هوالمحبوب:

تـــو ایـــن خونـــــه اتــــاق مــــن ، شبیـــه آینـــــه مـــی مــــونـــه
تــا پـــامـــو اونـــجا میـــــذارم ، عبــــــــورم مــیــــشه وارونـــه...
با تمومه آرامش و بزرگیش گاهی اونقدر تنگ میشه که مجبوری ازش بیای بیرون و پاهات را بکنی توی حوض آبی رنگ حیاط و دراز بکشی روی زمین و زل بزنی به آسمون پر از ستاره ی شب و هیچی نگی.هیچـــــــــــــی!
تمومه این سالها درست از همون خرداد سال هزار و سیصد و هشتاد و چند که بچه های محل را بسیج کردم و یه قلم مو دادم دستشون و یه خورده رنگ قهوه ای و روی آجرها یکی در میون علامت زدم و بهشون گفتم :"هر کی زودتر آجرهای سمت خودش رو رنگ کرد و از خط نزد بیرون برنده است و جایزه بهش بستنی میدم ." و بعد همه با ولع افتادند به جون آجرهای زبره ی زیرزمین تا زودتر برنده ی میدون بشند و توی یکی دو ساعت کل اتاق رنگ شد و سقف آبی رنگش هم دست فرنگیس جونم را بوسید و من شدم فقط مسئول نظارت که کسی از خط بیرون نزنه(!!)؛ تا همین حالا این اتاق بیست و چند متری با اون آجرای یکی درمیون زرد و قهوه ایش و اون سقف آبی رنگش مامن تمومه خستگی ها و آرامش و سکوت من بوده...
تمومه آجرای این اتاق-تک تکشون - قصه ی تمام ِ من را شنیدند و دیدند.تمومه آجرهای این اتاق همه ی اشکا و هق هق ها و بیداری های نیمه شب من را باصبوری دیدند و خم به ابرو نیاوردند.با تمومه خنده هام ذوق کردند و گوش ِیواشکی تمومه حرفای خلوت من با آدمای زندگیم بودند.این اتاق با من درس خونده.بیداری کشیده.خنده کرده.گریه کرده.وقتی سرمو بهش تکیه دادم و اشک شدم نوازشم کرده.تکیه گاهم شده.وقتی بلند بلند توش خندیدم خوشحال شده و وقتی مستاصل بودم و فریاد والتماس،هی زور زده که کمکم کنه و از اینکه نتونسته درد کشیده.
هر چیزی که توی این اتاقه همه ی الـــی را یادشه حتی اگه الی یادش رفته باشه.من و این اتاق با هم قصه ها داشتیم و شبها و روزها سر کردیم.این اتاق تمومه آدمهایی را دیده و شنیده و میشناسه و توی دل خودش جا داده و داره که آدم زندگیه الی بودند و الــی -حتی به اندازه ی یه دقیقه -براشون عمر گذاشته...
من توی این اتاق به یه عالمه آدم گوش دادم.من و اتاق اشک یه عالمه آدم را پاک کردیم.به یه عالمه آدم لبخند زدیم.یه عالمه آدم را بغل کردیم.با یه عالمه آدم بلند بلند خندیدیم و با یه عالمه آدم دراز کشیدیم و به سقف آبی رنگش زل زدیم.همون سقفی که قرار بود مثل آسمون شب ستاره بارون بشه و نشـــد...
این اتاق با تمومه چیزهای داخلش تنها مونس تمومه لحظه های این چند سال ه الـــی بوده...
اون گلهای آفتابگردون ه کنار کتابخونه که یه روز دوشنبه جا خوش کردند توی کوزه ی سفالشون.اون قالیچه ی روی دیوارِ آبی رنگ با اون بچه ی لخت ِهمیشه خندونش که یه روز ه زمستون با تمومه دردم چون فقط من را توی شلوغیه دم عید خندوند ، خریدمش و زدمش به دیوار تا هر موقع دیدمش لبخند بشم.
اون میمون ه سیاهه بدترکیب آویزون از سقف که یه روز خنک پاییز نشست کنج اتاق و زل زد توی چشمام و خسته نشد از خیره سری ه من.
اون فانوسه آویزون از دیوار ه کنار کتابخونه که تمومه ذوق من از روزای پر از درد پاییز ه و یه روز به نیت این خریدمش که برق بره و مثل قصه های هزار و یک شب شهرزاد قصه گو روشنش کنم و برم توی کوچه و بگم :"سیاهی کیستی؟؟!!! " و قرار گذاشتم وقتی مـُردم چهارشنبه ها سر مـزارم برام روشن کنند.
اون دسته گل بزرگ کنار تخت و روی دیوار که شب تولدم کادوش گرفتم و روی کارت پستالش نوشته م :"صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد..." ،همون شب که قرار شد با مهدی عمو و دوستش و نفیسه شام بریم بیرون و من هیچی پول نداشتم و ساعتم را گرو گذاشتم و نفیسه آدم فروشی کرد و گفت ساعتم سه هزارتومن بیشتر نمی ارزه !همون شب که فال حافظ شب تولدم بهم درد داد تا صبح و فردا نوشتمش روی کارت پستال و زدم به دسته گل که تا آخر عمرم ببینم و یادم نره.
اون نقاشی لبخند موندگار تموم ه زندگیم که یه روز سرد آذر ماه با فرنگیس جونم کشیدیم و قاب کردیم روی دیوار.
اون عکسها و تابلوها و نوشته های روی دیوار که هرکدومشون هزارتا خاطره را یدک میکشند.
اون ماه و ستاره وسط اتاق که با فشار دادنشون صدای نخراشیده ی یه آواز خارجکی ازش بلند میشه.
اون قاب بزرگ گلدوزی شده ی آیت الکرسی ه توی طاقچه.اون همه کتاب ه توی کتابخونه.اون تلویزون ه خراب ه کنار اتاق که یه روز تنها وسیله ی کنده شدن من از تمومه غم شبهای بهار بود.اون کامپیوتر کنار تخت که حالا جاش خالیه و تمومه اون روزها و شبها با من خندید و گریید و مدارا کرد.
اون تابلوی کتابچه ی عکس من و نفیسه که روز تولدم کادو گرفتم ،با اون یه بند مروارید آبی کنارش که خودم آویزون کردم و من را یاد تمومه مرواریدهای آبی زندگیم میندازه که رفتند!!
اون پرده ها و روتختی ها و رو صندلی و رو مبلی های گلبهی با خرسهای آبی و قرمزش که با تمومه سلیقه ش فرنگیسم انتخاب کرد و برید و دوخت و توی اتاقم نصب کرد..
و اون گل وسط قالــــی ...همون گل وسط قالــــی که موبایل اونجا خوب آنتن میده و همیشه جای نشستن من و حرف زدن با خداست...
تمومشون برام یه دنیا شیرینی اند که خورده خورده و ذره ذره اومدند و نشستند و موندگار شدند و دیدند و شنیدند و صداشون در نیومد و در برابر تمومه الـــی فقط لبخند شدند و سکوت...
اینجا تنها جاییه که بی نهایت دوستش دارم و وقتی بابا تهدید میکنه که درش را میبندم و میکنمش انباری تا ببینم این دفعه کجا میخزی یا فرنگیس دلش میخواد توش پرورش قارچ راه بندازه یا احسان وسایل دفترش را توش جا بده ،نمیتونه اشک به چشمام نیاد و با سکوت فقط دعا کنم که کاش منصرف بشند و یادشون بره که اگه یادشون نره من با این همه سال از زندگیم که جلوی چشمام دود میشه میره هوا و با خلوت پر از آرامشی که ازم میگیرندش و ندارمش چه خاکی به سرم کنم.
میدونم ازم دلگیره.میدونم ازم انتظار نداشت و نداره که بهش به چشم خوابگاه نگاه کنم.میدونم اگه بشینی پای درد دلش بهم میگه :"الـــی اینه رسمش؟" ولـــی این روزا نمیتونم توش تنها بشینم و به سقف آبی و آجرای قهوه ای و زردش نگاه کنم و اشک نشم.واسه همین صبح دل میکنم ازش و شب آروووم آروم و یواشکی که متوجه نشه میخزم توووش...
و باز وقتی که با تمومه بزرگی و آرامشش برام تنگ میشه هجوم میبرم به حوض آبی رنگ حیاط .پاهام را هل میدم تووش و دراز میکشم روی زمین و زل میزنم به آسمون پر از ستاره ی شب و بی خیال اشکایی که قل میخورند پایین سکــــــوت میشم...
الــــی نوشت :
یکـ) عید حسین ،عباس و سجاد مبارک.گفته بودم من حسین را یک جور ِ دیگه دوست دارم ؟
دو) قرار شد برای یه موسسه ی پدر و مادر دار برم مصاحبه.وقتی ازم پرسید نقش شما به عنوان معلم توی کلاس چیه گفتم :"من مثل دولت عمل میکنم! جوری رفتار میکنم که همه ی شاگردها یقین پیدا کنند خودشون دارند کلاس را اداره میکنند و براش تصمیم میگیرند و یاد میدند و یاد میگیرند و کلی به خودشون ببالند ولی در حقیقت اون منم که سکان را به دست گرفتم و به بقیه میقبولونم چی فکر کنند!!!"......
میگما برام کمپوت از این ایزی اوپن ها بیارید وقتی اومدید ملاقاتم! آناناس باشه لدفن
سهـ) اعتراف میکنم اونقدر فرآیند بستنی دادن برای رنگ کردن اتاقم به بچه ها طول کشید که کلا یادم رفت!
+ نازنین را بخوانید