X
تبلیغات
بازی تراوین

_____ مـن دخـتــره خــوبــی ام ! _____
" اَمَن یُجیب ،حال دلم اضطراری است ..... از دختری که بد شده دیگر فراری است " 
قالب وبلاگ
خـــدایـا؛ متبــرکـم گردان تا " عشـق ورزیـدن " و " خنـدیدن " را بیامــوزمــ . به " همــه " عشق بـورزمــ ، حتی کسانی که مـرا دوست ندارند ، درکم نمیکنند و به من آسیب رسانده اند.... از من بـد گفته اند و از مـن بـهـره کشـی کرده اند. بـادا که در همه ی شرایط و مـوقـعیت های زندگـی" بخندمــ " و " بدانمــ " در هـر چـه روی میدهد ، رحـمـت تــــو نـهفتــه استـ

هوالمحبوب:

حرف این روزها نیست،من فلسطین رو از کلاس دوم ابتدایی شناختم.

همون روزا که ازش بدم می اومد چون همیشه توی دیکته به خاطرش هجده میگرفتم و فلسطین را مینوشتم فلصتین! و خانم سلیمیان به خاطر جابه جایی دو تا حرف ازم دو نمره کم میکرد و من باز با همه ی دقتم گند میزدم توی دیکته و دلم میخواست کاش فلسطین نبود که من این همه به خاطر دیکته م سرزنش نشم!

من فلسطین رو از کلاس پنجم شناختم که برای اینکه با کلاس جلوه کنم شبها کنار میتی کومون مینشستم به اخبار دیدن تا فردا بتونم در مورد اخبار توی کلاس حرف بزنم و پز بدم و هر شب غرقه به خون شدن آدمها و سنگهایی که پرت میکردند رو میدیدم و فکر میکردم چقدر زندگی من و فلسطین شبیه همیم!

من فلسطین رو از دوره ی دبیرستان شناختم،از سیزده سالگی! از همون موقع که من نه جرأت داشتم و نه سنگ که برای دفاع خودم پرت کنم و نه بلد بودم به کسی بگم چه خبره که حداقل همدردی عمومی رو برای خودم بخرم و  فلسطین هم سنگ داشت و هم جرأت و هم همدردی عمومی!

من فلسطین رو از چاهار پنج سال پیش شناختم،وقتی وسط اون همه گریه دهنم رو باز کردم و داد زدم من فلسطینم!من فلسطینم که این همه سال اسرائیل خون به دلش میکنه و خدا و بقیه ککشون هم نمیگزه و فقط ازش استفاده ی سیاسی و تبلیغاتی میکنند که بگند ما مثلن خیلی دلسوزیم و خدا اجرمون بده و بعد همیان سوءاستفاده شون رو پر بکنند برای آینده شون!

من هیچ وقت دلم برای فلسطینی ها نسوخت،هیچ وقت براشون بغض نکردم و اشک نریختم و سینه سپر نکردم. و هیچ وقت هم بر ضدشون حرف نزدم و تریپ روشنفکری برنداشتم و نگفتم" چراغی که به خونه رواست به مسجد حرومه!"

آدم هیچ وقت دلش واسه خودش نمیسوزه و برای خودش و مظلومیتی که هی سعی میکنه قایمش کنه که قوی جلوه کنه بغض نمیکنه.این اتفاق فقط وقتی میفته که راس راسی بریده باشی.درست مثل شب قدر که وقتی صورت خونیه افتاده روی خاک اون دختر بچه اومد جلوی چشمام و مامانش که موهاش رو چنگ میزد،خودم رو بغل کردم و برای خودم و مامان اون دختر بلند بلند گریه کردم تا شاید خدا هم که به ما از خودمون نزدیک تره دلش بسوزه و گریه کنه و شاید به خاطر آروم شدن دل خودش هم شده اونم سنگ پرتاب کنه و اتفاقی بیفته!

وقتی تو هم از یه لحظه ی بعدت و از داشتن داشته هات اونم درست یک دقیقه بعد از الانی که به خاطر داشتنتش خوشحالی مطمئن نباشی،میشی فلسطین.وقتی ندونی تا کی قراره کنار عزیزهات باشی و کی قراره از داشتنشون دل بکنی و دل بدی به خواسته ی خدایی که میخواد نداشته باشی،میشی فلسطین.وقتی هیچ وقت به هیچی مطمئن نباشی و با هزار تا ان شالله و دعا و التماس هیچ چیزی فرق نکنه ،میشی فلسطین.وقتی کوچیکی و بزرگیت و بچگی و بزرگسالی بودنت براش مهم نیست و حواسش به سن و سالت نیست که چی رو میتونی تحمل کنی و باید تحمل کنی و چی رو نه،میشی فلسطین.وقتی همدردی بقیه هیچ چیزی از دردت کم نکنه و فقط نمک باشه روی زخمت،میشی فلسطین.اون موقع میفهمی با دلهره خوابیدن و ترس از اینکه وقتی بیدار میشی هیچی مثل سابق نباشه یعنی چی.

اون موقع واسه فلسطین و هر کسی که شاید فلسطینی نباشه ولی خودش فلسطینه میمیری.اگرچه مردن هم کمه و هم دردی رو دوا نمیکنه.

الـــی نوشت :

یکـ) کاش میشد بفهمی خدا دقیقن منظورش چیه.از این همه فلسطین...از این همه اسرائیل...از این همه اتفاق

دو) آدمایی که مطلب رمزدار میذارند توی وبلاگشون دو دسته اند!یه دسته دلشون میخواد خفن به نظر برسند و کنجکاویه بقیه رو تحریک کنند تا بقیه هی ازشون بپرسند اون توو چه خبره و اینا حس خفن بودن بهشون دست بده و بین خودشون و شونصد نفر دیگه رمز رد و بدل کنند و بعد عین این جمله رو به همه بگند :"تو رو خدا به کسی رمز رو ندی ها!من فقط به تو اعتماد داشتم!" و یه دسته هستند دلشون میخواد بلند بلند حرف بزنند و بنویسند که توی دلشون نمونه و بعد که نوشتنه تموم میشه "بندازندش توی رود پیدرا!" تا دلشون آروم بشه و فقط خودشون بدوند و خود خودشون!
اینکه به یکی بگی میشه رمزت رو داشته باشم عین اینه که بری خونه طرف ببینی در حمومش قفله،بعد بهش بگی میشه توی حمومتون رو نگاه کنم؟:)

سهـ) کاش میشد برای تو مــُرد.با اینکه هم کمه و هم دردی رو دوا نمیکنه!

چاهار) آسیه!یکی دو تا پست بعدی در موردش مینویسم،اگه زنده موندم :)



هوالمحبوب:

یَـــــا نُــــورَ الــــــنُّورِ

 یَــــا مُنَــــــوِّرَ الــــــنُّورِ

 یَـــــا خَــــالِــــقَ النُّــــــورِ

یَــا مُــــدَبِّـــــرَ الـــنُّـــــــــورِ

 یَــــا مُـــــقَـــــدِّرَ الـــــنُّـــــورِ

یَـــــا نُـــــــورَ کُــــــلِّ نُـــــــــورٍ

یَــــا نُــــــورا قَـــبْــــلَ کُـــلِّ نُــــورٍ

 یَــــــا نُــــــورا بَــــعْــــدَ کُــــلِّ نُــــورٍ

 یَــــا نُــــــورا فَــــــوْقَ کُـــــــلِّ نُــــــورٍ

 یَـــــا نُــــــورا لَـــــیْــــــسَ کَـــــمِثْـــلِهِ نُـــورٌ 

من این" نور... نور ... نور..." شنیدن و بعد از یک عالمه مولای یا مولای"أنت القوی و انأ الضعیف و هل یرحم الضعیف الّا القوی "گفتن را زیادی دوست دارم.

آنقدر که پر از شوق شوم،آنقدر که پر از بغض شوم،آنقدر که پر از نور شوم،آنقدر که با بغض و اشک لبخند بزنم.

اصلن کاش از میان تمام جوشن کبیرها و مولای یا مولای های مناجات او،این دو فراز را به نام من سند میزدند تا تمام آدم ها موقع شنیدن و گفتنش هی تند تند یاد الـــی بیفتند.


هوالمحبوب:

دیشب که نشستیم با فرزانه و مریم دنبال چند تا خاطره ی روزه خوریه دوران طفولیتمون،غیر از اون خاطره ی هشت سالگی م که یواشکی آب خوردم و مامانی یه دست کتک سیرم زد که درد و بلای مهناز طباطبایی بخوره توی سرت که تو تحمل چاهار ساعت آب نخوردن رو نداری و اون همه ی روزهاش رو گنده منده گرفته،هیچی یادم نیومد.کلن این مهناز روی مخ بود دختره ی لعنتی!آخه بزغاله دیگه آدم توی هشت سالگی روزه کله گنده میگیره؟با اینکه همیشه ی خدا درد و بلاش قرار بود بخوره توی سر من ولی همه ی دلخوشیم این بود که یه بار این بلا رو سرش اوردم و دلم خنک شد!

از ده سالگی که دیگه به سن تکلیف رسیده بودم،از همون کلاس چهارم که توی اولین روز روزه گرفتنم به مرضیه کامران فر به دروغ گفتم پارسال همه ی روزه هام رو گرفتم و کلی بهش پز داده بودم و وقتی اومدم خونه و به مامانی گفتم بهم گفت چون دروغ گفتی روزه ت باطله و بلند شو برو افطار کن و درد و بلای مهناز بخوره توی سرت و فهمیدم روزه گرفتن فقط به نخوردن و گشنگی کشیدن نیست، همه ی روزه هام رو درست و درمون گرفتم.شده بود نماز نخونده باشم ولی نشده بود روزه هه رو نگرفته باشم!اصلن نمیدونم چرا فکر میکردم نماز به مهمیه روزه نیست!

الان که فکر میکنم یادم نمیاد اصلن چرا تا حالا یه بار حتی یواشکی روزه م رو نخوردم،شاید بچه تر که بودم از مامانی میترسیدم و بزرگتر که شدم از کسی شبیه مامانی .چون مامانی گفته بود حتی اگه توی دستشویی هم که نباید هیشکی باشه غیر خودت هم که بری روزه ت رو بخوری اون میبینه.واسه همین میدونستم نمیشه از دستش در رفت و روزه خوری کرد.

الان دیگه بحث ترس از مامانی و شبیه اون نیست.الان با همه ی سختیش با همه مشقتش،با همه پوست و استخون شدن هام نمیتونم که نگیرم.نه اینکه عادت کرده باشم یا چون "باید" توی کاره،نه!

شاید این بار از خودم میترسم.از بی عرضه بودنم،از بلد نبودنم،از سرکشی کردنم،از نافرمانی برای اونی که باید فقط بهش گفت "چشـــم!" و اگه نگی چشم نه اینکه عذابت کنه،دلخور میشه و دلخوریش باعث ه خیلی اتفاق ها میشه.

حالا درسته بعضی وقتا ،بعضی چیزایی رو که گفته دور میزنم و به روی خودم و خودش نمیارم اما اون روزها ناآگاهانه و این روزها آگاهانه نمیتونم روزه و نمازش رو هرچند دست و پا شکسته و نصفه نیمه دور بزنم.نه به خاطر اون،به خاطر خودم!

همین...

الـــی نوشت :

یکــ) نرگــــــس تولدت یک دنیـــا مبـــارکمــون باشه.ممنون که به دنیا اومدی تا من نرگس دار بشم :*

دو) سحر خواب موندم،دقیقن پنج دقیقه بعد از اذان بیدار شدم و الان هم دلم نوشابه سیاه میخواد و بستنی و ژامبون و در حال حاضر هم از همه متنفرم!کسی دم پر من نیاد:|

سهـ) یادتون باشه ماه رمضون تموم شد یه افطاری به ما ندادین ثواب ببرید ها!از ما گفتن!

چاهار) از نماز و روزه ی تو هیچ مگشاید تو را

خواه کن ،خواهی مکن،من با تو گفتم راستـــی ...                "ناصر خسرو "

پنجـ) بعد از همه ی العفو ها ...اون ته ته ته ته اگه الـــی یادتون موند...اگه الـــی یادتون موند لدفن...


هوالمحبوب:

زیـــادی از ســـر من چـــون نخواســتم جــز این

مـــرا ببخــش اگـــر از تـــو کــم نمی خواهــــم ...

همین دوازده روز پیش بود که موقع خوابیدنت گفته بودم که ... و تو تا صبح نشسته بودی و پا به پای من نخوابیده بودی و من هی زور زده بودم که به خاطر تو هم که شده بخوابم و نتونسته بودم و هی زور زده بودم که خودم رو جمع و جور کنم که یعنی خوبم و تو فهمیده بودی که نیستم و تا صبح کنارم نشستی.

همین یازده روز پیش بود که یک ریز و بلند بلند گریه کرده بودم و تو دل به دلم داده بودی و هیچ نگران نبودم که ضعیف به نظر بیام و اعتراف کرده بودم که خسته شدم و تو گفته بودی که می دونی و تا همیشه کنارمی.

همین ده روز پیش بود که بعد از دو شب بیخوابی ناخودآگاه بدون اینکه بهت خبر بدم خوابم برده بود و تو تاصبح چشم روی هم نگذاشته بودی از نگرانی و من خواب هفت پادشاه رو میدیدم و تو ثانیه ها رو میشمردی تا هوا روشن بشه و فردا صبح به جای تنبیه کردنم از این همه سهل انگاری با همه ی دردت وقتی که زور میزدم از دلت در بیارم ،فدای سرت تحویلم دادی.

همین یک هفته پیش بود که خودسر شده بودم و حرف هیچ کسی توی گوشم نمیرفت و داد زده بودم و حرص خورده بودم و مرغ یک پام را بغل گرفته بودم و سر به بیابون گذاشته بودم که سرم داد کشیدی که اندازه ی یه نخود عقلم رو به کار نمیندازم و مرغ یک پام را گذاشتم زیر چونه م و یک ساعت تموم وسط جاده نشستم و روی اون سکو به حرکت ماشین ها زل زدم و گریه کردم و در جواب نفیسه که بهم گفت قبلن ها طاقتت بیشتر بود گفتم "پیر شدم!" و باز رفتم و نشستم روبروی معصومه و فقط به خاطر اینکه ناراحت نشی و نباشی و فقط به خاطر همه ی اعتمادی که به حرفات داشتم و دارم ،زور زدم خودم رو جمع و جور کنم و دل دادم به اونی که ناراحتم میکرد تا به قول تو آخرش خوب تموم بشه و گمونم شد.

همین سه روز پیش بود که روز تولدت اون هم اول صبحی دیر شدن کارت رو به جون خریدی و روزی که قرار بود پر از شیرینی باشه رو با تلخی روز من شریک شدی تا آب توی دل نا آرومم تکون نخوره.

همین امروز...همین امروز که بهت گفته بودم سهم من از همه ی تو به اندازه ی یک بند انگشته که اون یک بند انگشت رو هم باید با همه اطرافیات سهیم کنم،همین امروز که گفته بودم روز تولدت که روز من بوده و سهم من از تو به اندازه ی قولی که بهم دادی هم نبوده،همین امروز که یادم رفته بود چقدر با همه ی نبودنت هستی ،به خاطر کم بودنت ازم معذرت خواستی و هیچ بهم نگفتی که چقدر بی انصافم.که چقدر سوی چشمام کم شده که این همه بودن را ندیدم و نمیبینم.

همین امروز که من خودم رو اونقدر محق میدیدم که گله کنم و به همون اندازه باید این همه نبودن رو چشم پوشی کنم و نباید از قولی که بهم داده بودی و بهش عمل نکردی دلگیر باشم که مبادا دلگیر باشی،هیچ بهم نگفتی که چقدر بد شدم و سهل انگار که این همه بودن به چشمم نمیاد که خیال برم داشته که نیستی.که خیال برم داشته که نبودی.که چشم دوختم به همه ی نبودن ها وقتی که این همه هستی و یادم ننداختی که خودم برات خونده بودم "از فرط بودن است که پیدا نمیشود..."

نمیدونم!!شاید به قول نفیسه کم طاقت شدم و شاید هم به قول الـــی پیر و شاید هم به قول تو با روشی که در پیش گرفتم دارم میرم به سمتی که خیلی چیزها لذتش رو برام از دست داده و قراره که بده ولــی میدونم و مطمئنم همونقدر که ممکنه لذت خیلی چیزها و داشتن خیلی چیزها برام از بین بره و کم رنگ بشه اما به همون اندازه لذت داشتن تو برام به اوج میرسه و روز به روز بیشتر میشه،درست مثل شرمنده شدنم از این همه خوب بودنت.

+من را ببخش بابت احساس خسته ام

من را ببخش بابت این فکــرهای خــام ...


این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:

هوالمحبوب:

آخریــــــن مـــرحـــله ی اوج فــــرو ریخـــــتن اســـــت

مثــــل فــــواره کـــه در اوج فـــــــــرو مـــی ریـــزد ...

من و تو با همیم.تا آخرش.حتی اگه تو هم نخوای.من و تو و الناز و فاطمه و عاطفه،پنج تا انگشت یه دستیم.از هم جدا نمیشیم.نمیتونیم بشیم.اونی که توی دلامون واسه همدیگه وول میخوره نمیذاره.حالا هر چی میخواد بشه.من و تو پشت همیم.آجی و داداش همیم.تا آخرش.همیشه که زندگی به وفق مرادمون نیست،همیشه که نبوده،اصلن شاید هیچوقت هم نباشه اما نمیشه واسه خاطره یه "مراده" ناقابل که آیا به دل ما باشه یا نباشه حواسمون از خیلی چیزا پرت بشه.

من حواسم هست،حتی وقتی غر میزنم و تو حواست نیست که حواسم هست.خودت میدونی من واسه داداش و آجی هام میمیرم،تا آخرش.حتی اگه اونا نخواند،حتی اگه هیچکسی نخواد.به خواستن این و اون نیست،به خواستنه منه.

دیشب وقتی "مدینه" گفت :"مامانم گفته از چشم گفتن به دو نفر عارت نیاد،یکی مامانت و یکی خدا !" دلم گرومبی ریخت.دلم ریخت از چشم نگفتن هام،دلم ریخت از چشم هایی که قراره بگم و اندازه ی گفتنش نیستم،دلم ریخت از اینکه نکنه نتونم بگم چشم!

دیشب وسط اون همه العفو تمام عزیزهام رو گذاشتم وسط،وقتی به درخت توی بلوار تکیه بودم و فاطمه بغل دستم مفاتیح رو زیر و رو میکرد و برقها را خاموش کرده بودند و روضه خون روضه ی " علی " میخوند و جمعیت زار میزدند.

من حواسم به روضه نبود،به فاطمه هم نبود،به مردی هم که روبروم چای میریخت و سیگار میکشید و دودش بدجور اذیتم میکرد هم نبود،نگاهم اون بالا بود.درست جاییکه ماه با نوک درخت توت پیاده رو و ساختمون نیمه کاره ی کنار مسجد تلاقی پیدا میکرد.

گذاشتمشون وسط،مردم اونقدر بلند بلند گریه میکردند که نخوام یواشکی باهاش حرف بزنم.اتفاقن چون سر و صدا میکردند منم بلند بلند براش تعریف میکردم که صدام بهش برسه و وسط این همه گریه و زاری گم نشه!

گفتم احسان...گفتم تــو و همه ی همه ش رو براش تعریف کردم.گفتم الناز...گفتم الناز و بهش گفتم این چند وقت چی شده.گفتم "او"...گفتم اون که عزیزترین مرد زندگیمه و همه ی روزهایی نزدیک و دور را براش ردیف کردم.گفتم فاطمه...گفتم عاطفه...گفتم...گفتم...گفتم...

هرچی مردم بیشتر و بلندتر داد میزدند من بلند براش تعریف میکردم که وسط اون همه آدم صدام رو گم نکنه.بعد بهش گفتم "چشم!".همه ی اون چیزی رو که میخواستم بهش گفتم و بعد گفتم:"چشم!"

گفتم نمیتونم و سختمه اما "چشم"،گفتم کاش یه خورده دلت برام میسوخت اما "چشم".گفتم من بلد نیستم چی درسته ،جون خودت یه جوری نشونم بده باید چه کار کنم و گرنه ...چشـــم!

گردنبندی که فرشته بهم داده بود و از گردنم آویزون بود رو محکم بین مشتم گرفتم و یواشکی ته ته ته آرزوم رو گفتم و بعد گفتم چشـــم  و عارم نیومد!

+میشود مرا دعا کنـــی ؟

++ آدم باید داداشش رو درست شبیه همین عکس،حتی محکم تر بغل کنه


هوالمحبوب:

تـــــو را بــه خاطــر مــن یـــا مـــرا به خـــاطـــر تــــو

خــــــدا بــــرای چــــه آورد بــــر زمــیــن مـــا را ...؟!

چند دقیقه از امروز گذشته؟همین چند دقیقه پیش همون دیروزی بود که باهات شرط بستم آلمان می بره و بهتره بخوابی وقتی این همه خسته ای و وقتت رو تلف نکنی پای تلویزیون و تو میگفتی آلمان غلط میکنه و سحر وقتی به جای اینکه ازت بخوام پاشی تا اذان نشده یه چیزی بخوری اولین چیزی که بهت گفتم این بود که:"آلمان برد،نه؟!" و تو با صدای خواب آلودت که به زور از دهنت بیرون می اومد بهم گفتی "ژرمن های مرده خور!" و من کلی ذوق مرگ شدم!

همین چند دقیقه پیش همون دیروزی بود که دلم میخواست کله ت را از بیخ بکنم که دلت دنده عوض کردن ماشین با دست مخالف میخواست و واسه من خاطره ی اون دختره ی گنده ی فک و فامیل پگاه رو تعریف کردی و وقتی من حرص میخورم که واسه من مرور خاطرات راه انداختی،بلند بلند می خندیدی و سر به سرم میذاشتی!

همین چند دقیقه پیش همون دیروزی بود که همه ی ناراحتی ها جمع شده بودند تا من رو بداخلاق بکنند و تو خواستی با شوخی کردن و دل به دلم دادن آرومم کنی و من دلم میخواست دنیا سرش گیج میرفت از این همه چرخیدن و تموم میشد!

همین چند دقیقه پیش همون دیروزی بود که آخرین روز و دقیقه و ثانیه ی یک سال عمرت رو پشت سرش گذاشت و هدایتت کرد به سالروز نزولت به زمین و باز انداختنت توی دامن من!

همین چند دقیقه پیش که هنوز تابستون به بیست و چاهارمین روزش نرسیده بود نشستم و همه ی سیصد و شصت و چند روزی که از فوت کردن شمع های سال قبلت گذشته بود رو مرور کردم و با یه عالمه بغض توی دلم قند آب کردم و خدا رو هزار بار شکر کردم که من را لایق داشتنت دونسته و تو رو اول به من و بعد به همه ی زمینی ها داده و هرچی ذکر بلد بودم و نبودم بدرقه ی سیصد و شصت و چند روزی کردم که با همه سختی و طاقت فرساییش دیگه برنمیگشت و من عاشق تک تک ثانیه هاش بودم که با همه ی دردش تو رو کنار من نفس میکشید.

الان چند دقیقه از امروز گذشته ؟الان چند دقیقه ست که تابستون توی بیست و چاهارمین روزش توی دل داغش ولوله ست که داره باز تو رو به من میده؟الان چند دقیقه ست خدای تابستون واسه من که تو رو دارم و تویی که خودِ منم بساط دعا و آرزوهای قشنگ قشنگ به راه انداخته و هی اسفنده که واسه اومدنت روی آتیش دل من میریزه؟

الان چند دقیقه ست که دنیا با همه ی وجود داره به منی که تو رو دارم حسودی میکنه وقتی میبینه اینقدر از داشتن و بودنت لبریز و خوشحالم؟

الان چند دقیقه ست که پا گذاشتیم توی لحظه هایی که تو آروم آروم داری فرود میای به تک تک ثانیه های زندگیم؟

یادته آخرین بار که رفتی مشهد قرار شد روزی یک بار صدات رو قـِل بدی توی گوشام و شب دوم هنوز چند دقیقه از نیمه شب نگذشته بود که زنگ زدی و با همه ی انتظار و اشتیاقی که داشتم جواب ندادم و بهت گفتم:" سهم روز دومت سوخت شد و سر حرفت نموندی."و بهم گفتی:"هنوز چند دقیقه از نیمه شب نگذشته!و معیار من واسه امروز و فردا بودن 'خوابیدن و بیدار شدنه' و چون هنوز نخوابیدم امروز همون دیروزه(!)" و بهت گفتم:"ولی معیاره من 119 ست که اگه الان زنگ بزنی بهت میگه دیروز تموم شده و امروز خودِ فرداست."و تو از اینکه اینقدر درگیر ثانیه ها و دقیقه هام حرص خوردی؟!

معیار من برای شروع و تموم شدنه لحظه ی طلوعت همه ی نخوابیدنهای امشب و تیک تیک عقربه های ساعتیه که کنارم تا سحر نفس میکشه.

من چندین ساعته منتظر عقربه ی بزرگ ساعتم که عقربه ی کوچیکش رو سوار کنه و از شماره ی دوازده بگذره تا من لحظه ی طلوعت رو هزار بار نفس بکشم و ذوق کنم و تنها توی اتاقم جشن بگیرم و چشمام رو بدوزم به قاب آیت الکرسی روی دیوار  و سنگ گردنبند متبرکم رو محکم توی دستام بگیرم و براش تند تند از تو تعریف کنم و بعد یه عالمه آْرزوهای خوب بدرقه ی راهت کنم و قاصدک اجابت رو فوت کنم توی ثانیه هات.

معیار من برای شمردن روزها و شبها و هفته و ماه و سال،تعداد ضربانهای قلبی ِ که از تو به گوشم میرسه.صداییِ که از تو می رقصه توی گوشم.نگاهیِ که وقتی هر بار قفل میشه توی چشمام نفسهام رو به شماره میندازه.

معیار من اون چندتا بوق انتظار تلفنه درست وقتی شماره ی 119 رو میگیرم و اون زن توی گوشم میخونه که :"ساعت صفر و چند دقیقه ی بامداد می باشد!امروز سه شنبه بیست و چاهارم تیرماه 1393 مطابق با نزول بی نظیرترین هدیه ی خدا از آسمان بر زمین...!" 

و من با شوق توی پیچ و تاب بیست و چهارش گم میشم و همه ی سوزانیه تیرماهش رو نفس میکشم و تمام ثانیه و دقیقه های میلادت رو طواف میکنم و به همه ی الـــی امشب و امروز رو هزاران بار تا طلوع خورشید تبریک میگم و صدها هزار بار خدا رو به خاطرت غرق شکر و عشق میکنم.

الـــی نـــوشــــت:

یکــ) دریـــا درون بـــرکـــه ی مـــن جـا نمی شــود ... از اینجــــا گــوش کنیـــد

دو ) تمـــــام دلخــــوشی لحــظـــه های مـــــن از تــــوســـت...


هوالمحبوب:

مــــــن بــنـــــــدگــــی ز تـــــــرس جـــــهــنـــــم نــــمی کنـــــــم 

بـنـــــــده شـــــــدن بـــه خاطــــــر اجبـــــارها بـــس اســــت ...!

آقا نه به من،نه به هفت جد و آباد اونطرف تر و این طرف تر من هم ربطی نداره که شما روزه میگیرین یا نمیگیرین!که شما از مملکت گل و بلبل بدت میاد و خیال میکنی دین ماله این آقایونه کلاه خوشگله و یا اینکه از صدقه سر دین دارند کوفت توی پاچه مردم میکنند و شما اصلن و ابدا خوش ندارین توی صف اونا بایستین یا نه!

که آیا تا حالا کلی خدا به حرفتون گوش داده که حالا شما باس به حرفش گوش بدین و روزه بگیرین یا نگیرین!که گلاب به روتون جیشیدین(!) توی این زندگی و فلسفه بافیش که باس واسه درک فقیراش یک ماه چیز نخورین و در عوض یکی دیگه واسه درک ثروتمندها اونطرف تر صفرهای جلوی عدد حساباش رو چک میکنه و رانی ِ هولو میخوره و به ریش من و شمای جهان سومیه نکبت(!) میخنده یا نه!

یا اینکه شما واسه خاطر ر‍ژیم روزه میگیری یا واسه خاطر جهنم!که شما واسه اینکه مردم بهتون چپ چپ نگاه نکنند روزه میگیرین یا واسه اینکه راس راس نگاتون کنند!که روزه گرفتن کلاس داره یا بی کلاسیه مفطره و دِمـُده شده و مال بچه مدرسه هاییه تازه به سن تکلیف رسیده ی غافله بیچاره ست!

که شما قلبتون یا معده تون یا اثنی عشرتون یا انگشت وسطیه پاتون درد میکنه و مامانتون یا باباتون یا خانومتون یا آقاتون یا پسر همسایه تون که عاشقتونه یا دختر فخری خانوم که توی جمع یواشکی بهتون چشمک میزنه و بهتون نخ میده و یا دکترتون معافتون کرده یا نه!

آقا کلن به من و این و اون ربطی نداره و هر کی هم گفت داره همچین با دمپایی ابری خیس ِ توالت بزنین توی دهنش که صدای گاوه بنی اسرائیلی بده و جان بچه تون و مادر زنتون و خواهر شوهرتون و شادی ارواح طبیه شهدا و سربلندی رزمندگان اسلام و سلام بر شهیدان و آرامش روح عمه ی مرحوم یا غیر مرحومتون من رو گیر نکشید و ازم فلسفه ی روزه گرفتن یا نگرفتنم رو بپرسید یا در مورد فلسفه روزه گرفتن یا نگرفتن خودتون واسم توضیح بدید.

به جان بچه ی پنجمم شما هر چی بگید و یا حتی آقایی به خرج بدید و خانومی پیشه کنیــد قبوله.شما دست از سر من ِ غافل ِ جاهل ِ بخت برگشتــه ی خسر الدنیا و الآخرة ی خنگول بردار،من واستون طرح "حرم تا حرم" رو به جای پای پیاده سینه خیز میرم و همه جا منادیه پیغامه "حق مسلم با شماست" میشم .ملت به گور مرده و زنده شون میخندند روی حرف من و شما حرف بزنند،خــُب؟!


هوالمحبوب:

چه خــــوب می شــــود از نخـــــل چشمتـــــان امشـــــب

 بـــرای ســــفــــره ی افــــطــارمــان دهـــی خـــــرمـا...!

خرمای سفره ی افطارمون با تو.اونم وقتی که توی چشمهام نگاه میکنی و من از نخل نگاهت تند تند خرما میچینم و...

گمون کردی تند تند خرما میچینم و میخورم؟نــــه!

نامرده اونکه خرمای نخل نگاهت رو بچینه و اونقدر سخاوت نداشته باشه که همون خرما را همونجور که دلت میخواد و بهش گفتی که یه زن خوب باید دَم افطار چنین و چنان خرما تعارف مـردش بکنه،با دستای خودش توی دهنت نذاره.

من یه خروار شرمنده و خجلم که پیشت نیستم و تو به جای خرما با اون همه عطشت با آب افطار میکنی.تو بگو چه طوری دلت میاد من خرما چین نگاهت نباشم و سفره ی افطارم بدون خرما بمونه؟!



هوالمحبوب:

لـب تشنگی از حرمـت و حرمـان دو مقـام است

یک روز مــُحــَــرَم نشــــود ایـــن رمضــــان ها

همین دیروز بود،غرغر زنون تر از همیشه دم دمای افطار از سر کار به سمت خونه قدم میزدم و داشتم جمع و تفریق میکردم چند روز دیگه از ماه رمضون مونده و چند روز دیگه باس روزه بگیرم که یهو یادم افتاد همین دو سه ساعت پیش که دهنم تلخ شده بود و ترسیده بودم روزه م باطل شده و بغضم گرفته بود،واسه خاطر اینکه ناراحت نباشم بهم گفته بودی :"از خدااات باشه روزه ت باطل شده و میتونی بری افطار کنی و من اگه بودم خوشحال میشدم و به جاش قضاش رو زمستون روزه میگرفتم که روزها کوتاهتره و خنک تر ."و من گوله گوله اشک میریختم توی اتوبوس و میگفتم ولی من که قورتش ندادم و  زور میزدم پشت تلفن فین فین راه نندازم و چشمم به چشم اونایی که بهم نگاه میکردند نیفته که بخوام خجالت بکشم و وقتی گفتی روزه م سر جاشه و باطل نشده ذوق مرگ شدم و بال در اوردم و ملت به خل بودنم یقین کردند و رووشون رو ازم توی اتوبوس برگردوندند.

دم افطار بود و به خودم و این هوای گرم لعنتی و تشنگی غر میزدم و به این فکر کردم که خودِ روزه زیاد سخت نیست اما اگه این تشنگیه نبود،اگه این گرماهه نبود ،اگه میشد یه عذر شرعی مرعی جووور کرد یا یه مسافرت که بهونه دستم باشه و قضای روزه هامو زمستون بگیرم که روزهاش کوتاهتره و گرماش کمتر،اگه میشد...

که نمیدونم چرا خدا دلش خواست اون لحظه از خجالت بمیرم که چشمم رو انداخت به آب سردکن ِکنار نونوایی که نوشته بود "یا حسین " و من یاد یه جایی و یه روزی و یه آدمای ِ تشنه ای و یه گرمای هوایی افتادم و اینقدر از خودم خجالت کشیدم که نگـــــو...!

الــی نوشت :

یکـ)ماه رمضونتون مبارک!

دو)چرا اینقدر این دستخط قرآن ها بـَده؟آقا این خوشنویسیه یا قرتی نویسی؟کلن به جای تدبـّر در آیات مشغول تدبـّر در این هستیم که کسره و فتحه و ضمه ش دقیقن روی کدوم حرف باس باشه؟!

سهـ)بر شما باد دعا در این ایام برای دختری به نام الـــی و وابستگان.لدفن!


1 2 3 4 5 ... 55 >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
دختری که شع ــر شد ...

و ایــــن منــــــــــم اِلــــــــــــــی ... دخــــــتــــری در آستانه ی فصلی گرمـــ. از آن دسته آدم هـایی که انتــهای نامشـان نقـطه چین می خـواهد. حـال، هـرگونه میخـواهی تفســیر کــن: اِلــــــــــــی ... ======================= میچسبم از خودم به غم و شع ـر میشوم از شعــر گریــه میکنــم و شع ـر میــشوم ======================== روزی ک شاعر شدم ،همه جا جار میزنم. من فقط خووب شع ـر میشوم.همیـن!
Email Icon by Parstools.com
دوست من دیدنش آسان نبود
تعداد دید و بازدیدهای دختره خوب: 271325

مرا در فیس بوک ببینید...
مرا در توئیتر ببینید...
مرا در گوگل پلاس ببینید...
ایران رمان