنی
اینقدر فکر میکنی و کلمه ردیف میکنی که فقط تاولهای پاهات بهت نهیب میزنه که بس نیست وباز ادامه میدی.....باید بری بالا
باز میری
نگهبان فریاد میزنه و بعد هی غر غر و تو فقط لبخند میزنی تا حرفهاش تموم بشه
باید به آدمهایی که میخواند نشون بدند مهمند فرصت ابراز وجود بدی.
حرفاش تموم میشه و بعد لبخند میزنی و میگی اینقدر عجله کردید توی این هوای سرد که کت نپوشیده اومدید از اتاقکتون بیرون.خجالت میکشه. آروم میشه و بعد میگه واسه چی اومدید اینجا؟
الان نوبت الی بودنه!
نیومدم زیارت شما که با داد وبیداد استقبال کنید اومد خانوم فلانی را ببینم.دیگه تقریبا آروم شده وبه خیال خودش خط و نشونهاش رو هم کشیده.راهنمایی میکنه.میگه خانوم فلانی ندارند اما آقای بهمانی میتونه کمکت کنه.بگو من فرستادمت و میره داخل اتاقک.....
موقع برگشتنم واسه اینکه باهاش همکلام نشم موبایل دست میگیرم وتظاهر میکنم دارم صحبت میکنم.با حرکت سر خداحافظی میکنم و تشکر .....
فائزه منتظره.بعد از مدتها همدیگه رو میبینیم و چقدر وقتی بغلم میکنه آروووم میشم.اینقدر آروووم که باز خودم را توی آغوشش جا میدم.هنوز مثل اون موقع ها قشنگ چادر سر میکنه و من کیف میکنم.با هم به اندازه ی خوردن یه کاسه آش همراه میشیم و باز من راه میفتم و اون میره....
چقدر راه بدهکارم....چقدر حرف....چقدر نگاه...چقدر خنده.....چقدر اشتیاق....چقدر لذت...چقدر فکر و چقدر الی!
شب تا سحر درون سرم وول میخورد
یک مشت فکر و ذکر درهم و برهم....ولش کن هیچـــــــــــــــــــ....
چقدر شام لذت بخشی بود.از اون بالا کل شهر و آدمهای در تکاپو دیدن دارند.
الی توی گرداب چشمانی داری غرق میشوی!شنـــــــــــــــــــــــــــــــا بلـــــــــــــــدی؟!
متـــــــــــــــــــــــــــــــــرو.....پله برقیـــــــــــــــــــ....باز هیجان و باز یه عالمه آدم که هرکدوم یه قصه ی پر از ماجرا واسه خودشون دارند.....
باز جا می مونم....باز گم میشم.....باز غرق میشم.....باز فکر میکنم و باز اشتباه میرم...مهم نیست
یه عالمه وقت دارم که اشتباه هام را درست کنم....
عوارضیـــــ....اصفهانـــــــــــــــ ....بیا بالا......حرکت........
تاصبح تمام زندگیت رو توی حرکت شتر وار اتوبوس خواب میبینی تا برسی.
توی مسیر رفت و این موقع شب هم هنوز هستند کسایی که بیدارند و فکر میکنند و الی را مرور میکنند....
شب موقع خوابه نه نبش قبر خاطره ها!
نقطه . سرخط.تمام............
| Design By : Pichak |

