X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

_____ مـن دخـتــره خــوبــی ام ! _____
" اَمَن یُجیب ،حال دلم اضطراری است ..... از دختری که بد شده دیگر فراری است " 
قالب وبلاگ
خـــدایـا؛ متبــرکـم گردان تا " عشـق ورزیـدن " و " خنـدیدن " را بیامــوزمــ . به " همــه " عشق بـورزمــ ، حتی کسانی که مـرا دوست ندارند ، درکم نمیکنند و به من آسیب رسانده اند.... از من بـد گفته اند و از مـن بـهـره کشـی کرده اند. بـادا که در همه ی شرایط و مـوقـعیت های زندگـی" بخندمــ " و " بدانمــ " در هـر چـه روی میدهد ، رحـمـت تــــو نـهفتــه استـ

هوالمحبوب:

تا صبـــح گریـــه می کنـــم و غنچـــه می دهنــــــد...

گــــل هــــای ِ ریــــزِ صورتــــیِ روی بالشـــــم ...!

گفته بودم صابون به سرم نمیزنم و گفته بود تنها راه خلاص شدن از پوسته پوسته شدن سرم همین صابونی ست که تجویز کرده.با اکراه قبول کرده بودم و رفته بودم خانه و حمام و تست و افاقه کرده بود و دیگر حتی نیاز به نرم کننده و حالت دهنده و سرم مو هم نبود و موهایم ظاهر و باطن خوبی پیدا کرده بود و تنها ایرادش بویش بود که بوی گَله میداد!! 

انگار که یک گله گوسفند را ول کرده بودی لا بلای موهایم تا بچرند و برای منی که به بوها حساس بودم بدترین اتفاق بود!

موهایم مدتی بود حجمش کم شده بود،گاه به گاه به صورت خودجوش میریخت و اگر یک روز حمام رفتنت به تاخیر میفتاد با پوسته شدنش آلارم میزد!

حالا آقای دکتر صابونی تجویز کرده بود که همه معضلات موهایم را حل کرده بود و تنها ایرادش بویی بود که من دوست نداشتم و به قول دیگران خودم حساس شده بودم ولی به هرحال دوستش نداشتم...

رفته بودم مطب و نوبتم که شده بود تا مرا دید با لبخند بلند شد و گفت فرق وسط به موها و صورتم می آید و گفتم مدل جدید بستن موهایم ماحصل خلاص شدن از رد برف های روی سرم است و حالا که به مدد تجویزش فرق وسطی شدم،آمده ام برای بوی صابون هم راه حلی بیاندیشد که بوی گوسفندی اش حالم را به هم میزند!!

خنده اش گرفته بود و گفته بود سخت میگیرم و گفته بودم سخت یا آسانش را نمیدانم ولی میدانم که بوی موهایم را دوست ندارم.

موهایم را برده بود زیر ذره بین و یک عالمه چوب لای موهایم کرده بود انگار که دارد گوسفندان گله را آزمایش و بررسی میکند تا جهت جلوگیری از تب مالت مایه کوبی شان کند(!) و بعد از یک عالمه کنکاش و انگار هسته ی اتم شکافتن و به خودش تحسین گفتن و مرا به به و چه چه کردن پرسید: ازدواج کردی ؟

- نه!

- نامزد یا دوست پسر چی ؟

صورتم به تعجب و اخم ملایمی رفت و گفتم :چطور ؟

- اگه نداشته باشی مشکل حادی نداری!

- در مورد موهام یا کلن توی زندگی ؟

- در مورد موهات!

- چه ربطی داره؟

- ما مردها خستگی مون را لابلای موهای زنمون ،دوست دخترمون،نامزدمون و هر زنی که توی زندگیمون باشه در می کنیم.واسه همین واسمون مهمه موهاش بلند و شکیل و خوشبو و با طراوت باشه. اگه مردی توی زندگیت نیست زیاد حساسیت به خرج نده تا دوره درمانش طی بشه ولی اگر هست میتونم یه قطره واست بنویسم که باید از عطاری بگیری تا بوی موهات رفع بشه.گرچه به نظر من موهات بوی بدی نمیده...

کمی فکر کردم و دیدم حسرت به دل چه چیزهای کوچک و بزرگی در زندگی مانده ام و انگار این آدم ها نازل شده اند فقط برای تشدید دردهایم!موهایم هرگز برای مرد زندگی ام به دردم نخورده بود و شاید اگر علاقه ی شخصی ام نبود ،یک تیغ میکشیدم به تمام موهایم تا بروند به جهنم !

اینطور بود که لبخند شدم و تشکر کردم بابت تجویزهایش و گفتمش نیازی به قطره و عطر و عود و گل و بلبل  نیست و بویش را تحمل میکنم تا پایان دوره ی درمان و پشت بندش شب بخیر به خیکش بستم و نرم نرمک روانه ی خانه شدم ...


هوالمحبوب:

باز پخش ...

1393/11/01 | 18:22

نشستم درد و رنج هایم را شمردم.نشستم و اسمشان را حک کردم توی ذهنم و گذاشتم روبروی چشم هایم که همیشه بدون نیاز به حک کردنشان،میدیدمشان. شمردمشان.هشت تا!

همین قدر زیاد و همین قدر مثلن کم!هشت تا که شاید تعدادشان کم باشد ولی عمق دردشان بیشتر از حد تصور است.هشت تا که یکی اش هم زیاد بود،چه برسد هشت تا!هشت تا که اهمیتشان هم اندازه ی هم بود و نمیشد اهم و غیر اهم کرد.دروغ چرا؟آن هشتمی که خودم بودم را هم نخواستم از درجه ی اهمیتش کم بکنم حتی با اینکه آنقدر ها هم مهم نبود و شاید هم اگر میخواستم به این فکر کنم که هیچ چیز و هیچ کسی از خودت مهم تر نیست درجه ی اهمیتش از بقیه ی هفت تا بیشتر بود...

ولی خب از آنجا که من آدم منصف و کمی هم باگذشت و پترس هستم،برای همین خودم را هم در سطح آن هفت تا گذاشتم.می خواستم سبک سنگینشان کنم و یکی دو تا شان را خط بزنم ولی نمیشد.همه شان به یک اندازه به روح و جسمم چنگ میزدند و زندگی ام را کـِشانده بودند تا ...

بهتر است ولش کنید و بی خیال بقیه ی جمله شوید،ها؟!

نشستم و جلوی چشمم ردیفشان کردم و به هر کدامشان فکر کردم و درد کشیدم و بغض کردم و اشک ریختم.خب البته که با اشک ریختن هیچ چیز تغییر نمیکند اما من دلم خواست اشک بریزم و ریختم!نشستم و دلم خواست یکی شان،فقط یکی شان را که درجه ی اهمیتش باید از بقیه بیشتر می بود را حل کنم و یا اگر حل نشدنی بود حداقل کمش کنم.یکی از آن هشت تایی که روی تمام روزهای زندگی ام سایه انداخته بود و چاره اش فقط و فقط دست خدایی بود که غیر ممکن ها را ممکن میکرد.خدایی که امر کرده بود به داشتن هشت تایش توی زندگی ام آن هم اینطور و با این شدت و غلظت! و انگاری دلش هیچ نمیخواست الا تمام شدنم آن هم با این همه درد!

باید چه کار میکردم؟باید چطور رها میشدم؟باید چطور زندگی میکردم و تاب می آوردم.دروغ چرا؟این همه سال دنبالم بود و هی گفته بودم :"آخرش خوب میشود و تمام "و هر بار تعدادش کم که نشد هیچ ،بیشتر هم شد و من گمانم دیگر از حد ظرفیتم خارج باشد وقتی این روزها اینقدر درونم بی تاب است .یعنی باید در موردش با کسی حرف میزدم؟یعنی باید دنبال چاره میگشتم؟یعنی باید حل نشدنی هایی که حل نمیشد و نباید میشد انگار را حل میکردم؟باید درد دل میکردم و برای هر کدامشان ضجه میزدم؟ باید آنقدر خون گریه میکردم که تمام شوم؟باید از چه کسی کمک میخواستم وقتی هیچ کس من نبود و مرا نمیفهمید وقتی من نبود!باید چه میکردم وقتی همه اش توی هر ثانیه ی زندگی ام بود و من دیگر طاقتش را نداشتم بس که بلند بلند جلوی این همه چشم خندیده بودم و با این همه هشت تای درد آلودم خودم را درگیر زندگی و دغدغه های بقیه ای کرده بودم که ...

گمانم این بار هم بهتر است ولش کنید و بی خیال بقیه ی جمله شوید،ها بهتر نیست؟!

موبایل که زنگ خورد دلم میخواست بمیرم بس که خوب نبودم.تلفن را برداشتم و دلم خواست حرف بزنم.حرف زدن حالم را خوب میکند.حرف زدم و وقتی صدای نگران پشت خط دلش میخواست آرام شود و خیالش تخت از من و روزهایم،از دغدغه ها و دردهایم حرف زدم محض آرام شدن خود ِ الی و شریک کردن آدم زندگی ام که نگرانم بود .

میدانید آدم هایی که دوستت دارند از حرف نزدنت اذیت میشوند و تو باید حرف بزنی و دروغ هم چاره ساز نیست،پس باید راستش را بگویی و البته نه همه ی راست ها را!بعضی از آن راست ها را-مثلن هشت تای اولش را- باید بگذاری برای خودت. تو باید در اوج درد هم به فکر کسانی باشی که در زندگی ات نشسته اند! و من از نهمین و دهمین و یازدهمین و دوازدهمین و بقیه ی چندمین ها حرف زدم...!

دست گذاشتم روی خستگیه این روزهای کار و روزهای تکراری ام.دست گذاشتم روی شلوغ بودن سرم در شرکت و حجم سنگین کار.دست گذاشتم روی کل کل کردن یک روز در میان آقای کاف با من و روی اعصاب راه رفتن آقای ط سر پروژه ی لعنتی مدیرش که خیال میکرد زیادتر از من حالی اش است! دست گذاشتم روی واریز اشتباه دو میلیون و هفتصد هزار تومنی که به شرکت فلان واریز کرده بودم و مدیر عامل خواسته بود پوستم را بکند و من از ترس اینکه نکند سرم داد بزند بغض کرده بودم و یک عالمه زوور زده بودم تا گریه ام را قورت بدهم و نگذارم بفهمد با این همه بلبل زبانی ام ترسیده ام! دست گذاشتم روی بی اجازه سرک کشیدن های این و آن توی شرکت در حریم شخصی و کشوی کمد و مانیتورم! دست گذاشتم روی دست درازی های الف توی ظرف غذایم! دست گذاشتم روی غذاهای بدمزه ای که فرنگیس به تازگی می پخت و غرغر کردن هایش که خسته شده از وضع زندگیه بدون لبخندش! دست گذاشتم روی بی حسی تند تند دستها و خواب رفتن پاهایم که گمانم چیزی ام شده و آخرهای عمرم است. دست گذاشتم روی تاول زدن بی دلیل ِسر انگشتم ! دست گذاشتم روی یأس های فلسفی و خودشناسی های پیچاپیچ. روی پاپیچ شدن این و آن وقتی تو قرار است هیچ نگویی.دست گذاشتم روی تمام چیزهایی که دغدغه بود ولی جزو آن هشت تا نبود تا به ندای زندگی مسالمت آمیز و دوست داشتنی ای که قرار بود با بقیه شریک و همدرد باشیم و دوست داشته باشیم و دوست داشته شویم و پشت پناه و این قبیل مزخرفات لبیک گفته باشم...!

دست گذاشتم روی همه ی آنهایی که نــُه بود و ده بود و یازده و اجازه دادم دلم از چیزهایی که درد نبود خالی شود و آدم هایم آرامم کنند و بخندند و مسخره ام کنند که "دختر این ها که درد نیست و درست میشود!".اجازه دادم دل نگران دغدغه های مسخره ام باشند و دل نگران دردهایی که مطمئن بودند حل میشود و یادم بیاندازند که باید بروم خدا را شکر کنم که دردهای آن ها را ندارم.اجازه دادم حس خوب همدردی نوش جانشان شود و اینکه کنارم هستند را باور کنند.

و هشت تایم را بغل کردم و هی جویدم و قورتشان دادم و بالا آوردمشان و باز جویدم و قورت دادم وقتی هیچ کس جز من نمیتوانست اینقدر هنرمند باشد با این همه هشت تای پر از درد که تمامی نداشت...

بعدن نوشت :

حال این روزهای من است این پست و البته که حال همه ی روزهایی که از زندگی ام گذشته تا همین حالا...راستش آن روزها این پست را از سر درد و استمداد نوشتم و نتیجه اش..

درست فردای بعد از همین پست بود که یک عالمه گریه کردم و آدمهایم را غربال!

یک چیزهایی بماند بین خودمان الی! بین خودم و خودت ،خب؟

حرفها دارم برای این پست.حرفها دارم برای تمام حرفهایی که کلمه هایش را انتخاب میکنم و درست وسط حرفهایم محکوم میشوم به پرحرفی!

تقصیری ندارند! کم حوصله شدند آدم ها! کم حوصله شده...



هوالمحبوب:

(این پست عکس ندارد ...!)



دلتنـــگ خاطـــرات عزیز گذشته ام...

من را شبیه ساعت دیشب، عقب بکش

من از تمام پاییز نه برگ های رنگی رنگیش رو میفهمم و نه دلم هوای قدم زدن های دونفره روی خش خش برگها رو میکنه و نه واسه در آغوشت گرم شدن وسط سرمای پاییز تنگ میشه و نه دلتنگه هوای نم نم بارون پاییزی و نجواهای عاشقانه توی گوش همدیگه میشه و نه دلم رد پاهامون روی برف سفید زمستونی رو میخواد...

من و تو هیچوقت هیچ پاییزی از این خاطرات عاشقانه و پاییزی با هم نداشتیم.من و تو هیچ پاییزی دستمون رو توی جیب  همدیگه نکردیم که گرم بشیم.من و تو زیر هیچ بارونی دوستت دارم توی گوش همدیگه نخوندیم...

من تموم ه این چندتا پاییز حسرت و بغض قورت دادم و منتظر موندم تا سوز و سرمای پاییزی و یخبندون زمستونی تموم بشه تا بهت بگم چقدر دلم واست تنگ شده که اگه هم راهی جاده شدی محض رفع دلتنگیم ،نگران یخبندان و خطر جاده نشم  و توی دلم رخت نشورند تا برسی پیشم...

من تمومه این چندتا پاییز،نه دلم هوای بارونی کرد که با تو هیچ خاطره ای ازش نداشتم و نه خوردن چای زغالی و ها کردن دستات رو توی سرمای پاییز.

من میون بارون و رنگارنگیه پاییز و عصرای دو نفره و خوشبختی های یه نفره ،فقط بادش رو دوست دارم وقتی یادم میفته میتونم به بهونه باد ِپاییز که خودت رو توی خودت جمع میکنی ،خفگی ناشی از بستن شالم رو بهونه کنم و شالم را  از دور گردنم باز کنم و دور گردنت بپیچم و دلم برای شقیقه هات که از سرما قرمز شده ضعف بره و با بغض و شوق نگات کنم.

من از تموم پاییز بادش رو دوس دارم و سرماش، که به بهونه تموم بادها و سرمای پاییز بشینم برات شال رج بزنم و میون تار و پودش شعر بخونم و واست حرف بزنم که شاید وقتی پیچیدی دور گردنت توی گوشت ترانه بشه و بدونی چقدر دوستت دارم...

من از تموم پاییز با همه ی تنفرم از آبان،عاشق چاهاردهمین روزش هستم  که سر و کله ت توی زندگیم پیدا شد و مطلع عشق شدی توی زندگیم...

من از تموم پاییز و از میون تمام خاطراتی که باهات ندارم،عاشق آش اولین سالگرد آشناییمون توی همون مغازه م که تو لباس اولین دیدارمون رو تن کنی و بهت بگم یادته اولین بار که همدیگه رو دیدیم از اینجا آش خوردیم و تو بگی :"یادته همین لباس تنم بود ...؟" و من یاد پسری بیفتم که زیر پل عابر پیاده با لبخند میدیدمش و بهش نزدیک میشدم و تصور نمیکردم یه روز خون بشه توی رگ هام...

من از تموم خاطرات پاییزی که باهات ندارم،عاشق باد پاییزم وقتی توی ابری ِ هواش روبروی حرم معصومه بهم میگی:"من اگه بمیرم تو چکار میکنی ؟" و من با شیطنت میخندم و بهت میگم :"تا چهلمت صبر میکنم ...!"

من از تموم پاییز میون خاطراتی که شبیه هیچ کس نیست ،عاشق بغض های شبهای پاییزمم که کی میشه تموم بشه این فصل لعنتی که من بعد از تموم شدن سرما زودتر ببینمت...

من از تموم پاییز عاشق آخرین مهرماهی ام که اصفهان من و تو رو کنار هم دید و  موقع رفتن برات میخوندم :"بگو که موقع رفتن چگونه جا دادی .... میان ساک خودت،قلب بی قرارم را ...؟!"

من  از تموم پاییز عاشق سرماخوردن هاشم وقتی تو کنارم باشی و کنارت باشم و برای قرمز شدن نوک دماغت و آبریزش بینی ت و فین فین راه انداختنت،خوشمزه و داغ ترین سوپ دنیا رو بار بذارم و قاشق قاشق دهنت بذارم تا تو با اکراه بخوری و زود خوب بشی...

من از تموم پاییز عاشق تمومه خاطراتی هستم که با تو نداشتم و ندارم و تو رو نه محض اومدن پاییز و خاطرات نامشترکمون،بلکه به خاطر خودت و نه هیچ خاطره ای دوستت دارم...

من از تمومه پاییز،خاطرات مشترکی که نداشتیم و نداریم و تویی که این پاییز هم اومد و نیستی رو دوست دارم...

الی نوشت :

یکـ)دلم واست به اندازه ی  تمومه پاییزهای زندگیم تنگ شده.همین!

دو) پاییزت مبارکـــ  عزیز ِ جان...

سهــ) ایـــن را گوش کنیـــد ،خب ؟


هوالمحبوب:

تا که میخندی دو دیوان شع ــــــر نازل می شـــــود...

دیشب تا نیمه شب جان کنده بودم و موزیک گوش داده بودم و خواب به چشمم نیامده بود و صبح از صدایش بیدار شدم که سر مسواک برداشتن و برنداشتن با فرنگیس بحث میکرد...

میدانستم هیجان چه دارد و همین دیروز یک عالمه برایش غش و ضعف کرده بودم و اینقدر توی آغوشم چلانده بودمش که جیغش در آمده بود و خوب میدانست چقدر دوستش دارم که باز عین گربه های لوس خودش را توی آغوشم پرت میکرد و دست روی صورتم میکشید تا دستانش را ببوسم و چشم در چشمش زل بزنم و بگم:"تو دختره منی ها!"

داشت اصرار میکرد که باید مسواک و خمیر دندان بردارد و اگر توی مدرسه چیزی خورد و غذا لای دندانش ماند و در نیامد،خانوم معلمش دعوایش میکند!!!

توی تخت غلتیدم و یاد اواخر اسفند پنج سال پیش افتادم که شب قبلش از زیارت معصومه آمده بودم و خسته و ناراحت تر از همیشه که صدای فرنگیس و میتی کومون مرا از خواب بیدار کرد.

با فرنگیس محض باردار شدنش و پنهان کردنش قهر بودم و دلم نمیخواست دخالت کنم و اصلن به من چه و دعوایشان شود ،چه بهتر!!!

صدای گریه فرنگیس می آمد که اگر بچه ام بمیرد چه کنم و میتی کومون میگفت من راضی نیستم بری اون بیمارستان و صدای هق هق فرنگیس  و گفتگوی من با خودم که به جهنم! اصلن بمیرد!!!

صدای به هم خوردن در را که شنیدم راه پله ها را گرفتم و رفتم بالا که فرنگیس را اشک آلود دیدم و پرسیدم چه شده ؟! که گفت بابات نمیذاره برم کلینیک خانوم دکتره،اگه بچه م بمیره چکار کنم؟من مریضم...

نمیدانم چه شد که بغضم گرفت و گفتم :"مگه من مُردم که بمیره؟!برو آماده شو بریم بیمارستان." و وقتی فرنگیس گفت :"بابات رو چکار کنم؟" ...گفتم :"ولش کن ! بدو آماده شو..."

و سخت ترین روز زندگی ام را گذراندم تا گلدخترم متولد شود و هیچ کس نمیتواند حال آۀن لحظه ام را بفهمد و درک کند که چقدر تنها و ضعیف و قوی بودم و چه حسی داشتم وقتی اولین کسی بودم که در آغوشش گرفتم و توی گوش هایش شعر خواندم و اذان و حرف زدم و بغضم را ترکاندم توی گوش هایش و با هم چقدر ساعت یک و چند دقیقه ی بعد از ظهر گریه کردیم...

حالا پنج سال گذشته بود و گلدخترم سر بردن و نبردن مسواک در مدرسه با فرنگیس بحث میکرد که من باز پله ها را گرفتم و رفتم بالا و دیدمش بغض کرده و کیفش را بغل کرده که تا مسواکش را ندهند مدرسه نمیرود...

- چی شده آجی ؟

خودش را پرت کرد توی بغلم و شکایت مادرش را کرد و از اسطوره ذهنی اش که خانم معلم ندیده اش بود حرف زد و من هی غرق بوسه اش کردم و گفتمش مدرسه جای مسواک نیست  و بلندش کردم و بردمش داخل حیاط و گفتمش لبخند شود توی دوربین که اولین روز پیش دبستانی رفتنش را قاب کنم توی دلم...

ژست و ادا و اطوارش که تمام شد،نشستم کنار پایش و گفتم:"تو دیگه بزرگ شدیا!باید غذاهات رو همیشه بخوری تا خوب درس بخونی.نباید اسباب بازی بذاری توی کیفت یا وسیله اضافه ببری.دیگه هم نباید شیطونی و اذیت کنی و باید آجی هات رو دوست داشته باشی و اذیتشون نکنی.خب؟"

سرش را به نشانه تایید تکان داد و زود زیپ کیفش را باز کرد و دفتر نقاشی و جعبه مداد رنگی چوبی اش را که "او" یم برایش خریده بود را نشانم داد و گفت :"فقط همینا رو میبرم که آجی م برام خریده...!" و بعدخوشمزه ترین بوسه ای که صبحدم میتوانی از کسی تحویل بگیری را به من هدیه داد و رفت که اولین روز مدرسه اش دیر نشود...



هوالمحبوب:

این لحظــه ... لحظـه ... لحظه ... اگر آخرین ...اگر

بس کن! نزن دوباره نفــوسی که ممــکن است ...!

شاید فهمیده بودی آرامشم ساختگیست وقتی این همه بی قرار بودم و خوشحال و غمگین توأمان که بی مقدمه پرسیدی :"من اگه بمیرم چکار میکنی؟"

داشتم نفست میکشیدم که گفتم قبلن ها فکر میکردم خودمو میکشم ولی دیدم ...

که دنباله ی جمله ام را گرفتی و گفتی :" که دیدی نمیکشی؟!" و گفتم :" نه ،نمی کشم...بعد فکر کردم که دق میکنم و می میرم که دیدم ..."

که باز دنباله اش را گرفتی و گفتی :"که دیدی نمی میری ..؟!" و من دیگر ادامه ندادم که  تو چه میدانی تمام مریض شدن ها و افسرده شدن ها و به هم ریختگی هایم را و تو چه میدانی چه ها بر سرم آمده و نیامده از بودن و نبودنت و برایم قابل تصور نیست نبودنت،وقتی تمام این چهارسال تو را در همه ی جای زندگی ام نفس کشیده ام و بی انصافی است اگر فکر کنی آب از آب زندگی ام تکان نخورد وقتی هر جای زندگی ام را سرک بکشی تو بودی و هستی حتی اگر نبودی ..."

گفتی من اگر بمیرم چکار میکنی و بحث نیمه تمام ماند ولی باز اضطراب نبودنت حتی با اینکه کنارم بودی به سینه ام چنگ انداخت و کابوس های شبانه ام شروع شد و می دانی جالبی اش چه بود وقتی چشم میبستم و میدیدم که زبانم لال خبر رفتنت را بریم آورده اند ؟...اینکه در عالم خواب و کابوس هایم میدانستم همه اش کابوس و خواب است و دارند سرم شیره می مالند و زیر بار نمیرفتم نفس نکشیدنت را حتی وقتی قاصدان اصرار داشتند تا با شایعاتشان آزارم دهند و میدانستم زنده ای و حاسدان زل زده اند که شکستنم را ببینند و نقشه شان را که شاید حدس میزدم تو نیز در آن دست داری را نقش بر آب میکردم و از خواب بیدار میشدم و خدا را شکر میکردم که مغلوب شده اند و پیروز میدان منم تا همین دیشب...

آرام خوابیده بودی و دستهایت را مشت کرده بودی و من دلم نمی آمد بیدارت کنم ولی ساعت جیغ خفیف میکشید که دیر شده .سفره ی صبحانه را آماده کرده بودم و منتظر بودم چشمهایت را باز کنی تا نیمرو درست کنم و چشمهایت لجبازتر از این حرفها بود و انگار منتظر من بود که کنارت نشستم و دستهایم توی موهایت رقصید و آرام توی گوشت گفتم:"نمیخوای بلند شی؟!"

میدانستم چشمهایت را باز نمیکنی و کار به باز کردن چشمهایت با انگشتانم میرسد ولی  همانطور چشم بسته با لحنی که نمیشود گفت "نه" میخواهی که چند دقیقه بیشتر بخوابی و من باید مشغول نوازشت شوم و هی بلند شو بلند شو به گوشت بدمم تا بیدار شوی...

ولی هیچ نگفتی و دلم برایت ضعف رفت که چقدر خسته ای!هیچ نگفتم و نوازشت کردم و انگشتانم را فرستادم پی قدم زدن روی خط و خطوط چهره ات و صدایت کردم و پاسخی نشنیدم.

دلم نمی آمد  ولی دیر شده بود و باید یه عالمه خیابان متر میکردیم کنار هم که این بار تکانت دادم و صدایت کردم و با انگشتانم لای چشمهایت را باز کردم و تو انگار نه انگار...

صورتم را نزدیک تر آوردم تا ببوسمت که نمیدانم چرا قلبم افتاد وفتی آهنگ نفس کشیدنت توی گوشم نجوا نکرد!ترسیده بودم و این بار بلندتر صدایت کردم و تو...

این بار خواب نمی دیدم.واقعی بود.واضح!صورتت به اخم نشسته بود و آرام و معصوم غرق خواب بود و من داشتم سکته میکردم و هی صدایت میکردم و تو بازی ات گرفته بود.

یادم آمد همین چند روز قبل پرسیده بودی من اگر بمیرم چه میکنی و شروع کردم قسم ت دادن که حالا وقت امتحان کردن من و این طور شوخی ها نیست و تو گوشت بدهکار نبود.سرم را روی قلبت گذاشتم تابشنوم شوخی میکنی و از دستت عصبانی شوم و ...

باید بلند میشدی و جواب سوالت را میگرفتی.نه خودم را کشتم و نه دق کردم و نه حتی فریاد کشیدم و نه گریه زاری راه انداختم.بهت زده بودم.هنوز موهایت را نوازش میکردم و لای چشم هایت را به زور باز نگه میداشتم که بسته نشود.چشمهایت را رها کردم و به زور بلندت کردم که بنشینی تا لباست را تن کنم و برویم شهر را متر کنیم! سنگین تر از همیشه شده بودی و زورم نمیرسید.

تو تکان نمیخوردی و دستپاچه شده بودم و دستانم آشکارا میلرزید و بدنم هم که پریدم داخل آشپزخانه و نیمرو درست کردم و سفره را آوردم کنار تخت و برایت لقمه گرفتم و نشستم کنارت و به زور دهانت را باز کردم که صبحانه بخوری و صدایت میکردم که بلند شوی تا صبحانه از دهن نیفتاده و اشکهایم که آرام قل میخورد را پاک میکردم.

داد نمیزدم.فریاد هم نمیکردم.درست مثل وقتهایی که میگفتی قانون فاصله بیست سانتی را رعایت کنم و آرامتر حرف بزنم و من حواسم نمی بود،شروع کردم حرف زدن و هی تند تند اشک هایم را پاک کردن و  گفتم که ببین واسه چند دقیقه بیشتر خوابیدن چه  بازی ای راه انداختی! ... و زور میزدم هق هق نکنم...

تو بلند نمیشدی و تکان نمیخوردی.سرم را گذاشتم روی سینه ات و دستهایم روی موهایت میلغزید و لقمه ی نیمرو توی دستهایم بود و داشتم خفه میشدم  که از ته دل دعا کردم نفس آخرم باشد وقتی نمیتوانم این حجم سنگینی را هضم کنم و چشمانم را بستم...

دیگر هیچ یادم نیست تا وقتی که صدای "صنوبر خاتون" را شنیدم و غرغر کردن میتی کومون.چشم هایم بسته بود و میشنیدم که صنوبر خاتون میگفت:"حق داره! شوکه شده!"و میتی کومون یک ریز فحش میداد به خاندانش...!

چشم هایم را باز کردم و تو کنارم نبودی.لقمه نیمرو هم توی دستهایم نبود و به جای تویی که نبودی، همه بودند...!

میشنیدم قرار است بروم اورژانس.میشنیدم که شوکه شده ام.میشنیدم که میگفتند باید بروم سر مزار تا از شوک در بیایم.میشنیدم که خیلی کارها قرار است بکنند و زبانم سنگین بود و نمیتواستم حرف بزنم و داشتم خفه میشدم و مطمئن شدم سیه روز شده ام و توان ذکر گفتن و التماس کردن و ضجه زدن را هم نداشتم.توی خلأ بودم و همه چیز سنگین و آرام بود...!

چشمهایم را بستم و اشک ریختم و توی دلم از خدا خواستم هرگز چشم هایم را باز نکند و بگذارد همینطور بخوابم...

ناتوان تر از این حرفها بودم که حتی اسمت را صدا کنم چه برسد شیون به پا کنم.سرم را حس نمیکردم و حس میکردم توی جهنمم از این شدت گرما و باز در فضایی که نمیدانم چه بود غوطه ور شدم!

چشم هایم را که بستم باز تو بودی.دلخور بودم و تو کنارم نشسته بودی و میپرسیدی چته الی؟ بین نگفتن و گفتن بودم که گفتم تو دیگه دوسم نداری! و تو پرسیدی چرا اونوقت؟ و بدون اینکه نگاهت کنم گفتم:خیلی وقته صدام نکردی!حالم که تو خیابون از گرما بد شد،نه دستم رو گرفتی نه مأمنم شدی!حتی اون موقع که توی رستوران گریه م گرفت موقع حرف زدن یا حتی توی اتوبوس!قبلن دستم رو میگرفتی بدون بهونه،الان خودمم که دستمو میارم تو دست و پات کاری به کارش نداری!بدنت،چشمات، صدات  و خودت باهام بدرفتاره،اینا از دوست نداشتنه نه دلخوری.قبل از اینکه ازم دلخور باشی شروع شد،حسابشو دارم. دوسم نداری...

که نگاهم کردی و سرت را تکان دادی و دستهایم را گرفتی و پشت بندش گفتم به قول دایی جوندون چشمه  باید از خودش آب داشته باشه که شروع کردی به نوازش دستهایم و گفتی عجب...!

همه جا سکوت بود که چشم هایم را باز کردم.دستم درد میکرد و سوزن فرو رفته را در آن دیدم فهمیدم باز احتمالن رگم را پیدا نکرده اند و دستم را سوراخ سوراخ کرده اند محض یک سرم ناقابل!

هنوز باورش برایم سخت بود.صدایت توی گوشم زنگ میزد که:" من اگه بمیرم تو چکار میکنی " و من هیچ نمیتواستم بکنم و از جلوی چشم هایم کنار نمیرفتی.زبانم سنگین بود و دهانم خشک تر از صحرای کربلا حتی و نای تکان خوردن نداشتم و توی دلم التماس میکردم به خدا که بیشتر از این ها نفس حرامم نکند!

"صنوبر خاتون" جای تو دستهایم را نوازش میکرد و قربان صدقه ام میرفت و میگفت حرف بزنم یا گریه کنم و من نفس هم به زور میکشیدم و بعد از تو نه میتواستم و نه دلم میخواست کلمه هایم را خرج کنم!

چشم هایم را بستم و به این فکر کردم که چه اتفاقی افتاده و الان چندمین روز کدام ماه است و چه شد که به اینجا رسیدم و چه کسانی چه میدانند و تو حالا کجا هستی بدون من؟ و باز به این فکر کردم که تو مدتهاست بدون منی و این منم که باز باید زجر بکشم تا پیدایت شود و خاکم به سر که دیگر پیدا هم نمیشوی و بغض خفه ام میکرد که تلفن "صنوبر خاتون " زنگ زد و او برای ادم پشت خط از من تعریف کرد که باباحاجی مرده و من شوکه شده ام و نیمه شب در خواب جیغ و داد راه انداخته ام و لال شده ام و مبهوت دیگران را رصد میکنم و صدایم در نمی آید و باید بروم سر مزار تا از شوک در بیایم و اشک بریزم تا حالم مساعد شود...!

اینقدر قصه در هم تنیده و پیچیده شده بود که تشخیص اینکه کدام خواب است و کدام بیداری و کدام راست است و کدام خیال،برایم سخت و عذاب آور شده بود. راستش حتی نمیدانستم درست شنیده ام یا نه! الان موقع خنگ بازی و لوسبازی نبود، برای همین تمام حواسم را متمرکز کردم و باز سراپا گوش شدم تا اسم تو را بشنوم که بفهمم خوابم یا بیدار و چه بر سرم آمده و تو کجایی وقتی من این همه دردم از نبودنت ولی همه ی جمله ها و کلمه ها و قصه ها به بابا حاجی ختم میشد و تو در هیچ جمله ای نمینشستی که من خندیدم و هنوز نمیتوانستم حرف بزنم و بپرسم که درست میشنوم یا نه ...!

تلفنش که تمام شد پرسید :"خوبی؟!" و من ابر شدم و بی وقفه باریدم و بلند بلند خندیدم و گذاشتم همه گمان ببرند که خل شده ام و شوکه!

هی خدا را شکر کردم و تمامم را یک ریز گریه کردم و زور زدم اسمت را صدا بزنم و زبان باز کنم تا برسم به صدایت و پرسیدن حالت که چقدر باید دلخور باشم که کنارم نیستی تا در آغوشت بگیرم و به خاطر اینکه ترساندی ام حسابت را برسم و برای نفس کشیدنت غرق بوسه ات کنم  .

و تو چه میدانی من چه کشیدم تا برسم به خانه و بشنوم که حالت خوب است و ندانی از دیشب چه کشیده ام تا صدایت توی گوشم بپیچد که خواب زن چپ است و عمرت بیشتر از این حرفها طولانی...



هوالمحبوب:

دوستـــان عیب کُنــنــدم که چــرا دل به تو دادم ...؟

باید اول به تو گفتـــن که چــنین خوب چرایی ... ؟!

مثلن من دلم بخواهد بگویمت چقدر تا همین چند سال پیش سعدی را دوست نداشتم که جریمه های کلاس چهارمم همه اش به خاطر خط نستعلیق حکایات گلستان و بوستان بود و همین چند سال پیش که شعرهایش را از بر کردم فراموشم شد همه ی خاطرات حرص خوردن هایم و تو بگویی " مرا هرگز نمیگنجد دو معنی ،راست در باور ... غزل گفتن پس از سعدی،جوانمردی پس از حیدر " و من ذوق مرگ شوم که تو این همه ذوق میشوی از سعدی و دلم بخواهد بگویم تمام شیرینی و حلاوت یادآوری شعرهای سعدی از آن ِ تو وقتی این همه شوق میشوی از دیدن آرامگاه و شهرش و در عوض لذت دیدن و شنیدنت بماند برای من.

مثلن دلم بخواهد تو پا توی سعدیه بگذاری و من همه چشم شوم محض نگاه کردنت و تو همه لبخند شوی میان تاریک و روشنایی خنکای شب ِ شیراز و هی لبخند بزنی و من هی  کامم از لبخندهایت شیرین شود و بزنم به جاده ی خنگی و هی بپرسمت چه شده و تو هیچ نگویی و همه اشتیاق شوی وقتی چشم در چشم شیخ میشوی و دستت برود سمت سنگ قبر.

مثلن من دلم بخواهد پشت سرت بایستم و دست چپم برود سمت سنگ قبر و فاتحه بخوانم و دست راستم را بگذارم روی شانه ات  و بغض شوم و ضربه بزنم روی سنگ قبر محض فاتحه و دستهایم قدم بزند روی شانه ات ولبخند شوم  با آن همه اشک ِ توی چشم هایم  و زمزمه کنم :" من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی...بسم الله الرحمن الرحیم....عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی...الحمد الله رب العالمین...دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم ...؟!... الرحمن الرحیم... باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی...؟!...عشق و دوریشی و انگشت نمایی و ملامت...مالک یوم الدین...عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت... ایاک نعبد و ایاک نستعین...همه سهل است،تحمل نکنم بار جدایی...اهدنا الصراط المستقیم....همه سهل است،تحمل نکنم بار جدایی...همه سهل است،تحمل نکنم بار جدایی...اهدنا الصراط المستقیم...همه سهل است،تحمل نکنم بار جدایی...اهدنا الصراط التحمل نکنم بار جدایی ..."

مثلن تو سقف آرامگاه را نظاره کنی و من با همان انگشتم که روی شانه ات راه میرود نگهت دارم که نروی وقتی هنوز فاتحه و شعرم مانده آن هم درست وقتی توی چشم های سعدی علیه الرحمه زل زده ام و به واقع اشک و لبخندم.

مثلن من دلم بخواهد سوزنم گیر کند روی "همه سهل است،تحمل نکنم بار جدایی..." و فاتحه خواندن یادم میرود ...و هی این بیت میشود ملکه  ذهن و ورد زبانم و تو میخواهی دور مقبره بچرخی که زود زور میزنم بغضم را فرو دهم  که نبینی ام و بخوانم "گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم.... چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی...!"و بمیرم ...بخدا و به جان تو بمیرم و تو نمیدانی چقدر سخت است این همه اتفاق و حس را با هم تحمل کردن و داشتن.غم و ذوق را با هم هضم کردن،داشتن و نداشتنت را در بر گرفتن و خواستن و نخواستنت را در دل پروریدن و تو نمیدانی لبخند بر لب داشتن و خون دل خوردن و زار زدن توی دلت یعنی چه...!

مثلن تو دور مقبره بچرخی و ابیات روی کاشی ها را بخوانی و من  میروم سمت گفتن "خلق گویند برو دل به هوای دگری دِه..." و نگاهت میکنم که هنوز لبخندی و خوووب میفهمم لذتت را و تقدست میکنم و سرم میرود سمت شیخ و یواشکی اشکم را که چکیده پاک میکنم و میگویم :"خلق به گور پدرشان خندیده اند ..." 

مثلن تو مفتون ابهت شیخ بشوی و بگویی :راضی ام ازت!" و من فاتحه نصفه نیمه ام را رها میکنم و نگاهت میکنم و زیر لب میخوانم که "ما کجاییم در این بحر تفکر ،تو کجایی ..؟" و می آیم سمتت و به زور لبخند مینشانم روی لب هایم که غمگینی چهره ام برود به جهنم و میخواهم توی چشم های دوربین نگاه کنی وقتی  میبینم این همه دوستش داری و هی قاب میگیرم صورت پر از لبخندت را و برایت "کشتن شمع چه حاجب بُوَد از بیم رقیبان ...پرتوی روی تو گوید که تو در خانه ی مایی ..." سق میزنم و به این فکر میکنم کدام آدم ِ این جمعیت میتواند از چهره ام بفهمد که تو در سینه ام نشسته ای و چه میکنی با این دل زارم و چطور پنهانت کنم وقتی اینقدر توی چشم ها و غم و اندوه و شادی ام هویدایی  و پشت بندش هی بلبل زبانی میکنم که تو هی تذکر بدهی آرامتر،چقدر بلند بلند حرف میزنی دختر...

مثلن من دلم بخواهد تو تمام شب را کنارم لبخند بزنی و قدم،و من هی با هر قدمت پشت سر قربان صدقه ات بروم و خون دل بخورم و ذوق قورت بدهم و "الی آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد " به خوردت بدهم و وقتی می پرسی ام که "چته...؟!" بگویمت دلم برایت تنگ شد و یاد روزهایی که کنارم نبودی و نیستی چنگ به قلبم میزند که تو خنده ات بگیرد و سکوت شوی و من ...من....من...!

و من مثلن دلم بخواهد اشک شوم وقتی پاهای تاول زده ام هم با دلم همصدا میشود و میخواند که :"ما کجاییم در این بحر تفکر ،تو کجایی...؟!" و قدم میشود در هوایت.

مثلن من دلم بخواهد یک روز "اردی بهشت" که هوای شیراز بهشتی ست و لنگه ندارد با تو طعم بهشتِ شیراز را صد باره بچشم و با چشم های تو شیراز را ببینم و با قدم های تو مترش کنم و هی بخوانم "عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت...همه سهل است،تحمل نکنم بار جدایی...!" و لی اردی بهشت شیراز تمام شود و بهشت ِ "اردی بهشتی" اش بماند برای بقیه وقتی تو برایم خود ِ اردی بهشتی ،حتی وسط سرمای دی ماه...


هوالمحبوب:

و اگر بر تو بِبَندد همه رَه ها و گُذَرها...

رهِ پنهان بِنمایَد، که کَس آن راه نَدانَد...!

هر چقدر هم بخندی و زبان درازی کنی و بلبل زبانی کنی و بی خیالی و خونسردی به خرج بدهی و مانتو رنگ رنگی تن کنی و آرایش کنی و جلوی چشم آدمهایی که خیره شده اندت شیک کنی و بلند بلند حرف بزنی و خوبم خوبم حواله این و آن کنی و مثلن به شصتت هم نباشد؛ یکهو وقتی همه میروند فلان کارگاه آموزشی که حضور همگی همکاران الزامی ست و تو دلت بودن در آن جمع و هیچ جمعی را نمیخواهد و مینشینی پشت میزت که آقای فلانی برایت رانی می اورد و کیک چون در کارگاه نبودی و پذیرایی نشدی؛

موقع باز کردن در رانی که بلد نیستی مثل همیشه خودت بازش کنی و دستک ش میشکند و از رانی جدا میشود ؛ 

حرصت در می اید و میگویی :«وعه! هزار دفعه گفتم من بلد نیستم در رانی را باز کنم خودمو یکی باید برام باز کنه» و میزنی زیر گریه و تمام این یک هفته را گریه میکنی...تمام فشار این یک هفته را ...همکاران بیشعورت را ...دعوا و کدورتت با «او»یت را ...خواهرت را ... برادرت را ... حقوق کوفتی ات را ...مادرت را ... آینده ی مبهمت را ... مینی کومون لعنتی ات را ... دلتنگی ات را ... شب های سنگین و بی حست را ...گذشته و امروز و فردایت را...دلتنگی ات را ... دل تنگی ات را ... دل تنگی ات را ... همه را میریزی توی دستک شکسته رانی ای که هرگز دلت نمیخواسته خودت به تنهایی بازش کنی و یه دل سیر گریه میکنی تا همکارت با قیچی به جانش بیفتد که :«ببین درش باز شد، گریه نداره که...!»



هوالمحبوب:

مـــن به پایان غم و اوج سلامـــت برسم

آن زمانی که به درمان تو بیمار شوم....

گفتم روزت مبارک...

گفتی مگه من دکترم؟..

گفتم دکتر منی!... 

خندیدی...!

واسه خاطر تمام روزها و لحظه هایی که حالم رو خوب کردی و اصلن تنها  دلیل تمام حال های خوبم بودی ،"روزت مبارک...!"

واسه خاطر تموم روزها و لحظه هایی که حالم بد بود و با تموم دکتر خوب بودنت،مریض خوبی نبودم ،ببخش ..!

واسه خاطر تموم روزایی که تو خوب نبودی و من جای التیام زخم هات ،دردت رو مضاعف کردم ،ببخش ...!

واسه خاطر اینکه نه مریض خوبی بودم نه دکتر خوبی ،ببخش...

روزت مبارک "طبیب شکر لب "!

الی نوشت :

یکــ) هر مریضی که طبیبش تو شکر لب باشی

بهتــر آن است که بهتـــــر نشــــــود احوالش ...!

دو) خدا رو شکر که تو با تموم شدن مردادی که با همه اتفاقات قشنگش درد بود ،شروع شدی.تولدت مبارک مهربونترین و ماه ترین دختر دنیا ...!( بعدن مینویسمش!)


هوالمحبوب:

اگــــر هـــزار غــــم است از جفــــای او بـــر دل

هنـــوز بنده اویم که غمگســـــــار مـــن است ...

گفتی:" آدم های اطرافت را دوست ندارم.همگی بیشعورند!"

باید به من بر میخورد.آدم های اطراف یک نفر را خصوصیات مشترک و یا حتی دوست داشتنی های مشترکشان شکل میدهد و باید به من بر میخورد و ناراحت میشدم ولی نشدم.نشدم چون با اطلاعات و داده هایی که داشتی و البته با حسی که در تو سراغ داشتم که صد البته اشتباه نبود ،چیزی غیر از این نمیشد تصور کرد که آدم های اطراف من بیشعورند...!!!

میگفتی آدم های اطرافت خنده دارند که تازه وقتی که میفهمند کسی در زندگی ات هست و توی دلت نشسته ،تازه شروع میکنند برایت خواستگار و دوست پسر و پارتنر و غیره و ذلک ردیف کردن و این یعنی کمال بیشعوری!

راست میگفتی! نه اینکه بیشعور فرض کردنشان را راست میگفتی ها،نه ! اینکه واقعن هر کسی این کار را بکند کمال بیشعوری است و البته که اکثرشان تا میفهمیدند "تو در زندگی ام آمدی و دل در مهرت بسته ام دفتر و دستک آدم های مورد شناس و یا حتی ناشناسشان را علم میکردند محض آشنایی و دلبری و داستان های عاشقانه و آینده ی مثلن پر گل و بلبل ،راست بود و صد البته که با تمام خنده داری و عجیب غریب بودنش ،چندان هم عجیب نبود...!!عجیب نبود چون من سال هاست وقتی پای این حرف ها آمده وسط برای فرار و خاتمه تمام حرف ها ،گفته ام آدم شوهر کردن نیستم و مردها را  به هزار و یک دلیل دوست ندارم!!

نمیدانم یادت هست یا نه ! همان روزها که ساعت ها توی همین وبلاگ از تو مینوشتم و آخرش جوری جمع و جورش میکردم که در عین راست و درست بودن کسی شک هم نمیکرد،"اویی "در زندگی ام باشی؟

نمیدانم یادت هست اولین باری که از تو مستقیم نوشتم و تو زنگ زدی که اولین بار است اسمم را مینویسی و بد نیست ؟ و گفتمت همه ی کسانی که مرا میشناسند،می دانند  آدم این قِسم عشق و عاشقی ها نیستم و همان آدمی هم که قبلن در موردش همینجا مینوشتم هم اگر بیاید و نوشته هایم را بخواند خیال میکند مسخره اش کرده ام و دوربین مخفی ست و اصلن من آب میشوم از فکر و خیال او و دیگران!

همین حالا ،بیا توی شرکتمان.میان همین آدم های یک لا قبا که خب البته آدم خوب هم بینشان کم نیست ،از احساس و عشق و عاشقی ام سوال کن و غیر از کسانی که خبر چینان برایشان پیغام برده اند ،بقیه بالاتفاق جملگی خواهند گفت الی اهل این برنامه و قصه ها نیست و عاشقی چه میداند چیست  و سر سوزن احساس عاشقانه به هیچ مردی ندارد و فقط بلد است مردها را دست بیاندازد!! 

همین اوستایم تا قبل از اینکه بفهمد من دل در گرو مهر کسی دارم ،ساعتها مستقیم و غیر مستقیم امر به دل دادنم به آدم ها و مردهای اطرافم میداد که محض خاطر خدا هم که شده جوری دیگر به مردها نگاه کنم نه اینقدر خصمانه !

یا همین مهندس فلانی از روزی که فهمید "او" یی در زندگی ام هست، به جای اینکه دمش را بگذارد روی کولش  و برود به جهنم ،شروع کرد خوش رقصی که شاید به چشمم بیاید حالا که من آنقدر ها هم سنگ نیستم در برابر مردها که فقط احساس و عاطفه شان را دست بیاندازم و به خصومت نگاهشان کنم،شاید سنگ مفت و الی ...استغفرالله!!

اینطور میشود که آدم های اطرافم وقتی میفهمند من دل در گرو مهر کسی بسته ام بلا استثنا خوشحال میشوند! 

هرگز ندیده ام کسی از این موضوع ناراحت شود.دخترها جیغ کشیده اند و ذوق مرگ شده اند و هی سوال و پرسش کرده اند و مردها "ایول ! ...و خدا شانس بده ! ....و چه عجب ! و .. الکی؟...عمرن!...خدا صبرش بده...!...چجوری میشه ؟!... خوش به حالش ...! ... دیدن داره!!" حواله ام کرده اند!

و کافی ست از تو ندانند و یا یک بار اشک را توی چشم هایم دیده باشند یا خیال کنند ماجرا به آن جدی ها هم نیست که شروع کنند کسی دیگر را محض آشنایی  با منی که دریچه های قلبم باز شده ،با اجازه و بی اجازه دعوت کنند به زندگی ام.

شاید تو راست بگویی... چون من هم هرگز به کسی که دلش اسیر کسی دیگر بوده کسی دیگر را نشان نداده ام.حتی بد هم نگفته امش.

همین شیدا که مرد حالای زندگی اش یک آشغال به تمام معناست که پرونده  ی کثافتکاری اش زیر بغل من است را هم هرگز نگفته ام چقدر رذل است یا بیاید برود بقیه را تماشا کند محض از یاد بردن یا دور انداختن اویش.

فقط همین امروز که به اصرار به من گفت چرا نمیگی چیکار کنم ؟ گفتمش خودت نمیدونی یعنی؟ و وقتی گفت تو بودی چیکار میکردی؟ گفتمش :"شیدا قصه ی من و تو با هم خیلی فرق میکنه...خیلی ! چون هدف من و تو و نحوه ی ارتباط من و تو و تمام احساس من و تو فرق میکنه ...!"

"او" ی دوست داشتنی ه من !آدم های زندگی من تو را از تعریف های ناقص من و اشک های بی قراری من میشناسند.آنقدر که اگر من هم شاید جای آنها بودم و الی ای در زندگیم داشتم که دوستش داشتم یا میخواستم مثلن محبتم را نشان بدم شاید همین کار را میکردم  وقتی نمیفهمیدم شاید اکثر این اشک ها ،بی قراری و دلتنگی و ناراحتی از ناراحتی ات است  نه ظلمی که در حقش شده.

تو نمیدانی من چقدر غمگین میشوم وقتی ناراحتی،وقتی ناراحتت کرده ام،وقتی دلتنگم،وقتی نیستی،وقتی دعوایمان میشود و ... و همین میشود که میدوند محض مهربانی کردن که:" حالا که تو با مردها بد نیستی،دیگری هم هست و دنیا به همین یک نفر ختم نشده!" که مثلن خیال خودشان راحت شود که خوب بوده اند!

البته بماند که من هرگز نمیتوانم جای هیچ کدامشان باشم ،همانطور که آن ها هم هرگز نمیتوانند من را با تمام احساسم درک کنند و تو را با همه ی خوبی و بدیت بفهمند  و چه میدانند من و تو با هم چه قصه ها که نداشتیم و تو چقدر مهربانی عزیز جان.

گمانم من باید بلد باشم چطور با آن ها رفتار کنم ،نه آن ها که در دلشان سودای مهربانی و مهربان بودن دارند و تنها عیبشان این است که بلد نیستند...

آن طور میشود که آدم های دوست داشتنی ام را نگه میدارم و یادشان میدهم که یاد بگیرند چگونه مهربان بودن را و کسانی که نمیتوانم مهربانی مسخره شان را تحمل کنم میفرستم به همان دیروزی که هرگز نخواهد آمد ...


هوالمحبوب:

منطــق ندارد ع ــشق! حتی ماه مرداد...

عاشق که باشـــی روزهای ســـرد دارد...

می دانستم میخواهد چه بگوید که نخواستم برم سر وقتش.پنجشنبه ناهار دعوتم کرده بود آن هم مفصل و اینقدر زنگ زده بود خانه و شرکت و تلفن همراهم و پا سفت کرده بود بفرستد دنبالم که بالاخره شرف یاب شدم منزلشان.

الحق والانصاف خانمی را تمام کرده بود محض مهمان نوازی و نشستیم به حرف زدن های متفرقه با صنوبر خاتون و شوهرش که مرد شریفی بود و از برنامه های آینده ام برایشان گفتم و هی مشورت کردیم و تصمیم های جالبناک گرفتیم !

بعد از ناهار که عزم چرت بعد از ظهری کردیم و شوهرش رفت پی اتاق خواب،نشست به حرف های خصوصی زدن با من و اشکم را که دید معذرت خواست و نشست به خاطره تعریف کردن.از خواهر و شوهر خواهرش  و خوشبختی شان و قسمت و تقدیر بگیر تا صاحب رستوران شهرزاد و همسر فعلی اش که بعد از سالیان دراز  با وجود عروس و داماد و نوه ، به همدیگر رسیده بودند محض قسمتی که خدا برایشان در نظر گرفته بود...

راستش گوش میدادم و نمیدادم و هرگاه میخواست قصه را بکشاند به من ،هاله ی چشم هایم منصرفش میکرد و بحث عوض میشد.

راستش به او حق میدادم و نمیدادم.حس مادری اش را که به اطرافیانش داشت درک میکردم ولی او من نبود که بفهمد چه میکشم و از چه میکشم و برای چه میکشم و قصه از چه قرار است.

برایم آینده ی خوب و زندگی شیرینی تصور کرد و به تصویر کشید و گفت برای خوشبخت شدنم ختم قرآن برداشته و من با لبخند و تشکر و اضطراب رفتم سر وقت چرت بعد از ظهر که شب هنگام با هم راهی خانه شویم به صرف آبگوشت بز باش و بحث مان نصفه نیمه گمانم تمام شد!

...میدانستم این تماس ها و اصرار به رفت و آمدش محض خاطر التیام درد و درمان کردن من است که چهارشنبه که فاطمه زنگ زد بروم میدان نقش جهان بعد از کار که شام را با صنوبر خاتون و بقیه صرف کنیم، با اکراه و بی اکراه قبول کردم و دلتنگ و دل نگران از دوری ِ "او" تا آنجا هی قدم زدم و پویا بیاتی گوش دادم و اشک نوش جان کردم...

شام که خوردیم و دستم را گرفت که برویم بازارگردی و خستگی را بهانه کردم ،آرام گفت بروم که حرف دارد و قدم که زدیم حال و احوال "او" یم را پرسید و وقتی اظهار بی اطلاعی کردم  و گمانم خیال برش داشته بود که عمر قصه ام دارد به سر می آید که پرده از کار خیرخواهانه اش برداشت  ...

پشت ویترین مغازه ها نقره و میناکاری و منبت و معرق میدیدم که فلان مهندس از فلان خانواده ای که سرش به تنش می ارزید را معرفی کرد و گفت با همسرش مشورت کرده و  به این نتیجه رسیده اند که اول با خودم صحبت کنند و بروم سر وقت دیدارش و با او نشست و برخاست کنم و سبک و سنگینش کنم و او هم نمیشود منش و شخصیت و بشاشی و مهربانی و خانومی ام را ببیند و عاشقم نشود و ان شاالله به پای هم پیر شویم و همه ی خوشبختی ام محض این است که خدا ظالم نیست و بالاخره یکجا جواب و پاداش تمام دردهایی که کشیده ای را میدهد و کسی می آید توی زندگی ات که مراقبت باشد و نگذارد آب توی دلت تکان بخورد و ...

این ها را میگفت و من به قول او مروارید می غلتاندم روی گونه هایم که دستم را محکم گرفت و گفت :"تو بگو باشه بقیه ش با من ."که هق هق شدم که :"اونقدر پول داره که بتونه بهم بده تا فلان مشکله "او" یم حل بشه؟..اونقدر سواد داره که بفهمه وقتی دلم واسه "او" تنگ میشه باس چکار کنه؟ اونقدر سرش به تنش می ارزه که "او" از چشمم بیفته ؟من نمیتونم مردی رو تصور کنم که کنارم قدم بزنه و توی چشم هام نگاه کنه، چه برسه دستهام رو توی دستهاش حلقه کنم ... بهم میگی عشق بعد از ازدواج؟من تنم رو بفروشم که روحم رو بخره ؟؟! من اینقدر کثافتم ؟؟! من شوهر نمیخوام! من بچه نمیخوام! کسی که واسم بمیره و زنده ش به دردم نخوره رو نمیخوام...!"

مروارید غلتانی راه انداخته بودم (!)که  گفت چرا اینقدر سمجم که رو در روی تقدیر خدا و حمکتش می ایستم و به زور از خدا چیزی میخواهم که حقم نیست و شروع کرد به رسم حس دلسوزی اش  بگوید که "او" یم لایق این اشک ها و غصه خوردنم نیست که دهانش را گرفتم و گفتم که دستش را بگذارد روی قلبم که چند وقت است آتش گرفته و ببیند که این درد و آتش تب تند نیست که فروکش کند و دستش را گرفتم روی پیشانی ام گذاشتم که ببیند تب ندارم و همه اش از عقل است و عقلم میگوید من باید بخواهمش حتی با درد،حتی اگر خودش از سر درد نخواهد و ما قرار گذاشته ایم به خواستن و قرار نیست هر وقت قلبمان درد گرفت بزنیم زیر همه چیز و من عمر داده ام محض خواستن...

دستش را گذاشتم روی قلبم و گفتم اگر نمیتواند برای آرامش قلبم دعا کند و از خدا بخواهد که برای خواستنم دست بجنباند ،حداقل آتش به جانم نزند.عکس «او»یم را نشانش دادم و گفتم حتی اگر مرا نخواهد هر شب همین عکس را قاب میگیرم جلوی چشم هایم و آنقدر حرف میزنمش تا عکسش به زبان درآید که ...

که صنوبر خاتون گوشی ام را از دستم گرفت و به عکس دونفره مان خیره شد که روبروی چهل ستون دست روی قلب «او»یم گذاشته بودم و با همه دردم لبخند میزدم در دوربین...

صنوبر خاتون عکس را نگاه کرد و عکس را زووم کرد و باز نگاهم کرد و لبخند زد و من شرم شدم و نگاهم را دزدیدم که پیشانی ام را بوسید و گفت چقدر توی این عکس خوشحالی الی...! بغلم کرد و گفت خیلی دوسش داری؟ " و من که توانایی بله گفتن نداشتم که با سر جواب مثبت دادم و شروع کرد به نوازش سرم و گفت:"تو دختر عاقلی هستی.ببخش مادر ،من اینجوری توی تصورم نبود!"

گفت که آرزویش خوشبختی من است و اگر بداند من اینگونه احساس خوشبختی میکنم، دل به دلم میدهد و دیگر هیچ نمیگوید و کمکم میکند برای خواستنش...

صنوبر خاتون را دوست دارم.مخصوصن وقتی می گوید :"دردت به جونم مادر!" 

توی عمرم هرگز زنی به من این جمله را نگفته و هر موقع اشک هایم سرازیر میشود و این جمله اش را میشنوم دلم میخواد گریه ام بند نیاید محض در آغوشش جا شدن !

قدم زدیم و هی از خاطرات فلان کشور رفتن آن روزهایش حرف زد و هی سعی کرد مرا بخنداند و من دلم آنقدر تنگ بود که خنده اش نمی آمد.قدم زدیم و من از خوبی های "او" گفتم و هر بار صنوبر خاتون سرش را به نشانه تایید تکان میداد قند توی دل خونم آب میکردند...

دیشب که پیام هایش را دیدم که آیه های قرآن برایم قطار کرده محض دل آرامی ،بیشتر دوستش داشتم.دیشب وقتی که آمد خانه و سراغ "او" را گرفت و گفتمش خبری ندارم و گفت :"بی خبر که نمیشه مادر! دوست داشتن که به دل نیست فقط،به زبون و رفتارم هست! اون چه میدونه تو داری چی میکشی از دوست داشتنش! نشونش بده مادر! با زبون خوش فقط !"،دلم میخواست یک عالمه ببوسمش ولی لبخند زدم و گفتم چشم  و دل بستم به دعای زنی که به مهربانی خدا با او ایمان داشتم ...

دندون موشی کوک زدم به: صنوبر خاتون، پارت تو

1 2 3 4 5 ... 71 >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
دختری که شع ــر شد ...

در کل شهــر خاله زنـک هــا نشستــه اند درباره ی زنـــی که منـــم داوری کننــد ... ===================== الــــی در تلگــرام : @Eligoodlady
Email Icon by Parstools.com
دوست من دیدنش آسان نبود
تعداد دید و بازدیدهای دختره خوب: 334845

مرا در فیس بوک ببینید...
مرا در توئیتر ببینید...
مرا در گوگل پلاس ببینید...
مرا دراینستاگرام ببینید...