X
تبلیغات
شیکسون

_____ مـن دخـتــره خــوبــی ام ! _____
" اَمَن یُجیب ،حال دلم اضطراری است ..... از دختری که بد شده دیگر فراری است " 
قالب وبلاگ
خـــدایـا؛ متبــرکـم گردان تا " عشـق ورزیـدن " و " خنـدیدن " را بیامــوزمــ . به " همــه " عشق بـورزمــ ، حتی کسانی که مـرا دوست ندارند ، درکم نمیکنند و به من آسیب رسانده اند.... از من بـد گفته اند و از مـن بـهـره کشـی کرده اند. بـادا که در همه ی شرایط و مـوقـعیت های زندگـی" بخندمــ " و " بدانمــ " در هـر چـه روی میدهد ، رحـمـت تــــو نـهفتــه استـ

هوالمحبوب:

پنجره را که باز کردند و کنارش جمع شدند و به حرف من که"ببندید پنجره رو سردم شد !" توجهی نکردند و هی بوی باران را استشمام کردند و مرا به تماشا و کیف کردن باران دعوت کردند تازه به پشت سرم که پنجره ی رو به خیابان بود نگاه کردم و یاد صبح افتادم و گفتمش :"تو که همه عزمت رو جزم کردی چشمم رو سر حساب بیاری و قدرتت رو نشون بدی ،پس چرا دلت نمیخواد واسم کاری بکنی آخه؟یعنی اینقدر سخته ؟..."

قدم زنان صبح آمده بودم تا شرکت و خودم را چپانده بودم توی سوپری محل که یک بسته کلوچه بخورم و یک عدد نان و پیتیکو پیتیکو بتازم تا سر کار که وقتی از فروشگاه آمدم بیرون چشمم به خانم شرکت پایینی افتاد که بارها توی غذا خوری دیده بودمش و حتی با یگانه نشانش کرده بودیم برای مهندس کاف که این بار که از مأموریت آمده پیشنهادش کنیم که شاید طالعشان با هم جفت در آمد...!

غیر از فامیلش و اینکه به نظر دختر خوبی می آمد هیچ چیز از او نمیدانستم.با هم همقدم شدیم و راستش دلم نمیخواست حرفی بزنم که جمله ی مشترک تمام آدم هایی که با هم حرف مشترک ندارند به زبانم آمد که فقط سکوت حکمفرما نباشد:

- چقدر هوا خنکه ! یه روز سرده کاپشن می پوشی یهو گرم میشه! یه روز گرمه لخت و پتی میای بیرون ،یهو سرد میشه!

که گفت :"هوا از دیروز خیلی بهتره!آفتابی و مطبوع و صاف! یه لکه ابر هم توی آسمون نیست و این یعنی اینکه هوا خیلی خوبه!

رسیده بودیم به عمارت شرکت و داشتم زیر لب ذکر میگفتم و نمیخواستم در بحث کسل کننده ی هوا که خودم شروعش کرده بودم دیگر شرکت کنم که سرش را رو به آسمان بلند کرد و گفت :اگه خدا این چندتا تیکه ابر کوچولو رو بچسبونه به اون چندتا تیکه ابر و یه بارون ببارونه ،خیلی خوب میشه!این هوا یه بارون میخواد که آدم سر حال بیاد!"

که گفتم :" بارون دیگه واسه بهار!باس تا اون موقع صبر کنید!بارون کجا بود؟"

که گفت :"واسه خدا این کارا کاری نداره.اون اگه بخواد همه این ابر کوچولو همدیگه را بغل میکنند و هوای به این صافی میشه نم نم بارون!"
که گفتم :"واسه خدا خیلی کارها کاری نداره،فقط ایشون نه دلش میخواد نه دلش میاد !" و خداحافظی کردیم و جدا شدیم ...

بعد از ظهر بود و خدا هم دلش آمده بود و هم خواسته بود و از میان تمام کارهایی که از دستش بر می آمد برای امیدوار کردن من و برای ثابت کردنش به من که کافی است فقط او بخواهد ،"باران" را انتخاب کرده بود...! 


هُوَالمحبوب :

گــریــه آرامـــم که... نـــه... امـّــا صــبــورم میکــنـــد 

بغــض ها هـر لحــظه مــن را از تــو دورم مـی کنـد ...

"کیمیا" از آن دسته فیلم هاست که من بودنش را دوست دارم.نه چون فیلم دندان گیر یا خاصی ست،نه! فقط چون همه ی خانواده ام رأس ساعت نه و نیم مینشینند پای تلویزیون و یک ساعت تمام ،صدا از کسی در نمی آید و به برکت بودنش گوش شیطان کر و چشمش هم کور (!)در آن مقطع ،ساعتی خالی از فریاد و غرغر میتی کومون را سپری میکنیم...

"کیمیا " که شروع میشود همه زل میزنند به دلهره و اضطراب و دل نگرانی ِ کیمیا برای پیدا کردن پدرش و من رود رود اشک میریزم و آرام نفس عمیق میکشم که کسی نفهمد که چقدر دلم برای الی میسوزد، و به حال کیمیا که زور میزنند مظلوم و بیچاره نشانش دهند غبطه میخورد!

کیمیا برای آزادی ِ مادرش که پای ِ چوبه ی دار است و زندانی،خود را به آب و آتش میزند و من یاد ِ دختر سیزده ساله ای می افتم که حق نداشت برای مادر ِ در اسارتش اشک بریزد یا بی قرار باشد و جلوی چشمش میگفتند "مادرت را می فرستیم بالای دار ! " و میخندیدند و او جرأت اعتراض و اخم نداشت که اگر اینگونه میشد باید پیه ی کتک و فحش به تنش می مالید و بعد به حال ِ کیمیا غبطه میخورم!

کیمیا توی هر کوی و برزن سرک میکشد که نشانی از پدرش پیدا کند ، "آرش" و "پیمان" خودشان را به هر گورستانی میزنند که کمک حالش باشند و عشقشان را به او ثابت کنند و در و همسایه و فک و فامیل از برادر کوچک  و خانه ی کیمیا نگهداری و سرپرستی میکنند و من دختری را به یاد می آورم که تک و تنها بود و نمیدانست چطور سر خواهرش را بشوید،خودش را حمام کند و یا قالی ِ ای که چندین و چندبرابر هیکلش بود را آب بکشد و از پشت بام بکشد بالا ... حلبی روغن ِ بیست کیلویی ای که جلوی چشمهای عمه و شوهر عمه اش توی سرش میخورد و موهایی که در دستان پدرش چنگ میشد را به خاطر می آورم و هق هق بیصدا گریه میکنم و به حال ِ کیمیای ِ"نگون بخت!!" غبطه میخورم!

جنگ میشود و دسته دسته آدم ها در ویرانی ِ خرمشهر غرقه به خون میشوند و می میرند و بوی خون تمام شهر را میگیرد و "کیوان" را جلوی چشمهای کیمیا میبرند و میزنند و کیمیا ضجه میزند و دست و پایش بسته و نمیتواند کاری بکند و منی که خوب این حس و حال را میفهمم به بهانه ی دستشویی رفتن میروم توی حیاط و دختری را به یاد می آورم که جلوی چشمهایش برادرش را نابود و کبود کردند و آنقدر زدند که رد ِ خون ِ روی آسفالتهای کوچه هرگز از جلوی چشمهایش پاک نمیشود و حق نداشت اشک بریزد یا اعتراض کند و هنوز که هنوز است بو و رنگ خون حالش را دگرگون میکند و به حال ِ کیمیا غبطه میخورم!

"سلما" دوست صمیمی ِ کیمیا کشته میشود و کیمیا تا مدتها بی هوش و بی قرار و از خود بیخود است و مادر و دوستانش مثل پروانه دور و برش میچرخند و من اشک ریزان یاد ِ "مامان حاجی " می افتم که جلوی چشمهایم دراز کشیده بود و میگفتند مرده و من برای همان دو سه قطره اشک ریختن و ناراحتی و گیج بودنم که تا مدتها همراهم بود و از ترس مخفی اش میکردم مدت مدیدی بس طولانی موأخذه میشدم و مسخره و در حمام اشک میریختم و بعد مجبور میشدم دوش بگیرم که قرمزی چشمهایم را گردن ِ حمام کردنم بیاندازم و یاد کلمه و ماهیت ِ"دوست" می افتم که کلمه و آدم ِ ممنوعه ی زندگی ام بود و هست و ارتباط با او غیر قانونی است و  به حال کیمیا غبطه میخورم!

"آرش" برای رسیدن به کیمیا هرکاری میکند و تن به هر حقه و کلک میدهد و همه جا همراه و همگام اوست که سر از جیک و پوکش در بیاورد و هیچ جا هیچ کسی پشت کیمیا را خالی نمیکند و وقتی روبرویش می ایستد و پشت پا میزند به پدر مزور و بی صفتش  و میخواهد هیچ رقمه کسی را که دوست دارد از دست ندهد حتی به دروغ ،من به بهانه ی نماز خواندن پناه میبرم به اتاقم و سرم را روی سجاده میگذارم و هق هق برای دختری که صدها برابر ِ کیمیا درد کشید و دلش میخواست به همه ی دنیا پشت پا بزند و کسی که دوست دارد را از دست ندهد و یک مشت حرفهای درد آور و رفتارهای مرگ آور نصیبش شد اشک میریزم و به حال کیمیا غبطه میخورم...

"آرش" سیلی میزند توی صورت کیمیا و این جنایت(!) هزاربار اسلوموشن تکرار میشود در جای جای ِ فیلم. تمام دنیا بسیج میشوند تا پدر ِ آرش را دربیاورند و کیمیایی که عزیزکرده ی خانه ی پدریست را نجات دهند و "آرش" به غلط کردن و شام پختن و از دل کیمیا در آوردن می افتد و من در لحظه لحظه ی فیلم اشک میریزم و آب میخورم تا از یادم برود دختری که هزاربار دلش شکست و له شد و بدنش کبود شد و هیچ کس حتی دلش نخواست و نیامد دردهای وارده بر او را کمتر کند و هرکسی به فراخور بودنش در زندگی اش دخترک را خرد کرد و به حال کیمیا و حتی "آرش" داشتنش غبطه میخورم!!

"پیمان" ،کیمیا را سوار ماشین میکند و میبرد دنبال آزاده،پدر و پلیسِ لب مرز هم نگران کیمیا هستند و میگویند برود مسافرخانه و همه دست به دست هم میدهند تا خدشه ای بر روحیه و روان کیمیا وارد نشود و من توی ِ جاده برای کسی که هیچ کس نگران شب بیداری ها و دلنگرانی هایش نبود و نمیدانست کجای شهر را دنبال گمشده اش بگردد،گریه میکنم و به حال کیمیا غبطه میخورم!

کیمیا دختر و پسرش را رها کرده و دنبال "آزاده " اش میگردد و زمین و زمان را به هم میدوزد."رها" به دنبال کیمیا میرود تا آن سوی ِ مرزها و من یک جاده ی آسفالت را به یاد می آورم و بغض و سکوت ِ دختری که نمیدانست برای چه دارد دنبال مادرش میگردد و کسی که نبود دلداری اش دهد و در آغوشش بکشد یا برای تظاهر هم شده دل به دلش بدهد که میفهمد چه دردی میکشم و قدم های پر از دردم را در آن شب زمستانی که زیاد هم دور نیست به یاد می آورم و به حال کیمیا و "رها" غبطه میخورم!

"شهریار" میرود تا "رها" را به مادرش برساند،میرود تا کنار رها باشد.میرود تا "آرش" را متهم کند که چه بر سر دخترش آورده.میرود تا با همه ی ناراحتی اش پشتیبان رها باشد .میرود تا کنار رها باشد و من آن روز زمستانی را به یاد می آورم که تلفنم توی پیاده رو زنگ خورد و منی که مستأصل بودم و به وجود شهریار کنارم نیاز داشتم را به رفتن به دفتر مشاور دعوت کرد که مشکلاتم را هضم و حل کنم و وقتی خنده ام را شنید گذاشت به پای به سخره گرفتنش و هیچ فکر نکرد حلّال همه ی دردهایم اوست که باید بدون هیچ تعارف و سوأل و جوابی کنارم باشد و یک بار و فقط یک بار نیاز و دردم را بفهمد.من "شهریار" میخواستم که بدون گفتن هیچ جمله و کلمه ای فقط در آغوشش اشک بریزم تا آرامم کند ولی او ...

من به یاد تمام دردهایی که تنهایی کشیدم و کسانی که مرا با همه ی ادعاهایشان نفهمیدند و همه ی دنیا به جهنم ،"شهریار" هم حتی (!) و راحت ترین راه را انتخاب کردند،اشک را قلپ قلپ سرمیکشم و به حال کیمیا و رها غبطه میخورم!

رها در پی کشف مادرش میرود و کیمیا در پی آرامش رها و شهریار در پی انتقام و پیمان در پی آرامش و آسایش کیمیا و آرشی که عقیم است در پی از دست ندادن رها و مشفق در پی حفظ آرش و همه ی دنیا در پی رساندن عاشق به معشوق و تحقق دادن آرزوی کیمیا برای رسیدن به او ...و من تمام طول سریال به این فکر میکنم که کیمیا دقیقن چه چیزی در زندگی اش نداشته وقتی دختری را میشناسم که هزار برابر بیشتر از او نداشته و هیچ کسی دل به دلش نداده و حالا همه ی آرزویش از بین ِ همه ی نداشتنی های ِ دنیا "اویی" ست که هر روز بیشتر از دیروز چطور نخواستنش را بلد است و هیچ نویسنده و کارگردانی پیدا نمیشود که قصه اش را جوری به سرانجام برساند که حداقل یکی از آرزوهایش برآورده شود و تا صبح به همه چیز فکر میکند و اشک میریزد و به حال کیمیا غبطه میخورد ...!


الــــی نوشت :

"نیکو " از همان آدم هاست که با اینکه مدت کمی ست میشناسمش اما زیاد دوستش دارم و دلم میخواهد هی خودم را برایش لوس کنم بس که دوست داشتنی ست.حرکات صورتش وقتی دعوایم میکند برایم بی نهایت دلنشین است و چشم هایش که عجیب میخندد او را خواستنی تر میکند برایم.خودش نمیداند دوست داشتنم را ولی دلم زیادی دوستش دارد.

دندون موشی کوک زدم به: این قصه سر دراز دارد

هوالمحبوب:

از تـــو شکـــایــــت کنـــم کـه خلـــق بگــوینـــد

بـــی  ســر و پـــا با دلــش کنـــار نیـــامد ...؟!

یک عالمه حرف زده بودم و غر غر کرده بودم و او فقط گوش داده بود و گمانم خسته شده بود از زدن حرفهایی که هم به نظر او تکراری بود و هم من همه اش را خوب میدانستم.تند تند برایش حرف زده بودم و خاطره تعریف کرده بودم و هی دکمه ی  "send"  را فشار داده بودم و پشت بندش نوشته بودمش که "میدونم میخوای چی بگیا...خودم همه ش رو می دونم " و او کمی صبر کرده بود و گفته بود :" هیچی ... فقط میخوام بگم خیلی قشنگ می نویسی ... آدم باورش نمیشه این نوشته ها از یک مغز معیوب تراوش کرده ..."

او این را نوشته بود و اعتقاد داشت من مغز معیوبم که با علم به اشتباه بودن راه و روش و رفتارم ادامه اش می دادم و خیلی وقت بود دیگر هیچ نمیگفت و اگر پیش می آمد گاهن محتاطانه مرا به آرامش و صبر دعوت میکرد.

او برایم نوشته بود که باورش نمیشود دوست مغز معیوبش این همه قشنگ اتفاق ها و آدم ها را به تصویر کشیده و من چشمهایم تار میدید! تار می دید چونکه اشک هایم یواشکی صورتم را خیس میکرد و به این فکر می کردم که چقدر درد آور است که باز هم کلمه ها آدم را متوقف میکند ! تار میدید چون همین دو سه روز پیش به من گفته بودم حرفهای ادبی نزنم چون رابطه ی من با «او» خشن است و حرفهای ادبی به کارم نمی آید!تار میدید چون اشکهایم هم برایم غصه میخوردند که درونیات و احساسم به چشم نوشته ها و حرفهای قشنگ ادبی تلقی میشدند و ....

چشمهایم تار میدید که برایش نوشتم : " اینا رو من نمی نویسم... اینا خود ِ منم بدون اینکه کسی گریه های پشتش رو ببینه ... نوشته که تموم میشه فقط تحسینش واسم می مونه ... درد تحسین نداره...من می رم ناهار !" 

و بعد گوشی موبایلم را گذاشته بودم کنار و نتوانسته بودم ناهار بخورم و نشسته بودم به خواندن نوشته های دختری که با هر جمله و کلمه اش خواسته و ناراحتی اش را بیان کرده بود و هزار بار در پشت هر کلمه و جمله اصرار و خواهش و حتی التماس کرده بود که دستان تسکین دهنده آرامَش کند و کمک کند که درد درونش او را دلسرد و دلزده نکند و پشت هر جمله درد کشیده بود و تنها از دیگران تحسین نصیبش شده بود از قلم فرسایی اش و فقط فریاد شنیده بود از کسی که دلخوری اش را قلم زده بود ...

دلم بیشتر از همه ی روزهای زندگی ام درد می کشید وقتی جمله هایی که میخواندم جلوی چشمهایم رژه میرفتند و داغ دلم تازه میشد وقتیکه قرار بود شادی و غمم را به هیچ کسی وابسته نکنم که غافلگیر شدم وقتی فهمیدم فردا روز وفات معصومه(س) است و همیشه انگار این روز برایم برنامه ای تازه داشت آن هم درست وقتی سیاهی ِ دی ماه جای خود را به روزهای پرماجرای بهمن می داد...!!


الــی نوشت :

یکــ) اولیـــن وفات معصومه 

دو) دومـــین وفات معصومه

سهـ) سومین وفات معصومه

...) چندمــین وفات معصومه ...



هوالمحبوب :

من هیچ کاری نکرده بودم! 

اینکه قبل از اینکه ماجرا را تعریف کنم من را مجبور میکند از این جمله که "هیچ کاری نکرده بودم" استفاده کنم این است که تا به یاد دارم و داشته ام در این قبیل اتفاقات به جای اینکه گردن دزد را بگیرند ،گردن صاحبخانه را میگیرند که چرا به پشت بام خانه اش رسیدگی نکرده که باعث شده دزد از پشت بام داخل خانه بیفتد و دست و پایش آسیب ببیند!!!

از همان موقع که هشت سالم بود و سر ظهر دنبال احسان میگشتم توی کوچه که بیاید خانه ناهار بخوریم این موضوع را فهمیدم که اصولن تقصیر من و امثال من است تا متجاوز ،از همان روز که دنبال احسان توی کوچه میگشتم و آن مرد قد بلنده ریشو من را گوشه ی دیوار نیشگون گرفت و وقتی رنگ پریده دویدم و آمدم خانه و مامانی فهمید من را با دمپایی سیاه و کبود کرد که "مگه هزار بار نگفتم پیرهن آستین بلند بپوش برو توی کوچه ؟؟؟!!حالا خوبت شد؟؟؟!!"

...اما این بار "من هیچ کاری نکرده بودم!"و آستین پیرهنم هم بلند بود!!! آرایشم معمولی بود و حتی از ریخت و قیافه افتاده بود!با پریسا سیتی سنتر را زیر پا گذاشته بودیم و موقع ناهار رژلبمان را با موساکو خورده بودیم و از هم خداحافظی کرده بودیم و آمده بودم خانه.

روسری مشکیه گل گلی ام  را زیر گلویم گره کرده بودم و دکمه های پالتوی سیاه و سفیدم را بسته بودم و شلوار مشکی ام با اینکه  رنگ عشق بود هم جلب توجه نمیکرد!تقریبن بعد ازظهر بود و من نه بلند بلند حرف میزدم و نه بلند بلند میخندیدم و نه برای کسی چشم و ابرو می آمدم و نه ناز و غمزه راه انداخته بودم که متهم شوم مقصرم!!!

موبایلم توی این دستم بود و پاکت چیزی که خریده بودم توی آن دستم و کیف خانومانه ام روی مچم آویزان بود و داشتم به "او" فکر میکردم و تا خانه قدم میزدم.

من همیشه ی خدا موقع پیاده روی به "او" فکر میکنم و اگر حسابش را بکنی تقریبن با احتساب سه چهارساعت قدم زدنم در طول روز غیر از موقع هایی که با هر فرصتی سر کار به "او" گاه و بیگاه فکر میکردم، به "او" مشغول بودم و به کسی کاری نداشتم و داشتم حرفهایی که هیچ گاه نه قرار بود و نه فرصت میشد به "او " بگویم را با خود مرور میکردم و گه گاه غصه میخوردم و کمی هم قند توی دلم آب میکردم که یکهو نگاهم به کسی مشکوک که به من نزدیک میشد جلب شد و نمیدانستم چقدر رفته بود و آمده بود که کوچه خلوت شود و گمان کردم قرار است متلکی بگوید و برود . 

راهم را به سمت آن طرف کوچه کج کردم که صدایش را نشنوم که ناگهان به من حمله ور شد و نمیدانم چه شد که پرت شدم وسط کوچه و تمام قدرتم را فریاد کردم و سرش هوار کردم و فقط زور زدم دستش به سمتم دراز نشود که بخواهد لمسم کند یا موبایلم را از چنگم در بیاورد یا کیفم را بدزدد یا پاکتم را کش برود ولی او بی محاباتر و گستاخ تر از این حرفها بود و دستهایش به سمتم یورش میبرد که میان دست و پا زدنم راهی برای خود باز کند و من حتی به یاد نمی آورم چه میکردم که مبادا به من دست تعدی اش نزدیک شود و فریاد میزدم و فحش میدادم ‍!

فحش هایی که شاید برای او هیچ نبود وقتی به "کثافتِ بیشعور" و "برو گمشو حیوون" ،"وقیح ِ پست فطرت" ختم میشد ولی برای من تنها وسیله ی دفاعی بود و عجیب بود که توی این کوچه عریض و طویل هیچ کس به سراغم نیامد برای کمک و من نمیدانم دقیقن چند ثانیه یا چند دقیقه بود میجنگیدم که برایم ساعتها گذشته بود و تمام نمیشد و او نمیرفت...

فریاد آخرم گمانم تمام کوچه را پر کرده بود که پا به فرار گذاشت از ترس و من داشتم سکته میکردم و هنوز نمیدانستم چه شده.فقط تمام قدرتم را جمع کردم تا سرم را برگردانم و با نگاهم موتور سواری که از کنارم گذشت و گفتمش حساب مردک ِدر حال فرار را برسد،تعقیب کنم که چه بر سرش می آورد و  وقتی دیدم از کنارش گذاشت و برایش دست تکان داد ، بغضم توی گلو خفه شد و به زور از جایم بلند شدم و تا خانه با سر و روی خاکی سلانه سلانه رفتم و صدایم هم در نیامد...!

کلید را توی در چرخاندم و خودم را ولو کردم روی مبل.حتی نمیدانستم باید به چه چیزی فکر کنم.کمی که گذشت بلند شدم و دست و صورتم را شستم و همانطور آرام مثل بهت زده ها لباس هایم را عوض کردم و خاک لباس هایم را تکاندم.گمانم نیم ساعت گذشته بود که توی آیینه به خودم زل زده بودم که کم کم فهمیدم چه شده بود و تازه داشتم هوشیار میشدم!

هنوز بغضم توی گلو خفه شده بود و صدایم در نمی آمد.انگار نه انگار من همان دختر یک ساعت پیش بودم که وسط کوچه فریاد میکشید و تقلا میکرد که کسی دست تعدی به سمتش دراز نکند.قیافه ام زیادی مظلوم و حیوونکی به نظر می رسید و بغضی که نارس بود داشت خفه ام میکرد ولی گریه ام نمیگرفت!

نمیدانم چرا ولی لبخند زدم و از لبخند زورکی ام توی آیینه تعجب کردم!گمانم "خودم" که توی آیینه به من زل زده بود خوشحال بود که دست آن مردک به او نرسیده بود،گمانم خوشحال بود که از خودش دفاع کرده بود ولی تلخی لبخندم آزاردهنده تر از این حرفها بود.

نشستم و یک عالمه فکر کردم که باید برای چه کسی درد دل کنم و حرف بزنم که گریه ام بگیرد.گریه ام نمی آمد و هنوز شوکه بودم و راستش "هیچ کس " را نداشتم که به او پناه ببرم یا حرف بزنم!هیچ کس که به آغوش امنش پناه ببرم و اصلن حرف نزنم و فقط گریه ام بگیرد...

هیچ کس نبود و تازه فهمیدم چقدر تنهایم! و اینطور شد که دراز کشیدم و چشمهایم گرم شد تا کمی از دنیا کنده شوم و حتی نگران قضا شدن نمازم نباشم!

تمام آن دو ساعت کابوس دیدم.کابوس مردی که به من حمله کرده بود و هیچ کس کمکم نمیکرد.کابوس یک گله گرگ که مرا می دریدند و من به جای آن ها زوزه میکشیدم و هیچ کس کمکم نمیکرد.توی خواب دیدم که آن مرد مرا وسط کوچه کتک میزد و به پاهایم لگد  میزد و به تکاپو افتاده بود که راهی برای تعرض به من باز کند و من فقط دست هایش را پس میزدم و او کوتاه نمی آمد که از خواب پریدم!

از خواب پریدم و مچ پای چپم درد میکرد و تازه دیدم که کبود شده و دستم خراش برداشته و ناخنم برگشته بود !

هوا تاریک بود و اذان مغرب را هم خوانده بودند و من هنوز داشتم خفه میشدم.لباس پوشیدم و برای اینکه تنها باشم به خانه ی همسایه ی پیرمان پناه بردم که مدتها بود خانه نبود و کلیدش را سپرده بود به ما!

نمیدانم چند رکعت قامت بستم ولی تا جان داشتم نماز خواندم و به بی پناهی ام فکر کردم و بغض کردم و به خودم نهیب زدم که اشک برای چه  وقتی درست زمانی که نیاز به کسی کنارم داشتم تنهاتر از همیشه بودم!

نمیدانم چقدر گذشته بود که توانستم بنشینم کنار خواهرهایم و با آنها شوخی کنم و بگو بخند راه بیاندازم و بازی کنم و حواسم را پرت کنم و پیش خودم هم تظاهر کنم هرچه بوده تمام شده!

 "او" که زنگ زد دلم نمیخواست حرفی بزنم و چیزی از اتفاقی که افتاده بود تعریف کنم.دلم نمیخواست برای هیچ کسی تعریف کنم که چقدر احساس بی پناهی و تنهایی و بدبختی کرده ام وقتی مردی به خودش اجازه داده بود سرم در ملأ عام بازی در بیاورد و من همه ی زورم را زده بودم که با همه شوکه شدنم خودم را جمع و جور کنم و از خودم دفاع کنم و هیچ کس هیچ غلطی نکرده بود...!

ولی نمیدانم چه شد که بعد از هفت هشت ساعت زبانم باز شد و تعریف کردم چه شده و اشک ریختم...تلفن که قطع شد انگار که مجرای گریه ام باز شده باشد  و آنقدر گریه کردم و برای غصه دار بودنم غصه خوردم که خواب مرا به جای همه ی بی پناهی ام در آغوشش پناه داد و تا صبح هیچ خوابی ندیدم الا دهلیزی تاریک که هیچ نداشت به جز عمقی که هر چه میرفتی به انتهایش نمیرسیدی...


الی نوشت :

یکـ) پست های "این قصه سر دراز دارد" را ادامه خواهم داد اما بر خلاف میل باطنی ام "رمزدار"! که علت رمزدار شدنش را در پست های آتی توضیح خواهم داد.در صورتیکه تمایل به خواندن دارید برایم آدرسی چیزی بگذارید محض اطلاع پیدا کردن از رمز ورود.لازم به ذکر است که سنجیده رفتار کنید:)

دو) من هر کامنتی بنویسید را تایید میکنم و پاسخ میدم ،مگر اینکه قید کنید که علنی نشه.پس خواهش میکنم وقتی به چنین چیزی آگاهید ادای سورپریز شده ها رو در نیارید وقتی تایید کامنتتون رو میبینید و یا بیرون از وبلاگ برام پیغام پسغام بذارید که "تاییدش نکن!". اتفاقات وبلاگم فقط توی وبلاگم قراره اتفاق بیفته.زبونم مو در اورد بس که بیرون از وبلاگ تذکر دادم که مراعات کنید و مثل یک خواننده رفتار کنید. 

سـهـ) "سپنتا" از اونجایی که آیدیتون رو پیدا نمیکنم لطف کنید تلگرام بهم پی ام بدید.کمی اورژانسیه !ممنون

چاهار ) کامنت ها و حرفهایی که برام پایین این پست به صورت شناس و ناشناس گذاشتید رو خوندم و تک تکش رو لمس ، درک و حس کردم و باهاش همذات پنداری کردم .ممنون که من رو محرم دونستید :)


هوالمحبوب:

مدعـــــی گــَر به رُخــَت تیــغ کشیـــد هیـــچ مـــگـــو

بـــــرش کــم محلـــــی تــیـــزتر از شمـشـــیر است ..

استعداد عجیبی در نادیده گرفتن آدم ها دارم! یعنی از دل و چشمم که بیفتند دیگر نمیبینمشان! نه چشم هایم و نه توجهم را جلب نمیکنند!نه اینکه تظاهر کنم ها،نه! واقعن نمیبینمشان! انگار که زیادی کوچکند که ذره بین و حتی میکروسکوپ هم برای دیدنشان کمکم نمیکند!

یعنی تصمیم بگیرم که نبینمش ،امکان ندارد ببینم حتی اگر چشمهایش توی چشم هایم زل بزند. و این بدین معنیست که دیگر وجود ندارد حتی اگر فریاد بزند!

بحث را عاشقانه و عاطفی نکنیم! عاطفی و عاشقانه نیست!کلیت دارد و در مورد همه صدق میکند.چه کسانی که چون جان عزیز بودند و چه کسانی که شبیه عابر توی خیابان رد شده اند و تنه زده اند رفته اند! فقط بسته به دوری و نزدیکی شان اولتیماتوم دادنم برای این قضیه به آن ها فرق میکند.

گاهی یک نفر با اولین بد رفتاری اش از چشم و نگاهم می افتد و گاهی دیگری با یک عالمه فرصت دادن به او و چوب خطش با ارفاق پر شدن.

دیده ام که اذیت میشوند،با چشم هایم نه ها! با لحن حرف زدنشان که توی گوشم میپیچد و یا با سنگینی رفتارشان که زور میزنند عادی رفتار کنند و دروغ چرا؟از این فرآیند لذت میبرم  و احساس قدرت میکنم چون همیشه عمه ی عفریته ام میگفت :" برش کم محلی تیزتر از شمشیر است!" و لعنتی راست میگفت...!!

اینطور میشود که من مدت هاست همکار بی عرضه ی احمقم را که به درد لای جرز دیوار میخورد و همه جا می لولد و دهن گشادش را باز میکند و حرف میزند، مطلقا نمیبینم و با همه ی بی تفاوتی ام لذت میبرم و احساس قدرت میکنم وقتی با من توی آسانسور تنها میشود و با همه ی ادعای مرد بودنش مثلن ،دانه های درشت عرق از روی پیشانی اش قل میخورد پایین و دستهایش می لرزد و صدای نفسش که به سنگینی بالا می آید تمام فضای آسانسور را پر میکند تا اینکه دو طبقه بعد عین بند تمبان در برود به سمت میزش و باز میان جمع دهن گشادش را باز کند و خودش را مضحکه ی عام و خاص کند و همیشه دعا کند در جمع با من روبرو شود نه در خلوت که نکند فزرتش قمصور شود از دلهره!!

اینطور میشود که دیده ام خیلی ها از دیده نشدن و به چشم نیامدن من درد عظمی کشیده اند و اذیت میشوند.نه چون من زیادی گنده ام ،نه!بلکه اصولن آدم ها به توی چشم آمدن زنده اند و توجه،حتی اگر ادعا کنند در سایه بودن را بیشتر دوست دارند و چون وجودشان به کل انکار میشود ،از طرف هر کسی باشد ،بالاخص از طرف منی که شهره ام به مهربانی و مورد تفقد قرار دادن دیگران، درد میکشند! اینطور میشود که بی سر و صدا و جار و جنجال دریغ میکنم صدا و نگاه و لبخندم را از کسانی که استحقاق شنیدن صدایم و همکلام شدن با من را ندارند و اندازه ی این حرف ها نیستند...

بهترین تنبیه برای کسانی که زیادی کوچکند و ادعای بزرگی میکنند دریغ کردن خودم از آن هاست...آنقدر که به چشم و گوش و لبخندم نیایند...:)


1 2 3 4 5 ... 136 >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
دختری که شع ــر شد ...

در کل شهــر خاله زنـک هــا نشستــه اند درباره ی زنـــی که منـــم داوری کننــد ... ===================== الــــی در تلگــرام : @Eligoodlady
Email Icon by Parstools.com
دوست من دیدنش آسان نبود
تعداد دید و بازدیدهای دختره خوب: 319210

مرا در فیس بوک ببینید...
مرا در توئیتر ببینید...
مرا در گوگل پلاس ببینید...
مرا دراینستاگرام ببینید...