X
تبلیغات
نماشا

_____ مـن دخـتــره خــوبــی ام ! _____
" اَمَن یُجیب ،حال دلم اضطراری است ..... از دختری که بد شده دیگر فراری است " 
قالب وبلاگ
خـــدایـا؛ متبــرکـم گردان تا " عشـق ورزیـدن " و " خنـدیدن " را بیامــوزمــ . به " همــه " عشق بـورزمــ ، حتی کسانی که مـرا دوست ندارند ، درکم نمیکنند و به من آسیب رسانده اند.... از من بـد گفته اند و از مـن بـهـره کشـی کرده اند. بـادا که در همه ی شرایط و مـوقـعیت های زندگـی" بخندمــ " و " بدانمــ " در هـر چـه روی میدهد ، رحـمـت تــــو نـهفتــه استـ

هوالمحبوب:

درون جمجـــمـــــه ام قهـــــوه خانـــــه ایست شلــــــوغ

میـــــان هالــــه ای از بغـــــض هـــای حلقــــــوی ام ...


بغلم کرده بود و بوسیدمش و بوسیدم و از ماشین پیاده شدم و دلم خواست بروم خانه ی مادر نفیسهکه تنها بود.تصمیم گرفته بودم بعدش قدم بزنم تا خانه و هی فکر کنم و هی بغض قورت بدهم .دلم خواسته بود با کسی حرف بزنم که هیچ نمیداند و از چیزهایی حرف بزنم که خودم هم قرار بود ندانم!

زنگ را که زدم و در را باز کرد و تعارفم کرد بروم داخل از دیدن کرسی ه کنار اتاق ذوق زده شدم و پریدم زیر کرسی و روشنش کردم و لحاف را روی پاهایم کشیدم و ذوق مرگ شدم و با مادر نفیسه که تنها بود نشستیم به خاطره ی کرسی های زندگی مان را رد و بدل کردن.برایم میوه آورد و از قدیم قدیم ها حرف زدیم و آقای قاسمی که از راه رسید نشستیم به حرف زدن که کرسی یک نفره نمیچسبد و اصل ه کرسی به دونفره بودنش است و مادر نفیسه از خجالت میخندید و من و آقای قاسمی از وقاحت!!

آقای قاسمی باز بحث را کشاند به ازدواج من و اینکه زود باشم دست به کار شوم که او دلش عروسی آمدن من را میخواهد و مثل من نیست که عروسیه پسرش را پیچاندم و نرفتم و من ایشالا ایشالا نثارش میکردم!پاهایم زیر کرسی هی گرم میشد و دلم آرامتر از وقتی که از راه رسیده بودم و گمانم حالم بهتر از وقتی بود که زنگ خانه شان را زده بودم.آنقدر بهتر که یادم نیاید قبل از آمدنم روی صندلیه پارک اسمم را حتی یک بار هم صدا نزده بود.آنقدر بهتر که یادم نیاید حتی یکبار اسم الناز و احسان را صدا نکرده بود و هی گفته بود خواهرت...برادرت...!

آنقدر بهتر شده بودم که یادم نیاید برایش چقدر خوب نقش بازی کردم که زندگی ام گل و بلبل است!آنقدر بهتر شده بودم که یادم نیاید این من بودم که میان حرفهایی که آزارم میداد هی شوخی های مضحک میکردم و آن ها را میخنداندم و برادرش هی به من میگفت موهایم را بپوشانم و من نیشم را شل میکردم  و تند تند موهایم را جمع میکردم و آن ها میخندیدند بس که من شیطنت میکردم و دلم خون بود!

مادر نفیسه و آقای قاسمی باز از کرسی و آن قدیم ها حرف میزدند و من نیشم شل بود و هی دل به دل حرفهایشان میدادم تا فراموشم شود امروز چقدر درد داشت وقتی او برایم از خانواده اش حرف میزد و من به الناز و احسان و خودم فکر میکردم و هی اسمشان را توی جمله هایم می آوردم!مادر نفیسه از خانه ی قدیمی ِ احمد آباد حرف میزد و من دنبال خاطره های مشترک از خانه ای شبیه به آن میگشتم تا فراموشم شود دستها و صورت و صدایی که دلم را زیر و رو کرده بود! آقای قاسمی میگفت مادر نفیسه به خاطر پا درد و کمر دردش مجبور است روی تخت بخوابد و باید محض خاطر کرسی هم شده یک زن ه دیگر بگیرد تا از گرمای کرسی چند برابر مستفیض شود و من نشسته بودم به خنده که سر پیری و معرکه گیری و قول دادنم که برای عروسی شان با کله خواهم رفت ،تا فراموشم شود چقدر نداشتن کسانی که باید داشته باشی و داشتن کسانی که نباید داشته باشی سخت است...

دروغ چرا؟ آن آخرها دیگر حرف های مادر نفیسه را نمیشنیدم و دلم میخواست زیر کرسی دراز بکشم بس که چشمها و بغضم درست مثل پاهایم گرم شده بود و دل لعنتی ام دلش یک بغل ه سیر گریه میخواست...

الــی نوشت:

از هیچ کس هیچ انتظاری نداشته باش! هیچ کس یعنی دقیقن هیچ کس!استثنایی در کار نیست.همین :)


هوالمحبوب:


از من پرسیده بود مرد ایده آلم کیست و من گفته بودم مرد ایده آل وجود ندارد و در نتیجه مرد ایده آل من هیچ کس نیست و او باز پرسیده بود ترجیح میدهم چه مردی را کنارم و در زندگی ام داشته باشم و من دلم مردی که یک عالمه بزرگتر از خودم بود را خواسته بود که نه پولش از پارو بالا برود و نه توی جیبش کک کله معلق بزند. مردی که بداندم و بفهمد وقتی چون منی را در زندگی اش دارد چه به دست آورده و البته که سردی و گرمی روزگار را چشیده باشد و اگر زنی هم توی زندگی اش بوده - که حتمن بوده - ترجیحن مرده باشد که سایه و حضورش روی زندگی ام سنگینی نکند. مردی که اگر عاشقش هم نشدم حداقل آنقدر مهربان باشد که مهربانی اش را دوست داشته باشم. مردی که وقتی کنارش راه میروم همه خیال کنند دخترش هستم و او هی دلهره داشته باشد که نکند نگاه و حرف مردم زندگی مان را بلرزاند یا نکند من آنقدر سست پیمان باشم که بروم پی عیش جوانی ام و یا او آنقدر برایم کم باشد که دلم را بزند و من میان دلهره های نگفته اش که از چشم هایش میخوانم برای کسی که به خاطر داشتن و آرامشم تلاش و جنگ کرده از آن لبخندهای گل و گشاد بزنم که گور پدر همه ی حرف ها و حدیث ها وقتی که او همه ی آدم های نداشته ی زندگی ام است حتی با اینکه شاید عاشقش هم نباشم!
گفته بود من احمقم،درست مثل نفیسه که گفته بود زده ام به سیم آخر مثلن که خل بازی در آورده ام ولی من همه ی حقیقت را گفته بودم ، آن هم درست همین روزهایی که حرف هایم به جای اینکه از دهانم کلمه شوند و بیرون بیایند اشک میشوند و از چشم هایم نیمه های شب سر میخورد . هیچ کس من نبود و نیست که بفهمد چقدر دلم کسی را میخواهد که "قدش از درخت های خانه ی معمار بلند تر باشد و از برادر سید جواد که رخت پاسبانی پوشیده است هم نمیترسد..."،حالا هر چقدر هم اصرار داشته باشد مرا میفهمد و درک میکند و میشناسد ...


هوالمحبوب:

گفته بودم همه ی امیدم به خدای ِ فَمَن یَعمَل مِثقالَ ذَرَّة شراً یَرَه است.گفته بودم او با همه ی قدرت و زور و توانایی اش در برابر خدای من مثقال هم نیست و من مرده و او زنده ولی آآآآآی آخرش دیدن دارد،آآآآآی آخرش دیدن دارد!گفته بودم همه ی امید و دلبستگی و پشت گرمی ام به خدای ذره بین به دست است که عصبانی شده بود و حمله کرده بود به سجاده و جانماز گوشه ی اتاقم که همیشه پهن بود.رفته بود به خیال خودش قدرتش را نشان بدهد که مرده شور طرز فکرم را ببرند.خواسته بود قدرتی که همه ی زندگی ام را سیاه کرده بود به رخ بکشد که مهر جانمازم را که یادگاری آن روزهای حیات مامان حاجی بود و رویش یک عالمه سجده کرده بود،آنقدر روی کتابخانه  فلزی زد که خرد و خاکشیر شد.تسبیح یادگار آن مسجد گنبد فیروزه ای اردی بهشت آن روزها را پاره کرد و مهره هایش درست عین دلم روی قالی و تخت ریخت.خواسته بود بفهمم او از همه ی خداهای دنیا قدرتمند تر است که کتابچه ی یادگار مامانی را که برای آرامش خواب شبهایم زیر بالشتم پنهان کرده بودم را ریز ریز کرد.خواسته بود باورم شود اگر او نخواهد خدا کاره ای نیست وقتی همه ی زورش را روی سجاده و جانمازم خالی میکرد و آن ها پاره نمیشدند...!

با همه ی دردم خنده ام گرفته بود که مستأصل بود از اینکه جای دقیق خدا را نمیداند و دستش به او نمیرسد و گرنه دست می انداخت گردنش و خفه اش میکرد تا حساب کار خود را بکنم که امید به خدایی بسته ام که امر کرده به این بودنم.گردنبندم را توی یقه ام انداخته م که دیده نشود و محکم از روی لباسم توی دستهایم گرفتم و العصر خواندم تا زودتر به تواصوا بالصبرش برسم!

مهره های تسبیح و خاک مهر روی زمین ریخته بود که جانماز و سجاده و چادرم را زیر بغلش گذاشت و از اتاق زد بیرون و من هنوز والعصر میخواندم و زور میزدم لبخند روی لبم را پنهان کنم...

امشب دلم میخواست مثل سنـّی مذهبان بدون مهر نماز بخوانم وقتی مهرم نبود.مثل نمازهای مسافرت بدون تسبیح ذکر بگویم و مثل نمازهای بین راهی بدون چادر و سجاده قامت ببندم و بدون کتابچه ی دعای زیر بالشتم چشم هایم را برای خواب ببندم و گور پدر کابوس های گاه و بیگاه،تا صبح شوق و درد را با هم ببلعم ولی خودم را راضی کردم که دختره خوبی باشم و خودم را وابسته و محدود به تعلقات نکنم وقتی همیشه امر بر نداشتن بوده.

میدانم نمیتوانید درک کنید قامت بستن روی جانماز و سجاده و مهری که آن ِ تو نیست چقدر با همه ی آرامشش غربت دارد.حالا هر چقدر هم سجاده ی قهوه ایه بته جقه یا سفید بقچه پیچ زیر تختت منتظر نشسته باشند برای رویشان نشستن!

انگار با لباسی که از آن ِ تو نیست رفته باشی مهمانی،انگار همه اش دلت بخواهد زود برگردی خانه و با همان لباس های نداشته ات چشم هایت را روی هم بگذاری.میدانم نمیتوانید درک کنید چقدر دلم مهر و تسبیح و کتابچه ی دعایی که روزها و شبهای زیادی مرا شنیده بودند و بو کشیده بودند تنگ شده،نماز امشب به گمانم زیادی غربت دارد،درست مثل نمازهای بین راه و من باید به این فکر کنم این ها همه وسیله اند وقتی خدای فمن یعمل مثقال ذره خیراً یره من بدون کوچکترین آسیبی نشسته و به من لبخند میزند!


هوالمحبوب:


زده بودیم به جاده،یک عالمه وقت بود که حرف نزده بودیم. تند تند برایش حرف زده بودم و از دست همه برایش غرغر کرده بودم و او جاده را نگاه کرده بود و گوش داده بود و درست همانجاهایی که باید حرف زده بود و مرا درک کرده بود و گفته بود خودت را بچسب و زندگی ات را تا به مقصد رسیدیم.
حرفهایی که باید میزد را مرور کرده بودیم و من عینک آفتابی اش را زده بودم و کوچه ها را قدم زده بودم تا گورستان.او رفته بود مهمان همان خانه ای شده بود که من هنوز به یادش داشتم از کودکی ام و من مهمان سنگ قبر شده بودم و یک عالمه گریه کرده بودم و حرف زدم.
او برگشته بود با یک موز و یک عالمه خاطره و جمله و من برگشته بودم با دلی آرام و آشوب و این بار او حرف زده بود سراسر جاده و من هی فکر کرده بودم و گهگاه گفته بودم خجالت بکشد بودجه ی مملکت را خورده و یک پزشک خنگ شده آنطرف آب و او خندیده بود که چون سال های ایران نبوده نمیداند شلغم چیست و خندیده بودیم!
سکوت که بینمان شروع شد یکهو پرسید قرار است چه کار کنم و من هیچ نمیدانستم قرار است قصه ای که شروع کرده ام به کجا برسد و گفته بودم نمی دانم!
گفته بودم نمیدانم و از او پرسیده بودم یعنی آخر ماجرای زندگیه من چه خواهد شد و او گفته بود :هیچ!
چاهارشنبه ی عجیبی بود وقتی مرا روبروی رستوران پیاده کرد تا برای ناهار غذا بخرم و رفت تا من تنها تا شرکت قدم بزنم برای ادامه ی روزی که قرار بود زودتر از همیشه شب شود.چاهارشنبه ی عجیبی بود وقتی نخواستم سر کلاس فرانسه حاضر شوم و آن موقع شب در سوت و کوری شرکت صدای سالخورده ی زنی در گوشم طنین انداز شد و من همه بغض بودم.میدانید؟چاهارشنبه ی عجیبی بود...



هوالمحبوب:

نشستم درد و رنج هایم را شمردم.نشستم و اسمشان را حک کردم توی ذهنم و گذاشتم روبروی چشم هایم که همیشه بدون نیاز به حک کردنشان،میدیدمشان. شمردمشان.هشت تا!

همین قدر زیاد و همین قدر مثلن کم!هشت تا که شاید تعدادشان کم باشد ولی عمق دردشان بیشتر از حد تصور است.هشت تا که یکی اش هم زیاد بود،چه برسد هشت تا!هشت تا که اهمیتشان هم اندازه ی هم بود و نمیشد اهم و غیر اهم کرد.دروغ چرا؟آن هشتمی که خودم بودم را هم نخواستم از درجه ی اهمیتش کم بکنم حتی با اینکه آنقدر ها هم مهم نبود و شاید هم اگر میخواستم به این فکر کنم که هیچ چیز و هیچ کسی از خودت مهم تر نیست درجه ی اهمیتش از بقیه ی هفت تا بیشتر بود...

ولی خب از آنجا که من آدم منصف و کمی هم باگذشت و پترس هستم،برای همین خودم را هم در سطح آن هفت تا گذاشتم.می خواستم سبک سنگینشان کنم و یکی دو تا شان را خط بزنم ولی نمیشد.همه شان به یک اندازه به روح و جسمم چنگ میزدند و زندگی ام را کـِشانده بودند تا ...

بهتر است ولش کنید و بی خیال بقیه ی جمله شوید،ها؟!

نشستم و جلوی چشمم ردیفشان کردم و به هر کدامشان فکر کردم و درد کشیدم و بغض کردم و اشک ریختم.خب البته که با اشک ریختن هیچ چیز تغییر نمیکند اما من دلم خواست اشک بریزم و ریختم!نشستم و دلم خواست یکی شان،فقط یکی شان را که درجه ی اهمیتش باید از بقیه بیشتر می بود را حل کنم و یا اگر حل نشدنی بود حداقل کمش کنم.یکی از آن هشت تایی که روی تمام روزهای زندگی ام سایه انداخته بود و چاره اش فقط و فقط دست خدایی بود که غیر ممکن ها را ممکن میکرد.خدایی که امر کرده بود به داشتن هشت تایش توی زندگی ام آن هم اینطور و با این شدت و غلظت! و انگاری دلش هیچ نمیخواست الا تمام شدنم آن هم با این همه درد!

باید چه کار میکردم؟باید چطور رها میشدم؟باید چطور زندگی میکردم و تاب می آوردم.دروغ چرا؟این همه سال دنبالم بود و هی گفته بودم :"آخرش خوب میشود و تمام "و هر بار تعدادش کم که نشد هیچ ،بیشتر هم شد و من گمانم دیگر از حد ظرفیتم خارج باشد وقتی این روزها اینقدر درونم بی تاب است .یعنی باید در موردش با کسی حرف میزدم؟یعنی باید دنبال چاره میگشتم؟یعنی باید حل نشدنی هایی که حل نمیشد و نباید میشد انگار را حل میکردم؟باید درد دل میکردم و برای هر کدامشان ضجه میزدم؟ باید آنقدر خون گریه میکردم که تمام شوم؟باید از چه کسی کمک میخواستم وقتی هیچ کس من نبود و مرا نمیفهمید وقتی من نبود!باید چه میکردم وقتی همه اش توی هر ثانیه ی زندگی ام بود و من دیگر طاقتش را نداشتم بس که بلند بلند جلوی این همه چشم خندیده بودم و با این همه هشت تای درد آلودم خودم را درگیر زندگی و دغدغه های بقیه ای کرده بودم که ...

گمانم این بار هم بهتر است ولش کنید و بی خیال بقیه ی جمله شوید،ها بهتر نیست؟!

موبایل که زنگ خورد دلم میخواست بمیرم بس که خوب نبودم.تلفن را برداشتم و دلم خواست حرف بزنم.حرف زدن حالم را خوب میکند.حرف زدم و وقتی صدای نگران پشت خط دلش میخواست آرام شود و خیالش تخت از من و روزهایم،از دغدغه ها و دردهایم حرف زدم محض آرام شدن خود ِ الی و شریک کردن آدم زندگی ام که نگرانم بود .

میدانید آدم هایی که دوستت دارند از حرف نزدنت اذیت میشوند و تو باید حرف بزنی و دروغ هم چاره ساز نیست،پس باید راستش را بگویی و البته نه همه ی راست ها را!بعضی از آن راست ها را-مثلن هشت تای اولش را- باید بگذاری برای خودت. تو باید در اوج درد هم به فکر کسانی باشی که در زندگی ات نشسته اند! و من از نهمین و دهمین و یازدهمین و دوازدهمین و بقیه ی چندمین ها حرف زدم...!

دست گذاشتم روی خستگیه این روزهای کار و روزهای تکراری ام.دست گذاشتم روی شلوغ بودن سرم در شرکت و حجم سنگین کار.دست گذاشتم روی کل کل کردن یک روز در میان آقای کاف با من و روی اعصاب راه رفتن آقای ط سر پروژه ی لعنتی مدیرش که خیال میکرد زیادتر از من حالی اش است! دست گذاشتم روی واریز اشتباه دو میلیون و هفتصد هزار تومنی که به شرکت فلان واریز کرده بودم و مدیر عامل خواسته بود پوستم را بکند و من از ترس اینکه نکند سرم داد بزند بغض کرده بودم و یک عالمه زوور زده بودم تا گریه ام را قورت بدهم و نگذارم بفهمد با این همه بلبل زبانی ام ترسیده ام! دست گذاشتم روی بی اجازه سرک کشیدن های این و آن توی شرکت در حریم شخصی و کشوی کمد و مانیتورم! دست گذاشتم روی دست درازی های الف توی ظرف غذایم! دست گذاشتم روی غذاهای بدمزه ای که فرنگیس به تازگی می پخت و غرغر کردن هایش که خسته شده از وضع زندگیه بدون لبخندش! دست گذاشتم روی بی حسی تند تند دستها و خواب رفتن پاهایم که گمانم چیزی ام شده و آخرهای عمرم است. دست گذاشتم روی تاول زدن بی دلیل ِسر انگشتم ! دست گذاشتم روی یأس های فلسفی و خودشناسی های پیچاپیچ. روی پاپیچ شدن این و آن وقتی تو قرار است هیچ نگویی.دست گذاشتم روی تمام چیزهایی که دغدغه بود ولی جزو آن هشت تا نبود تا به ندای زندگی مسالمت آمیز و دوست داشتنی ای که قرار بود با بقیه شریک و همدرد باشیم و دوست داشته باشیم و دوست داشته شویم و پشت پناه و این قبیل مزخرفات لبیک گفته باشم...!

دست گذاشتم روی همه ی آنهایی که نــُه بود و ده بود و یازده و اجازه دادم دلم از چیزهایی که درد نبود خالی شود و آدم هایم آرامم کنند و بخندند و مسخره ام کنند که "دختر این ها که درد نیست و درست میشود!".اجازه دادم دل نگران دغدغه های مسخره ام باشند و دل نگران دردهایی که مطمئن بودند حل میشود و یادم بیاندازند که باید بروم خدا را شکر کنم که دردهای آن ها را ندارم.اجازه دادم حس خوب همدردی نوش جانشان شود و اینکه کنارم هستند را باور کنند.

و هشت تایم را بغل کردم و هی جویدم و قورتشان دادم و بالا آوردمشان و باز جویدم و قورت دادم وقتی هیچ کس جز من نمیتوانست اینقدر هنرمند باشد با این همه هشت تای پر از درد که تمامی نداشت...



هوالمحبوب:

ســـربـــــاز بـایــــد پــــشـــــت دشـــــمــن را بــــلـــرزانـــــد

شطـــرنـــج جــــای مـــــهــــره های اهـل سازش نیســــت ...


دلــــــم یــــک دوســـــت می خــــــواهــــد که اوقــــاتــــــی که دلتنـــگــم

بگــــــوید خـــانه را ول کــــــن،بگــــــو مـــن کــِــی، کجـــــا بــــاشـــم ...؟!

همیشه قبل از هر گونه دلخور شدن و دلتنگ شدن و نگران شدن و پریشان شدن و عصبانی شدن و هر گونه شدنی دیگر از قـِسم شدن ها به این فکر کنید که کجای زندگیه طرف مقابلتان هستید،چقدر از حجم زندگیه طرف مقابلتان هستید،چقدر بودنتان برایش بیشتر از نبودنتان اهمیت و ارزش دارد،چقدر نبودنتان برایش نبودن است.چقدر و تا کجا حاضر است بها برای بودنتان بپردازد و اصلن این بودن یا نبودنتان را چطور و چقدر و برای چه مدت حاضر است مدیریت کند.

به این فکر کنید که چقدر و تا کجا و دقیقن کــِی و تحت چه شرایطی نیاز به بودنتان را حس میکند.به این ها که فکر کنید و جایگاهتان را دقیق بشناسید دیگر نه اینقدرها دلخور میشوید،نه آنقدرها نگران و نه آنقدرها عصبانی و زندگی مسالمت آمیز و بدون توقع یعنی همین.

آن وقت برای تمام حرکات به نظر عصبانی کننده اش دلیل به اندازه ی کافی پیدا میکنید که گاهی حتی بیشتر از خودش به او حق میدهید.از من به شما نصیحت که قد و اندازه و حجم بودنتان و خودتان را بشناسید و بدانید.آگاه باشید آدم ها حق دارند برای تخصیص دادن حجم هر کسی و چیزی در زندگی شان!همانطور که شما حق دارید و حجم بیشتری که شما اختصاص داده اید مجوز خواستن حجمی برابر و یا حتی بیشتر از طرف او نیست!

بیشتر خواهی و توقع و چرایی اینکه قدر و حجم و اندازه تان در زندگی اش اینقدر است را کنار بگذارید و بهانه گیری نکنید و طرف مقابلتان را موأخذه ننمایید و تحت فشار و رو دربایسی نیندازید که چرا اینقدر و اندازه اید.فقط بدانید دانستن اینکه کجا و تحت چه عنوانی و در چه حجمی در زندگی اش هستید هر چقدر هم درد آور باشد به شما بیشتر از اینکه آسیب رسان و خرد کنننده باشد ،کمک خواهد کرد برای مدیریت حس ، رفتار و توقع تان.و همانا اگر از جمله افرادی هستید که قدر و اندازه و حجمتان بیشتر از حد تصورتان است فبها المراد

الـــی نوشت :

دعـــــای مـــن دلـــم یـــک دوســــت مـــی خــــواهـــد اجـــــابــــت شد

ولــــــی وقتــــــی که پیشــــــم مینــــشیــــــند بــــــاز دلتـــنگــــــــم :)


هوالمحبوب:

خدا را خدا را!  و شما را وصیت میکنم به اجتناب از گه مزه ترین خوردنیه دنیا! و همانا بدانید و آگاه باشید که گه مزه ترین خوردنیه دنیا را "کره ی بادام زمینی" نام نهادند تا وقتی روی نان تست می مالید(بس که خفن و بچه مایه دارید!) و در حلقتان فرو میکنید و میخواهید به به و چه چه راه بیاندازید ،انگار که حلقتان را گریس کاری کرده باشید صدایتان در حلقتان می ماسد بس که این خوردنی به درد لای جرز دیوار میخورد و بس!

و شما چه میدانید گریس چیست! أفلا تـَعلَمون؟! همانا گریس ماده ای لزج است که مزه ی کره بادام زمینی میدهد و سیروا فِی الارض فـَانظُروا کَیفَ عاقِبَت الغافلین! و آیا دانستید گریس چیست؟!

و همانا شما را وصیت میکنیم به استفاده از کره ی بادام زمینی برای چرب نمودن لولاهای در و کشوی کمدتان که جیر جیر میکند و مسواک زدن حلقتان بعد از استعمال کره ی بادام زمینی! این را از منی که امروز کره ی بادام زمینی در حلقم ریختم و عق های فراوان زدم که چون گریس بر حلقم لانه کرده بود و کنده نمیشد بشنوید و بدان عمل کنید،باشد که رستگار شوید!

و من الله توفیق ... اجرکم عندالله!


هوالمحبوب:

وقتی آن همه گریه کرده بودم و داد زده بودم و اشک هایم شره کرده بود و نفرینشان کرده بودم و به خدا التماس کرده بودم برای مجازاتشان و خدا صدایم را خفه کرده بود بس که داد زده بودم ...وقتی مردی که یونیفرم سبز داشت اشک ها و خجالت من را دید و نگاهم کرد...وقتی اشکهایم توی پیاده رو سرازیر بود و مرد جوانی که راهنمایی ام کرده بود کجا بروم سرش را به تاسف تکان میداد و "نچ نچ" میکرد...وقتی که به راننده تاکسی که نمیدانست با اینکه اینقدر آرام نشسته ام چقدر درد دارم و از توی آینه گفته بود:" مسیر بعدیت کجاست عزیزم؟!" و من گفته بودم لدفن خفه شود و همانجا که قرار بوده پیاده ام کند و او که فکر میکردم بزند روی ترمز و پرتم کند بیرون تا مقصد خفه شد بود ...وقتی اسمم را خواندند و نسبم را پرسیدند و حرف که شدم اشکم سرازیر شد و خجالت از سر و صورتم میریخت و باعث و بانی اش را از ته دل برای اولین بار در عمرم لعن و نفرین کردم...وقتی مردی که کچل بود بدون اینکه سر سوزنی جای من باشد دهان گشادش را باز کرده بود و میخواست مثلن نصیحتم کند...وقتی زنی که عینک داشت و تعجب کرده بود را با خودم توی اتاق بردم که خجالت مرا نکُشد وقتی با مردی که بوی ادکلنش گیجت میکرد تنهایم...وقتی روی صندلی نشستم و سمت چپ صورتم را رو به صورت اصلاح شده و سه تیغه اش گرفتم تا نگاهم کند و زنی که عینک داشت با من و او حرف "حقم" را میزد که مرد و زن بودنشان برایم مهم نباشد و برای من نمیتوانست مهم نباشد و برای مرد آرام حرف زدم و گریه کردم،همه اش گردنبندم را توی دستهایم محکم گرفته بودم و صلوات میفرستادم و ذکرهای درهم برهمی که بلد بودم را نجوا میکردم که زن گفت برای امتحانی که خدا برایم مقدر کرده باید صبور باشم.

زن گفت والعصر بخوانم.زن گفت برای آخری "خوب" دعا کنم.زن گفت نگویم نمیشود که خدا و کائنات گوش به زنگند برای "نشدن" آنچه باورم شده "نمیشود".زن گفت والعصر بخوانم و من والعصر بلد نبودم  که با اشک از ساختمان زدم بیرون...

من والعصر بلد نبودم که تصمیم گرفتم به نگرانی آن دویی که درگیر ماجرایشان کرده بودم پایان دهم و آرامشان کنم و خودم تنهایی به فکر چاره باشم وقتی هیچکدامشان "من " نبودند و کاری نمیتوانستند و نمیخواستم بکنند. من والعصر بلد نبودم وقتی بی پناه ترین موجود روی کره زمین بودم و هیچ کس را نداشتم محض پناه بردن و باید خودم را جمع و جور میکردم وقتی این همه تنها بودم.من والعصر بلد نبودم که خودم را توی سینما چپاندم و "مستانه" را دیدم و برای تحقیر زنی که حقش نبود با اینکه بغض خفه ام کرده بود نتوانستم اشک بریزم بس که درد داشتم.من والعصر بلد نبودم وقتی در تمام مدت فیلم به خدا میگفتم تو که کارگردانی قهارتر از اینهایی چرا پایان خوبت از راه نمیرسد.من والعصر بلد نبودم وقتی سوز سرما صورتم را متورم کرد و از "او" خواستم برایم والعصر بخواند تا بلدش شوم و پایم را محکم تر روی زمین بگذارم و "او" خواند و من تکرار کردم و یادش گرفتم.

و من والعصر خواندم تمام شبی که صبح نمیشد...

الی نوشت :

اینها را ننوشتم محض جار زدن و نگران و یا خوشحال کردن کسی! فقط خواستم آخرش به والعصر قسمتان دهم که کمی دعایم کنید.شاید خدا دلش خواست حرف یکی از شما را گوش دهد."من هنوز هم دختره خوبی ام!"همین :)


هوالمحبوب:


دروغ چرا؟وقتی شنیدم الف قرار است هفته ی دیگر از شرکت برود یک جای جدید کار کند خوشحال شدم! زیاد هم خوشحال شدم و خوشحالی ام را هم سر میز غذا نشان دادم و دستهایم را بردم بالا و گفتم خدا را شکر ولی خب از آنجا کلن همه دلشان میخواهد حرفهایم را شوخی تلقی کنند بس که من همیشه بگو و بخندم به راه است، کسی حرفم را جدی نپنداشت و خیال کردند شوخی میکنم اما من راستکی خوشحال شده بودم!

نه اینکه خیال کنید الف دختره بدی ست یا جای مرا تنگ کرده ،نه! جدا از خاله زنک بودنش که خصوصیت مشترک همه ی همکاران مرد و زن من است و در نوشته های بعدی زیاد در این مقوله خواهم نگاشت، خصوصیت ناپسنده دیگری که شایسته ی یک همکار محترم نباشد را ندارد الا یک چیز که زیادی من را آزار میدهد و میداد!

الف همیشه ی خدا موقع ناهار دستش توی ظرف غذای این و آن است و همیشه ی خدا هم دلش هوس آن غذایی را میکند که بقیه آورده اند و برای اینکه بی منتشان هم کند بعد از دست درازی به غذای دیگران بدون اینکه فرصتی به کسی محض تعارف بدهد،پیشنهاد تبادل غذای خودش را با دیگران میدهد و این به شدت منی را که به اصول غذا خوردن پایبندم آزار میدهد.

آنقدر آزار دهنده که بهترین قسمت ساعت کاری ام که "ساعت ناهار" است و همیشه ی خدا از صبح علی الطلوع منتظرم از راه برسد بس که گرسنه میشوم و همه هم میدانند چه لحظه ی ملکوتی و فرح بخشی برایم به شمار می آید،تبدیل به منزجرترین ساعت کاری ام میشود بس که باید حواسم باشد یکهو دستش را داخل ظرف غذایم نکند و در همان حین هم نگوید:"وااای که چقدر دلم هوسه کوکو کرده...میدونی من عاشقتم؟....چقدر دلم هوسه سالاد کرده ...من عاشقتم!...واااای چقدر دلم هوس ماست کرده ...تو  نمیخوای یه کم از اون زیتون هات که به آدم چشمک میزنه رو بهم تعارف کنی عشقم؟...وااای چقدر نوشابه دلم میخواد...عاشقتم عشقم" و من هم خیره در چشمش نگاه کنم که :"ولی من ازت متنفرم!" و او غش غش بخندد بس که به خیالش من شوخی های با مزه میکنم!

من اما بارها قاشق و چنگال جدا گذاشته ام توی ظرفم که اگر دلش هوس غذایم را کرد با قاشق و چنگال جدا بردارد اما او ترجیح میدهد یا با دست و یا با قاشق خودش غذای تو را امتحان کند  و من هم گاهن ترجیح میدهم دلم ماست یا سالادم را نخواهد و کلن به او بدهم بس که دلم دیگر رغبت خوردنش را نمیکند.اینطور شد که چاره را بر این دیدم که در دورترین فاصله ای که میشود از او بنشینم موقع صرف غذا و زود دو نفر را کنارم جا بدهم مثلن لاله یا پریسا که الف دستش به غذایم نرسد اما خدا را شکر ویار الف بر فاصله هرچند دووور هم باشد غلبه میکند و او خودش را تا وسط میز میکشاند محض تست غذای این و آن و همزمان جمله ی "چقدر هوس کردم ..." را هم ذکر میکند.

اوایل از لباس پوشیدن و غذاهایی که یکی در میان می آورد خیال برم داشته بود آنقدر تمکن مالی ندارد که برای خودش غذا یا لباس درست و حسابی تهیه کند ،برای همین دیدگاهم با حالا فرق داشت.غذایم را تعارفش میکردم و با یک قاشق تمیز برایش غذایم را کنار بشقابش میریختم و گاهی هم لقمه هایم را با او نصف میکردم ولی بعدها که فهمیدم وضعش چندان هم بد نیست و از ایل و تبار من هم وضعش بهتر است و اشکالش در این است که بلد نیست دختر آراسته و مرتبی باشد و منظم بودن را با قرتی بودن اشتباه گرفته،بدون اینکه بخواهم حرصم خودش را نشان داد.

الف دختره خوبی ست و جدا از همکاران طبقه ی چهار که از رفتن او خوشحالند محض اینکه با خاله زنک بازی اش باعث اخراج یک نفر از شرکت شد و این امری طبیعی ست در این شرکت، بقیه دوستش دارند و یا حداقل تظاهر میکنند که دارند و دروغ چرا؟ وقتی شنیدم الف قرار است هفته ی دیگر از شرکت برود یک جای جدید کار کند خوشحال شدم! زیاد هم خوشحال شدم .نه چونکه جایم را تنگ کرده بود و یا دختره بدی ست،نه! فقط به خاطر اینکه دیگر قرار نیست دستش توی ظرف غذایم وول بخورد و  پشت بندش ابراز عشقش را روی سرم هوار کند!


1 2 3 4 5 ... 62 >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
دختری که شع ــر شد ...

و ایــــن منــــــــــم دخــــــتــــری در آستانه ی فصلی گرمـــ. از آن دسته آدم هـایی که انتــهای نامشـان نقـطه چین می خـواهد. حـال، هـرگونه میخـواهی تفســیر کــن: اِلــــــــــــی ... ===================== میچسبم از خودم به غم و شع ـر میشوم از شعــر گریــه میکنــم و شع ـر میــشوم
Email Icon by Parstools.com
دوست من دیدنش آسان نبود
تعداد دید و بازدیدهای دختره خوب: 297781

مرا در فیس بوک ببینید...
مرا در توئیتر ببینید...
مرا در گوگل پلاس ببینید...
ایران رمان