X
تبلیغات
نماشا
رایتل

_____ مـن دخـتــره خــوبــی ام ! _____
" اَمَن یُجیب ،حال دلم اضطراری است ..... از دختری که بد شده دیگر فراری است " 
قالب وبلاگ
خـــدایـا؛ متبــرکـم گردان تا " عشـق ورزیـدن " و " خنـدیدن " را بیامــوزمــ . به " همــه " عشق بـورزمــ ، حتی کسانی که مـرا دوست ندارند ، درکم نمیکنند و به من آسیب رسانده اند.... از من بـد گفته اند و از مـن بـهـره کشـی کرده اند. بـادا که در همه ی شرایط و مـوقـعیت های زندگـی" بخندمــ " و " بدانمــ " در هـر چـه روی میدهد ، رحـمـت تــــو نـهفتــه استـ

هوالمحبوب:

نمیتوانم حسش را بیان کنم.یعنی کلمه هایم میان بغضم گم میشوند.دیر وقت و چشم انتظار به خواب رفته باشم و صدای اذان سحرگاهی  بپیچد توی اتاق،چشم هایم را باز کنم و ببینم داری از راه می رسی و گوشی همراهم پر باشد از "الی چشمت روشن!" و بغض بشوم میان لبخند و دلم بخواهد سراپا چشم شوم برای دیدنت و یک پارچه گوش بشوم برای شنیدنت و تو ....

تو می رسی با پاهای تاول زده و من برای اینکه از بغض خفه نشوم با لبخند و اشک چشم هایم را میبندم وقتی "که یعقوبی که یوسف را نبیند کورتر بهتر...!"



هوالمحبوب:

از میان تمام نرم افزارهای دنیای مجازی که گاهن با آن ها سر و کار داشته ام اینستاگرام را بیشتر تر دوست دارم.آن هم برای منی که وقتی جایی احساسش به تلاطم و گیر افتاد دلش میخواهد بنویسد برای الی تا تمام دنیایی که به آن تعلق دارد را گوش و چشم دهد!

دلیلش آن مزخرفات همیشگی نیست.حتی به رخ کشیدن و غذا نمایش دادن و "من دوستام یهویی" هم نیست!

میشود هرجا که دلت خواست شروع کنی به شعر شدن و تصویر کشیدن و رج زدن و تا بیایی به خودت بیایی و بخواهی آرایه و صنعت ادبی قاطی اش کنی ،بقیه را در آن شریک شده ای.یکهو میبینی تا سفره ی شام پهن شود آنهایی که در ذهنت داشته ای و اغلب با خودت مرورش میکنی یا حرف میزنی اش را نگاشتی آنجا که باید.یا مثلن مسیر خانه تا محل کارت را به جای توی ذهنت حرف زدن،حک کرده ای وسط اینستاگرام و تمام شده رفته!

به من زیاد به رها کردن حرفها و افکار و احساسم همان لحظه ای که قلیان میکند،کمک میکند.

من اینستاگرام را بیشتر تر دوست دارم.دست مبتکر و مخترع و سازنده و صاحبش درد نکند.

برخلاف مجازی بودنش واقعی تر است.آدمهایی که مینویسند:"الی!" را میبینی و میشنوی و تصویرشان را حتی اگر مال خودشان نباشد داری.حریم دارد.تو اجازه میدهی چه کسی شریک شود و چه کسی نشود.آدمهایش خودشان را مجبور نمیکنند حتمن حرفی بزنند و اگر هم خواستند،زحمتی ندارد که در خفا یا علنی ابراز احساسات و نظر کنند.

حالا بماند که یکی دوبار خوانندگان و بینندگانش را هرس کردم و با دلیل و بی دلیل نخواستم مردان غریبه که آب توی دلــ"ش" تکان دهند را در عکس ها و نوشته هایی که چندان هم یواشکی نبود شریک کنم،ولی تنها دلیل دوست داشتن آنجا برایم بی غل و غش بودن و راحت دست یافتنش است و اینکه با توجه به محدودیت کاراکتر تو مجبور میشوی بهترین حس را با کمترین خطوط و نوشته به اشتراک بگذاری.

دوست داشتید الی بخوانید و بدانید با حفظ سِمَت آنجا خوش آمد گویتان هستم

همین...!

+ میتوانید روی آیکون اینستاگرام این گوشه ی وبلاگ کلیک کنید یا بیایید اینجــــــــا حتی !


هوالمحبوب:

عمری ست شبانه روز لب هایت را ...

لب بـاز نکــن ،هنـــوز لب هایت را ...

راستش را بخواهی بدجنس بودی.نشسته بودی روبرویم و به عمد پوست لب هایت را میکندی.میدانستی من بارها گفته بودم پوست لب هایت را نکن و تو باز یواشکی گوش نداده بودی و قایمکی کنده بودی شان.آن روزها حرفم را گوش میدادی.وقتی میگفتم پوست لب هایت را نکن.ناهار بخور.شام نخورده نخواب.لباس گرم بپوش.به خوابم بیا.دوستم داشته باش.مراقب خودت باش و ...

خسته میان آن همه کتاب نشسته بودیم و ساندویچ بدون سس میخوردیم که افتادی به پوست کندن لب هایت که مثلن من دست هایت را بگیرم و بگویمت پوست لب هایت را نکن که زخم میشود. من اما حواسم بیشتر از تو بود که با بطری نوشابه زدم روی دست هایت که نکن!

تیرت به سنگ خورده بود و به جای دست هایم بطری نوشابه نصیبت شده بود و باز افتادی به کندن پوست لب هایت که دیدم پا پیچت شدن تو را بیشتر سر لج می اندازد که بی خیال شدم تا تو هم بی خیال شوی...

بعدها که مأمن همیشگی دستانت ،دست هایم بود تا دستت سمت لب هایت می رفت،دستت را میگرفتم و دیگر نمیگفتم :"میشه پوست لب هات را نکنی ؟"و بدون گفتنش خودت میدانستی حرفم را و  یادت میرفت کندن پوست لبهای رنگ پریده ات را.

آن روزها یک شب بعد از قدم زدن با یادت توی پیاده روهای شهر،رفتم داروخانه و برای تو و گلدختر و فاطمه و الناز هم که مثل تو پوست لبش را میکند هر کدام یک عدد روغن لب گرفتم که شبها به لب هایتان بمالید و بخوابید تا لب هایتان ترمیم شود و تو روزی که از من گرفتی اش پشت چشم نازک کردی و گفتی :"دیگه چی؟خوبه والا! همینم مونده که رژلب هم بزنم!" و من قول گرفتمت که شب ها محض خاطر من بزنی روی لب هایت و صبح پاک کنی تا لب هایت زودتر خوب شود و رژ لبش را خودم میزنم و تو نگران نباش!

نمیدانم از کی شروع کردی به حرف گوش نکردن.نمیدانم تنبلی باعث شد پشت گوش بیاندازی یا عادی شدن خیلی چیزها ولی بعدها باز هم لب هایت...!

این بار همین پاییز پارسال باز خواستم امتحان کنم،شاید حرفم خریدار داشته باشد.از یک فروشنده ی معتبر محض ترمیم پوست لب هایت خریدمش و گفت حرف ندارد و گذاشتمش توی کیفم برای وقتی که ببینمت و بخواهم که اسفاده اش کنی.مقاومت هم میکردی مهم نبود.خودم روی لب هایت امتحانش میکردم و بعد شاید نرم نرمک راضی میشدی این بار حرفم را گوش دهی.

دیدنت بیشتر از حد معمول طول کشید،پاییز پارسال کجا و بهار امسال کجا؟ آنقدر توی کیفم مانده بود که رنگ لوازم آرایش توی کیفم را گرفته بود و از ریخت و قیافه افتاده بود.یک بار که الناز لب هایش زخم شده بود و خواسته بودم کمی بدهمش بزند روی انگشتانش و بگذارد روی لب هایش،دربش را بد بستم و له شد سری که قرار بود روی لبهایت به بالین برسد...

روزی که لب هایت را باز زخم دیدم،داشت یک سال میشد از خریدش برای تو.دیگر به راحتی حرفم را گوش نمیدادی.حتی عصبی میشدی که به دست ها و لب هایت گیر میدهم.تا دلم میپیچید که دست سمت لب هایت میبری و دستم را می آوردم سمت دستانت،اخم میکردی و چشم هایت عصبی میشد که:"میشه گیر ندی؟!"

دلم میخواست گیر ندهم و نمیتوانستم تاب بیاورم نا مهربانی با خودت را.زندگی به اندازه ی کافی با تو نامهربان بود و من نمیتوانستم نامهربانی خودت با خودت را تاب بیاورم و تنها محض ناراحت نشدنت دستهام را بغل میکردم و حرص میخوردم...

یکی دو بار سر کج شده اش را روی دستهایم نشاندم و آوردم سمت لبت.راستش دیگر نمیدانستم چه کلکی سوار کنم که لب های  همیشه رنگ پریده ات آرام گیرند.راست میگفتی!تو حالت خوب نبود و خیلی وقت بود که خوب نبود و این هر از گاهی مراقبت ها هیچکدام از زخم های دلت را درمان نمیکرد و من بید بغض فرو میدادم و لب فرو میبستم تا تمام شود و صبر قورت دهم مثل تمام زندگی ام تا برسم به جاهای خوبش که نمیدانم کی قرار بود از راه برسد...!

امروز که آقای "پ" نگهبان شرکت زنگ زد و گفت آقای "خ" منشی مدیر عامل لبش زخم شده و رفته داروخانه ولی داروخانه تعطیل بوده و گفتمش چرا این حرفها را به من میزند؟گفت که یواشکی زنگ زده و چون میدانسته میتوانم کمکش کنم به من رو انداخته و گفت رژ لبی چیزی اگر دارید جوری که خجالت نکشد صدایش کنید و بدهید کمرنگ روی لب هایش بکشد که خون نیاید...!

تلفن را که قطع کردم اولین کاری که کردم بطری آبم را لاجرعه سر کشیدم تا بغض خفه ام نکند.بعد سیم تلفن را کشیدم که یکهو وسط حرف زدنم زنگ نخورد و لویم بدهد.بعد همان چیزی که برایت پارسال همین موقع ها خریده بودم را از توی کیفم برداشتم و آقای "خ" را صدا کردم بیاید پشت میزم و خودم را به مکالمه ی ساختگی با فلان شرکت مشغول کردم که مبادا مجبور باشم حرفی بزنم تا آقای "خ" خجالت بکشد.

بالای میزم که رسید و پرسید که چکارش دارم با دست اشاره کردم که انگشتش را بیاورد جلو تا چربی لب را روی انگشتش بکشم و تا آمد مقاومت کند و خجالت بکشد و حرفی بزند و آرام دهنه ی گوشی را با دست گرفتم و گفتم بکشید روی لب هاتون،نگران نباشید رنگ نداره! و تا پرسید شما از کجا فهمیدید؟ گفتم :"هیس! دارم با تلفن صحبت میکنم!"

او سکوت کرد و سرم را انداختم پایین تا خجالتش را نبینم و از گوشه ی چشمم دیدم که روی لبهایش کشید و آخ گفت آرام و با دست اشاره کردم برود و او با سر تشکر کرد و رفت.

آقای "خ" که رفت تلفن را گذاشتم و رو به پنجره هی اشک قل دادم روی لپ هایم تا بنشیند روی لب هایم و شوری اش دلم را آرام کند...


هوالمحبوب:


قطع و وصلی... دوباره میگیرم ، آن زن بد صدا چه می گوید؟!

عشـق"در دسترس نمی باشـد "، چه کنــم با گسست و پیوندت ؟

داشتم با شیدا میرفتم برای تولدت مانتو بخرم.همیشه ی خدا همینطور است.تمام لباس های این چهارسال را سر یک ماجرایی با تو خریده ام.تمام کفش ها و کیف ها و جوراب ها و بلوز و شلوارها و مانتوها و روسری هایم را.

قرار نداشتم در مهمانی شرکت کنم.راستش میترسیدم احساس نا امنی کنی.با پیشخدمت حرف زده بودم که یکی دو ساعت به عنوان کافی من قبولم کند که کیک تولدت را با آن همه شمع خودم جلوی چشم هایت بگذارم و مبارک باشد تحویلت بدهم و از دور سیر نگاهت کنم و حواسم به تو باشد ولی وقتی نگرانی ات را دیدم از نیامدنم و پرسیدنت که کجایی،دلم نیامد ناراحتت کنم و آمدم سلام شدم و نشستم روبرویت ...!

داشتم میگفتم که رفته بودیم با شیدا مانتو بخریم که موبایلم زنگ خورد توی پیاده رو.آمدم جواب بدهم که سارقی که موبایلم را کش رفت از من زودتر از توی کیفم برداشتش و در رفت!

به همین سرعت و راحتی که اصلن نفهمیدم که بود و چه شد!از لحاظ ریالی حسابش را بکنی ارزشی نداشت.دوتا سیم کارت اعتباری داشت و دیگر هیچ ! گرچه خط چندین ساله ام را دزدیده بود ولی خب موبایل اصلی ام توی جیبم بود و قاعدتن باید خدا را میشکریدم که ضرر مالی ندیده ام!

نمیدانستم بخندم یا گریه کنم.از سرعت عملش هیجان زده بودم بس که سریع عمل کرده بود ولی برای از دست دادن چیزی که بهترین خاطرات زندگی ام را با او داشتم به غایت ناراحت بودم.

من از همان گوشی موبایل بود که اولین بار صدایت را شنیده بودم.با همان گوشی موبایل اولین دوستت دارم را گفته بودم.با همان موبایل اولین بار دلتنگی ات را شنیده بودم و از همان گوشی اولین بار گفته بودم دلم میخواهد مرد زندگی ام باشی.

صدای نفس هایت...وای صدای نفس هایت را اولین بار از آن گوشی دیوانه شدم.شعر خواندنت را...قرآن خواندنت را...بغض کردنت را...خندیدنت را ...عصبانیتت را ...غر زدنت را...لوس شدنت را...داد زدنت را...قربان صدقه ات را... قهر کردنت را... همه را از همان گوشی شنیده بودم و با آن گوشی هرگز نشنیده بودم رفتنم را بخواهی یا بگذاری ام و بروی.

من آن گوشی موبایل فکسنی را بیش از این حرفها دوست داشتم.من هزاران بار صفحه ی آن گوشی را محض خاطر دوست داشتنت بوسیده بودم.نوازش کرده بودم عکس هایت را و شنیده بودم صدایت را و رویش اشک ریخته بودم از قهرها و دور بودنت.

حالا دزد لعنتی به طرفه العینی تمام خاطرات من را با خودش برده بود و من فقط میتوانستم قید سیم کارتی که خودش انداخته بود دور را بزنم و بگویمش:"کاش میدونستی چی رو ازم دزدی نامرد ِ رعیت !" ولی قید خاطراتش را چطور ؟ آن هم وقتی که آن همه خاطره ی خوب با آن داشتم و آخرینش همین تماس فلانی برای تولدت بود که موبایلم با قصه اش تمام شد!

شیدا گفت خدا را شکر کن گوشی اصلی ت رو ندزدیدند.شماره هات و عکس ها و فایل هات اگه توش بود میخواستی چکار کنی؟خدا رو شکر کن نه گرون بود نه چیزی توش داشتی.

شیدا نمیدانست با اینکه گوشی اصلی ام را با تو خریده بودم اما دوستش نداشتم.دوستش نداشتم چون تمام دعواهایمان با همین گوشیه لعنتی بود که قرار بود روزی که خریدیمش به هم نزدیکتر بشویم محض خاطر تکنولوژی ولی ما را از هم دورتر کرده بود.

گوشی موبایلی که همه چیز داشت را دوست نداشتم چون تنها خاطراتی که از او داشتم از پیام "نسرین" شروع میشد از آن روز که کنارت بودم و پرسیده بود چرا وبلاگم را بسته ام و عصبی ام کرده بود و به تمام قهرها و دعواها و دردهایمان و انتظار و انتظار و انتظار ختم میشد و منی که هرگز عادت پرت کردن گوشی نداشتم بارها بعد از بحث هایمان پرتش کرده بودم سمت دیوار و روی تخت و بعد نشسته بودم زانو غم به بغل هق هق کردن!

درست است که من خیلی وقت بود دیگر منتظر زنگ خوردنش نبودم ولی بین خودمان بماند همیشه ی خدا دستم بود و توی جیبم که نکند یکهو به دلت بیفتد زنگ بزنی و بگویی :"میخواستم صداتو بشنوم!" حتی با اینکه هرگز با این گوشی لعنتی اتفاق نیفتاد و گوشیه موبایلم بوی چشم انتظاری و یأس میداد.

من گوشی ام را با اینکه با تو خریده بودم دوست نداشتم چون با آمدنش مرا از تو دور کرده بود و تو خودت خوب میدانی هر چیز و هرکسی که مرا از تو دور کند از چشم و دلم می افتد...

حالا ولی همین دو روز پیش بالاخره از شرش خلاص شدم و حالا "گوشیه تازه خریده ام" را دوست دارم.با هم خریدیمش.توی راهروهای فلان پاساژ هی قدم زدی و پرسیدی فلان گوشی چند و بعد رفتی سراغ مغازه بعدی که خوب قیمتترش را بخری و راستش برایم مهم نبود چقدر ارزان تر یا گران تر میشود وقتی برایم قرار بود از تمام موبایل های دنیا گران قیمت تر باشد تنها محض خاطر وسواس و دقت و همراهی تو برای خریدنش.

این بار بدون توقع و چشم انتظاری رفتم موبایل بخرم و تنها انتظارم این بود که به چشم تو بیاید و تو بپسندی اش.حتی اگر هیچگاه اسمت نیفتد روی گوشی ام که بگویی دلت تنگ صدایم شده یا "بیا تا ببینمت"یا "میخواهم بیایم که ببینمت "یا حتی یکهو تا زنگ بزنی و گوشی را بردارم و بگویم :"جانم؟" اسمم را از دهانت بشنوم که صدایم کرده ای و دیگر هیچ..!

گوشی تازه خریده ام را دوست دارم.چون تو به چشمت قشنگ آمد،تو قابش را از فروشنده گرفتی،تو روی گوشی ام امتحانش کردی،تو خوشحال بودی از خریدنش ،تو خوشحال بودی از اینکه گوشی خوبی خریده ام،تو گفتی انشا الله از توی گوشی ات خبرهای خوب بشنوی،تو برایم موقع ناهار برنامه و نرم افزار ریختی و طرز استفاده و کار با آن ها را نشانم دادی ،تو برایم رویش مفاتیح و قرآن ریختی و تو اولین تماس گوشی ام را گرفتی و  گذاشتی روی گوشی ام "Azize Jan"  بیفتد...

من "گوشیه تازه خریده ام" را دوست دارم چون رد دستهای تو روی بدنش می رقصد و تو از اینکه من دارمش خوشحالی.خودت گفتی.

دیشب گوشی ام را بو کشیدم.هنوز بوی نویی میداد و آن ته ته ها بوی دستهای مردانه ی تو را.میترسم این گوشی دست گرفتن هایم بوی دست هایت را از بین ببرد و فقط بوی موبایل به دماغم برسد و هی مرا دلتنگ تر از قبل کند،برای همین هی دستش نمیگیرم.

موبایلم را دوست دارم نه چون موبایل دوست دارم چون گفتی انشاءالله خبرهای خوبی از آن بشنوم و نظر خوب بر آن کردی و آرزوی خوب به خوردش دادی و نمیدانی تنها خبر خوش تویی که می وزی در تمام سلول های موبایلم و گوش مینوازی عزیز ِ جان...

موبایلم را دوست دارم و من این بار تنها میخواستم بدون هیچ انتظاری با تو بخرمش که هر موقع دیدم و شنیدم و بغلش کردم تو را با عطر دستهای مردانه ات را با بند بند وجودم حس کنم و دل ببندم به رد دستهایت روی قاب موبایل،شاید دل نگرانی و دلشوره و دلتنگی ام کمرنگ شود وقتی این همه از تو دورم و اینقدر نمیدانم...


هوالمحبوب:

با تمام اذیت هایی که شدم و شدی،با تمام روزهای خوبی که با هم داشتیم و داشتم،با تمام اشک ها و غصه هایی که ریختم و خوردم،با تمام دلتنگی ها و چشم انتظاری ها و با تمام روزهایی که با درد به شب رسید و با تمام شب هایی که با بغض و خیره شدن به طلوع به صبح رسید،اگر صدها هزار بار هم به چهارده آبان ماه هزار و سیصد و نود و یک برگردم و بنشینم توی همان یکشنبه ی غدیر،امکان ندارد نگویمت :"سلام و خوش آمدی یگانه پیامبر زندگی ام "

هزار بار بمیرم و زنده شوم و قانون تناسخ و زندگی دوباره صحت داشته باشد،امکان ندارد از خدا نخواهم همان پل عابر پیاده ی میدان انقلاب نشوم که تو کنارش برای اولین بار که دیدمت منتظر بودی و امکان ندارد دلم نخواهد نیمکت همان پارکی نشوم که رویش نشستیم و برایم مقتل خواندی...

"او"ی ِ نازنین م.من برای دوست داشتن و داشتنت و خواستنت عمر دادم.به کلام و جمله راحت است ولی من تو را تمام این چهارسال با ذره ذره وجودم نفس کشیدم و چه کسی میتواند بفهمد و بداند دوست داشتنت یعنی چه وقتی ذره ای چون من عاشق نبوده.

هزار بار هم به عقب برگردیم امکان ندارد میان آن همه کتاب توی قشنگترین ماه سال در آغوشت نپرم و نگویم که چقدر غمگینم که حالا باید ببینمت و بشناسمت و چرا این همه دور و دیر بایدعاشقت شوم ...؟

"او"ی دوست داشتنی ام.من تو را یک روزه عاشق نشدم که با هر تلنگر و نامهربانی روزگار و دنیا و عواملش پا پس بکشم و بگویم به سلامت...

من و تو به هم قول دادیم همان بعد از ظهر روز پاییزی.جان دادیم همان شب سنگین ِ آبان ماه ِمحرم.حالمان دگرگون شد سر یک لحظه ترس از دست دادن همدیگر آن روزها که زندگی به اندازه ی حالا روی گندش را نشانمان نداده بود.ما کیلومترها جاده گز کرده ایم وقتی هیچ کس برای هیچ کس قدم از قدم برنمیداشت.

هزار بار هم به عقب برگردم نمیشود که نخواهمت حتی با علم به تمام دردها و غصه های احتمالی آینده ولی کاش میشد به عقب برگردم و هرگز نگذارم این همه از دست حرفها و کارها و رفتارهایم که اذیت شدی و آزار دیدی ،درد شوی وقتی این یکی دوماه همه اش دردم از به یادآوری آدمی که از خود در ذهن تو ساخته ام و بخدا قسم و به جان تو که عزیزتر از تو نداشتم و ندارم ،من این نیستم که از خود برای درد دادنت نشان دادم و نمیدانم چطور نشانت دهم این همه دوست داشتنم را و چطور بگویمت من بی تو حتی ثانیه ای را نمیتوانم عزیز ِ جان...

"اوی" بی نظیرم!بودنت در زندگی ام مبارک! هزار و چهارصد و شصتمین روز بودنت در زندگی ام مبارک.من را ببخش بابت آدمی که فکر میکردی هستم و نبودم.من را ببخش که دختر خوبی برایت نبودم و من را به حرمت تمام لحظه های خوب و عشقی که بینمان بود ببخش بابت تمام آزارهایی که از دوست داشتن و داشتنم دیدی...

درد های من فدای سرت.تو مرا ببخش که اگر ببخشی،باید بعد دست به دامن خدا شوم محض بخشش بنده ای که مدعی بندگی بود ولی بندگی نمیدانست.تو اگر ببخشی و دعایم کنی خدا دست رد به سینه ات نمیزند


هوالمحبوب:

مــن در غیابـــت آنقــــدر غـــــم می خـــورم هر روز

دیگـــــر برایــــم قرص چربـی ســــوز لازم نیســت...

غروب بود که چای و بیسکوییت به دست آمد بالای سرم.گفت میخوری؟گفتم نچ!گفت تو چی میخوری پس؟گفتم خون دل!گفت خوبی؟ لبخند تلخ زدم و شروع کردم به فلان سایت را چک کردن که گفت بریم بیرون؟می دانستم دارد تلاشش را میکند برای عوض کردن حالم و یکهو دلم نخواست لطفش را نادیده بگیرم و ناراحتش کنم و به این فکر کردم که آدمهای زیادی را این روزها از خودم رنجانده ام که گفتم بریم شام بخوریم؟که ذوق زده گفت بریم.گرسنته؟گفتم نچ!ولی بریم یه چیز بخوریم! که گفت باشه! و گفتم نیکو هم بیاد؟گفت بیاد...

به نیکو که گفتم مشتاقانه پذیرفت و گفت حالت خوبه؟گفتم کاش میشد این سوال رو کلن از مکالمه آدمها حذف میکردند و نیکو آمد تا برویم "زورخانه"!

نزدیکی های خانه یمان بود و من بارها دیده بودمش ولی راستش دلم نخواسته بود تنها بروم و دلم خواسته بود"اویم" هم بود و گذاشته بودمش برای بعدها که حالا قسمت شده بود با نیکو و کوشا-پسر خواهرش- و شیدا رفتیم و "اویم" هم بود تا بعدش برویم شام بخوریم!

زورخانه حس و حال خاصی داشت،چیزی فراتر و دلپذیرتر از آنچه در تلویزیون دیده بودم.زنگ را که زدند و مرشد شروع کرد به خواندن و پهلوان ها یکی یکی آمدند توی گود نمیتوانستی محو فضای معنوی زورخانه نشوی.مرشد مینواخت و نوای حسین و علی سر میداد و پهلوان ها میچرخیدند و وزنه میچرخاندند و کباده میکشیدند و دور خودشان میچرخیدند و نمیتوانید تصور کنید چه احترام و حس خوبی بینشان بود.

شاید تعجب میکردی ولی جوان ترها و بچه ترها اجازه نمیدادند پیرترها بیایند وسط گود.تا فردی که سنش بالاتر بود میخواست بیاید وسط جوان ترها میرفتند وسط و رخصت میگرفتند و میچرخیدند و تو را به تعجب وا میداشتند که چقدر جالب که این حرکتشان یعنی تا ما هستیم شما چرا آقااا؟

فضای زورخانه مرا گرفته بود.با "او"یم نشسته بودم به تماشای گود و آدم هایش و زیر چشمی چک کردن شیدا و نیکو را میدیدم که هرچند وقت یکبار میپرسیدند حالت خوبه؟میخوای بریم شام بخوریم؟ و من میگفتم دوست دارم بمانم...

مرشد که زنگ نهایی را نواخت و دعا کردند و آمین گفتند،دلم بغضش بود که به مرشد زورخانه گفتم دلم میخواهد هفته ای یکی دوبار بیایم آنجا و گفت که میتوانم و اشکالی ندارد که رفتیم برای شام..

به پیشنهاد من توی محله مان شام خوردیم.کوشا دلش کنتاکی میخواست توی "برج" و من راستش دیگر دلم غذا نمیخواست مثل این چند روز که به گفته اطرافیانم زیادی لاغر شده بودم...

کوشا با غذایش بازی میکرد و از مدرس ویلنش آقای آزاد حرف میزد که با هم قرار است بروند خیابان برج کنتاکی بخورند که گفتمش:" ببین خاله! اینجا پایین شهره!ما کنتاکی اصلن نمیدونیم چیه! چون توی خونه مون یه مرغ داریم که واسمون تخم میذاره و وقتی از تخم افتاد می کشیمش و باهاش غذا درست میکنیم و از تمام اعضا و جوارحش استفاده میکنیم واسه مصرف سالانه مون و حتی پاهاش رو میریزیم توی سوپ و دیگه به کنتاکی قد نمیده!"

من حرف میزدم و شیدا و نیکو و خودم همزمان ریسه رفته بودیم از خنده و فست فودی را روی سرمان گذاشته بودیم آن موقع شب...

کوشا گفت اشکالی نداره بعد با آقای آزادمنش میرود کنتاکی میخورد و نگران نباشم! که گفتمش :" خوش به حالت! چون ما اینجا آقای آزاد نداریم که باهاش بریم کنتاکی بخوریم!در عوض یه ممد قصاب داریم که بهش میگیم ممد اسیر! فک و فامیل همون آقای آزاد شماند!که نهایتن باهاش بریم زینبیه یه خربزه بگیریم و توی بلوار بشینیم با پنیر بخوریم و چپق چاق کنیم و اون یه دله حلبی پیدا کنه برامون بزنه و نهایتن اگه دله حلبی نبود با شیکمش برامون تنبک بزنه!اینا ماله بچه ها بالا شهره.ما بچه پایین شهرا سالی یه بار وقتی شما میرین خارج واسه تعطیلات ما میریم خیابون برج کنتاکی بخوریم و شب تو پارک چادر بزنیم بخوابیم..."

من حرف میزدم و شیدا و نیکو روی میز از خنده غلت میزدند و کوشا لبخند میزد و به زور پیتزایش را میخورد که نیکو گفت وای خدای من چقدر خندیدم و خدا رو شکر که دوباره به حرف افتادی که من گفتم آره دلم درد گرفت بس که خندیدم و وسط خنده و پیتزا خوری ،سرم را گذاشتم روی میز و لقمه ی پیتزا توی دهانم بود که هق هق زدم زیر گریه و لقمه در دهانم ماسید و خنده روی لب بچه ها...

نیکو بغلم کرد و من هی اشک میریختم و میگفتم که هیچ حالم خوب نیست و معذرت میخواستم که وسط پیتزا خوردنشان زده ام زیر گریه و ناراحتشان کرده ام و مرده شور بغض را ببرند که مکان و زمان نمیشناسد وقتی میترکد...

الی نوشت :

گفته بودم چقدر "او"یم را دوست دارم؟نگفته بودم؟عجیب است!!


هوالمحبوب:

مامان ها خیلی باحال اند.فرنگیس و فاطمه و فریده و زهرا و اکرم و اعظم هم ندارد!

مامان باشی قطعن باحالی!آنقدر با حال که هر چه فرزندت دوست نداشته باشد را به انواع و اقسام کلک ها،کادو پیچ کنی و به خوردش بدهی!

مثلن اگر هویج پخته دوست ندارد،هویج ها را آنقدر ریز رنده کنی توی سوپ و مرغ که وقتی از تو پرسید :"اینا چیه؟" بگویی :"گوجه!" وگمان کنی حس چشایی فرزندت هم به اندازه ی حس بینایی اش خنگ است و وقتی میگوید به خدا اینا هویجه ! چرا فک میکنی من هویج دوس دارم؟ و تو کولی بازی در بیاری که :"حالا هویج باشه! هویج یه عالمه خاصیت داره!" و او بگوید:" حج خانوم! من از سن رشد و عقلم گذشته هویج بهم بدی فقط حروم میکنم،نه باهوش میشم نه چشمام قوی میشه نه دندونام سفید میشه! فقط حالم به هم میخوره! هویج پخته بوی اسهال پسر نابالغ میده!!!" یا وقتی میدانی دخترت از سیب قرمز متنفر است ،سیب قرمز برایش پوست بگیری و وقتی میگوید :"چرا سیب رو پوست گرفتی؟من سیب پوست کنده دوست ندارم!" کلک سوار کنی و بگویی:"پوستش زدگی داشت!!!" و وقتی میپرسد:"سیبش چه رنگیه؟" بگویی:"سیب زرده دیگه!" و وقتی از بوی سیب میفهمد سیب قرمز برایش پوست گرفتی و دوست ندارد ،اصرار کنی که :"از اون سیب پفکی ها که نیست! سیبش خوشمزه اس! "و او هی باید بگوید:" بابا سیبش بهترین مزه دنیا را داره ولی من سیب گه مزه دوس دارم!عیب از منه! من سیب قرمز دوس ندارم " و تو هی غر بزنی که مردم همین را هم ندارند بخورند و چقدر قدر ناشناسی دختره ی خیره سر و اصلن تقصیرتوست که برایش سیب پوست گرفتی و بعد یک دور توی آشپزخانه بزنی و بعدباز  آرام آرام به او نزدیک شوی و دزدکی ظرف سیب قرمز را بگذاری جلویش و بروی!!!

مامان ها با حالند ،آنقدر با حال که قناری را از روی محبت رنگ میکنند و جای تاکسی به خورد تو میدهند و حال آنکه تو نباید دلت بیاید بفهمی این یک قناری است و باید به جای غر زدن مثل خودشان کلکی سوار کنی و از زیر قناری سواری در بروی و هی در دل قربان صدقه شان بروی که چه موجودات دوست داشتنی نازنینی اند و خاک برسرت که آنقدرها برایشان الی ِ خوبی نبوده ای و چرا سیب قرمز و هویج پخته و فسنجان و کله جوش و شیربرنج و خورشت آلو دوست نداری که بچپانی توی دهنت آن هم با اشتیاق و هی تند تند دستت درد نکند حواله شان کنی که چقدر خوشمزه شده بانو...!

الی نوشت :

یکـ) کامنت هایتان را دوست دارم.مخصوصن وقتی برایم با آب و تاب تعریف میکنید ."تماس با من" آن بالای وبلاگ حرفهایتان را میشنود :)

دو) برای دلم دعا کنید،برای آدم توی دلم هم ...


هوالمحبوب:

برای چندمین بار بود که شماره اش روی موبایلم می افتاد و تنها برای اینکه دوباره شماره اش را نبینم جواب دادم. این روزها از صد تماس تلفنم پنج تایش را بیشتر جواب نمیدهم و برایم مهم نیست کیست و آن پنج تا هم الناز و احسان و یکی دو نفر کارفرمایند که اگر جواب ندهم دردسر میشود!

احوالپرسی کرد مثل همیشه و گفت که این چند روز چند بار زنگ زده و من جواب نداده ام و گفتمش زیادی سرم شلوغ است و بهانه ی متداول خیلی آدم ها را برای توجیه  بی توجهی کردنم آوردم!

بعد از یکی دوبار "چه خبر ؟" گفتن ،گفت که کارهایش را کرده و عازم است پیاده رهسپار کربلا شود که ناگهان بغضم ترکید...

بیست و چهار ساعت نشده بود که به خودم و خدا قول داده بودم دیگر گریه نکنم که گفت عازم است و نتوانستم جلوی خودم را بگیرم!

وقتی حالت بد باشد گریه اجتناب ناپذیر است و هر چیز کوچکی اشکت را در می آورد تا زمانیکه حالت خوب شود.آنوقت که حالت خوب شد حتی به ترک دیوار هم میخندی و من دلم برای آن روزهایم تنگ شده بود!

موبایل به دست از شرکت رفتم بیرون که دوباره پچ پچ این و آن نشوم که آیا چه شده و نشستم توی راه پله ها و جوری که معلوم نباشد اشک میریزم گفتمش :"خوش به حالتون!" گفتم :"خیلی التماس دعا!" که گفت :"مگه میشه تو رو یادم بره؟ من همیشه واست دعا میکنم اگه قابل باشم"

که گریه مجالم نداد و گفتم:" یهو نرید دعا کنید شوهر کنما! من شوهر نمیخوام.تو رو خدا یهو واسم از این دعاها نکنیدا..."

که صدای گریه اش را شنیدم.مرد گنده گریه میکرد که افتادم به "ببخشید" گفتن.اشک هایم سرازیر بود و به گریه افتاده بودم و میگفتمش تو رو خدا ببخشید ناراحتتون کردم و او بیشتر معذرت میخواست که باعث رنجشم شده.

گفت هرجا برود و هر قدمی بردارد تا کربلا من ذکر همیشگی لب هایش میشوم و دعا میکند سال آینده با هم برویم که هق هقم بلند شد و گفتمش :" حالم خوب نیست.خیلی حالم خوب نیست.دعا کنید حالم خوب بشه.تو رو خدا دعا نکنید شوهر کنما..."

که فهمیدم نمیتواند خودش را کنترل کند و فین فین یواشکی اش را شنیدم و چشم گفتنش را خداحافظی کردنش را...

روی راه پله ها خودم را  بغل کردم و زدم زیر قولم و باز گریه کردم که صدای مهندس "د" را شنیدم که نگران بالای سرم ایستاده بود و صدایم میکرد که چه شده؟
صورتم را با پشت دست پاک کردم و گفتم:"هیچی ! ببخشید!" که دیدم هاله ای از اشک توی چشم هایش میرقصد و نگران نگاه میکند.

وسط اشک هایم خندیدم و گفتم :"شما چتونه ؟" که گفت "نگرانتونم! شما چتونه چند وقته؟!"

حوصله فیلم هندی نداشتم که با خنده گفتم:"فقط شما یکی دیگه فقط مونده بودید بخدا!" و پله ها را یکی دوتا رفتم بالا تا برسم به دستشویی و بدون هیچ مزاحمی نقاب خنده ام را توی توالت ریز ریز کنم و سیفون را بکشم...

الی نوشت :

یکـ) در زندگی ام هرگز نگفته بودم "ببخشید" به کسی تا "او" از راه رسید و "آمدی و همه ی فلسفه ها ریخت به هم ..."

دو) شعرهای این کانال را در تلگرام بخوانید ،قول میدهم دوست خواهید داشت . ;کلیک کنید >>>  ermiapoems


هوالمحبوب:


برایم خوراکی فرستاده بود.حلوای خانگی و کیک و شیر و آبنبات و ...

زنگ زده بود که توضیح دهد هر کدام را کجا به نیت من از سفره حضرت رقیه و ابوالفضل و زینب (س) ِ فلان روضه برداشته و تبرک است و فلان سوره را بخوانم و پشت بندش بخورمشان محض نظر کردن خداوند به دل و خواسته ام...!

حالم خوب نبود و سعی میکردم از کلمات و جملات کمتری استفاده کنم که حالم را هویدا نکند و به "چشم" و "مرسی" و "باشه" بسنده میکردم که گفت:"برات شمع روشن کردم سر سفره حضرت رقیه که انشاالله اگر حاجتت روا شد و حال دلت خوب شد تا سال دیگه خودت بیای سر همون سفره و شمع روشن کنی..."

باید زود خداحافظی میکردم و تلفن را قطع، که از صدای بغض آلود و فین فین کردنم نفهمد گریه میکنم و پاپیچم شود که چه شده.برای همین گفتم :"انشالله اگه حاجتم روا شد زحمت شمع روشن کردنش با خودت..."

و زود کار را بهانه کردم و خداحافظی کردم و نگفتم حاجتم تمام شدن زندگی ام و نفس کشیدن است  و  زل زدم به بیرون از پنجره و یک ریز و آنقدر که از نفس بیفتم خواندم  "دعا بکن که همین لحظه منفجر بشود .... برای قلب فشار چهل تنی سخت است!" و هی دعا کردم ....!


الــــی نوشـــت:

یکـ) نمیدونم اینکه بعد از اینکه کامنتدونی رو بستم تعداد آدمهایی که حرف میزنند بیشتر شده،خوبه یا بد؟! حتی نمیدونم کار خوبی کردم یا نه .ولی میدونم بستن کامنتدونی ربطی به این نداره که دوست ندارم کسی حرف بزنه یا نظر بده یا برام مهم نیستید که گوش بدم.بذارید به حساب دلایل شخصی و کمی خودخواهی.همه ش رو میخونم و حس میکنم تک تک حرفاتون رو.حرفهاتون را  در  بالای وبلاگ در قسمت"تماس با من" برایم بگید،گوش میدم.همین!

دو ) یک کانال شعر خوب در تلگرام که شعرهایش دوست داشتنی ست. از دستش ندهید  >>>  @ermiapoems


هوالمحبوب:

درد من عشق است درمانم «حسین» ...

دین من عشق است، ایمانم «حسین» ... 

با الــفبـــــای جـــنـــون  بــر دفتــــــرم ...

می نویسم «عشق»،میخوانم «حسین»...

شمایی که مردتان سیاهپوش محرم میشود حسرت برانگیزید.آنقدر که بنشینم نگاه کنم و حسودی ام بشود که شب اول محرم لباس مشکی مردتان را اتو میکنید و عطر میزنید و از جا لباسی آویزان میکنید.

آنقدر که حسودی ام بشود که لباس مشکی مردتان را بو میکشید و برای استجابت دعاهایتان به آن دخیل می بندید و آیت الکرسی میخوانید و به آن فوت میکنید.آنقدر که حسودی ام بشود وقتی مشتاقانه داوطلب بستن دکمه های لباس مشکی مردتان میشوید و یقه اش را مرتب میکنید و شال سیاه به گردنش میپیچید.

انقدر که حسودی ام بشود «ان یکاد» برایش میخوانید و بغض میشوید از اشک وقتی نگاهش میکنید.آنقدر که حسودی ام بشود شانه به شانه مردتان هیئتی میشوید.آنقدر که حسودی ام بشود وقتی خسته آمد خانه و لباس عوض کرد، رد دست های مردتان را روی سینه ی لباس می بوسید و اشک میشوید.

شما که مردتان سیاهپوش محرم میشود حسرت برانگیزید،آنقدر که حسودی ام بشود لباس سیاه مردتان را از غبار و عطر خستگی سینه زنی و زنجیر زنی می شویید و حسین را به رد عشق روی لباس مشکی مردتان قسم میدهید...

آنقدر که حسودی ام بشود به زیارت نگاهتان روی حَرَم لباس مشکی مردتان...

شما که مردتان سیاهپوش محرم میشود حسرت برانگیزید وخدایی نکرده  نکند قدرش را ندانید و مرد سیاهپوشتان را طواف نکنید وقتی این همه خوشبختید و خدا این همه دوستتان دارد و من خودم تک و تنها این همه حسودی ام میشودتان ...!

الی نوشت:

حرفهایتان را برایم  در  بالای وبلاگ در قسمت"تماس با من" گوش میدهم...


هوالمحبوب:

ایــن پرچـــم سیاه ،همین بیـرق و عَلَم

حاکی ست با همیشــه فضا فرق میکند

یک راست می روم سر اصل ِ مصیبتم

آقـای مـن! عزای شما فرق می کند ...

مُحَرَم ِ من با  مُحَرَم ِ تمام آدم های روی زمین فرق میکند.مُحَرَم ِ من پر از حسین حسین خواندنی ست که شناسه اش با تمام شناسه های دنیا فرق میکند.عزادار حسین میشوم و در دل عشق زمینی حسین را به وجود ملکوتی حسین پیوند میزنم و بغض و درد و عشق و تمنا قورت میدهم...!

مُحَرَم که میشود می نشینم روبروی بیرق سیاه عزادارن ِ حسین و به یاد اولین مُحَرَمی که دلباخته ی "اویم" شدم و از غصه و عشق و درد کوه آتشفشان بودم و می لرزیدم از پا به خیمه ی حسین گذاشتن ،اشک میریزم.

حسین او را به من داد درست همان لحظه که روبروی خیمه اش نشسته بودم و میگفتم این چه امتحانی ست و نکند دل در گرویش بدهم و خسر الدنیا و الاخره بشوم و التماس ها به حسین کردم محض حسین بودنش و خواستم از "او"یم توبه کنم بس که دلدادگی طاقتم را طاق کرده بود و دل کندنش را نمی توانستم و یا حسین گفتم و گمانم معامله کردم تمام زندگی ام را محض داشتن و خواستنش...

محرم برایم "او"ست درست وقتی یک سال گذشت از محرمی که خدا "او" را در دامنم نهاد و گفتمش من پایان باز این دلدادگی را تاب ندارم و چهل شبِ محرم زیارت عاشورا نذر کردم محض دل کندنم و هر شب درست  وقتی غرق "و ان یثبت لی عندکم قدم صدق فی الدنیا والاخره "خوانندن بودم اسمش روی گوشی همراهم می افتاد و برایم شعر میشد و هیجان و ذوق از روضه و هیئت بودنش و برایم شعر ردیف میکرد و من با اشک بقیه ی زیارت عاشورا را آرام زمزمه میکردم و به دامان حسین چنگ میزدم که از دلم بیرونش کند و به زبان قربان صدقه ی شعر شدنش میشدم و "خدایا بی اثر باشد ...!" نثارش میکردم و تا او برسد خانه و خستگی در کند اشک میشدم و هق هق تا خدا و حسین کمکم کنند از درد عشقی که به آن دچارم و تمامی ندارد...

محرم برایم "او" ست که سومین مُحرم درست شب عاشورا از داغ سال پر از دردی که بر دلم نشسته بود حسین را گفتم که بس است این همه درد و عشق و درست وسط جاده بغضم را شکست محض رنگ باختن تمام بخشیدن ها که الی تمام کن این قصه را و حسین را قسم دادم به حسینی اش که دلم را هرطور که میتواند حتی با مرگ هم شده آرام کند...!

"او" یم نمیداند مُحَرَم که میشود من دلم کربلاست..."او" یم نمیداند چقدر بی قرارش میشوم و نمیداند چطور مینشینم به خلوت با حسین و خدای حسین که تمام حرف های تمام محرم هایم را نشنیده و ندیده بگیرند و "او" یم را به من باز سپارند که نمیدانم چه سِری ست که هر چه پیشتر میشود بیشتر میشود این همه دلدادگی و بی قراری ...

"او"یم نمیداند وقتی سیاه پوش حسین میشود هزاربار خدا را برای حسین ی بودنش شکر میکنم و سیاه پوش شدنش را نذر و بدرقه ی اجابت تمام دعاهایم میکنم."او"یم نمیداند همه ی داشتن و نداشتنش را من از آن درد دل اولین محرم دارم با حسین ی که قسمش دادم وقتی درد میدهد و عشق صبر و طاقتش را بدهد برای آخری سپید. که دلفریبی زلیخا و جاه و مکنتش را هم که نداشته باشم صبرش را به جان میخرم حتی به قیمت ورد زبان مردم شدن و نسیان یوسف و آوارگی ، وقتی حسین و خدای حسین پای دلدادگی ام را انگشت زده اند درست چندمین شب محرم وقتی به گلوی  غرقه به خون علی اصغرش دخیل بستم منی که نوزاد شیرخواره اش را می میرم و تمام "روز علی اصغر" آیت الکرسی نذر نگاه و تنفس شیرخواره ها میکنم.

محرم که میشود دلم برای لب های خشکیده و تیر گلوی علی اصغر می رود...برای کمر خمیده ی زینب...برای مَشک ِ عباس ...برای چشمان بی قرار حسین و آنقدر حسین میگویم و میخوانم که از نفس می افتم و هیچ کس نمیداند چه میکشم تا طلوع صبح تاسوعا و غروب عاشورا  و "اللهم ارزقنی شفاعه الحسین یوم الورود .." سر میدهم و "سوزنم گیر میکند  روی "ثبت لی قدم صدق..."و کمرم تیر میکشد برای بار سنگین روی دوش زینب وقتی تنها الی ای بیش نیستم و التماسش میکنم که رو سیاهم نکند...

الی نوشت :

یکـ) آقای من! عزای شما فرق میکند.آقای من عزای شما خود ِ دلدادگی ست و کجای دنیا دیده اید این همه اشتیاق و بی قراری برای رسیدن به درد آورترین شب و روزی که با خون تمام شد ؟ آقای من! تو را به قرمزی روز ِ عاشورا و سیاهی شام غریبانتان ،مرا بخود وانگذارید و نگاه و دستتان را از پشت سرم برندارید که من به خودی خود ضعیف تر از این حرفهام که یک تنه تاب بیاورم،خب ؟

دو) التماس دعا...

سهـ) درج نظرات و کامنت هایتان را در "تماس با من" اون قسمت بالای وبلاگ ،به گوش جان میخریم :)



هوالمحبوب:

هــرگـــز نگذاشت تا ابد شـــب باشـــد

او مانــــد که در کنـــار زینـــب باشــد

سجـــاد که سجـاده به او دل می بست

تدبیــــر خدا بود که در تـــب باشد ...

هرگز در زندگی ام دلم نخواست پسر باشم الا مُحَرُم ها...موقع سیاه پوش شدن و سینه زدن و زنجیر بر پیکر فرود آوردن و چای تعارف کردن و نوحه خواندن...

امشب اولین شب محرم است و من درست در اولین شبش دلم و زندگی ام کربلاست و نمیدانم آتش خیمه های دلم تا کی قرار است زبانه بکشد و زینب گونه خون دل میخورم که "حسین م " را جلوی چشم هایم سر ببرند و نتوانم اشک بریزم و فریاد بکشم که چشم حاسدان و دشمنانم خیره به خمیدن قد و قامتم است...

ولی..

خدا را به زینب و حسین ش قسم میدهم که به حق همین شب های قرمز و سیاهش رستگارم کند وقتی این همه بی تاب و عاشق و بی قرار و مضطرب و خسته ام و این همه درد در من جا نمیشود ...

خدایا تو را به" حسین ت" ،تو را به "حسین م "،تو را به" حسین مان" قسم ت میدهم ،تو را به لب های کوچک و خشکیده ی علی اصغر و کمر خمیده از درد زینب ت قسم،بغلم کن و در گوشم زمزمه کن آخر این قصه ی پر غصه را تا دلم گرم شود و امیدوار،که تو هرگز رهایم نمیکنی حتی اگر درد به جانم ببندی .

 بیا در گوشم زمزمه کن که اگر تاب بیاورم خواست دلم را اجابت میکنی و دلت با دلم موافق میشود و این همه درد پیش زمینه و امتحان رسیدن به آنی ست که در دل هر دوی ما موج میزند.بیا در آغوشم بکش و زمزمه کن "یه کم دیگه تاب بیاری تمومه الی..." تا من مشتاقانه تمام دردهایت را به خاطر تدبیرت به جان بخرم و تب کنم و با ذوق درد ببلعم و قورت دهم...خدایا تو را به مادر خوبی هایت قسم میدهم کاری کن جلوی این همه چشم خیره به آتش خیمه های دلم،خب ؟

الی نوشت :

یکــ)چطورش را نمیدانم ولی شما را به تمام مقدسات التماس دعا تا بشود...،همین !

دو) اعلام نظر و کامنت در بالای وبلاگ ،قسمت "تماس با من"


هوالمحبوب:

تا صبـــح گریـــه می کنـــم و غنچـــه می دهنــــــد...

گــــل هــــای ِ ریــــزِ صورتــــیِ روی بالشـــــم ...!

گفته بودم صابون به سرم نمیزنم و گفته بود تنها راه خلاص شدن از پوسته پوسته شدن سرم همین صابونی ست که تجویز کرده.با اکراه قبول کرده بودم و رفته بودم خانه و حمام و تست و افاقه کرده بود و دیگر حتی نیاز به نرم کننده و حالت دهنده و سرم مو هم نبود و موهایم ظاهر و باطن خوبی پیدا کرده بود و تنها ایرادش بویش بود که بوی گَله میداد!! 

انگار که یک گله گوسفند را ول کرده بودی لا بلای موهایم تا بچرند و برای منی که به بوها حساس بودم بدترین اتفاق بود!

موهایم مدتی بود حجمش کم شده بود،گاه به گاه به صورت خودجوش میریخت و اگر یک روز حمام رفتنت به تاخیر میفتاد با پوسته شدنش آلارم میزد!

حالا آقای دکتر صابونی تجویز کرده بود که همه معضلات موهایم را حل کرده بود و تنها ایرادش بویی بود که من دوست نداشتم و به قول دیگران خودم حساس شده بودم ولی به هرحال دوستش نداشتم...

رفته بودم مطب و نوبتم که شده بود تا مرا دید با لبخند بلند شد و گفت فرق وسط به موها و صورتم می آید و گفتم مدل جدید بستن موهایم ماحصل خلاص شدن از رد برف های روی سرم است و حالا که به مدد تجویزش فرق وسطی شدم،آمده ام برای بوی صابون هم راه حلی بیاندیشد که بوی گوسفندی اش حالم را به هم میزند!!

خنده اش گرفته بود و گفته بود سخت میگیرم و گفته بودم سخت یا آسانش را نمیدانم ولی میدانم که بوی موهایم را دوست ندارم.

موهایم را برده بود زیر ذره بین و یک عالمه چوب لای موهایم کرده بود انگار که دارد گوسفندان گله را آزمایش و بررسی میکند تا جهت جلوگیری از تب مالت مایه کوبی شان کند(!) و بعد از یک عالمه کنکاش و انگار هسته ی اتم شکافتن و به خودش تحسین گفتن و مرا به به و چه چه کردن پرسید: ازدواج کردی ؟

- نه!

- نامزد یا دوست پسر چی ؟

صورتم به تعجب و اخم ملایمی رفت و گفتم :چطور ؟

- اگه نداشته باشی مشکل حادی نداری!

- در مورد موهام یا کلن توی زندگی ؟

- در مورد موهات!

- چه ربطی داره؟

- ما مردها خستگی مون را لابلای موهای زنمون ،دوست دخترمون،نامزدمون و هر زنی که توی زندگیمون باشه در می کنیم.واسه همین واسمون مهمه موهاش بلند و شکیل و خوشبو و با طراوت باشه. اگه مردی توی زندگیت نیست زیاد حساسیت به خرج نده تا دوره درمانش طی بشه ولی اگر هست میتونم یه قطره واست بنویسم که باید از عطاری بگیری تا بوی موهات رفع بشه.گرچه به نظر من موهات بوی بدی نمیده...

کمی فکر کردم و دیدم حسرت به دل چه چیزهای کوچک و بزرگی در زندگی مانده ام و انگار این آدم ها نازل شده اند فقط برای تشدید دردهایم!موهایم هرگز برای مرد زندگی ام به دردم نخورده بود و شاید اگر علاقه ی شخصی ام نبود ،یک تیغ میکشیدم به تمام موهایم تا بروند به جهنم !

اینطور بود که لبخند شدم و تشکر کردم بابت تجویزهایش و گفتمش نیازی به قطره و عطر و عود و گل و بلبل  نیست و بویش را تحمل میکنم تا پایان دوره ی درمان و پشت بندش شب بخیر به خیکش بستم و نرم نرمک روانه ی خانه شدم ...

الی نوشت:

فکر میکنم بهتره در کامنتدونی رو کلن مهر و موم کنم و هرکی خواست واسم کامنت بذاره یا حرفی بزنه ،اون بالا در قسمت«تماس با من» حرفش رو بزنه.واقعیتش اینه خیلی سعی کردم بعضی از کامنتها را نادیده بگیرم یا حتی اهمیتی واسش قائل نشم ولی متاسفانه بشر گستاخ تر از این حرفاست و متاسفانه تر اینکه، زن و مرد هم نداره.کامنتهاتون توی این هشت سال می مونه واس خودم و میخوام بدونید گاهی مرورشون برام بی نهایت لذت بخش بوده ولی دیگه نمیتونم مثل سابق دل به دل بچه بازی یه عده معلوم الحال بدم.حرفی بود در قسمت«تماس با من» منتظرم .همین...


هوالمحبوب:

باز پخش ...

1393/11/01 | 18:22

نشستم درد و رنج هایم را شمردم.نشستم و اسمشان را حک کردم توی ذهنم و گذاشتم روبروی چشم هایم که همیشه بدون نیاز به حک کردنشان،میدیدمشان. شمردمشان.هشت تا!

همین قدر زیاد و همین قدر مثلن کم!هشت تا که شاید تعدادشان کم باشد ولی عمق دردشان بیشتر از حد تصور است.هشت تا که یکی اش هم زیاد بود،چه برسد هشت تا!هشت تا که اهمیتشان هم اندازه ی هم بود و نمیشد اهم و غیر اهم کرد.دروغ چرا؟آن هشتمی که خودم بودم را هم نخواستم از درجه ی اهمیتش کم بکنم حتی با اینکه آنقدر ها هم مهم نبود و شاید هم اگر میخواستم به این فکر کنم که هیچ چیز و هیچ کسی از خودت مهم تر نیست درجه ی اهمیتش از بقیه ی هفت تا بیشتر بود...

ولی خب از آنجا که من آدم منصف و کمی هم باگذشت و پترس هستم،برای همین خودم را هم در سطح آن هفت تا گذاشتم.می خواستم سبک سنگینشان کنم و یکی دو تا شان را خط بزنم ولی نمیشد.همه شان به یک اندازه به روح و جسمم چنگ میزدند و زندگی ام را کـِشانده بودند تا ...

بهتر است ولش کنید و بی خیال بقیه ی جمله شوید،ها؟!

نشستم و جلوی چشمم ردیفشان کردم و به هر کدامشان فکر کردم و درد کشیدم و بغض کردم و اشک ریختم.خب البته که با اشک ریختن هیچ چیز تغییر نمیکند اما من دلم خواست اشک بریزم و ریختم!نشستم و دلم خواست یکی شان،فقط یکی شان را که درجه ی اهمیتش باید از بقیه بیشتر می بود را حل کنم و یا اگر حل نشدنی بود حداقل کمش کنم.یکی از آن هشت تایی که روی تمام روزهای زندگی ام سایه انداخته بود و چاره اش فقط و فقط دست خدایی بود که غیر ممکن ها را ممکن میکرد.خدایی که امر کرده بود به داشتن هشت تایش توی زندگی ام آن هم اینطور و با این شدت و غلظت! و انگاری دلش هیچ نمیخواست الا تمام شدنم آن هم با این همه درد!

باید چه کار میکردم؟باید چطور رها میشدم؟باید چطور زندگی میکردم و تاب می آوردم.دروغ چرا؟این همه سال دنبالم بود و هی گفته بودم :"آخرش خوب میشود و تمام "و هر بار تعدادش کم که نشد هیچ ،بیشتر هم شد و من گمانم دیگر از حد ظرفیتم خارج باشد وقتی این روزها اینقدر درونم بی تاب است .یعنی باید در موردش با کسی حرف میزدم؟یعنی باید دنبال چاره میگشتم؟یعنی باید حل نشدنی هایی که حل نمیشد و نباید میشد انگار را حل میکردم؟باید درد دل میکردم و برای هر کدامشان ضجه میزدم؟ باید آنقدر خون گریه میکردم که تمام شوم؟باید از چه کسی کمک میخواستم وقتی هیچ کس من نبود و مرا نمیفهمید وقتی من نبود!باید چه میکردم وقتی همه اش توی هر ثانیه ی زندگی ام بود و من دیگر طاقتش را نداشتم بس که بلند بلند جلوی این همه چشم خندیده بودم و با این همه هشت تای درد آلودم خودم را درگیر زندگی و دغدغه های بقیه ای کرده بودم که ...

گمانم این بار هم بهتر است ولش کنید و بی خیال بقیه ی جمله شوید،ها بهتر نیست؟!

موبایل که زنگ خورد دلم میخواست بمیرم بس که خوب نبودم.تلفن را برداشتم و دلم خواست حرف بزنم.حرف زدن حالم را خوب میکند.حرف زدم و وقتی صدای نگران پشت خط دلش میخواست آرام شود و خیالش تخت از من و روزهایم،از دغدغه ها و دردهایم حرف زدم محض آرام شدن خود ِ الی و شریک کردن آدم زندگی ام که نگرانم بود .

میدانید آدم هایی که دوستت دارند از حرف نزدنت اذیت میشوند و تو باید حرف بزنی و دروغ هم چاره ساز نیست،پس باید راستش را بگویی و البته نه همه ی راست ها را!بعضی از آن راست ها را-مثلن هشت تای اولش را- باید بگذاری برای خودت. تو باید در اوج درد هم به فکر کسانی باشی که در زندگی ات نشسته اند! و من از نهمین و دهمین و یازدهمین و دوازدهمین و بقیه ی چندمین ها حرف زدم...!

دست گذاشتم روی خستگیه این روزهای کار و روزهای تکراری ام.دست گذاشتم روی شلوغ بودن سرم در شرکت و حجم سنگین کار.دست گذاشتم روی کل کل کردن یک روز در میان آقای کاف با من و روی اعصاب راه رفتن آقای ط سر پروژه ی لعنتی مدیرش که خیال میکرد زیادتر از من حالی اش است! دست گذاشتم روی واریز اشتباه دو میلیون و هفتصد هزار تومنی که به شرکت فلان واریز کرده بودم و مدیر عامل خواسته بود پوستم را بکند و من از ترس اینکه نکند سرم داد بزند بغض کرده بودم و یک عالمه زوور زده بودم تا گریه ام را قورت بدهم و نگذارم بفهمد با این همه بلبل زبانی ام ترسیده ام! دست گذاشتم روی بی اجازه سرک کشیدن های این و آن توی شرکت در حریم شخصی و کشوی کمد و مانیتورم! دست گذاشتم روی دست درازی های الف توی ظرف غذایم! دست گذاشتم روی غذاهای بدمزه ای که فرنگیس به تازگی می پخت و غرغر کردن هایش که خسته شده از وضع زندگیه بدون لبخندش! دست گذاشتم روی بی حسی تند تند دستها و خواب رفتن پاهایم که گمانم چیزی ام شده و آخرهای عمرم است. دست گذاشتم روی تاول زدن بی دلیل ِسر انگشتم ! دست گذاشتم روی یأس های فلسفی و خودشناسی های پیچاپیچ. روی پاپیچ شدن این و آن وقتی تو قرار است هیچ نگویی.دست گذاشتم روی تمام چیزهایی که دغدغه بود ولی جزو آن هشت تا نبود تا به ندای زندگی مسالمت آمیز و دوست داشتنی ای که قرار بود با بقیه شریک و همدرد باشیم و دوست داشته باشیم و دوست داشته شویم و پشت پناه و این قبیل مزخرفات لبیک گفته باشم...!

دست گذاشتم روی همه ی آنهایی که نــُه بود و ده بود و یازده و اجازه دادم دلم از چیزهایی که درد نبود خالی شود و آدم هایم آرامم کنند و بخندند و مسخره ام کنند که "دختر این ها که درد نیست و درست میشود!".اجازه دادم دل نگران دغدغه های مسخره ام باشند و دل نگران دردهایی که مطمئن بودند حل میشود و یادم بیاندازند که باید بروم خدا را شکر کنم که دردهای آن ها را ندارم.اجازه دادم حس خوب همدردی نوش جانشان شود و اینکه کنارم هستند را باور کنند.

و هشت تایم را بغل کردم و هی جویدم و قورتشان دادم و بالا آوردمشان و باز جویدم و قورت دادم وقتی هیچ کس جز من نمیتوانست اینقدر هنرمند باشد با این همه هشت تای پر از درد که تمامی نداشت...

بعدن نوشت :

حال این روزهای من است این پست و البته که حال همه ی روزهایی که از زندگی ام گذشته تا همین حالا...راستش آن روزها این پست را از سر درد و استمداد نوشتم و نتیجه اش..

درست فردای بعد از همین پست بود که یک عالمه گریه کردم و آدمهایم را غربال!

یک چیزهایی بماند بین خودمان الی! بین خودم و خودت ،خب؟

حرفها دارم برای این پست.حرفها دارم برای تمام حرفهایی که کلمه هایش را انتخاب میکنم و درست وسط حرفهایم محکوم میشوم به پرحرفی!

تقصیری ندارند! کم حوصله شدند آدم ها! کم حوصله شده...



هوالمحبوب:

(این پست عکس ندارد ...!)



دلتنـــگ خاطـــرات عزیز گذشته ام...

من را شبیه ساعت دیشب، عقب بکش

من از تمام پاییز نه برگ های رنگی رنگیش رو میفهمم و نه دلم هوای قدم زدن های دونفره روی خش خش برگها رو میکنه و نه واسه در آغوشت گرم شدن وسط سرمای پاییز تنگ میشه و نه دلتنگه هوای نم نم بارون پاییزی و نجواهای عاشقانه توی گوش همدیگه میشه و نه دلم رد پاهامون روی برف سفید زمستونی رو میخواد...

من و تو هیچوقت هیچ پاییزی از این خاطرات عاشقانه و پاییزی با هم نداشتیم.من و تو هیچ پاییزی دستمون رو توی جیب  همدیگه نکردیم که گرم بشیم.من و تو زیر هیچ بارونی دوستت دارم توی گوش همدیگه نخوندیم...

من تموم ه این چندتا پاییز حسرت و بغض قورت دادم و منتظر موندم تا سوز و سرمای پاییزی و یخبندون زمستونی تموم بشه تا بهت بگم چقدر دلم واست تنگ شده که اگه هم راهی جاده شدی محض رفع دلتنگیم ،نگران یخبندان و خطر جاده نشم  و توی دلم رخت نشورند تا برسی پیشم...

من تمومه این چندتا پاییز،نه دلم هوای بارونی کرد که با تو هیچ خاطره ای ازش نداشتم و نه خوردن چای زغالی و ها کردن دستات رو توی سرمای پاییز.

من میون بارون و رنگارنگیه پاییز و عصرای دو نفره و خوشبختی های یه نفره ،فقط بادش رو دوست دارم وقتی یادم میفته میتونم به بهونه باد ِپاییز که خودت رو توی خودت جمع میکنی ،خفگی ناشی از بستن شالم رو بهونه کنم و شالم را  از دور گردنم باز کنم و دور گردنت بپیچم و دلم برای شقیقه هات که از سرما قرمز شده ضعف بره و با بغض و شوق نگات کنم.

من از تموم پاییز بادش رو دوس دارم و سرماش، که به بهونه تموم بادها و سرمای پاییز بشینم برات شال رج بزنم و میون تار و پودش شعر بخونم و واست حرف بزنم که شاید وقتی پیچیدی دور گردنت توی گوشت ترانه بشه و بدونی چقدر دوستت دارم...

من از تموم پاییز با همه ی تنفرم از آبان،عاشق چاهاردهمین روزش هستم  که سر و کله ت توی زندگیم پیدا شد و مطلع عشق شدی توی زندگیم...

من از تموم پاییز و از میون تمام خاطراتی که باهات ندارم،عاشق آش اولین سالگرد آشناییمون توی همون مغازه م که تو لباس اولین دیدارمون رو تن کنی و بهت بگم یادته اولین بار که همدیگه رو دیدیم از اینجا آش خوردیم و تو بگی :"یادته همین لباس تنم بود ...؟" و من یاد پسری بیفتم که زیر پل عابر پیاده با لبخند میدیدمش و بهش نزدیک میشدم و تصور نمیکردم یه روز خون بشه توی رگ هام...

من از تموم خاطرات پاییزی که باهات ندارم،عاشق باد پاییزم وقتی توی ابری ِ هواش روبروی حرم معصومه بهم میگی:"من اگه بمیرم تو چکار میکنی ؟" و من با شیطنت میخندم و بهت میگم :"تا چهلمت صبر میکنم ...!"

من از تموم پاییز میون خاطراتی که شبیه هیچ کس نیست ،عاشق بغض های شبهای پاییزمم که کی میشه تموم بشه این فصل لعنتی که من بعد از تموم شدن سرما زودتر ببینمت...

من از تموم پاییز عاشق آخرین مهرماهی ام که اصفهان من و تو رو کنار هم دید و  موقع رفتن برات میخوندم :"بگو که موقع رفتن چگونه جا دادی .... میان ساک خودت،قلب بی قرارم را ...؟!"

من  از تموم پاییز عاشق سرماخوردن هاشم وقتی تو کنارم باشی و کنارت باشم و برای قرمز شدن نوک دماغت و آبریزش بینی ت و فین فین راه انداختنت،خوشمزه و داغ ترین سوپ دنیا رو بار بذارم و قاشق قاشق دهنت بذارم تا تو با اکراه بخوری و زود خوب بشی...

من از تموم پاییز عاشق تمومه خاطراتی هستم که با تو نداشتم و ندارم و تو رو نه محض اومدن پاییز و خاطرات نامشترکمون،بلکه به خاطر خودت و نه هیچ خاطره ای دوستت دارم...

من از تمومه پاییز،خاطرات مشترکی که نداشتیم و نداریم و تویی که این پاییز هم اومد و نیستی رو دوست دارم...

الی نوشت :

یکـ)دلم واست به اندازه ی  تمومه پاییزهای زندگیم تنگ شده.همین!

دو) پاییزت مبارکـــ  عزیز ِ جان...

سهــ) ایـــن را گوش کنیـــد ،خب ؟


هوالمحبوب:

تا که میخندی دو دیوان شع ــــــر نازل می شـــــود...

دیشب تا نیمه شب جان کنده بودم و موزیک گوش داده بودم و خواب به چشمم نیامده بود و صبح از صدایش بیدار شدم که سر مسواک برداشتن و برنداشتن با فرنگیس بحث میکرد...

میدانستم هیجان چه دارد و همین دیروز یک عالمه برایش غش و ضعف کرده بودم و اینقدر توی آغوشم چلانده بودمش که جیغش در آمده بود و خوب میدانست چقدر دوستش دارم که باز عین گربه های لوس خودش را توی آغوشم پرت میکرد و دست روی صورتم میکشید تا دستانش را ببوسم و چشم در چشمش زل بزنم و بگم:"تو دختره منی ها!"

داشت اصرار میکرد که باید مسواک و خمیر دندان بردارد و اگر توی مدرسه چیزی خورد و غذا لای دندانش ماند و در نیامد،خانوم معلمش دعوایش میکند!!!

توی تخت غلتیدم و یاد اواخر اسفند پنج سال پیش افتادم که شب قبلش از زیارت معصومه آمده بودم و خسته و ناراحت تر از همیشه که صدای فرنگیس و میتی کومون مرا از خواب بیدار کرد.

با فرنگیس محض باردار شدنش و پنهان کردنش قهر بودم و دلم نمیخواست دخالت کنم و اصلن به من چه و دعوایشان شود ،چه بهتر!!!

صدای گریه فرنگیس می آمد که اگر بچه ام بمیرد چه کنم و میتی کومون میگفت من راضی نیستم بری اون بیمارستان و صدای هق هق فرنگیس  و گفتگوی من با خودم که به جهنم! اصلن بمیرد!!!

صدای به هم خوردن در را که شنیدم راه پله ها را گرفتم و رفتم بالا که فرنگیس را اشک آلود دیدم و پرسیدم چه شده ؟! که گفت بابات نمیذاره برم کلینیک خانوم دکتره،اگه بچه م بمیره چکار کنم؟من مریضم...

نمیدانم چه شد که بغضم گرفت و گفتم :"مگه من مُردم که بمیره؟!برو آماده شو بریم بیمارستان." و وقتی فرنگیس گفت :"بابات رو چکار کنم؟" ...گفتم :"ولش کن ! بدو آماده شو..."

و سخت ترین روز زندگی ام را گذراندم تا گلدخترم متولد شود و هیچ کس نمیتواند حال آۀن لحظه ام را بفهمد و درک کند که چقدر تنها و ضعیف و قوی بودم و چه حسی داشتم وقتی اولین کسی بودم که در آغوشش گرفتم و توی گوش هایش شعر خواندم و اذان و حرف زدم و بغضم را ترکاندم توی گوش هایش و با هم چقدر ساعت یک و چند دقیقه ی بعد از ظهر گریه کردیم...

حالا پنج سال گذشته بود و گلدخترم سر بردن و نبردن مسواک در مدرسه با فرنگیس بحث میکرد که من باز پله ها را گرفتم و رفتم بالا و دیدمش بغض کرده و کیفش را بغل کرده که تا مسواکش را ندهند مدرسه نمیرود...

- چی شده آجی ؟

خودش را پرت کرد توی بغلم و شکایت مادرش را کرد و از اسطوره ذهنی اش که خانم معلم ندیده اش بود حرف زد و من هی غرق بوسه اش کردم و گفتمش مدرسه جای مسواک نیست  و بلندش کردم و بردمش داخل حیاط و گفتمش لبخند شود توی دوربین که اولین روز پیش دبستانی رفتنش را قاب کنم توی دلم...

ژست و ادا و اطوارش که تمام شد،نشستم کنار پایش و گفتم:"تو دیگه بزرگ شدیا!باید غذاهات رو همیشه بخوری تا خوب درس بخونی.نباید اسباب بازی بذاری توی کیفت یا وسیله اضافه ببری.دیگه هم نباید شیطونی و اذیت کنی و باید آجی هات رو دوست داشته باشی و اذیتشون نکنی.خب؟"

سرش را به نشانه تایید تکان داد و زود زیپ کیفش را باز کرد و دفتر نقاشی و جعبه مداد رنگی چوبی اش را که "او" یم برایش خریده بود را نشانم داد و گفت :"فقط همینا رو میبرم که آجی م برام خریده...!" و بعدخوشمزه ترین بوسه ای که صبحدم میتوانی از کسی تحویل بگیری را به من هدیه داد و رفت که اولین روز مدرسه اش دیر نشود...



هوالمحبوب:

این لحظــه ... لحظـه ... لحظه ... اگر آخرین ...اگر

بس کن! نزن دوباره نفــوسی که ممــکن است ...!

شاید فهمیده بودی آرامشم ساختگیست وقتی این همه بی قرار بودم و خوشحال و غمگین توأمان که بی مقدمه پرسیدی :"من اگه بمیرم چکار میکنی؟"

داشتم نفست میکشیدم که گفتم قبلن ها فکر میکردم خودمو میکشم ولی دیدم ...

که دنباله ی جمله ام را گرفتی و گفتی :" که دیدی نمیکشی؟!" و گفتم :" نه ،نمی کشم...بعد فکر کردم که دق میکنم و می میرم که دیدم ..."

که باز دنباله اش را گرفتی و گفتی :"که دیدی نمی میری ..؟!" و من دیگر ادامه ندادم که  تو چه میدانی تمام مریض شدن ها و افسرده شدن ها و به هم ریختگی هایم را و تو چه میدانی چه ها بر سرم آمده و نیامده از بودن و نبودنت و برایم قابل تصور نیست نبودنت،وقتی تمام این چهارسال تو را در همه ی جای زندگی ام نفس کشیده ام و بی انصافی است اگر فکر کنی آب از آب زندگی ام تکان نخورد وقتی هر جای زندگی ام را سرک بکشی تو بودی و هستی حتی اگر نبودی ..."

گفتی من اگر بمیرم چکار میکنی و بحث نیمه تمام ماند ولی باز اضطراب نبودنت حتی با اینکه کنارم بودی به سینه ام چنگ انداخت و کابوس های شبانه ام شروع شد و می دانی جالبی اش چه بود وقتی چشم میبستم و میدیدم که زبانم لال خبر رفتنت را بریم آورده اند ؟...اینکه در عالم خواب و کابوس هایم میدانستم همه اش کابوس و خواب است و دارند سرم شیره می مالند و زیر بار نمیرفتم نفس نکشیدنت را حتی وقتی قاصدان اصرار داشتند تا با شایعاتشان آزارم دهند و میدانستم زنده ای و حاسدان زل زده اند که شکستنم را ببینند و نقشه شان را که شاید حدس میزدم تو نیز در آن دست داری را نقش بر آب میکردم و از خواب بیدار میشدم و خدا را شکر میکردم که مغلوب شده اند و پیروز میدان منم تا همین دیشب...

آرام خوابیده بودی و دستهایت را مشت کرده بودی و من دلم نمی آمد بیدارت کنم ولی ساعت جیغ خفیف میکشید که دیر شده .سفره ی صبحانه را آماده کرده بودم و منتظر بودم چشمهایت را باز کنی تا نیمرو درست کنم و چشمهایت لجبازتر از این حرفها بود و انگار منتظر من بود که کنارت نشستم و دستهایم توی موهایت رقصید و آرام توی گوشت گفتم:"نمیخوای بلند شی؟!"

میدانستم چشمهایت را باز نمیکنی و کار به باز کردن چشمهایت با انگشتانم میرسد ولی  همانطور چشم بسته با لحنی که نمیشود گفت "نه" میخواهی که چند دقیقه بیشتر بخوابی و من باید مشغول نوازشت شوم و هی بلند شو بلند شو به گوشت بدمم تا بیدار شوی...

ولی هیچ نگفتی و دلم برایت ضعف رفت که چقدر خسته ای!هیچ نگفتم و نوازشت کردم و انگشتانم را فرستادم پی قدم زدن روی خط و خطوط چهره ات و صدایت کردم و پاسخی نشنیدم.

دلم نمی آمد  ولی دیر شده بود و باید یه عالمه خیابان متر میکردیم کنار هم که این بار تکانت دادم و صدایت کردم و با انگشتانم لای چشمهایت را باز کردم و تو انگار نه انگار...

صورتم را نزدیک تر آوردم تا ببوسمت که نمیدانم چرا قلبم افتاد وفتی آهنگ نفس کشیدنت توی گوشم نجوا نکرد!ترسیده بودم و این بار بلندتر صدایت کردم و تو...

این بار خواب نمی دیدم.واقعی بود.واضح!صورتت به اخم نشسته بود و آرام و معصوم غرق خواب بود و من داشتم سکته میکردم و هی صدایت میکردم و تو بازی ات گرفته بود.

یادم آمد همین چند روز قبل پرسیده بودی من اگر بمیرم چه میکنی و شروع کردم قسم ت دادن که حالا وقت امتحان کردن من و این طور شوخی ها نیست و تو گوشت بدهکار نبود.سرم را روی قلبت گذاشتم تابشنوم شوخی میکنی و از دستت عصبانی شوم و ...

باید بلند میشدی و جواب سوالت را میگرفتی.نه خودم را کشتم و نه دق کردم و نه حتی فریاد کشیدم و نه گریه زاری راه انداختم.بهت زده بودم.هنوز موهایت را نوازش میکردم و لای چشم هایت را به زور باز نگه میداشتم که بسته نشود.چشمهایت را رها کردم و به زور بلندت کردم که بنشینی تا لباست را تن کنم و برویم شهر را متر کنیم! سنگین تر از همیشه شده بودی و زورم نمیرسید.

تو تکان نمیخوردی و دستپاچه شده بودم و دستانم آشکارا میلرزید و بدنم هم که پریدم داخل آشپزخانه و نیمرو درست کردم و سفره را آوردم کنار تخت و برایت لقمه گرفتم و نشستم کنارت و به زور دهانت را باز کردم که صبحانه بخوری و صدایت میکردم که بلند شوی تا صبحانه از دهن نیفتاده و اشکهایم که آرام قل میخورد را پاک میکردم.

داد نمیزدم.فریاد هم نمیکردم.درست مثل وقتهایی که میگفتی قانون فاصله بیست سانتی را رعایت کنم و آرامتر حرف بزنم و من حواسم نمی بود،شروع کردم حرف زدن و هی تند تند اشک هایم را پاک کردن و  گفتم که ببین واسه چند دقیقه بیشتر خوابیدن چه  بازی ای راه انداختی! ... و زور میزدم هق هق نکنم...

تو بلند نمیشدی و تکان نمیخوردی.سرم را گذاشتم روی سینه ات و دستهایم روی موهایت میلغزید و لقمه ی نیمرو توی دستهایم بود و داشتم خفه میشدم  که از ته دل دعا کردم نفس آخرم باشد وقتی نمیتوانم این حجم سنگینی را هضم کنم و چشمانم را بستم...

دیگر هیچ یادم نیست تا وقتی که صدای "صنوبر خاتون" را شنیدم و غرغر کردن میتی کومون.چشم هایم بسته بود و میشنیدم که صنوبر خاتون میگفت:"حق داره! شوکه شده!"و میتی کومون یک ریز فحش میداد به خاندانش...!

چشم هایم را باز کردم و تو کنارم نبودی.لقمه نیمرو هم توی دستهایم نبود و به جای تویی که نبودی، همه بودند...!

میشنیدم قرار است بروم اورژانس.میشنیدم که شوکه شده ام.میشنیدم که میگفتند باید بروم سر مزار تا از شوک در بیایم.میشنیدم که خیلی کارها قرار است بکنند و زبانم سنگین بود و نمیتواستم حرف بزنم و داشتم خفه میشدم و مطمئن شدم سیه روز شده ام و توان ذکر گفتن و التماس کردن و ضجه زدن را هم نداشتم.توی خلأ بودم و همه چیز سنگین و آرام بود...!

چشمهایم را بستم و اشک ریختم و توی دلم از خدا خواستم هرگز چشم هایم را باز نکند و بگذارد همینطور بخوابم...

ناتوان تر از این حرفها بودم که حتی اسمت را صدا کنم چه برسد شیون به پا کنم.سرم را حس نمیکردم و حس میکردم توی جهنمم از این شدت گرما و باز در فضایی که نمیدانم چه بود غوطه ور شدم!

چشم هایم را که بستم باز تو بودی.دلخور بودم و تو کنارم نشسته بودی و میپرسیدی چته الی؟ بین نگفتن و گفتن بودم که گفتم تو دیگه دوسم نداری! و تو پرسیدی چرا اونوقت؟ و بدون اینکه نگاهت کنم گفتم:خیلی وقته صدام نکردی!حالم که تو خیابون از گرما بد شد،نه دستم رو گرفتی نه مأمنم شدی!حتی اون موقع که توی رستوران گریه م گرفت موقع حرف زدن یا حتی توی اتوبوس!قبلن دستم رو میگرفتی بدون بهونه،الان خودمم که دستمو میارم تو دست و پات کاری به کارش نداری!بدنت،چشمات، صدات  و خودت باهام بدرفتاره،اینا از دوست نداشتنه نه دلخوری.قبل از اینکه ازم دلخور باشی شروع شد،حسابشو دارم. دوسم نداری...

که نگاهم کردی و سرت را تکان دادی و دستهایم را گرفتی و پشت بندش گفتم به قول دایی جوندون چشمه  باید از خودش آب داشته باشه که شروع کردی به نوازش دستهایم و گفتی عجب...!

همه جا سکوت بود که چشم هایم را باز کردم.دستم درد میکرد و سوزن فرو رفته را در آن دیدم فهمیدم باز احتمالن رگم را پیدا نکرده اند و دستم را سوراخ سوراخ کرده اند محض یک سرم ناقابل!

هنوز باورش برایم سخت بود.صدایت توی گوشم زنگ میزد که:" من اگه بمیرم تو چکار میکنی " و من هیچ نمیتواستم بکنم و از جلوی چشم هایم کنار نمیرفتی.زبانم سنگین بود و دهانم خشک تر از صحرای کربلا حتی و نای تکان خوردن نداشتم و توی دلم التماس میکردم به خدا که بیشتر از این ها نفس حرامم نکند!

"صنوبر خاتون" جای تو دستهایم را نوازش میکرد و قربان صدقه ام میرفت و میگفت حرف بزنم یا گریه کنم و من نفس هم به زور میکشیدم و بعد از تو نه میتواستم و نه دلم میخواست کلمه هایم را خرج کنم!

چشم هایم را بستم و به این فکر کردم که چه اتفاقی افتاده و الان چندمین روز کدام ماه است و چه شد که به اینجا رسیدم و چه کسانی چه میدانند و تو حالا کجا هستی بدون من؟ و باز به این فکر کردم که تو مدتهاست بدون منی و این منم که باز باید زجر بکشم تا پیدایت شود و خاکم به سر که دیگر پیدا هم نمیشوی و بغض خفه ام میکرد که تلفن "صنوبر خاتون " زنگ زد و او برای ادم پشت خط از من تعریف کرد که باباحاجی مرده و من شوکه شده ام و نیمه شب در خواب جیغ و داد راه انداخته ام و لال شده ام و مبهوت دیگران را رصد میکنم و صدایم در نمی آید و باید بروم سر مزار تا از شوک در بیایم و اشک بریزم تا حالم مساعد شود...!

اینقدر قصه در هم تنیده و پیچیده شده بود که تشخیص اینکه کدام خواب است و کدام بیداری و کدام راست است و کدام خیال،برایم سخت و عذاب آور شده بود. راستش حتی نمیدانستم درست شنیده ام یا نه! الان موقع خنگ بازی و لوسبازی نبود، برای همین تمام حواسم را متمرکز کردم و باز سراپا گوش شدم تا اسم تو را بشنوم که بفهمم خوابم یا بیدار و چه بر سرم آمده و تو کجایی وقتی من این همه دردم از نبودنت ولی همه ی جمله ها و کلمه ها و قصه ها به بابا حاجی ختم میشد و تو در هیچ جمله ای نمینشستی که من خندیدم و هنوز نمیتوانستم حرف بزنم و بپرسم که درست میشنوم یا نه ...!

تلفنش که تمام شد پرسید :"خوبی؟!" و من ابر شدم و بی وقفه باریدم و بلند بلند خندیدم و گذاشتم همه گمان ببرند که خل شده ام و شوکه!

هی خدا را شکر کردم و تمامم را یک ریز گریه کردم و زور زدم اسمت را صدا بزنم و زبان باز کنم تا برسم به صدایت و پرسیدن حالت که چقدر باید دلخور باشم که کنارم نیستی تا در آغوشت بگیرم و به خاطر اینکه ترساندی ام حسابت را برسم و برای نفس کشیدنت غرق بوسه ات کنم  .

و تو چه میدانی من چه کشیدم تا برسم به خانه و بشنوم که حالت خوب است و ندانی از دیشب چه کشیده ام تا صدایت توی گوشم بپیچد که خواب زن چپ است و عمرت بیشتر از این حرفها طولانی...



هوالمحبوب:

دوستـــان عیب کُنــنــدم که چــرا دل به تو دادم ...؟

باید اول به تو گفتـــن که چــنین خوب چرایی ... ؟!

مثلن من دلم بخواهد بگویمت چقدر تا همین چند سال پیش سعدی را دوست نداشتم که جریمه های کلاس چهارمم همه اش به خاطر خط نستعلیق حکایات گلستان و بوستان بود و همین چند سال پیش که شعرهایش را از بر کردم فراموشم شد همه ی خاطرات حرص خوردن هایم و تو بگویی " مرا هرگز نمیگنجد دو معنی ،راست در باور ... غزل گفتن پس از سعدی،جوانمردی پس از حیدر " و من ذوق مرگ شوم که تو این همه ذوق میشوی از سعدی و دلم بخواهد بگویم تمام شیرینی و حلاوت یادآوری شعرهای سعدی از آن ِ تو وقتی این همه شوق میشوی از دیدن آرامگاه و شهرش و در عوض لذت دیدن و شنیدنت بماند برای من.

مثلن دلم بخواهد تو پا توی سعدیه بگذاری و من همه چشم شوم محض نگاه کردنت و تو همه لبخند شوی میان تاریک و روشنایی خنکای شب ِ شیراز و هی لبخند بزنی و من هی  کامم از لبخندهایت شیرین شود و بزنم به جاده ی خنگی و هی بپرسمت چه شده و تو هیچ نگویی و همه اشتیاق شوی وقتی چشم در چشم شیخ میشوی و دستت برود سمت سنگ قبر.

مثلن من دلم بخواهد پشت سرت بایستم و دست چپم برود سمت سنگ قبر و فاتحه بخوانم و دست راستم را بگذارم روی شانه ات  و بغض شوم و ضربه بزنم روی سنگ قبر محض فاتحه و دستهایم قدم بزند روی شانه ات ولبخند شوم  با آن همه اشک ِ توی چشم هایم  و زمزمه کنم :" من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی...بسم الله الرحمن الرحیم....عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی...الحمد الله رب العالمین...دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم ...؟!... الرحمن الرحیم... باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی...؟!...عشق و دوریشی و انگشت نمایی و ملامت...مالک یوم الدین...عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت... ایاک نعبد و ایاک نستعین...همه سهل است،تحمل نکنم بار جدایی...اهدنا الصراط المستقیم....همه سهل است،تحمل نکنم بار جدایی...همه سهل است،تحمل نکنم بار جدایی...اهدنا الصراط المستقیم...همه سهل است،تحمل نکنم بار جدایی...اهدنا الصراط التحمل نکنم بار جدایی ..."

مثلن تو سقف آرامگاه را نظاره کنی و من با همان انگشتم که روی شانه ات راه میرود نگهت دارم که نروی وقتی هنوز فاتحه و شعرم مانده آن هم درست وقتی توی چشم های سعدی علیه الرحمه زل زده ام و به واقع اشک و لبخندم.

مثلن من دلم بخواهد سوزنم گیر کند روی "همه سهل است،تحمل نکنم بار جدایی..." و فاتحه خواندن یادم میرود ...و هی این بیت میشود ملکه  ذهن و ورد زبانم و تو میخواهی دور مقبره بچرخی که زود زور میزنم بغضم را فرو دهم  که نبینی ام و بخوانم "گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم.... چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی...!"و بمیرم ...بخدا و به جان تو بمیرم و تو نمیدانی چقدر سخت است این همه اتفاق و حس را با هم تحمل کردن و داشتن.غم و ذوق را با هم هضم کردن،داشتن و نداشتنت را در بر گرفتن و خواستن و نخواستنت را در دل پروریدن و تو نمیدانی لبخند بر لب داشتن و خون دل خوردن و زار زدن توی دلت یعنی چه...!

مثلن تو دور مقبره بچرخی و ابیات روی کاشی ها را بخوانی و من  میروم سمت گفتن "خلق گویند برو دل به هوای دگری دِه..." و نگاهت میکنم که هنوز لبخندی و خوووب میفهمم لذتت را و تقدست میکنم و سرم میرود سمت شیخ و یواشکی اشکم را که چکیده پاک میکنم و میگویم :"خلق به گور پدرشان خندیده اند ..." 

مثلن تو مفتون ابهت شیخ بشوی و بگویی :راضی ام ازت!" و من فاتحه نصفه نیمه ام را رها میکنم و نگاهت میکنم و زیر لب میخوانم که "ما کجاییم در این بحر تفکر ،تو کجایی ..؟" و می آیم سمتت و به زور لبخند مینشانم روی لب هایم که غمگینی چهره ام برود به جهنم و میخواهم توی چشم های دوربین نگاه کنی وقتی  میبینم این همه دوستش داری و هی قاب میگیرم صورت پر از لبخندت را و برایت "کشتن شمع چه حاجب بُوَد از بیم رقیبان ...پرتوی روی تو گوید که تو در خانه ی مایی ..." سق میزنم و به این فکر میکنم کدام آدم ِ این جمعیت میتواند از چهره ام بفهمد که تو در سینه ام نشسته ای و چه میکنی با این دل زارم و چطور پنهانت کنم وقتی اینقدر توی چشم ها و غم و اندوه و شادی ام هویدایی  و پشت بندش هی بلبل زبانی میکنم که تو هی تذکر بدهی آرامتر،چقدر بلند بلند حرف میزنی دختر...

مثلن من دلم بخواهد تو تمام شب را کنارم لبخند بزنی و قدم،و من هی با هر قدمت پشت سر قربان صدقه ات بروم و خون دل بخورم و ذوق قورت بدهم و "الی آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد " به خوردت بدهم و وقتی می پرسی ام که "چته...؟!" بگویمت دلم برایت تنگ شد و یاد روزهایی که کنارم نبودی و نیستی چنگ به قلبم میزند که تو خنده ات بگیرد و سکوت شوی و من ...من....من...!

و من مثلن دلم بخواهد اشک شوم وقتی پاهای تاول زده ام هم با دلم همصدا میشود و میخواند که :"ما کجاییم در این بحر تفکر ،تو کجایی...؟!" و قدم میشود در هوایت.

مثلن من دلم بخواهد یک روز "اردی بهشت" که هوای شیراز بهشتی ست و لنگه ندارد با تو طعم بهشتِ شیراز را صد باره بچشم و با چشم های تو شیراز را ببینم و با قدم های تو مترش کنم و هی بخوانم "عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت...همه سهل است،تحمل نکنم بار جدایی...!" و لی اردی بهشت شیراز تمام شود و بهشت ِ "اردی بهشتی" اش بماند برای بقیه وقتی تو برایم خود ِ اردی بهشتی ،حتی وسط سرمای دی ماه...


هوالمحبوب:

و اگر بر تو بِبَندد همه رَه ها و گُذَرها...

رهِ پنهان بِنمایَد، که کَس آن راه نَدانَد...!

هر چقدر هم بخندی و زبان درازی کنی و بلبل زبانی کنی و بی خیالی و خونسردی به خرج بدهی و مانتو رنگ رنگی تن کنی و آرایش کنی و جلوی چشم آدمهایی که خیره شده اندت شیک کنی و بلند بلند حرف بزنی و خوبم خوبم حواله این و آن کنی و مثلن به شصتت هم نباشد؛ یکهو وقتی همه میروند فلان کارگاه آموزشی که حضور همگی همکاران الزامی ست و تو دلت بودن در آن جمع و هیچ جمعی را نمیخواهد و مینشینی پشت میزت که آقای فلانی برایت رانی می اورد و کیک چون در کارگاه نبودی و پذیرایی نشدی؛

موقع باز کردن در رانی که بلد نیستی مثل همیشه خودت بازش کنی و دستک ش میشکند و از رانی جدا میشود ؛ 

حرصت در می اید و میگویی :«وعه! هزار دفعه گفتم من بلد نیستم در رانی را باز کنم خودمو یکی باید برام باز کنه» و میزنی زیر گریه و تمام این یک هفته را گریه میکنی...تمام فشار این یک هفته را ...همکاران بیشعورت را ...دعوا و کدورتت با «او»یت را ...خواهرت را ... برادرت را ... حقوق کوفتی ات را ...مادرت را ... آینده ی مبهمت را ... مینی کومون لعنتی ات را ... دلتنگی ات را ... شب های سنگین و بی حست را ...گذشته و امروز و فردایت را...دلتنگی ات را ... دل تنگی ات را ... دل تنگی ات را ... همه را میریزی توی دستک شکسته رانی ای که هرگز دلت نمیخواسته خودت به تنهایی بازش کنی و یه دل سیر گریه میکنی تا همکارت با قیچی به جانش بیفتد که :«ببین درش باز شد، گریه نداره که...!»



هوالمحبوب:

مـــن به پایان غم و اوج سلامـــت برسم

آن زمانی که به درمان تو بیمار شوم....

گفتم روزت مبارک...

گفتی مگه من دکترم؟..

گفتم دکتر منی!... 

خندیدی...!

واسه خاطر تمام روزها و لحظه هایی که حالم رو خوب کردی و اصلن تنها  دلیل تمام حال های خوبم بودی ،"روزت مبارک...!"

واسه خاطر تموم روزها و لحظه هایی که حالم بد بود و با تموم دکتر خوب بودنت،مریض خوبی نبودم ،ببخش ..!

واسه خاطر تموم روزایی که تو خوب نبودی و من جای التیام زخم هات ،دردت رو مضاعف کردم ،ببخش ...!

واسه خاطر اینکه نه مریض خوبی بودم نه دکتر خوبی ،ببخش...

روزت مبارک "طبیب شکر لب "!

الی نوشت :

یکــ) هر مریضی که طبیبش تو شکر لب باشی

بهتــر آن است که بهتـــــر نشــــــود احوالش ...!

دو) خدا رو شکر که تو با تموم شدن مردادی که با همه اتفاقات قشنگش درد بود ،شروع شدی.تولدت مبارک مهربونترین و ماه ترین دختر دنیا ...!( بعدن مینویسمش!)


هوالمحبوب:

اگــــر هـــزار غــــم است از جفــــای او بـــر دل

هنـــوز بنده اویم که غمگســـــــار مـــن است ...

گفتی:" آدم های اطرافت را دوست ندارم.همگی بیشعورند!"

باید به من بر میخورد.آدم های اطراف یک نفر را خصوصیات مشترک و یا حتی دوست داشتنی های مشترکشان شکل میدهد و باید به من بر میخورد و ناراحت میشدم ولی نشدم.نشدم چون با اطلاعات و داده هایی که داشتی و البته با حسی که در تو سراغ داشتم که صد البته اشتباه نبود ،چیزی غیر از این نمیشد تصور کرد که آدم های اطراف من بیشعورند...!!!

میگفتی آدم های اطرافت خنده دارند که تازه وقتی که میفهمند کسی در زندگی ات هست و توی دلت نشسته ،تازه شروع میکنند برایت خواستگار و دوست پسر و پارتنر و غیره و ذلک ردیف کردن و این یعنی کمال بیشعوری!

راست میگفتی! نه اینکه بیشعور فرض کردنشان را راست میگفتی ها،نه ! اینکه واقعن هر کسی این کار را بکند کمال بیشعوری است و البته که اکثرشان تا میفهمیدند "تو در زندگی ام آمدی و دل در مهرت بسته ام دفتر و دستک آدم های مورد شناس و یا حتی ناشناسشان را علم میکردند محض آشنایی و دلبری و داستان های عاشقانه و آینده ی مثلن پر گل و بلبل ،راست بود و صد البته که با تمام خنده داری و عجیب غریب بودنش ،چندان هم عجیب نبود...!!عجیب نبود چون من سال هاست وقتی پای این حرف ها آمده وسط برای فرار و خاتمه تمام حرف ها ،گفته ام آدم شوهر کردن نیستم و مردها را  به هزار و یک دلیل دوست ندارم!!

نمیدانم یادت هست یا نه ! همان روزها که ساعت ها توی همین وبلاگ از تو مینوشتم و آخرش جوری جمع و جورش میکردم که در عین راست و درست بودن کسی شک هم نمیکرد،"اویی "در زندگی ام باشی؟

نمیدانم یادت هست اولین باری که از تو مستقیم نوشتم و تو زنگ زدی که اولین بار است اسمم را مینویسی و بد نیست ؟ و گفتمت همه ی کسانی که مرا میشناسند،می دانند  آدم این قِسم عشق و عاشقی ها نیستم و همان آدمی هم که قبلن در موردش همینجا مینوشتم هم اگر بیاید و نوشته هایم را بخواند خیال میکند مسخره اش کرده ام و دوربین مخفی ست و اصلن من آب میشوم از فکر و خیال او و دیگران!

همین حالا ،بیا توی شرکتمان.میان همین آدم های یک لا قبا که خب البته آدم خوب هم بینشان کم نیست ،از احساس و عشق و عاشقی ام سوال کن و غیر از کسانی که خبر چینان برایشان پیغام برده اند ،بقیه بالاتفاق جملگی خواهند گفت الی اهل این برنامه و قصه ها نیست و عاشقی چه میداند چیست  و سر سوزن احساس عاشقانه به هیچ مردی ندارد و فقط بلد است مردها را دست بیاندازد!! 

همین اوستایم تا قبل از اینکه بفهمد من دل در گرو مهر کسی دارم ،ساعتها مستقیم و غیر مستقیم امر به دل دادنم به آدم ها و مردهای اطرافم میداد که محض خاطر خدا هم که شده جوری دیگر به مردها نگاه کنم نه اینقدر خصمانه !

یا همین مهندس فلانی از روزی که فهمید "او" یی در زندگی ام هست، به جای اینکه دمش را بگذارد روی کولش  و برود به جهنم ،شروع کرد خوش رقصی که شاید به چشمم بیاید حالا که من آنقدر ها هم سنگ نیستم در برابر مردها که فقط احساس و عاطفه شان را دست بیاندازم و به خصومت نگاهشان کنم،شاید سنگ مفت و الی ...استغفرالله!!

اینطور میشود که آدم های اطرافم وقتی میفهمند من دل در گرو مهر کسی بسته ام بلا استثنا خوشحال میشوند! 

هرگز ندیده ام کسی از این موضوع ناراحت شود.دخترها جیغ کشیده اند و ذوق مرگ شده اند و هی سوال و پرسش کرده اند و مردها "ایول ! ...و خدا شانس بده ! ....و چه عجب ! و .. الکی؟...عمرن!...خدا صبرش بده...!...چجوری میشه ؟!... خوش به حالش ...! ... دیدن داره!!" حواله ام کرده اند!

و کافی ست از تو ندانند و یا یک بار اشک را توی چشم هایم دیده باشند یا خیال کنند ماجرا به آن جدی ها هم نیست که شروع کنند کسی دیگر را محض آشنایی  با منی که دریچه های قلبم باز شده ،با اجازه و بی اجازه دعوت کنند به زندگی ام.

شاید تو راست بگویی... چون من هم هرگز به کسی که دلش اسیر کسی دیگر بوده کسی دیگر را نشان نداده ام.حتی بد هم نگفته امش.

همین شیدا که مرد حالای زندگی اش یک آشغال به تمام معناست که پرونده  ی کثافتکاری اش زیر بغل من است را هم هرگز نگفته ام چقدر رذل است یا بیاید برود بقیه را تماشا کند محض از یاد بردن یا دور انداختن اویش.

فقط همین امروز که به اصرار به من گفت چرا نمیگی چیکار کنم ؟ گفتمش خودت نمیدونی یعنی؟ و وقتی گفت تو بودی چیکار میکردی؟ گفتمش :"شیدا قصه ی من و تو با هم خیلی فرق میکنه...خیلی ! چون هدف من و تو و نحوه ی ارتباط من و تو و تمام احساس من و تو فرق میکنه ...!"

"او" ی دوست داشتنی ه من !آدم های زندگی من تو را از تعریف های ناقص من و اشک های بی قراری من میشناسند.آنقدر که اگر من هم شاید جای آنها بودم و الی ای در زندگیم داشتم که دوستش داشتم یا میخواستم مثلن محبتم را نشان بدم شاید همین کار را میکردم  وقتی نمیفهمیدم شاید اکثر این اشک ها ،بی قراری و دلتنگی و ناراحتی از ناراحتی ات است  نه ظلمی که در حقش شده.

تو نمیدانی من چقدر غمگین میشوم وقتی ناراحتی،وقتی ناراحتت کرده ام،وقتی دلتنگم،وقتی نیستی،وقتی دعوایمان میشود و ... و همین میشود که میدوند محض مهربانی کردن که:" حالا که تو با مردها بد نیستی،دیگری هم هست و دنیا به همین یک نفر ختم نشده!" که مثلن خیال خودشان راحت شود که خوب بوده اند!

البته بماند که من هرگز نمیتوانم جای هیچ کدامشان باشم ،همانطور که آن ها هم هرگز نمیتوانند من را با تمام احساسم درک کنند و تو را با همه ی خوبی و بدیت بفهمند  و چه میدانند من و تو با هم چه قصه ها که نداشتیم و تو چقدر مهربانی عزیز جان.

گمانم من باید بلد باشم چطور با آن ها رفتار کنم ،نه آن ها که در دلشان سودای مهربانی و مهربان بودن دارند و تنها عیبشان این است که بلد نیستند...

آن طور میشود که آدم های دوست داشتنی ام را نگه میدارم و یادشان میدهم که یاد بگیرند چگونه مهربان بودن را و کسانی که نمیتوانم مهربانی مسخره شان را تحمل کنم میفرستم به همان دیروزی که هرگز نخواهد آمد ...


هوالمحبوب:

منطــق ندارد ع ــشق! حتی ماه مرداد...

عاشق که باشـــی روزهای ســـرد دارد...

می دانستم میخواهد چه بگوید که نخواستم برم سر وقتش.پنجشنبه ناهار دعوتم کرده بود آن هم مفصل و اینقدر زنگ زده بود خانه و شرکت و تلفن همراهم و پا سفت کرده بود بفرستد دنبالم که بالاخره شرف یاب شدم منزلشان.

الحق والانصاف خانمی را تمام کرده بود محض مهمان نوازی و نشستیم به حرف زدن های متفرقه با صنوبر خاتون و شوهرش که مرد شریفی بود و از برنامه های آینده ام برایشان گفتم و هی مشورت کردیم و تصمیم های جالبناک گرفتیم !

بعد از ناهار که عزم چرت بعد از ظهری کردیم و شوهرش رفت پی اتاق خواب،نشست به حرف های خصوصی زدن با من و اشکم را که دید معذرت خواست و نشست به خاطره تعریف کردن.از خواهر و شوهر خواهرش  و خوشبختی شان و قسمت و تقدیر بگیر تا صاحب رستوران شهرزاد و همسر فعلی اش که بعد از سالیان دراز  با وجود عروس و داماد و نوه ، به همدیگر رسیده بودند محض قسمتی که خدا برایشان در نظر گرفته بود...

راستش گوش میدادم و نمیدادم و هرگاه میخواست قصه را بکشاند به من ،هاله ی چشم هایم منصرفش میکرد و بحث عوض میشد.

راستش به او حق میدادم و نمیدادم.حس مادری اش را که به اطرافیانش داشت درک میکردم ولی او من نبود که بفهمد چه میکشم و از چه میکشم و برای چه میکشم و قصه از چه قرار است.

برایم آینده ی خوب و زندگی شیرینی تصور کرد و به تصویر کشید و گفت برای خوشبخت شدنم ختم قرآن برداشته و من با لبخند و تشکر و اضطراب رفتم سر وقت چرت بعد از ظهر که شب هنگام با هم راهی خانه شویم به صرف آبگوشت بز باش و بحث مان نصفه نیمه گمانم تمام شد!

...میدانستم این تماس ها و اصرار به رفت و آمدش محض خاطر التیام درد و درمان کردن من است که چهارشنبه که فاطمه زنگ زد بروم میدان نقش جهان بعد از کار که شام را با صنوبر خاتون و بقیه صرف کنیم، با اکراه و بی اکراه قبول کردم و دلتنگ و دل نگران از دوری ِ "او" تا آنجا هی قدم زدم و پویا بیاتی گوش دادم و اشک نوش جان کردم...

شام که خوردیم و دستم را گرفت که برویم بازارگردی و خستگی را بهانه کردم ،آرام گفت بروم که حرف دارد و قدم که زدیم حال و احوال "او" یم را پرسید و وقتی اظهار بی اطلاعی کردم  و گمانم خیال برش داشته بود که عمر قصه ام دارد به سر می آید که پرده از کار خیرخواهانه اش برداشت  ...

پشت ویترین مغازه ها نقره و میناکاری و منبت و معرق میدیدم که فلان مهندس از فلان خانواده ای که سرش به تنش می ارزید را معرفی کرد و گفت با همسرش مشورت کرده و  به این نتیجه رسیده اند که اول با خودم صحبت کنند و بروم سر وقت دیدارش و با او نشست و برخاست کنم و سبک و سنگینش کنم و او هم نمیشود منش و شخصیت و بشاشی و مهربانی و خانومی ام را ببیند و عاشقم نشود و ان شاالله به پای هم پیر شویم و همه ی خوشبختی ام محض این است که خدا ظالم نیست و بالاخره یکجا جواب و پاداش تمام دردهایی که کشیده ای را میدهد و کسی می آید توی زندگی ات که مراقبت باشد و نگذارد آب توی دلت تکان بخورد و ...

این ها را میگفت و من به قول او مروارید می غلتاندم روی گونه هایم که دستم را محکم گرفت و گفت :"تو بگو باشه بقیه ش با من ."که هق هق شدم که :"اونقدر پول داره که بتونه بهم بده تا فلان مشکله "او" یم حل بشه؟..اونقدر سواد داره که بفهمه وقتی دلم واسه "او" تنگ میشه باس چکار کنه؟ اونقدر سرش به تنش می ارزه که "او" از چشمم بیفته ؟من نمیتونم مردی رو تصور کنم که کنارم قدم بزنه و توی چشم هام نگاه کنه، چه برسه دستهام رو توی دستهاش حلقه کنم ... بهم میگی عشق بعد از ازدواج؟من تنم رو بفروشم که روحم رو بخره ؟؟! من اینقدر کثافتم ؟؟! من شوهر نمیخوام! من بچه نمیخوام! کسی که واسم بمیره و زنده ش به دردم نخوره رو نمیخوام...!"

مروارید غلتانی راه انداخته بودم (!)که  گفت چرا اینقدر سمجم که رو در روی تقدیر خدا و حمکتش می ایستم و به زور از خدا چیزی میخواهم که حقم نیست و شروع کرد به رسم حس دلسوزی اش  بگوید که "او" یم لایق این اشک ها و غصه خوردنم نیست که دهانش را گرفتم و گفتم که دستش را بگذارد روی قلبم که چند وقت است آتش گرفته و ببیند که این درد و آتش تب تند نیست که فروکش کند و دستش را گرفتم روی پیشانی ام گذاشتم که ببیند تب ندارم و همه اش از عقل است و عقلم میگوید من باید بخواهمش حتی با درد،حتی اگر خودش از سر درد نخواهد و ما قرار گذاشته ایم به خواستن و قرار نیست هر وقت قلبمان درد گرفت بزنیم زیر همه چیز و من عمر داده ام محض خواستن...

دستش را گذاشتم روی قلبم و گفتم اگر نمیتواند برای آرامش قلبم دعا کند و از خدا بخواهد که برای خواستنم دست بجنباند ،حداقل آتش به جانم نزند.عکس «او»یم را نشانش دادم و گفتم حتی اگر مرا نخواهد هر شب همین عکس را قاب میگیرم جلوی چشم هایم و آنقدر حرف میزنمش تا عکسش به زبان درآید که ...

که صنوبر خاتون گوشی ام را از دستم گرفت و به عکس دونفره مان خیره شد که روبروی چهل ستون دست روی قلب «او»یم گذاشته بودم و با همه دردم لبخند میزدم در دوربین...

صنوبر خاتون عکس را نگاه کرد و عکس را زووم کرد و باز نگاهم کرد و لبخند زد و من شرم شدم و نگاهم را دزدیدم که پیشانی ام را بوسید و گفت چقدر توی این عکس خوشحالی الی...! بغلم کرد و گفت خیلی دوسش داری؟ " و من که توانایی بله گفتن نداشتم که با سر جواب مثبت دادم و شروع کرد به نوازش سرم و گفت:"تو دختر عاقلی هستی.ببخش مادر ،من اینجوری توی تصورم نبود!"

گفت که آرزویش خوشبختی من است و اگر بداند من اینگونه احساس خوشبختی میکنم، دل به دلم میدهد و دیگر هیچ نمیگوید و کمکم میکند برای خواستنش...

صنوبر خاتون را دوست دارم.مخصوصن وقتی می گوید :"دردت به جونم مادر!" 

توی عمرم هرگز زنی به من این جمله را نگفته و هر موقع اشک هایم سرازیر میشود و این جمله اش را میشنوم دلم میخواد گریه ام بند نیاید محض در آغوشش جا شدن !

قدم زدیم و هی از خاطرات فلان کشور رفتن آن روزهایش حرف زد و هی سعی کرد مرا بخنداند و من دلم آنقدر تنگ بود که خنده اش نمی آمد.قدم زدیم و من از خوبی های "او" گفتم و هر بار صنوبر خاتون سرش را به نشانه تایید تکان میداد قند توی دل خونم آب میکردند...

دیشب که پیام هایش را دیدم که آیه های قرآن برایم قطار کرده محض دل آرامی ،بیشتر دوستش داشتم.دیشب وقتی که آمد خانه و سراغ "او" را گرفت و گفتمش خبری ندارم و گفت :"بی خبر که نمیشه مادر! دوست داشتن که به دل نیست فقط،به زبون و رفتارم هست! اون چه میدونه تو داری چی میکشی از دوست داشتنش! نشونش بده مادر! با زبون خوش فقط !"،دلم میخواست یک عالمه ببوسمش ولی لبخند زدم و گفتم چشم  و دل بستم به دعای زنی که به مهربانی خدا با او ایمان داشتم ...

دندون موشی کوک زدم به: صنوبر خاتون، پارت تو

هوالمحبوب:

لعــنـــــت به تنـــهایی ،به دلتـنـــگی به حســـرت

لعـنــــت به دنیــــایی که بـــی تـــــــو درد دارد...

نگذاشته بود بروم.گفته بود برویم قدم بزنیم تا احسان بیاید و گفته بودم دلم میخواهد بروم گم و گور بشوم!دستم را گرفته بود و برده بود توی ماشین و شروع کرده بود حرف زدن و من خیره به روبرو فقط اشک ریخته بودم بدون اینکه نگاهش کنم. صدایش از حرف زدن فراتر رفت و به داد و بیداد کشید و هر چه او بلندتر حرف میزد من آرامتر اشک میریختم و راستش هیچ کدام از حرفهایش را هم نمیشنیدم که محکم دستش را زد روی فرمان و صدای بوق ماشینش در آمد و مرا به آغوش کشید و افتاد به گریه و گفت :"من دوستت نیستم ،همکارت نیستم ،خواهر بزرگتم.بفهم ...!" و من راستش دلم میخواست بمیرم به جای تمام فهمیدن های دنیا که احسان زنگ زد که کجایم و صدایم را که گرفته شنید پرسید چه شده و گفتمش چند دقیقه دیگر می رسم سر خیابان!

به احسان که رسیدم بازپرسی شروع شد که چته ؟ و من سکوت بودم و گفتم هیچ ! که پرسید سر کار اذیتت کردند ؟ که گفتم نه! و گفت واسه نازی نگرانی ؟ و باز "نه!" بود که بر زبانم جاری شد و شیشه ماشین را کشیدم پایین محض نفس تازه کردن که گفت شیشه را بکشم بالا که کولر را روشن کند و من هوای تازه نیاز داشتم که گفتم :"ماشین رو بوی سیر برداشته!خجالت نمیکشی سیر میخوری میای بیرون؟" و هی هوای تازه قورت دادم و بغض جویدم!

خیره به خیابان بودم که گفت :" چرا از عقد نازی همه ش گریه میکنی؟ دلت میخواست خودت زودتر می رفتی؟!" که چپ نگاهش کردم و گفتم :"خجالت نمیکشی؟" که نگاهش را دزدید و گفت :"هر کی ببینه همین رو میگه!خواستم حواست رو جمع کنی جلوی بقیه چطور به نظر می رسی؟" که گفتم:"دستت درد نکنه!" و باز هوای تازه قورت دادم...

وقتی رسیدیم و ماشین ها ردیف شدند توی باغ،دلم نخواست لباس عوض کنم یا میان شادی و شور و هیجان بقیه لبخندم را رنگی کنم.دلم خواست بروم یک گوشه بنشینم و اشک قورت بدهم!

"صنوبر خاتون " با چشمان پر از سوالش تعقیبم میکرد و من دلم میخواست خستگی را بهانه کنم و استراحت کنم و در جواب حرفهای هیجان انگیزشان لبخند کمرنگ بزنم که صدای اذان نمازخوان های جمع را به صف نگه داشت محض تکبیر الحرام عشق و درست میان نماز مغرب و عشا بود که پاورچین رفتم روبروی "صنوبر خاتون" و درست موقعی که دستش برای دعا بالا رفت،نشستم روبرویش و اشکم لغزید و گفتم :"برام دعا کنید لدفن ...!"

چادرش را کشید روی صورتم و با دستهایش صورتم را بغل گرفت و چسباند به صورتش و هی اشک شدیم دوتایی ،بدون اینکه بداند دردم چیست و گفت :" این  آدمی که این همه اشکت رو در میاره چی میخوای از تووش برات در بیاد  مادر ؟" و به هق هق افتادم  که گفتم :"تقصیره خودمه که این همه آزارش میدم و .." و صدایم از زیر چادر رفت بیرون و صدای نگران دخترش و فرنگیس و بقیه و احسان آمد که چه شده،اشک هایم را پاک کرد و گفت :"آرام باش!" و من دهانم را با دست گرفتم و چشم هایم را بستم و زیر همان چادر به نوای زمزمه اش که ذکر میگفت گوش دادم و یواشکی اشک شدم ...

از زیر چادر که آمدیم بیرون ،احسان برای عوض شدن حال و هوایم گفت :"فکر کنم به نازی حسودیش میشه!یه برنامه بذارید روزی یک ساعت با هم گریه کنید ما هم میشینیم تماشا!" که چشم غره رفتمش و سکوت شد و رفت...

بعد از نماز مردها جوجه به سیخ میکشیدند و من دلم را ،جوجه ها اشک میریختند محض کباب شدن و من خون دل میخوردم محض تمام شدن و صدای قهقهه ی زن ها  تنها موسیقی جمع بود!

حالم اصلن خوب نبود و راستش بلد هم نبودم ادای خوب بودن ها را در بیاورم و همه اش را انداختم گردن خستگی از کار و هفته ای که گذشته بود و مسافرت و همه چیزهایی که ممکن بود خسته شدنم را توجیه کند و سر گیجه و افتادن فشارم را گردن چرخ و فلک محوطه ی بازی ِباغ!

نتوانستم  شام بخورم  بس که راه گلویم سیمانی شده بود و پناه بردم به اتاق خلوت و چادر سیاه روی سر انداختم و تنها صدای "صنوبر خاتون" بود که بالای سرم نشسته بود و دست هایم را نوازش میکرد و میگفت باید برویم دکتر و حرف گوش کن باشم و قرص هایم را بخورم تا تب تندم زود فروکش کند و غرق خواب شدم و هیچ نفهمیدم تا نیمه شب که قافله عزم رفتن کرده بود...

دندون موشی کوک زدم به: صنوبر خاتون، پارت وان

هوالمحبوب:


قرار بود با فلان مقام مسئول جلسه داشته باشیم من باب فلان پروژه که هنوز بعد از نه ماه از جایش تکان نخورده بود.قرار بود پا روی دم کارفرما نگذاریم و با مشاور هم مهربان باشیم و دَمِ سازنده را هم به لبخند ببینیم که پروژه نرود روی هوا!

لباس هایم را ردیف کرده بودم شب قبل که با فلان کیف و کفشم ست شود و تا شب جلسه هم کلی پوستم را تغذیه کرده بودم که بشاش و ریلکس و دلپذیر در جلسه حاضر شوم و تا یک ساعت قبل از جلسه هم آرایش نکردم که خسته به نظر نرسم و بوی ادکلنم از صد فرسخی کائنات را مدهوش کند و یک لبخند دلنشین همراه با اقتدار و البته یک ریزه اخم هم نشاندم گوشه ی صورتم محض لحظات گوهربار "مبادا" !

خودم را قبل از جلسه توی آیینه چک کردم که هیچ چیز موی لای درزش نرود و راه افتادم سمت اتاق کنفرانس که صدای قدم های محکمم که توی سالن طنین انداز بود تبدیل شد به صدای دمپایی ابری ِ خیس کف  استخر و چلپ چلپ کنان گند زد به تمام ابهتم!!!

کفش هایم را که چک کردم دیدم "هر دم از این باغ بری میرسد و این حرف ها !" و به اذن الهی کفی ِ کفشم باز شده و از کفش مثلن ساده و شیکم آویزان و هر آن ممکن است به اذن همان پروردگار باری تعالی بیفتد کف سالن و من عین عمه بتول ِ اکبر آقای ِ قصاب،باید چادر رنگی به سر بروم توی جلسه که همه چیزم به همه چیزم بیاید و نقش آباژور جمع را بازی کنم !

سرگرم و در گیر و دار این قِسم "خاک بر سرم شد" ها بودم که مهندس فلانی مسئول فلان قسمت تولید فلان تجهیز از راه رسید که تشریف نمی آورید بانو؟ و من هم به زور لبخند زدم و دستم را به زانو گرفتم که نمیدانم چرا پایم خواب رفته ،آن هم درست وسط سالن و کمی که خون در رگ هایم جریان پیدا کرد میرسم خدمتتان قدم زنان فی الواقع!

مهندس فلانی که رفت ،کفشم را دست گرفتم و تا پشت در اتاق کنفرانس دویدم که کسی چشمش به من نیفتد و انگار به  شصتم هم نبود سالن دوربین داشته باشد یا نه ولی خب حین دویدن دوربین موربین ها را هم چک کردم و خدا را شکر فاصله دستشویی تا پشت در زیر ذره بین نبود و پشت در کفش را به پا کردم و لبخند زورکی ام را فیکس کردم گوشه ی لبم و به بهانه ی خواب رفتن پایم آهسته و پیوسته و پا روی زمین کشان رفتم تا پشت میزم ور دسته فلان جوجه مهندس که تا دیروز توی سرش میزدم محض اینکه  همواره احترام بزرگتر واجب است و کاش قبل از آمدن به شرکت این ها را یاد گرفته بود!!!

نشستم کنارش و بعد از احوالپرسی های مسخره و لبخند حواله ی این و آن کردن که ممنونم و مرسی و خوبم و الحمدالله و مشتاق دیدار ،سرم را بردم نزدیک گوش جوجه مهندس و خواستم که اگر آدامس دارد چند تایی بدهد بجَویم !

رطب خورده که باشی و منع رطب کنی ،این میشود که جوجه مهندس بگویدت مگر نگفتید هزار دفعه که توی جمع نباید دهانتان بجنبد و شما که این همه مبادی آدابید چرا در این جلسه به این مهمی هوس آدامس کرده اید ؟ و گفتمش که گویا از درس های آموخته فراموش کرده "همواره دخالت در کار بزرگترها شرم آگین است " و بدهد بسته آدامس را بجَوَم بی هیچ حرف اضافه و در این آدامس جویدن رازی ست بس شگرف که بعدها خواهد فهمید و انگشت تحیر خواهد گازید!!!

جوجه مهندس که بسته آدامس خارجی اش را  غر غر زنان و بور شده داد و چراغ ها خاموش شاد محض نمایش روند پیشرفت پروژه ،تند تند پنج تایی آدامس لمباندم گوشه لپم و هی جویدم و  ورز آوردمش و  از دهانم تکه تکه در آوردم و چسباندم کف کفشی که ور آمده و رفتم سراغ آدامس بعدی و هی پا کوباندم زمین به بهانه جا بجا کردن صندلی محض محکم کردن جای آدامس های کف کفش نازنینم و عجب شرایط فروس ماژور عظمایی بود به جِد و جای  دشمنتان  و  رقیب عشقی ام «عنتر خانوم!» کلهم خالی !!

دیتا شو که کارش به سرانجام رسید و برق ها روشن شد محض لبخندهای مسخره و پاره ای از توضیحات،پای من بیدار شده بود و بسته آدامس جوجه مهندس تمام و کفش هایم از روز اولش هم نو نوارتر و جوجه مهندس انگشت حیرت به دندان می گازید که چه بر سر آدامس هایش آمده آن هم در جیکی ثانیه  و البته تا آخر شب صدای قدم های پر ابهتم بود که توی فضای کارخانه طنین انداز بود بدون پاره ای  از توضیحات و خلاص..!


هوالمحبوب:

هـــر کــــی یـــارش نـــرفته بـــاشه سفــــر،ایـــن چشـــاشـو به در نمـــی دوزه

ارزش هــــر کســــی به چــــیزیــــه که ، داره تــــوو آرزوش می ســـــوزه ...

 شب رفتنت برایت نوشته بودم یک عالمه حرف دارم ولی حرفم نمی آید.نوشته بودم میخواهم چیزی بگویم ولی حتی نمیتوانم.نوشته بودم تا بروی مشهد جان میکنم تا برگردی.نوشته بودم تا برگردی هیچ نمیگویم ولی مراقب خودت باش...

و هیچ نگفتم تا برگردی.حتی دیروز که نصفه شب راننده آمد تا برویم پایتخت محض بازدید پیشرفت فلان پروژه از فلان کارخانه و من لال بودم تا کارخانه و هی هوای آلوده ی پایتخت را قورت میدادم که همان هوایی ست که تو نفسش میکشی و به یاد تمام آن نیمه شب هایی که مسافر پایتخت بودم و برایم مینوشتی "آیت الکرسی " و صدقه یادم نرود و انگار میدانستی فقط آیت الکرسی خوب بلدم و تا رسیدنم به پایتخت نگران بودی،با خودم و خودت از صدقه سر ورژن جدید تلگرام چت کردم و هی دلم غصه خورد و تنگ شد و چون گفته بودم هیچ نمیگویم تا برگردی تمام آمدن و رفتنم به پایتختی که تو نبودی سکوت بودم تا برگردی...

برایت نوشته بودم هیچ نمیگویم تا برگردی و برای همین نگفتم چه خوش درخشیدم در کارخانه ی خانم مهندس فلانی و بخدا یک سر سوزن هم زبان درازی نکردم و یک عالمه هم خانم بودم(!) ولی ... ولی گفته بودم هیچ نمیگویم تا برگردی و برای همین نگفتمت چقدر خانم مهندس فلانی صاحب کارخانه که پولش از پارو بالا میرود بد تیپ و چاق و بدقیافه بود و با دهان پر حرف میزد و هی چیز می لنباند و بیشتر از من حرف میزد حتی و دیگران به خاطر خر پول بودنش تحمل میکردند و الکی لبخند میزدند !

برایت نوشته بودم هیچ نمیگویم تا برگردی و خون دل میخورم از انتظار و همین نیمه شب وسط گریه هایم از دلتنگی برای تو و "آقا "برایت این را فرستادم تا روبروی حرمش که نشستی بگذاری گوش دهد و کاش یادت نرود که بگویی الی این را داده و باز هیچ نگفتم تا برگردی...

من هیچ نمیگویم ولی میشود همین حالا که هیچ نمیگویم و هیچ نگفتنم این همه طول کشیده درست مثل نبودنت، بیایی و کلمه  شوی توی موبایلم و بوزی توی گوشهایم؟

اصلن نمیخواهم برایم بنویسی یا بگویی که جایم خالی ست یا دلت تنگ شده یا کاش بودم یا حتی کاش نبودم توی زندگی ات وقتی این همه مرا به یاد می آوری و مکدر میشوی!

میشود فقط برایم بنویسی "چرا نیستی ؟" یا اصلن بنویسی "کجایی؟" یا حتی هیچکدامشان .فقط یک پیام خالی از کلمه بفرستی تا دلم برای سکوتت برود ...؟

اصلن من هیچ نمیگویم و تو هم نمیخواهد هیچ بگویی و بنویسی ولی میشود حال دلت زوود خوب شود و  دلت آرام شود و دل آرام برگردی ...؟


هوالمحبوب:

تقـــدیـــر تــــلـــخ ِ بی تو بــــودن را چه تدبــــــیر ...؟!

سخـت است می گویــــم ولــــــی ،افتـــــادم از پـــــا ...!

رفته بودی مشهد برای اولین بار درست از همآن تیرماهی که من تازه یک عالمه عاشقت شده بودم و نمیدانستی حسم را به مشهد.راستش الان هم نمیدانی!

اولین بار بود که از من بیشتر  از حد معمولی دور بودنمان دور میشدی و کجا؟؟؟ مشهد!

توی همان آموزشگاه لعنتی بودم که می پرستیدندم و من از همه شان بدم می آمد ولی لبخند میزدمشان!نشسته بودم با خانم شفیعی سر قوم یعجوج معجوج شوهرش حرف زدن که اسمت نقش بست روی موبایلم.قلبم ایستاد! دلم برایت پر میکشید و تنگ بود و میدانستم حتمن از حرمی جایی رو به گنبد طلایی حرمش داری زنگ میزنی.راستش تاب حرف زدن نداشتم.راست ترش میدانستم بغضم میترکد و ناراحت و نگرانت میکنم و آن روزها مثل حالا اشکم دم مشکم نبود هی ! و راستترترش اینکه دلم میخواست بدانی در مسافرت هایت مثل دختران آویزان نیستم که هی با تماس های تلفنی شان امان طرفشان را میبرند و با اینکه دلم دارد از دلتنگی می ترکد اما نگران نباش و خیالت راحت!

دلم برایت پر میزد و راستش حسودی ام هم میشد که تو آنجایی و من نه! ناراحت هم بودم که بدون من آنجایی و ناراحت تری ام بیشتر از این بود که این همه از من دور شدی...

تماس گرفتی و خیره شدم به گوشی ام و بغض شدم جلوی چشم های خانم شفیعی که از دست فامیل شوهرش جِز جیگر گرفته بود و برایت نوشتم :"ببخش !کلاسم!"و دیگر نمیشنیدم چه بلغور میکند خانم شفیعی!

رفته بودی نشسته بودی توی صحن گوهرشاد جاییکه موبایلت آنتن بدهد و خواسته بودی با من حرف بزنی و من پر از سکوت و حرف بودم که جواب ندادم و تو چه میدانی من چه کشیدم و چه میکشم از مشهد !

بار دیگر چند ساعت بعد زنگ زدی و من میترسیدم محض بغض کردن برایت،محض گریه کردن.محض ضجه زدن حتی! که جواب ندادم و تا تمام شدن زنگ موبایلم آرام اشک ریختم. من پیش چشم هایت قوی جلوه کرده بودم و نمیخواستم ضعیف نشان بدهم الی را.نمیخواستم صحنه ی دیدار چند سال پیش مشهد بیاید جلوی چشمهایم که میتی کومون رو به گنبد اشک ریخته بود که :"آقا! این الی چه مرگش است!" و هق هق شوم توی گوشهایت...

نمیدانی چه کشیدم تا مشهد رفتنت تمام شود.نمیدانی چقدر گریه کردم تا برگردی و نمیدانی چقدر دلتنگت شدم و هر بار بهانه آوردم محض جواب ندادن تلفن همراهم...

همان موقع که مشهد بودی رفتم محض دوست داشتنت کاموا بخرم تا برای چند روز دیگر که تولدت میشود شال و کلاه ببافم و به خودت قسم که هیچ کسی جز تو توی چشمها و خیالم نبود و تو نمیدانی الی ها برای کسی که دوست دارند شعر میشوند و توی تار و پود شال و کلاهشان "یکی روو ...یکی زیر " میبافند!و چه میدانی آن شال و کلاه چقدر درد داشت و دلتنگی و درد دل تا رج بخورد تمام روزهایی که مشهد بودی!

رنگ طوسی به چشم های مهربانت می آمد و برایت شال شدم تمام لحظه هایی که مشهد بودی و اسمت روی گوشی همراهم می افتاد و من اشک میشدم هر بار و بهانه می آوردم برای هر بار جواب ندادنم و یکی روو یکی زیر میزدم با عشق.

وقتی برگشتی و لباس در نیاورده از خانه زنگ زدی که رسیدی و من هی اشک قورت دادم که نفهمی چه کشیده ام از دوریت ،گفتی :"دیگه هیچوقت این همه ازم فاصله نگیر ..." و تو نمیدانستی چه کشیده بودم تا برگردی که گفتم :"چشم!"  و نمیدانستم هزاران روز خواهد آمد که بیشتر از این ها از هم دور خواهیم شد و به شصت روزگار هم نباشد!!!!

تو  نمیدانستی و هنوز هم نمیدانی من درد میشوم و هستم از مشهد.تو نمیدانی من توی دلم چه خبر است از مشهد.تو نمیدانی همین دو هفته ی پیش توی تمام سکوت و اشکم چه کشیدم توی تمام صحن های حرم آقا و هی برایش حرف زدم .از تو...از الناز...از احسان...از مامانی ... از فرنگیس...از فاطمه ...از عاطفه...از تو... از پریسا...از تمام آدم های زندگی ام...از تو ...از الی...از تو ...از تمام روزهایی که یادم می آمد و حتی یاد نداشتم...از تو ...

تو نمیدانی توی همان صحن گوهرشاد که تو یک روز زنگ زده بودی ام و من با اشک سکوت شده بودم چقدر قدم زدم تک و تنها و دیوار صحن را دست کشیدم و گریه شدم،توی همان فاصله ردیف شدن و آماده شدن زائرین برای نماز مغرب و عشا...

تو نمیدانی من چقدر درد و لذتم از مشهد که نمیتوانم به زبان بیاورم و نمیتوانی تصور کنی وقتی هنوز پای سفرم به خانه نرسیده همه چیز بینمان به هم بریزد با دست های خودم چه میکشم و کشیده ام از مشهد ...

تو نمیدانی وقتی فهمیدم مامان قرار است برود مشهد چقدر گریه کردم که به اشک رساندمش و التماسش کردم برود همانجاها که گنبد طلایی حرمش را قورت داده ام فقط جای من یک دل سیر نگاه کند.تو نمیدانی همین دیشب چقدر جلوی خودم را گرفتم که برای  فلانی که میدانستم توی حرم بست نشسته و یادش هم هست جای من حرمش را نگاه کند، ننویسم :"یادتان نرود سلام برسانید ها...!"

تو نمیدانی من چه میکشم از مشهد و چقدر دیوانه وار می پرستمت و چقدر دردم از چیزها و اتفاقاتی که ازشان سر در نمی آورم...

تو نمیدانی چقدر دل نگران و مضطرب و دلتنگم وقتی میدانم قرار است فردا چشمت به چشمهای حرمش گره بخورد و من چقدر بی تابم این روزهایی که گذشت و شده ام درست مثل اولین باری که از آن تیر ماه آن همه عاشقت شده بودم  و رفته بودی مشهد و کاش وقتی که برگردی باز دعوایم کنی که :«هرگز این همه از من فاصله نگیر...»

"او" ی ِ دوست داشتنی ام! من میترسم...من زیادی میترسم...من بیشتر از همه ی این سه سال و نه ماه و  چند هفته و چند روز میترسم...بیشتر از تمام روزهایی که با هم قهر و آشتی کرده ایم...بیشتر از تمام سر خودمعطلی های خودم و خودت...بیشتر از تمام دلهره ام از آن شبهایی که از ترس اشک میشدم که "وای اگر یک روز برسد که دوستم نداشته باشی..."...بیشتر از تمام نیمه شب هایی که هق هقم بلند میشد از تصور اینکه یک روز بگذارم و بروم سر وقت آینده ای که تو تویش گم شده ای!....بیشتر از تمام لحظه هایی که گفتم بیا تمامش کنیم و خواستی که نکنیم ...بیشتر از تمام دقایقی که خواستی تمامش کنیم و ماندم که نکنیم... و حتی بیشتر از صندلی های ترمینالی که دیدنشان مغزم را تکه تکه میکند وقتی مرا تا آن شب سیاه پایتخت میبرند...

مُحَرم بود.رفته بودم جزیره و خیال برم داشته بود که خواستنت آن هم این همه، مرا خسر الدنیا و الاخره میکند،وقتی هیچوقت کسی را این همه دوست نداشتم که محض خواستنش دنیا را به هم بریزم و عین خیالم نباشد.خیال برم داشته بود تو امتحانی و تنها راه داشتنت توبه کردن از توست و اگر خدا بخواهد میگذاردت توی دامنم حتی اگر توبه کرده باشمت و هزار بار نشستم به توبه کردنت،چهل شب زیارت عاشورا خواندم محض دل کندنم از تو ولی نمیدانم باختمت یا بردمت که سر تو با خدا معامله کردم و گفتمت :"نکند یک روز برسد که نخواهی ام و من خدا را باختم پیش تو فکرش را بکن ...!"که برایم همه ی این حرفها را نوشتی  و نمیدانی چقدر معلق میان زمین و هوا بودم وقتی خواندم و یه دل سیر اشک شدم...

می دانی ؟ من هم آمده ام مراقبت باشم تا آخر عمر ،حتی اگر نخواهی و راستش خیالم هم تخت نیست بعد از این همه روز که با هزار اتفاق گذشته! 

میدانم باورش سخت است ولی من هنوز به جان و حس و غیرت کلمه ها و اسم ها ایمان دارم.من هنوز روی انتخاب کلماتم برای مخاطب قراردادن آدم های زندگی ام مراقبم.من هنوز به یاد دارم تو را برای چه ،چه خوانده ام.

"او"ی ِ دوست داشتنی ام!میدانم چقدر از دختر عاشق زندگی ات غمگینی وقتی با تمام خواستنش درد داده تا قورت دهی ولی ... ولی تو را به حرفهایت قسم مراقبم باش تا کم نیاورم محض مراقب از تویی که خود من است  وقتی هیچوقت در زندگی ام اینقدر مراقب خودم نبوده ام...


الی نوشت :

نمیخواهم پای مقدسات را بکشم وسط.خودش کاش واسطه ام شود تا دلت آرام گیرد وقتی میروی زیارتش.لال میشوم محض زائر گنبد طلایی اش شدنت...خوش به حالت! همین ...


هوالمحبوب:

دو هـــفتــه ای ست که ظــرف نبات مان خالیــست

و چای میـــخورم و حســــــرت "خــراسان" را ...

راستش را بخواهید یک عالمه کلمه قطار کرده بودم محض شیرین زبانی شب تولدش که بیایم اینجا و هرجا جار بزنم  وقتی همین دو هفته ی  پیش بعد از بیست سال چشمم به گنبد طلایی اش گره خورد و درکش کردم ولی...

ولی نمیدانم چرا دلم رضا نمیدهد محض گفتنشان جلوی این همه چشم،انگار که بترسم حق مطلب ادا نشود و انگار که نگران این باشم که حتی گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش. 

میدانید بعضی حرفهای گفتنی،میشود راز و نمیشود حتی برای خودت زمزمه کنی چه برسد برای نزدیکترینت حتی.

میشود سکوت که فقط اشک کفافش را میدهد و تند تند بدون حتی کلمه ای از دلت می وزانی به دلش! درست مثل تمام سکوت دو هفته پیش آن چند روز که سراسر حرف بود با آقا...!

فقط این را بدانید میخواهم پز بدهم و بگویم آقای خراسان مرا زیاد دوست دارد،برای همین است که دردش را به جان میخرم حتی اگر محکمتر از این بزند!!!

چرایش هم بماند برای بعد و شاید هرگز حتی...!

میگویم آقاااا! «مامانی» آن روزها صدایتان میزد «غریب الغربا» وسط پختن کباب شامی که گریه اش میگرفت میان نجواهای زیر لبش.«او»یم باد به غبغب می اندازد و صدایتان میکند «سلطان». و یک عالمه ادم صدایتان میزنند «ضامن آهو» و من نمیدانم  چه صدایتان بزنم و نمیدانم چرا زبانم بند می آید محض صدا کردنتان و همه اش اشک میشوم اسمتان که می آید.

آقا ! من دلم برایتان تنگ نه ...تنگ نه ... خون است ها!

تولدتان خیلی مبارک آقای خوبی ها...همین!

عکس نوشت:

عکس را خودم گرفته ام.بخدا خودم گرفتم.خودم روبروی گنبدش جان دادم و عکس گرفتم که بعدها که دیدمش باورم شود خواب ندیده ام...بخدا راست میگویم.همین یکی دو هفته پیش بود.همان دو هفته پیش که ظرف مان هنوز نبات داشت!!!

موزیک نوشت :

تمام دیشب ایـــن موزیــک را گذاشته بودم سمت حرمش،درست روبروی چشم هایم ،خودم را درست توی تمام صحن هایی که همین دو هفته ی پیش قدم زده بودم حس میکردم و گوش میدادم و اشک میشم.نمیدانم میشود از راه دور ایــن برایش گذاشت تا بفهمد چه میکشم و چه میگویم یا نه،ولی سپرده ام اگر یادشان بود توی صحن ،روبروی گنبد طلایی اش بگویند "الی این را برایت فرستاده !"

ایـــــن را گـــوش دهید ...



هوالمحبوب:

خـــــون مـــی خـــورم ،شایــــد که برگـــــردی و بــرگـــردم...

خـــــون مــــی خورم بـــــاشد که شع ـــــر آخــــرم باشــی ...

حرف که میزدی و میخواستی حس جمله هایت را نشان دهی،تمام اعضای صورتت جمع میشد درست بالای بینی ات،بین دو ابروها که چال افقی افتاده بود!انگار که مرکز ثقل صورتت آنجا نشسته باشد و هی عمیق میشد و عمیقتر.انگشت سبابه ام را میگذاشتم درست وسط احساسات جمله هایت ،روی همان چال و میگفتم اینقدر اخم نکن و اصلن بیا برویم بوتاکس کنیم که این همه اعضای صورتت را جمع نکنی بین ابروهایت و تو میگفتی اخم مرا جذاب میکند و احمقند آنها که جذابیتشان را با یک بوتاکس از بین میبرند!

میخندیدمت و میگفتم اصلن هم جذاب نمیشوی با جمع کردن تمام صورتت بین ابروهایت و تو محض ثابت کردنش به من مینشستی به نشان دادنم که زور بزنی  اخمت بیاید و جذابیتت را به رخ بکشی و هی اخمت نمی آمد و هی میخندیدیم و میگفتی ام اگر نخندانمت اخمت می آید و من به رسم ادای زن ِ نهنگ ِ عنبر دهانم را غنچه می گردم  و کج و معوج میگفتمت:"woW! و جذابیتت میرفت روی هوا بس که میخندیدیم و من اصرار میکردم اخم کنی و تو میگفتی اخم کردنت تمرکز میخواهد و نمیتوانستی ..!

... زیاد طول نکشید که برسم به اخم کردنت و چند روز بعد درست تمام آن دو سه ساعت که از دستم ناراحت بودی...تمام آن چند ساعت که قهر کرده بودی و خودت را بغل کرده بودی و پتو دورت انداخته بودی از سرما و دست هایت را روی سرت گذاشته بودی و چهارزانو  میشدی و دو زانو و چند زانو(!!) و با من حرف نمیزدی و سکوت بودیم و من داشتم از درد و بغض و اشک خفه میشدم که آزارت داده ام و لعنت به من که ادعای عاشقی دارم و به قول تو دوستی ام ،دوستی ِ خاله خرسه است بس که باعث آزارت شده ام ،میخواستم بگویمت :"غلط کردم که میخواستم اخمت را ببینم."میخواستم بگویمت :"اخمت بخدا جذابت نمیکند. فقط قلبم را از کار می اندازد درست مثل قطره اشکی که آن شب توی چشمت لغزید و من را تا سه روز درد برد و یادآوری اش مرا کشت...".میخواستم بگویمت :"تو را بخدا اینقدر اخم نکن و درد نکش محض خیره سری های من ،وقتی خودم دارم از درد وخجالت نفسم بند می آید...!"

می دانی؟ مقصر ماجرا که باشم ،دست و پایم بسته است.نمیدانم چه کنم!نمیدانم باید در گوشت زور بزنم بغض نشوم و بگویمت :"ببخش!" یا دست هایت را بگیرم و توی چشمهایی که رویم نمیشود نگاه کنم و اصرار کنم به بخشیده شدن یا سرم را بگذارم روی شانه ات و فقط در سکوت زور بزنم که حرفی بزنم و نتوانم و اشک رهایم نکند...

مقصر ماجرا که باشم لال میشوم.لال میشوم از خجالت و درد.لال میشوم از اینکه به قول پریسا از عاشقی گذشته ام و شده ام مجنون ولی باز چون دخترکان دهه ی چندی آزارت میدهم با بهانه های کوچک و بزرگ .ناراحتت میکنم بخاطر همان ها که هزاربار گفته ام تکرار نخواهد شد و باز نمیدانم خیر سرم کجا از دستم در رفت و شد سوهان روح و مخل آسایشت.

مقصر ماجرا که باشم درست مثل این دو هفته ،درست مثل این یک هفته ،درست مثل دیشب غذا از گلویم پایین نمیرود محض اینکه به یاد می آورم چطور بغض توی گلویت نشانده ام با این همه ادعای عاشقی ام.مقصر ماجرا که باشم،اصلن گور بابای مقصر،درد که به جانت نشسته باشد شبها بدون ماسک صورت و کرم دور چشم و روغن به پاهایم زدن میخزم توی رختخواب تا زودتر چشم روی هم گذارم که عبور زمان را نببینم و از دنیا کنده شوم بس که نفس کشیدنم سخت است.

مقصر ماجرا که باشم بعد از نماز ،سراسر سجاده ی آبی رنگم را می بوسم و اشک میشوم و آقای خراسان را صدا میکنم و زل میزنم به عکست و پاهای ورم کرده ام را بدون روغن کاری رها میکنم یک گوشه ی اتاق و دمپایی های سفید پارچه ایِ توی پلاستیک را لمس میکنم و اشکی میشوم که قد و قامت پاهایت را گرفته و لال میشوم و صبر تا آخری که نمیدانم چیست از راه برسد...

نمیدانم چندمین بار است این همه آزارت داده ام.نمیدانم چندمین بار است آیین بندگی به جا نیاورده ام وقتی جای عاشقی می پرستمت  و جلوی چشمهایم اخمهایی را دیده ام که برایم جذاب نبوده و همه درد بوده.نمیدانم تا کجاها تو را به سر حد درد رسانده ام که این همه بغضم و تو نا آرام ولی ...

ولی...

لال میشوم به جانت قسم.لال میشوم که بگویمت من درد بوده ام همه و نمیدانم چرا به جای آرام کردنت این همه درد روانه ات میکنم عزیز جان.آن هم منی که خوب میدانم دنیا به خودش چون منی عاشق تا به حال ندیده ...

دیروز که مامان میخواست برود آستان بوسی ِ آقای خراسان،بغضم ترکید تا گفت مشهد.اصلن "مشهد" شده کلمه ی جادویی دل آشوبی و رویش اشک هایم!گفت مشهد و گفتمش تو را به رأفت و مهربانی ِ مادر که در وجود هر زنی است و من قدر نمیدانسته ام برود صحن انقلاب،برود همانجا که وقتی می ایستی اش گنبد زرد رنگ و مناره ی طلایی اش قلبت را از کار می اندازد.برود آنجا و آن تصویر را بیندازد توی چشمهایش و قاب بگیرد برای من و به آقا بگوید الی گفت :"چرا هر گاه هر چه از دنیای لعنتی خواستم را از من دریغ کردند؟"


بگویدش :"چرا مادرم را از من گرفته اند درست وقتی  به "مامانی" گفتن افتاده بودم؟پدرم را درست وقتی بابا میخواستم؟برادرم را درست وقتی تکیه گاه میخواستم؟ " گفتمش بایستد درست روبروی گنبد زرد رنگش و محض محبت مادرانه اش هم که شده بگویدش الی گفت :" اگر هزار سال هم قرار است با نداشته هایم زندگی کنم قبول.اگر قرار است خودم با دست های خودم خواستنی هایم را از خودم دریغ کنم و پس بگیرم  به خاطر بی لیاقتی ام ،قبول ولی... ولی من از سلطانی و رئوفی تان یک چیز دیگر شنیده بودم.شنیده بودم محض غریب الغربا بودنتان غریبه ها را بیشتر مأمن اید و من در غریب ترین شهر عالمم ...بی من تو در کجای جهانی که نیستی؟؟!!!..."

دیروز میخواست برود دیدن آقای خراسان و من همه اشک بودم و اشکی اش کردم زنی را که ایمان داشتم شاید تمام اتفاقات خوب زندگی ام محض دعاهای اوست و وقتی پرسید چه شده فقط گفتمش دلم آتش گرفته و هیچ نپرس و برایم دعا کن ! و خواستم تمام حرفهایم را فراموش کند و فقط وقتی به صحن پر از آرامش و بغض انقلاب رسید ،جای من یک دل سیر آنجا را زل بزند و بگوید :"دَمَت گرم  آقا!همین!" 

مقصر که باشم ،لال میشوم.پیش چشم های مه گرفته ات،پیش نگاه «آقای خوبی ها »و جلوی تمام آدم هایی که یک علامت سوال بزرگند که چه بر سرم آمده این روزها !

مقصر که باشم لال میشوم و منتظر...و انتظار یعنی تمام این سی و چند سال زندگی ام ...


هوالمحبوب:

خواب دیده ام رفته ایم مشهد! بعد از بیست سال!من و تو! آن هم با قطار!خواب دیدم تمام راه با تلفن حرف میزدم که کلافه شده بودم از این همه تماس از شرکت و تو خودت را به خواب زده بودی درست کنار دستم و متلک می انداختی که چقدر زنگ میزنند این ها!

خواب دیدم رفته ایم مشهد! من و تو ! و من همه بغض بودم بعد از بیست سال مشهد آمدنم را و همه شوق بودم کنار تو بودن را وقتی به یاد می آوردم ده سال پیش خانم بهارلویی مستخدم آموزشگاه برایم دعا کرده بود توی حرم که مشهد رفتنم فقط با مَردَم باشد ولاغیر و من از ذوق و ترس داشتم می مردم از استجابت دعای خانم بهارلویی.

خواب دیدم رفته ایم مشهد! من و تو ! و من از کنار تو بودن جان میکندم از خوشی و گنبد حرم دیدن را با تو تاب می آوردم وقتی این همه گیج و سر درگم بودم و باورم نمی آمد!

خواب دیده ام رفته ایم مشهد!من و تو! و من کنار گنبد زرد رنگش تو را نشانش دادم که تمام تمنایم مردی است که عاشقانه دوستش دارم و عکس رنگی دونفره ی من و تو را ثبت کند برای روزی که قرار است عکس را ظاهر کند و قاب گرفته بگذاردش توی دستهایم...

خواب دیده ام رفته ایم مشهد و من چادر به سر کنارت قدم میزنم تا حرم و هی سکوت میشوم و هی نگاهت میکنم جسته گریخته و هی قدمهایت را میشمارم و نفس میکشم و تو به من هی می گویی چقدر ساکت و خانم شده ای و من هی به "آقا " میگویم من از تمام فلج های دنیایی که شفایشان داده ای و میدهی فلج ترم وقتی "اویم" را نداشته باشم و قسمش میدهم به ابهت و شکوه مثال زدنی اش که شفایم دهد وقتی این همه اشتیاق و تمنای شفا یافتن دارم و مطمئنم اشتباه نیامده ام! 

خواب دیده ام رفته ایم مشهد! من و تو! خواب دیدم رفته ایم توی بازار و تو برایم مردی به خرج میدهی و سلیقه میشوی در انتخاب سوغاتی ها.تو برایم مثال زدنی میشوی موقع غذا خوردن.تو برایم پرستیدنی میشوی موقع قدم زدن در سوپرمارکت و خرت و پرت خریدن.تو برایم تمام خوبی های دنیا میشوی و خوشبختی وقتی سرت را روی پاهایم میگذاری و تلویزیون تماشا میکنیم و به کارگردان و بازیگرهای ابله فحش میدهیم.تو برایم آرزو و بغض میشوی وقتی لج میکنی و با خستگی ات میروی گوجه بخری برای شام و من این غر زدن یواشکی ات را میپرستم.تو برای خون میشوی توی رگ هایم وقتی میگویی نوازشت کنم و من ناشیانه ناخن هایم را توی سر و دستت فرو میبرم.و برایم چون هوا میشوی محض نفس کشیدن وقتی اسم و فامیلم را صدا میکنی پشت سر هم که:"بررررررو،من خودم این کاره ام !"تو برایم بی همتا میشوی وقتی از غرغرم توی آشپزخانه به ستوه میایی و میگویی:"چته تو؟؟؟!!" و  کمی بعد با بوسه از دلی که به دل نگرفته در می آوری!

خواب دیدم رفته ایم مشهد! من و تو! و من این با تو بودن را ،این حواس جمع بودنت،این مهربان بودنت،این مرد بودنت،این در آغوش کشیدن و نگاههای مهربانانه کردنت را،این آرام خوابیدن و خر و پف کردنت را،این بی قرار رسیدن به خانه ات را،این اخم وسط خوابهایت را و این صبر و تحملت را می میرم.

خواب دیدم رفته ایم مشهد! من و تو ! و تو برایم عطر و سجاده خریدی و دعای خانم بهارلویی بعد از ده سال اجابت شد که کاش با مَردَت بروی مشهد و برایت همان سجاده ای را بخرد که دوستش داری...

خواب دیدم رفته ایم مشهد ! من و تو ! و تو تمام سوراخ سنبه های حرم را نشانم می دهی و توی صحن های دوست داشتنی ات مرا جای می دهی و برایم زیارت نامه می خوانی و من آرام نگاهت میکنم و اشک می شوم این همه خواستن را و تو هی می گویی ام چقدر مسخره سکوت شده ام و من هی می گویمت دارم با "آقا" حرف میزنم و تو هی مهربان و زورکی نگاهت را از من میگیری تا هی با او حرافی کنم!

خواب دیده ام رفته ایم مشهد! من و تو ! و شب ها بعد از زیارت و رسیدن به خانه دست هایت را میگذاری زیر چانه و مراسم ماسک و کرم زدن و روغن کاری دست و پایم را کنجکاوانه نگاه میکنی و مسخره بازی در می آوری و من هی میخندم و می نشینم کنار پاهای خسته ات تا فلان روغن را به خوردشان بدهم و دلم برای ماساژ دادن و نوازش کردن قدم هایی که زده ای کنارم غنج برود و بغض شوم و غر به جانت بزنم که چرا حواست به پاهایت نیست عزیز جان؟!

خواب دیده ام رفته ایم مشهد ! من و تو ! و من صبح که چشم در صورتت باز میکردم دلم اشک میشد و لبخند و ضعف میرفت که چقدر خوب است و "خوشا صبحی که چون از خواب خیزم ...به آغوش تو از بستر گریزم !" و هی غرقت شوم تو معصوم خوابیده ای و من برای فین فین راه نینداختن میروم اتاق بغلی و هی یواشکی سرک میکشم خوابیدنت را و مینشینم بعد از چند ساعت کنارت و تا بیدار شوی و همانطور زل زنان به خط و خطوط چهره ات در حالیکه هنوز با "آقا" حرف میزنم که چطور دلش می آید که نیاید و نخواهد ،غرق خواب میشوم و با صدایت که از خواب بیدار میشوم یکسره حرص میشوم که چرا خوابم برده و خوابت برده!!!...

خواب دیده ام رفته ایم مشهد! من و تو ! و من "آقا" را به تو قسم دادم که استجابت دعایم شوی ...

خواب دیدم رفته ایم مشهد! من و تو ! و من با همه ی بی ایمانی ام ایمان داشتم که زور "آقا" از همه بیشتر است و یک روز قاب عکسم را که تو دست روی سینه ات گذاشتی محض سلام آخر دادن،میگذارد توی دستهایم و من به چادر سر کردنم که شلخته است زیرزیرکی میخندم...

خواب دیده ام رفته ایم مشهد! من و تو ! و من  از خواب میپرم  و تا به هم رسیدن چشمهایم اشک میشوم از این همه دوری وقتی کنارم نیستی  و جاده را متر میکنم تا استجابت دعایم...


هوالمحبوب:

"عکس این پست میشود چشمانت

 وقتی با اخم نگاهم میکنی 

و

 با درد برای هزارمین بار عاشقت میشوم..."

من سرکشــــــم پیش شما،آرام هم من...

تو باده ی ناب منی و جـــــــام هم من...

از بس یکی هستیـــــم ،میبینم کنارت...

گاهی تو هستی چون "..."،"الهام" هم من...!

حاضر بودم تمام زندگی ام را بدهم تا وقتی در را باز میکردی و آن ها را میدیدی و هزار فکر در هم برهم توی سر و صورت و کله ات نقش می بست نگاهت میکردم.

حاضر بودم تمام کلافگی و بدقلقی ات را به جان بخرم و بنشینم  روبرویت تا در را باز کنی و چشمت بیفتد به آن چند جفت چشم.بی قرار دیدنت بودم با اینکه چند دقیقه بیشتر نبود از من دور شده بودی و نگرانه نگران شدنت که توی گوشَت بعد از آن چند بوق ممتد گفتم که نگران نباش،هیچکس به شصتش هم نیست!

من خنده هایت را می پرستیدم "اوی ِ بی نظیرم"! من قدر شناسی ات را که از چشمهایت به سمتم سرازیر میشد را به جان میخریدم و میترسیدم نگاهت کنم که نگاهم لو بدهد عاشق و دلباخته ی این جمع کیست.

من سرک کشیدنت را کنار صورتم موقع نقش بستن توی قاب دوربین می مردم از ذوق بدون اینکه کسی بداند چرا کنارم قامت برافراشته ای و بیشتر از پیش عاشقت میشدم گردالی ه دوست داشتنی ام!

من مهره ها را درست نچیده بودم و لعنت به حساسیت زنانگی ام که کار دستم داد و ابله ترین و حسودترینشان جام عسل را زهر کرد در کامت و لعنت به من که باعث و بانی تمام اخم ها و حرص خوردنهایت  بودم.

لعنت به من که دلم میخواست میان آن روشنایی که صورتت لبخند بود و اضطراب و لبخندهایت تلخ و بریده بریده،غرق بوسه ات کنم و شمع ها را یکی یکی فوت کنم و دستت را بگیرم و هی تابت بدهم و تو هی خجالت بکشی و من مجبورت کنم با آهنگ نرم و ملایم فضا آرام تکان بخوری تا ادعا کنیم رقصیده ایم ولی گند زدم و نمیدانستم چه دارد ریز ریز ، زیر پوست آن پنجشنبه سرم می آید...

لعنت به تمام آن ها که شعورشان اندازه ی فندق هم نبود.همان ها که تا خرتناقشان مدیون و مرهونت بودند و بلد نبودند مهربان بودن را.لعنت به من که جسارت اینقدر گستاخ بودن را به آن ها داده بودم.لعنت به من که میپرستیدمت و آیین بندگی و پرستیدن نمیدانستم و لعنت به آن ها که حرمت امامزاده شان را زیر پا گذاشتند و حق به جانب شدند!

میان آن همه بغض و لبخند درست به فاصله ی چند سانتی متری ات برایت شعر شدم و نشاندمش گوشه ی خاطراتم وقتی سال ها بود شعر شدن نمیدانستم...

به رسم همان شعری که برایم روز تولدم نوشته بودی "من سرکشم پیش شما آرام هم من..."
به رسم همان شعر بود که برایت نوشتم :"تو سرکشی پیش من و آرام هم تو...".داشتم برایت می مردم که نوشتم :"شاعر منم،تو شعر،سجع و استعاره" و نفسم به شماره افتاده بود از این همه عشق که "تشخیص من،تصدیر تو، ایهام هم تو..."

تو و پریسا و نرگس و همه ی دنیا هم ردیف شوید و بگویید قصه های عاشقانه و آخر و عاقبت و جملات و کلماتش هی توی تاریخ تکرار میشود و منحصر به من نیست،قبول نمیکنم کسی یک هزارم من عاشق باشد وقتی اینقدر عاشقانه نفست میکشم و جان میکنم تا از غرق شدن در نگاهت نمیرم...

"اوی ِ بینظیرم"! تولدت....بغض نکن دردت به جانم!

خودت میدانی هاله ی حلقه زده در چشمهایت سه روز تمام مرا عزادار کرد  و انگشت نمای خلق ،بس که به یاد اوردنش مرامی کشت.

من جبران میکنم عزیز دلم.من از خدا برای جبران کردنش عمر طولانی خواسته ام و برای کنار تو نبودن،مرگ!

اوی بی نظیرم! تولدت.... آخ... تولدت... آخ که درد کاش مرا می کشت...

تولدت هزار بار مبارک...هزار بار...اندازه ی ذره ذره و پیکسل پیکسل دوست داشتنم که اندازه ندارد...



هوالمحبوب:

با خنــــده دارم عکــــس ســه در چـــار میگــیرم

اما غمـــم هر بار شـــش در هشـــت می افتــد...!

بازی ایتالیا و آلمان بود.از آن بازی ها که جان میداد دراز بکشی جلوی تلویزیون روی پاهای مردت و تخمه بخوری و پوسته اش را تف کنی و زل بزنی به تلویزیون و وقتی فوتبال دوست نیستی کم کم از کسلی بازی خوابت ببرد و با گل اول آلمان و داد و هوار عزیز جانت که خوار و مادر هیتلر و چشم آبی ها را مورد تفقد قرار داده از خواب بپری و سرت را جابجا کنی روی زانوانش و آرامش کنی که همسایه ها خوابند ،آرام تر! و در امن ترین مکان دنیا باز زل بزنی به صفحه تلویزیون و چشمهایت کم کم گرم شود تا گل بعدی!

من اما خودم را که سحری نخورده به بیست و چندمین روز ماه رمضان قامت بسته بودم کشان کشان به خانه رساندم و حرص خوردم که خانم فلانی ،فلان همکاره فلان سال ه فلان آموزشگاه توی پیاده رو مرا میبیند و صدایم میکند و با دیدن حال زار و ناتوانم می ایستد که سراغ این چند سال را از من بگیرد و باز مثل همیشه از خواستگاران الدنگش حرف بزند که همه هنوز خاطر خواهش هستند و او دم به تله نداده  و ارواح شکم عمه اش !!

خودم را به زحمت و خستگی درست دم غروب رسانده بودم خانه و در راه منزل ،زنانگی ام بر من غلبه کرده بود و کلم قرمز خریده بودم و کاهو و سرکه ی سیب تا بساط خانمی ام را هر وقت که شد،در خانه ای که هیچ اختیارش را نداشتم عَلَم کنم بس که دلم کدبانویی طلب میکرد!

پاهایم را که توی حوض آبی رنگ حیاط هل دادم و موهایم را شانه کردم و گل قرمز رنگ سنجاق مو را بستم انتهای بافت موهایم و پیرهن گل من گلی ام را به تن کردم و افطار کردم،خودم را هل دادم توی آشپزخانه و با تمام خستگی ام هوس ترشی درست کردن به سرم زد که با حفظ مسائل امنیتی شستم و خرد کردم و سرکه ریختم و دبه دبه ترشی انداختم و جای غر زدن از ناخنک های مَردَم که خانه را به گند کشیده بس که خرده کلم ها همه جا ریخت و پاش میکند، یک خط در میان میتی کومون را که پشت به من نشسته بود و اخبار میدید دید زدم که مبادا کدبانوگری ام را به هم بزند قبل از آنکه کارم تمام شود!

شاید باید کیک درست میکرد و قهوه برای شب که قرار است بنشینم با  اوی ِ دوست داشتنی ام فوتبال ببینم و پاپ کورن درست کنم که کثیف بازی در بیاوریم موقع تماشا و برای هم کرکری بخوانیم و منی که هیچ فوتبال را نمیفهمم چون حریف اویم نمیشوم بروم توی تیم اوکه هی داد بزنیم  گُـــــــــــــل و موقع گل خوردن هی فحش  کشدار بدهیم به نیاکان تیم مقابلمان!.... ولی ایستادم به ظرف شستن و با الناز و فاطمه یواشکی حرف زدن و اثرات جرم ترشی درست کردنم را محو کردن و از بین بردن و پشت بندش درازکش شدن روی تخت که خستگی ام در برود و خدا را شکر کنم که اویی در کار نیست که این همه زحمت بکشم محض تدارکات فوتبال دیدنمان و بعد یکهو زنگ خانه را بزنند و دوستانش قطار قطار بریزند داخل خانه و من چانه و فکم کش بیاید و غمگین شوم وقتی باز هم کسی زورش از من و کارهایم بیشتر است!

دراز کشیدم و اینطور الکی خودم را گول زدم و شکر به خورد خدا دادم و بغض قورت دادم و به جهنم که خیلی چیزهایم را قرار نیست هیچ کس درک کند!

فاطمه که گفت میتی کومون و فرنگیس چادر چاقچور کرده اند بروند فلان جا ، کف و ضعف کردم و به محض بسته شدن در پشت سرشان،بساط سالاد ماکارونی را به پا کردم که دخترها دوست داشتند و میخواستم فردا که خانه نیستم هی سالاد ماکارانی به خوردشان برود که گل دختر برگه ی تبلیغاتی فلان مهدکودک را که تراکت پخش کن انداخته بود داخل خانه آورد و با نیش شل گفت که :"مامان گفته من امسال میروم مدرسه و این هم کارنامه ام است!!!" و من از ذوق برایش مردم و نمره های ساختگی اش را تحسین کردم و گفتم که جشن بگیریم محض شاگرد اول شدن بهترین گلدختر دنیا که فاطمه را فرستادم برود آن موقع شب چیپس و ماست بخرد، سس مایونز و  این قبیل مزخرفات تا دور همی جشن بگیریم وقتی اینقدر کلافه بودم و توی خودم جا نمیشدم.

جشن گرفتیم و هی سالاد ماکارونی خوردیم و چیپس و ماست مزمزه کردیم و خاطره تعریف کردیم و بلند بلند خندیدیم و من برای خنده های گلدختر و اتفاقاهای قشنگ زندگی الناز و شیطنت های فاطمه و جای خالی ِ اوی ِ دوست داشتنی ام مُردم و وقتی نمیتوانستم  روی زانوانش وسط فوتبال دیدن و فحش دادن به آلمان به خواب بروم،بغضم را قورت دادم و به شب بخیری اکتفا کردم و رفتم که با غصه هایم غرق خواب شوم و دلم را به آن دوتا دبه ی مزخرف ترشی و یک تغار سالاد ماکارونی خوش کنم که بی او با تمام زنانگی ام زهر هلاهل بود و بس...!

الی نوشت :

یکــ) عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت ...

دو ) آخ جوووون از فردا هی تند تند چیز میز میخوریم!!:))

سهــ) گذشته ام را با آدمهای دوست داشتنی اش حتی با تمام درد و سنگینی اش دوست دارم.

چاهار) ماه رمضان امسال را دوست داشتم.زیاد!

پنجـ) کمی دعا لدفن...

ششــ) بی شک تو یکی از بهترین های زندگی ام بودی :)

 


هوالمحبوب:

دلم یک دوست می خـــواهد که اوقاتــی که دلتنــگم

بگویــد می روی تهــــران،دلــت آرام میــــگردد...!

"اوستایم" را دوست دارم.مرد فهیمی ست.توی این دوسال کم کمکم نکرده و کم پشتم در نیامده و کم راهنمایی ام نکرده و کم درست وقتی که حالم بد بوده بدون اینکه به رویم بیاورد که خبر دارد از کلافگی ام،سرگرمم نکرده و با خاطرات جسته گریخته بدون اینکه مثلن بفهمم راه و چاه زندگی را نشانم نداده.

میدانید؟نه اینکه آدم ماورایی یا خاصی باشد ها،نه! ولی همیشه برای من آدمهایی که در فضای مسموم نفس میکشند و مسموم نشده اند و نیستند و حتی اگر هم هستند سمومشان سمتم نمی آید برایم ارزش خاصی دارند.

من همیشه مردها را به رفتارشان با خانواده و همسرشان و بعد با دیگر چیزها میسنجم و او به گمانم مرد خوبی ست وقتی از تجربه ی ناپخته بودنش تا صبوریه اکنونش اینقدر با آب و تاب برای دوستان و همکاران خامش تعریف میکند تا راه حل نشانشان دهد بدون اینکه دیگران بفهمند دارند نصیحت میشوند.

اوستایم را دوست دارم،نه اینکه چون یک روز که نوک تمام پیکان ها آمده بود سمتم آمد، کنارم ایستاد و آرام گفت هرگز همکاری به فهیمی من نداشته که اینقدر بفهمد ولی دلش بخواهد در سایه سار امن "خنگی" با آرامش و تاثیرگذاری راه پیش ببرد و مطمئن است من سربلند از این همه اتفاق بیرون خواهم آمد و چون می داند بدم می آید کسی توی دست و پایم بلولد خودش دور می ایستد و بزرگ شدنم را نگاه میکند و  تنها کاری که میکند این است که دستش را از پشتم برنمیدارد که زمین نیفتم.نه! 

فقط چون با عشق عکس فرزندانش را نگاه میکند و از دست زنش که هنوز صبور نشده حرص میخورد و هی خودش را به بزرگ منشی دعوت میکند و برخلاف بقیه ی مردها که دلشان میخواهد بگویند زنشان ال است و بِل است،می گوید زن داشتن با همه ی سختی و دردسر و اعصاب خوردی اش خیلی خوب است وقتی  قرار است از مرد،مرد بسازدحتی به قیمت کندن پوستش . و بعد بلند میخندد که کسی دنباله ی حرفش را نگیرد و حرفهای مزخرف تحویلش ندهد.

اوستایم را دوست دارم و دلم گاهی میخواست میتی کومونی چون او داشتم و دروغ چرا؟به دختر و پسر شیرین و خواستنی اش گاهی یواشکی و گذرا غبطه میخورم!و تنها کاری که میتوانم برایش انجام دهم این است که هرجا هرکسی تحسینم کرد یا از کارم تعریف کرد ،بگویم که همه اش از صدقه سر دلسوزی های اوستایم است  که یادم داده چشمم را روی زیاده خواهی و وقاحت اطرافیانم ببندم و برخلاف بقیه "منم منم" نکنم و خودم را جزو سیستم و سیستم را از خودم بدانم تا موفق باشم.

اوستایم مرد خوبی است و دلم میخواست از این اوستاها، آدمهای خوب زندگی ام داشتند تا بفهمند چقدر اوستا داشتن خوب است.آنقدر که تمام مدیران پروژه شرکت که یک روز "اوستا" گفتن من را مسخره میکردند و اصرار داشتند "اوستا" مال ِ سر ساختمان و بقالی و حمام عمومی است،از زیر دستان و کارمندان تحت مدیریتشان بخواهند "اوستا" صدایشان کنند وقتی باور کرده اند مقام "اوستا" چیزی فراتر از مدیر است.چون بارها گفتمشان تو مجبوری به مدیرت من باب دیسیپلین و ضوابط شرکت احترام بگذاری و اطاعت کنی ولی "اوستا" مقام استادی و تعلیم دارد که باید قدر دانست و به چشم گذاشت و اجبار نیست که تو را به سمتش میکشد،بلکه همه اشتیاق است!

امروز که کنار راه پله ها با پریسا حرف میزدم و خاطره رد و بدل میکردیم ،اوستایم از راه رسید و به پریسا من را گفت که :"دیدی دو روزه حالش چقدر خوب شده؟هر موقع میره تهران تا چند روز همینجوری شارژه!من حساب کردم  تا ده روز دقیق فول شارژه و همینجوری چشماش برق میزنه و نه غر میزنه!نه خسته س! نه نق میزنه! نه با کسی دعواش میشه!نه گشنشه! نه تشنشه!نه خوابش میاد!ولی تا تهرانِ خونش کم میشه باز ما باس بسوزیم و بسازیم تا بره تهران شارژ بشه برگرده !غر غرهاش مال ِ ماست،خنده ریسه ش مال ِ تهران!!!"

پریسا مرده بود از خنده و با سر تائید میکرد و اشک چشمهایش را که از خنده سرازیر شده بود پاک میکرد و به من که بهت زده نگاهش میکرد چشم دوخته بود.اوستایم من را میگفت و من هم خنده ام گرفته بود و هم خجالتم می آمد و هم خلع سلاح شده بودم برای هر عکس العمل و میگفتم  که وا! مگر تهران چه خبره اینا رو میگید آقای فلانی؟؟! 

اوستایم همانطور که از راه پله ها بالا میرفت و از ما دور میشد و از تیررس نگاه من خارج، به پریسا گفت :"شما نصیحتش کن که حالا هی هم نمیخواد بری تهران!بذار یه کم تهران بیاد اینجا!" و بعد دستانش را برد بالا و دعا کرد که :"کاش زودتر تهران از راه برسه و موندگار بشه و ما از این پا درهوایی و بلاتکلیفی در بیایم و هر روز رفتارت را تحمل نکنیم که تا خدا کی نوبت تهران دیدنت را جلو بیاندازد محض آرامش خاطر ما!"

آمین گفت بلند و رفت و پریسا همچنان میخندید که لو رفتی الهام! و من خندیدم که اوستایم را دوست دارم پری ،بس که آدم با شعوری است!


الی نوشت :

یکـ) حالا من به کنار! شما خودتان خجالت نمیکشید از کلمات و جملات که اینقدر دری وری برایم مینویسید یواشکی؟راستش را بخواهید من خر کیف میشوم نه ناراحت! من همیشه از آدمهایی که حرصشان را در میاورم که تنها وسیله ی دفاعیشان که فحش و فضاحت است را به کار می اندازند ،خوشم می آید!میدانید؟ احساس قدرت میکنم و مطمئن میشوم خیلی قوی تر از این حرفهام!آدمهای کوچک فحش میدهند،تهمت میزنند و حتی حسادت می ورزند! بزرگ شوید محض رضای خدا . من برایتان دعا میکنم:)

دو) راسی با شوما نبودما،یهو بی ادبی نشه دوست عزیز 


این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:

هوالمحبوب:

دســـت در دست هـــم نَدیــم به مـهر

مهر رفتـه از این حــــوالـــی ها ...!

یک ساعت بیشتر است جلسه تمام شده و هرجا میروی حرف من را میزنند و برخوردم با "آندره"!

من اما برایم مهم نیست.واقعن مهم نیست.نه تحسینشان و نه اینکه اُمُل خطابم میکنند.آدمهای زیادی در زندگی ام بوده اند که تحسینم کرده اند و همین که لبخندشان زدی و یا به خلوتت راهشان دادی تحسینشان را لگد مال کرده اند و تو را هردو!

...از ده دوازده روز پیش هماهنگ کرده بودم تا بیایند جلسه.مهمان داشتیم از ایتالیا.قرار بود با نماینده تهران بیایند و من هم دهان خشک آلاگارسون کرده بودم محض دوتا جلسه ی مهم.پوستم کنده شد این دوسال تا خودم را توی محل کارم نشان دهم.پوستم تک و تنها کنده شد و جان کندم تا بشوم محرم اسناد محرمانه ی شرکت که مدیرعاملی که بارها خواسته بودم ببینمش و مرا اجازه نداده بود محض شرفیاب شدن و خوب میدانستم دوستم ندارد،بگویدم خوشحال است از داشتنم و همین امروز صدایم کند که در مورد فلان اسناد محرمانه نظرم را مکتوب برایش بنویسم و جایی هم درز نکند!

پوستم کنده شد تا همانهایی که هنوز پیامهایشان را جایی امن نگه داشته ام برای روز مبادا،توی فلان جلسه با فلان مقام بنشینند و تحسینم کنند که با همه ی صمیمیتم،مغرورم و دیسیپلینی خاصی دارم که اجازه ی خبط و خطا به هیچ کس را نمیدهم.

پوستم کنده شد تا بشوم محرم اسرار تک تک همکارانم و بعد که حرفهایشان را زدند و دلشان خالی شد،بروند پی کارشان و مطمئن باشند حتی قرار نیست به روی خودشان هم بیاورم.

امروز دوتا جلسه را گذرانده بودم و به قول مهندس فلانی-مدیر مربوطه ام- هیچ کس نمیدانست چرا با دهن روزه این همه هنوز انرژی داشتم که همه جای شرکت را گوش میسپردی،صدای من سرک میکشید و زبان ریختن و غر زدنم حتی!

آندره و مهندس بهمانی آمده بودند تا فلان تجهیز را آموزش دهند و تست کنند و ما از دیدارشان مشعوف شویم با آن ساک های بزرگشان .

آندره کُرُوات بود،میانسال و قد بلند و ایتالیا کار میکرد و مهندس بهمانی مرد جوانی بود که به بچه ها میزد!

آندره فوق العاده بود.انگار که مادرزاد استاد بود.انگلیسی را بی نظیر حرف میزد و حرکت دستانش در کشیدن مدارهای سینوسی در فضا درست مثل رقص سینکرونایز روی موج های آب بود.توی دوتا از معروف ترین شرکتهای دنیا کار کرده بود و معلوم بود این تسلطش بی علت نیست.بسیار متواضع بود و دقیق.چیزهایی را که تا به حال امتحان نکرده بود را اعتراف میکرد و مثل یک ایده ی مثال زدنی به آن فکر میکرد.

مهندس "نون" که کنارم نشسته بود گاهن از من سوأل میکرد من باب فلان جمله اش که نفهمیده و من برایش توضیح میدادم و سراپا گوش و چشم میشدم تا آندره را یادبگیرم!

جلسه که بعد از چندساعت تمام شد ایستادیم محض خداحافظی و تشکر که آندره دست میداد و متواضعانه تشکر میکرد و هدیه اش را میداد که رسید به من!

اصلن تصورش را هم نمیکردم دستش سمتم دراز شود!سرم را به نشانه ی ادب تکان دادم و دستم را گذاشتم روی سینه ام و تشکر کردم و او دستش میان زمین و هوا مات ماند و برگشت جای اولش!

مهندس "نون" زیر لب گفت که آبرویشان را بردم و اُمُل بازی ام را نشان دادم!آندره عذرخواهی کرد و رفت سراغ بقیه که مهندس نون دست و پا شکسته از آندره عذرخواهی کرد که این عادت مسخره ی زنان ایران است و بر او ببخشایند این بی ادبی را!!!

زل زدم توی صورت مهندس نون و گفتمش به چه حقی در مورد چیزی که به او مربوط نیست از طرف من عذرخواهی میکند؟

مهندس گفت چیزی از من کم نمیشد اگر به آندره دست میدادم و اگر زن خودش هم بود میگفت که به آندره دست بدهد چون این دسیپلین تجارت است و آندره هم یک خارجی ست که دست دادن به او خلاف نیست! مهندس نون داشت باز به آندره توضیح می داد و من عصبانی هنوز زل زده بودمش و با صندلی کنارمان محکم توی پایش کوباندم که من زنش نیستم تا به من امر و نهی کند و مرد برایم خارجی و ایرانی نمیشناسد و او که باید عذرخواهی کند آندره است نه او !

مهندس نون از من فاصله گرفت و رفت پی کارش و بقیه خنده های زیر زیرکیشان را قورت دادند.

جلسه که تمام شد متلک ها از حتی کسانی که توی جلسه نبودند شروع شد که "میترسیدی ممنوع التصویر شوی؟"که "اُمل بازی ها در شأنم نیست"که "تو که اینقدر بسته نبودی...!" که "آفرین"...که "خوشمان آمد " که "اه" که "به" ...!

برایم مهم نبود.هیچ کدامشان.وقتی اینقدر دور و برم را آدمهایی فرا گرفته اند که با همه چیز همه کس کار دارند.که ادب و رفتار اجتماعیشان صفر است هیچ برایم مهم نبود...

خوب میدانستم فقط چند روز کار میبرد تا این عادتشان را هم با خودم درست کنم و با خودم همسیرشان کنم.من آدم تاثیر گذاشتن بودم و هستم و تعداد آدمهایی که نتوانستم تاثیرشان بگذرام غیر از میتی کومون و "او" که خودشان دنیایی بودند،به تعداد انگشتان دستم هم نمیرسیدند...

برایم نه تحسین همکارانم مهم بود و نه تمسخرشان و یاد تمام دست هایی که به مردها ندادم افتادم و یاد دست ندادنم به "او" حتی و بعد یاد حرفهایی که دیروز در مورد خودم از "او" شنیدم و یاد اینکه به جهنم که ارزش ها ضد ارزش شده اند و یاد اینکه تحسین هم هیچ نیست وقتی همین ها که تحسینم میکنند یک روز پایش بیفتد حرفهایی میزنند که باید برای خودم خون گریه کنم بس که گناه دارم...!

آندره با لبخند رفت و من سعی میکردم به هیچ چیز فکر نکنم الا اینکه جلسه ی خوبی بود...

الی نوشت :

حالش خوب نیست.دعایش کنید این شب ها لدفن.دلم را میگویم ها...!همین!



این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
دندون موشی کوک زدم به: این قصه سر دراز دارد

1 2 3 4 5 ... 21 >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
دختری که شع ــر شد ...

در کل شهــر خاله زنـک هــا نشستــه اند درباره ی زنـــی که منـــم داوری کننــد ... ===================== الــــی در تلگــرام : @Eligoodlady
Email Icon by Parstools.com
آن روزهــآ
دوست من دیدنش آسان نبود
تعداد دید و بازدیدهای دختره خوب: 339163

مرا در فیس بوک ببینید...
مرا در توئیتر ببینید...
مرا در گوگل پلاس ببینید...
مرا دراینستاگرام ببینید...