_____ مـن دخـتــره خــوبــی ام ! _____
" اَمَن یُجیب ،حال دلم اضطراری است ..... از دختری که بد شده دیگر فراری است " 
قالب وبلاگ
خـــدایـا؛ متبــرکـم گردان تا " عشـق ورزیـدن " و " خنـدیدن " را بیامــوزمــ . به " همــه " عشق بـورزمــ ، حتی کسانی که مـرا دوست ندارند ، درکم نمیکنند و به من آسیب رسانده اند.... از من بـد گفته اند و از مـن بـهـره کشـی کرده اند. بـادا که در همه ی شرایط و مـوقـعیت های زندگـی" بخندمــ " و " بدانمــ " در هـر چـه روی میدهد ، رحـمـت تــــو نـهفتــه استـ

هوالمحبوب:


پارسال همین موقع ها بود،مثلن یک هفته ی پیش  و من تمام بازار را با نفیسه زیر و رو کرده بودم.زیر و رو کرده بودم که به اندازه ی پول جیبم برایت کادوی تولد بخرم.ماه رمضان تمام شده بود و به ازای تمام تنها افطار کردنهای ماه رمضان وعده ی بعد از ماه مبارک را داده بودمت و سر از پا نمیشناختم محض دیدنت.خودم دلم نمیخواست اما مجبور بودم اندازه ی چیبم که محتویش زیاد هم نبود برایت کادو بخرم.از آن آموزشگاه لعنتی زده بودم بیرون و بیکار شده بودم و کفگیرم به ته دیگ خورده بود.تو درک میکردی و انتظاری هم نداشتی اما خودم نمیتوانستم به خودم بقبولانم دست خالی آمدنم را بعد از این همه ندیدن ،آن هم وقتی آن هم تنها افطار کرده بودی و موقع خاموش کردن شمعهای تولدت کنارت نبودم.آن جعبه ی سیاه را با توکش نارنجی اش از قبل داشتم.شکلات ها هم از ولنتاین که برای خودم و خودت نصف نصف خریده بودم چشم انتظار دیدنت را میکشیدند چون من!آن کتاب هم خیلی وقت پیش ،آن موقع که دستم به دهنم میرسید جا خوش کرده بود توی کتابخانه ام تا بعدها چشمهایت را سیاحت کند موقع خوانده شدنش.مانده بود هدیه ی اصلی که نفیسه گفته بود با اندوخته ام بهتر است کمی از عطری که دوست داری را انتخاب کنم و تمام چهارباغ را با من پیاده قدم زد و از من که ناراحت بودم از خریدم مشتاق تر بود برای گزینش ظاهر و باطن عطر...

شکلات ها و کتاب و عطر را داخل جعبه ی سیاهی که با توکش ساتن نارنجی چیدم کمی دلم آرام شد که شیک به نظر میرسید اما باز غصه دار بودم که انتخاب واقعی ام نبودند.چشم هایت را بستم و خواستم بازشان کنی و دیدیشان و ذوق کردی هم چیزی از غمم کم نکرد.حتی وقتی آن لاک نارنجی و سنجاق قفلی ها و نان خامه ای ها را هم که برایم گرفته بودی گذاشتی جلوی چشم هایم هم!

همان موقع،درست همان موقع که تو سراغ کیف دست دوزت را که هنوز ناقص بود و ندوخته بودمش را گرفتی و من شیطنت بازی ام گل کرد به خودم قول دادم سال دیگر موقع تولدت اوضاع اینطور نماند و من موقع خرید همه اش به جیبم فکر نکنم.همان موقع ها بود که یکی از زجرآورترین حس های دنیا را تجربه کردم وقتی میدیدم جیبم به من امر و نهی میکند که چه کنم یا نکنم ...

دیروز پریسا از ساعت مچی ای که به دست داشت شروع کرد به خاطره تعریف کردن تا هدیه های کوچک و بزرگی که داده بود و گرفته بود که حرف رسید به عطر! نمیدانم چه شد که گفت عطر جدایی می آورد.نمیدانم چه شد که گفت دوران نامزدی اش همه ی اوقات با احسان دعوا میکرده و کاشف به عمل آمده که علتش عطرهای ارزان و گرانی ست که به اسم کادو به خورده هم میدهند و عطر خریدنهایشان که قطع شد روابط حسنه شان برقرار و پایدار شد!

 نیشم را شل کردم که بزنم زیر خنده،که بگویم خجالت آور است دختره تحصیلکرده ای چون او خرافاتی ست. آماده بودم که نصیحتش کنم و مسخره و بگویمش که حتی پیامبر فرموده بهترین هدیه ها عطر است که ...

که ناگهان یادم افتاد یک ماه دیگر میشود یک سال که من و تو همه ی حرفهایمان با هم رنگ و بوی بحث و جدل گرفته.یادم افتاد آنقدر از هم دور شده ایم که یادم نیست آخرین بار کی از ته دل دوست داشتنمان به زبان آمده یا توی دستها و چشمها و نفس کشیدنمان جلوه کرده. یادم آمد یک ماه دیگر درست یک سال است که حساسیت ها و ترس ها و ناز و نوز کردن ها و غرهایم جای خود را به تحمل کردن داده بس که اتفاق ریز و درشت بینمان افتاده! یادم افتاد همه اش یک ماه بعد از آن عطره لعنتی شروع شد که تو گفتی نمیخواهی ام  و من از همان لحظه تا همین حالا که اینها را مینویسم هر روز مردم و میمیرم...!

خرافاتی شدنم را ببخش،ولی حاضرم خرافاتی جلوه کنم و همه ی تقصیرها بیفتد گردن ِ آن عطر ِ لعنتی تا اینکه سر سوزنی فکر کنم تو آزارم داده ای یا تقصیر توست .همه ی تقصیرها بیفتد گردن ِ آن عطر ِ لعنتی تا اینکه به خاطر بیاورم تقصیر ِ تو و اتفاقات و دنیا و خدایی ست که نخواست...

یادم می آید وسواس داشتی در استفاده و داشتن عطر و هر جور عطری را دوست نداشتی و آرزو میکنم که ای کاش عطر مرا هم دوست نداشته باشی و استفاده نکرده باشی اش تا بخواهم بیاندازی اش دور تا طلسم بینمان شکسته شود و باز دوباره مثل همان روزهای اول دوستم داشته باشی ...!همان روزها که میگفتی آخری در کار نیست و ترسهایم را از نداشتنت مرهم میشدی.همان روزها که میخندیدی و دل به دل لوس شدنها و ناز کردن ها و شیطنتم میدادی.همان روزها که دوستت دارم ورد ِ زبانم بود و قلبم بغض میشد از ترس و نگرانیه نداشتنت.همان روزها که شبها ی قهر کردنمان هزار یلدا  میشد که شب شکن نیاز داشت و تو شب شکن ِ همیشه ی لحظه هایم بودی.ای«همه اش تقصیر ِ آن عطر ِ فیک ِ لعنتی ِ مسخره است و جیب ِ خالی ام!کاش بیاندازی اش دور ...

 + گوش کنید 


هوالمحبوب:

خوبی خواستگار پزشک داشتن اینه که اگه وصلت شد آمپول فک و فامیل خودتون و خونواده تون رو مفتکی میزنه ،یا میتونی دَم به دقیقه حتی وقتی داری بچه ت رو توی توالت سرپا میگیری هی صداش کنی:"دکتر ...دکتر!"و اگه هم وصلت نشد رزومه ی سیل ِطرفدارت قوی میشه و میتونی جلوی شمسی خانوم و اکرم خانوم که دارند پز میدند توی این گرونی و تورم که گوشت کیلویی خدا تومنه پسر حسن قصاب اومده خواستگاری دخترشون و نوه عموی جعفر آقا که یه وجب دکون میوه و تره بار داره اومده طوق غلامی دخترشون رو به گردنش بندازه،انگشتات را بگیری جلوی صورتت و میون طرفدارای بقال و چقال و نون خشکیت ،یه دکتر رو هم ذکر کنی تا چششون قلمبه بزنه بیرون و بیفته کف زمین و تو با تریلی از رووش رد بشی! یا وقتی به یه نه نه مرده شوهر کردی هی دم به دقیقه که میاد برات تریپ عاشقی برداره که "منو دوست داری یا نه ؟!" یا "از اولم دوستم نداشتی!" ،زل بزنی توی چشمش و بگی :"من ِ در به در شده اگه دوستت نداشتم مغز خر خورده بودم خواستگار دکترم رو رد کنم به تُوی ِ دله حلبی شوهر کنم عخشم؟!" که اینطوری هم حساب کار دستش بیاد که هی از این قرتی بازی ها در نیاره هم هی یادش بیاد تو چقدر روزمه ت قوی بوده و هم اینکه اون آخر ماخرها بفهمه دوستشم داری مثلن!


الی نوشت :

یکـ)

دو) چقدر بارون ِ دیروز اصفهان خوب و غم انگیز و فرح بخش بود!

سـهـ) همین!


هوالمحبوب:

اینجــــــا که مـــنم قیــمـــــت دل هـر دو جهــــان اســـــت

آنجــــا که تویــــی در چه حســـاب اســــت دل ِ مــــا ...؟!

حسابش را بکنی سه چاهار سالی میشود مسنجر پسنجر نرفته ام.گه گاه موقع چک کردن ایمیل هایم پی ام داشته ام و گاهی هم  موقع گشتن دنبال جمله و کلمه ای گذرم اتفاقی به آن طرف ها افتاده و رودر بایسی ماندگارم کرده چندین و چند دقیقه و ساعت حتی!

چندین و چند شب است هوس شعر کرده ام و تو خودت خوب میدانی شعر تنها از دهان تو شنیدن دارد با آن لحن جدی ات که تحکم آمیز میخوانی و دل آدم غنج میرود وقتی تصورت میکند موقع خواندنشان! چندین و چند شب بود دلم شعر شنیدن میخواست که  گفته بودم برایم شعر بخوانی و صدایت را گوش میدادم  با آن بیت بیت های  معشوقه ی چادری ،آن هم وقتی من چادری نبودم و حسودی ام میشد به دختره درون شعر ...

مسنجر باز شد و به جای غرق شدن در صدای این و آن به همان آی دی که آن روزها محض خاطر من ساخته بودی اش تا شعر بخوانیم زل زدم و یک عالمه مرور کردم آن شب های سرد زمستان را که تو خوب نبودی و من سر در گم بودم برای انجام کاری که حالت را بهتر کند.همان شب ها که عاشقت نبودم و فقط الی بودم...!

شاید همان یکی دو بار بیشتر به خاطر خواستنم آن لاین نشده بودی و شاید حتی خاطرت هم نبود و نیست که بعد از این چند سال بیایی و جمله هایم را که برایت فرستاده ام بخوانی.شاید فکر کرده ای وقتی حقیقی  هستیم چه احتیاج به مجاز است ولی ... ولی تو که خوب مرا میشناسی که به هر جا و هر وسیله چنگ میزنم محض حرف زدن با تو.برای همین است که وقتی دیدارمان تمام میشود ،روی می  آورم  به اس ام اس،وقتی اس ام اس تمام میشود ،چشمهایت را که میبندی میروم سراغ وبلاگ یواشکی مان و هی برایت مینویسم و اشک میشوم و لبخند،وقت بستن چشمهای خودم که میشود جمله میشوم  در این نرم افزارهای اجتماعیه تازه مد شده تا بیدار شدنت را بشنوم . دلم که پر میزند و بغض همزمان خفه میکند و پر میشوم از دوست داشتنت و یا بغض میشوم از ناراحته نبودنت  می آیم اینجا و کلمه رج میزنم و میدانم اگر این همه دور نبودیم هر روز یادداشتی میشدم توی جیب بغل پیراهنت یا جیب پشتی شلوارت...

امروز یک عالمه مثل همیشه برایت نوشتم  و نمیدانم چرا آمدم سمت ایمیل هایم.یادم نمی آمد آخرین بار کی برایت ایمیل داده بودم و لی خوب یادم می آمد اولین بار کی برایت ایمیل فرستاده بودم...

گم شده بودی،گم که نه! انتظار این همه بی خبری را نداشتم وقتی آنقدر حالت خوب نبود و برایت نوشته بودم :" اینجا که منم قیمت دل هر دو جهان است ..." و خجالت کشیده بودم مصرع دومش را بنویسم که " آنجا که تویی در چه حساب است دل ما ..."

حالت را پرسیده بودم و معنای اسمت را  که توی گوگل سرچ کرده بودم برایت فرستاده بودم که اکتشافاتم را تحسین کنی و تایید! زمستان بود و  چندم دی ماه و به خیالم هم نمیرسید یک روز کسی که نبی خوانده بودمش بشود  پیغمبر ِ زندگی ام ...

باز هم ایمیل هایم را زیر و رو کردم،چشمم به هزاران ایمیل دیگر افتاد از هزاران آدم ِ ِ دیگر. دو سه تا ایمیل از گل پسر و یکی دوتا هم از بچه ی جناب سرهنگ و  شونصدتای دیگر از دیگر آدمهای پر رنگ و کمرنگ...

همه شان را خوانده ام و لبخند زدم.لبخند زدم به تصورات آن ها و باورهای آن روزهایم. به درگیر شدنم با زندگی هاشان و لحظه هایی که سخت یا آسان گذشته بود.به باورهایم که دستخوش یک عالمه اتفاق و حادثه شده بود و  تنها ثمره اش عاقلانه و عاشقانه خواستن ِ تنها یک نفر از این سی و چند سال زندگی ام بود که تو بودی ...

یک عالمه ایمیل هایم را آن روزها پاک کرده بودم و یک عالمه شان را حالا داشتم.همه ی شعرهایت که خواسته بودم بعد ازسرودن و خواندنشان برایم بفرستی،عکس های  گردش و دور بودنت از من،عکس  دستهایی که می مردمشان  با آن ساعت و انگشترت و آن ایمیل که وقتی جزیره بودم نوشته بودی که همیشه دوستم داری و پای ایمیل روزهای لجبازی ام که خواسته بودی  با هم حرف بزنیم که خوب نیستی و من قهر بودم یک عالمه غصه خوردم و به خودم لعنت فرستادم وقتی با این همه دوستت داشتن اذیتت کرده بودم و گم شده بودم ...

تو آنلاین نبودی،خیلی وقت است که نیستی.شاید استراحت  میکردی و شاید مشغول آماده کردن غذا بودی که باز چنگ زدم به یکی از وسیله هایی که میشد برایت حرف شوم و یک عالمه نوشتم  محض تمام شدن حرفهایی که هیچوقت تمامی نداشت و دلم میخواست برایت بنویسم  ... که این بار خجالت جای خودش را به بغض داد و باز نشد  بنویسم  که  "آنجا که تویی در چه حساب است دل ِ ما ...؟!"


هوالمحبوب:

آخـــــرش درد دلــــت ، در بـــه درت خـــواهــــد کـــرد

مهــــره ی مـار کسـی ،کـــور و کــرت خواهـــد کــرد

عشـــق ؛ یـک شیشــه ی انگــور ِ کنـار افتـاده ســت

کـــه اگــر کهنـه شـــود مسـت تـرت خواهــد کـــرد ...

گریه ام گرفته بود که گفتم :"هرکی ،هر کی رو دوست داره پای عواقبش هم می ایسته و پیه ی همه چی رو به تنش می ماله..." و تو تصدیق کرده بودی حرفم را و عذر خواسته بودی به خاطر همه چیز و من میدانستم که تو هم حق داری و باز بغض بودم به خاطر همه ی روزهایی که گذشته بود و روزهای مبهمی که هنوز نیامده بود.

خداحافظی که کرده بودیم نشسته بودم به فکر کردن.تلفن را کشیده بودم که تماس فلان مهندس از فلان شرکت رشته ی افکارم را پاره نکند و نشسته بودم به مرور همه ی روزهایی که گذشته بود:

تو کنار زنده رود نشسته بودی و برایم محمد اصفهانی میخواندی،تو کنارم نشسته بودی و من برایت لقمه ی بریانی و یک پر ریحان میگرفتم و خوردنت را حظ میکردم.تو روبروی چهل ستون نشسته بودی که با خجالت خواسته بودم یک ساعت دیگر بیشتر کنارم بمانی.تو روبرویم نشسته بودی و آهنگ وبلاگم در فضا جاری بود که صدای قلبت گوش نوازترین ملودی دنیا را توی گوشم زمزمه کرد.تو کنارم بودی که اولین بار "پو" بازی کردیم و مگنوم دابل چاکلت را با هم سهیم شدیم.تو کنارم نشسته بودی که دستهایت تمام تاریکیه "دهلیز" را برایم روشن کرد و بعد تمام "میر" را با هم پیاده راه رفتیم تا غذایمان هضم شود و هی بخندیم.تو روبرویم آن هم چند صد کیلومتر آنطرفتر نشسته بودی وقتی با همه ی وجود برای همیشه خواسته بودمت و تصور نداشتنت دیوانه ام میکرد و گفته بودی درستش میکنی.تو کنارم بودی وقتی نیمه شبها هق هق میشدم و تو گوش میشدی و و آرامم میکردی.تو کنارم نشسته بودی که با هم کارتون دیدیم و یک پایت توی آشپزخانه بود و آشپزی میکردی.تو روبرویم ایستاده بودی وقتی سیب زمینی ها را خرد کرده بودم و تو پسشان گرفته بودی تا یکدست خردشان کنی و کج و معوجیشان را تأسف بار نگاه کرده بودی و پرسیده بودی تا به حال توی عمرم آشپزی کرده ام یا نه؟!تو توی خوابهایم نشسته بودی وقتی این همه دلتنگت میشدم و همراه روزهای نیامده می آمدی.تو توی شال سرخابی ام نشسته بودی وقتی قرار بود گرمای تابستان را برایم بهاری کنی.تو روی کفشهای صورتی ام نشسته بودی وقتی فقط به خاطر خواستنت نفس کشیدن را بر خود حرام نکرده بودم.تو توی دستبندم میان آن پنج قلب نگین دار بودی وقتی روی مچم می بستی اش و من انگشتهایت را تقدس میکردم.تو توی تمام خیابانهایی که با تو قدم زده بودم و نزده بودم ایستاده بودی و راه رفته بودی وقتی همیشه و هرجا تو را با خودم حمل میکردم...

تو همین چند ماه پیش توی ترمینال پایتخت همان وقتی که نبودی روبرویم نشسته بودی وقتی نیمه شب نبودنت را اشک میریختم.تو توی تمام جاده ی برگشت کنارم در جلد ِ زنی میانسال لم داده بودی که اشکهایم را پاک میکردی وقتی در حد مرگ به خاطرت عصبانی بودم.تو توی سنجاق قفلی های بالشتم که شبها به آغوش میکشمش زندگی میکردی وقتی تمام آن یک هفته خون به دل بودم از حرفهایی که شنیده بودم و باورم نمیشد اینقدر راحت چشمهایت را به رویم بسته باشی.تو توی تمام روشنایی روز که از تو متنفر میشدم و همه ی تاریکیه شب که درد کشیدنت را ضجه میزدم و خدا را صدا میکردم آرمیده بودی....

مرور که میکردم این نهصد و نود و چند روز را به یاد می آوردم که شاید نگاهمان به تعداد انگشتهای دست و پای هردویمان با هم تلاقی پیدا نکرده است اما هیچ لحظه و مکانی را نتوانستم پیدا کنم که با من شریک و همراه نشده باشی.

برای همین بود که نتوانستم چشمم را روی تمام حس داشتن و بودنت ببندم و تنها همین چند ماهه وحشتناک را به خاطر بیاورم که داشت یکساله میشد.

دلم نمیخواست به آن یکسال فکر کنم.به آن هشت ماه.به آن شش ماه.به آن سه ماه.به آن ده روز.به آن یک هفته ی زجر آور و به این دقیقه ها و ثانیه های درد.همه شان دست به دست هم داده اند محض دلسرد کردن و دل بریدنم از تو.محض سوق دادن من به آدمهای بزک دوزک کرده ی خوش نقش و نگار ِ دختر گول زن! همه شان دست به دست هم داده اند برای چال کردن دلی که تو را میخواست و به کار انداختن عقلی که خواستنت را حماقتی مشهود قلمداد میکرد. بدجنسی و شقاوت را به حد اعلا رسانده بودند که برای ضربه ی نهایی زدن از تو کمک خواسته بودند و تو را سهیم و شریک کرده بودند و تو را شاهد میگرفتند برای نفوذ حرفهایشان در من. تو را جای داده بودند توی سپاهشان،انگار که میدانستند فقط خود ِتویی که میتوانی خودت را از من پس بگیری. 

استخوانهایم درد میکرد درست مثل معتادهایی که در حال ترک بودند و من یا می بایست صحنه را واگذار میکردم و به همه ی جمله ها حرفهایی که به گوشم میخواندند جامه ی عمل می پوشاندم و به قولشان درس میگرفتم از شنیده ها و دیده ها و تجربیاتی که در اختیارم گذاشته بودی با حرکات و حرفهایت و یا آن شب سرد دی ماه را به یاد می آوردم که در برابر همه ی حرفهایت که خواسته بودی آگاهم کنی ،گفته بودم :"با تو همه ی سختی ها را به جان میخرم و هیچ نمیخواهم الا تو ..."

من تو را خواستم با همه ی سختی هایش آن هم وقتی میدانستم هنوز دوستم داری و گریه ام گرفته بود که گفتم :"هرکی ،هر کی رو دوست داره پای عواقبش هم می ایسته و پیه ی همه چی رو به تنش می ماله..." و تو تصدیق کرده بودی حرفم را و عذر خواسته بودی به خاطر همه ی روزهای گذشته و من میدانستم که تو هم حق داری و باز بغض بودم به خاطر همه ی روزهایی که رفته بود و روزهای مبهمی که هنوز نیامده بود و با درد هی مست تر شده بودم ...

الـــی نوشت :

تولدت مبارک ،بهترین ِ زندگـــی ِ الــــی ...


هوالمحبوب:

تـــو غلط میکنـــــی اینـگــــونه دل از مـــا بِــبَری

گـــور ِ بابای ِ دلــــی را کـــه بــه اغــــوا بــِبــَری!

اگر مـردی از رفتارتان تعریف کرد، از رنگ چشمهایتان که روشن است یا از طرز خندیدنتان که با مزه است و شکوفه های بهاری را جر واجر میکند،اگر علاقه تان به اعضای خانواده تان را ستایش کرد یا گفت که کاش خواهری،دوستی یا یک خری را مثل شما توی زندگی اش داشت،اگر بانشاطی و پر انرژی بودنتان را ارج نهاد یا گفت که کاش شما را زودتر از این ها دیده بود یا میشناخت،اگر اعتقادات و باورهایتان را تشویق کرد و روی ِ چشم گذاشت و یا از شما به عنوان زن زندگی کـُن یاد کرد،اگر به شما رساند و فهماند که خوش به حال مردی که شما را داشته باشد و یا اینکه آرزوی خیلی هایید،اگر تیپ و پوششتان را تقدیر کرد یا دلش خواست روز و صبح و شبش را با شما شروع یا تمام کند،اگر به شما مستقیم یا غیر مستقیم ابراز علاقه کرد یا جسارت و شجاعت و به قول خودش عشق به خرج داد و گفت که دوستتان دارد؛ نه شوق شوید و نه ذوق و نه حتی ته دلتان غنج برود یا خیال برتان دارد که قرار است اتفاق خاصی توی زندگی تان بیفتد و نه شاعر شوید و شعر.

فقط حیا و متانت را بگذارید کنار و شلوارتان را پایین بکشید و بشاشید توی عشق و عاشقی و این قبیل مزخرفات و خاطر نشان کنید که خدا روزی اش را جای دیگر بدهد که دکان شما ایز آف و یا اگر زیاد از حد پایبند آداب و ادب و متانت و وقار و خانومی هستید، به یک لبخند عاقل اندر سفیه که میچپانید توی صورتش به انضمام یک تشکر خشک و خالی و کوتاه که شمایی که همه میدانند خوبید و ماه را خوووب میبیند و دوست دارد بسنده کنید و یکجور ِ سر و سنگین و البته مرد سبُک کُن تفهیمش کنید که این مزخرفات مفتش هم گران است و دفعه ی اول و آخرش باشد دور و بر شما میپلکد و از این دری وری های ِ دختر خر کـُن حواله تان میکند که خودتان ختم این دغل بازی هایید و خلاص! ولی خب البته که ما همچنان روی شاشیدن تأکید ِ مؤکد داریم و همانا شاشیدن از اولویت هاست،باشد که رستگار شوید!

الــی نوشت :

یکـ)سینما رفتنه روزهای پنجشنبه را ترک نکنید ولو به قیمت از دست دادن جانتان بس که خووب نیستید!بروید بنشینید توی تاریکی و ...

دو)کسانی که خوب شعر میخونند و خوب شعر میدووند یه همتی بکنند اینجا (یا هرجایی که میشه سعدی خوند و دید )رو کلیک کنند و یه غزل از سعدی رو انتخاب کنند و صداشون رو بدون آهنگ و اکو و اینجور زلم زیمبوها رکورد کنند و فایلش رو برام بفرستند تا بعد براشون بگم ماجرا از چه قراره.لازم به ذکره غزل شماره 509 ماله خودمه و کسی دست بهش نزنه ها:)

 سهـ) ما توی زندگی مان یک جاهایی به فراخور شرایط پیش آمده حرف مفت هم زده ایم!آدمیزادیم و جایز الخطا! شرایط چنین حس و حرفی برایمان مشتبه نمود که کلمه اش کردیم و گفتیم!قرآن پیغمبر نیست حرفهایمان،که تقش در بیاید کافر مان شوید که!هی نیایید برای نقض بهمان حرفمان فلان خط از فلان مطلب از فلان پست در فلان تاریخ از وبلاگمان را توی سرمان بزنید.بابا غلط کرده بودیم یک روزهایی.خام بودیم و جوان ،افتاد ؟:) 

چاهار) توئیتر و اینستاگرام را دوست دارم.گمانم زیاد!بقیه ی شبکه ها و ترم افزارهای اجتماعی بروند به جهنم! 

پنجـ)امشب

 امشب 

امشب 

برای آرامش دل ها...

آرامش...

آرامش ِ دلها...

دعـــا لدفن ...

+ نیکولا را هم بخوانید...



هوالمحبوب:

زنـــــی که فــــال مــــرا میـــگرفــــت امـــشـــب گفــــت :

پـــــرنـــده فکــر ِ عبـــور است ،فکـــر ِ ماندن نیســـت ...

یک آدمهایی،آن هم نه از آن آدمهایی که شبیه بقیه اند.یک آدمهایی که گمان میکنی شبیه بقیه نیستند و چون شبیه بقیه نیستند میشوند همه ی زندگی ات ،یک چیزهایی را در تو میکشند و از بین میبرند که گمانم تا ابد الدهر هم نمیتوانی زنده شان کنی.اصلن از کنارشان عبور هم که میکنی تمام وجودت را رعشه میگیرد و میشوی درست شبیه صرعی ها.

با این تفاوت که دهانت کف نمیکند.ولی چشمهایت در عوض کف میکند و میسوزد.خودتان که خوب میدانید کف در چشم،چشم را میسوزاند . اما جنس این مدل کف ها فرق میکند و کف ش از چشم به تمام نقاط بدنت سرایت میکند و منتهی میشود به قلب و قلب هم که خوب بلد است خون را پمپاژ کند اینجور وقتها!

و تو تمام عمر ، تمام ِ عمر عزاداره مردارهایی هستی که توی وجودت میگندند و تمام نمیشوند.اینطور میشود که از همه ی چیزهایی که تو را به سمت رعشه میبرند عبور میکنی و چشم میبندی تا نبینیشان و لامصب ها پیگیر و لجبازتر از این حرفها هستند که کوتاه بیایند و هی دنبالت میدوند تا سوختن چشم ها و ...

الـــی نوشت :

از شعر ِ این پست خاطره ی دور و شفاف دارم. از آن خاطره ها که لبخند مینشاند روی لبت و بعد میبردت تا مردارهای کـِرم افتاده ی درونت...


هوالمحبوب :

خـــــودت اجــــــازه نـــــده بعــــد از ایــــن گنــــاه کنـــــم

زیـــــاد روی ِ مـــن و تــــــوبـــه ام حــــساب نکــــن ...

خب یک چیزهایی را نمیشه گفت و حتی نوشت.یک چیزهایی رو به هیچ کسی نمیشه گفت حتی به خدا.اینطور میشه که اگه ملاحظات و تعاملات اجتماعی و ارتباطات کاریت نبود ،برای همیشه سکوت میشدی.اینطور میشه که سکوت گاه و بیگاهت رو میذارند سر بی توجهی ت،سر ِ سرخود معطلیت،سر غرورت ،سر ِ بی محبتی ت و تو دیگه واست مهم نیست کی چی در موردت فکر میکنه اونم وقتی هیچ کسی جای تو نیست.

شبهای قدر وقتی میخونید :" یَــا نُــورَ الـنُّورِ...یَــا مُنَـــوِّرَ الــنُّورِ... یَــا خَـالِــقَ النُّـــورِ...یَـا مُــدَبِّــرَ الــنُّــورِ... یَـا مُــقَـدِّرَ الـنُّـورِ... یَـا نُــورَ کُـلِّ نُــورٍ...یَـا نُـورا قَـبْـلَ کُـلِّ نُـورٍ... یَــا نُـورا بَـعْـدَ کُـلِّ نُـورٍ... یَـا نُـورا فَـوْقَ کُــلِّ نُـورٍ...یَـا نُـورا لَـیْـسَ کَـمِثْلِهِ نُـورٌ ..." یادتون بیفته من چقدر این فراز را دوست دارم و یک کمی زیاد الــی رو هم دعا کنید لدفن :)


الــــی نوشت :

یکــ) شعــر این پست را زیادی دوست دارم،انگار که خودم گفته باشمش.

دو ) فریناز جان ،پیغامت رو خوندم و فایلت رو گرفتم.الان وقتش نیست و نمیتونم این کار رو انجام بدم.ازت ممنونم که اینقدر خوبی و حتمن در اولین فرصت با همه ی ترسی که دارم ،از هدیه ات استفاده میکنم

سهــ) گله کردن و شکایت چیزی رو درست نمیکنه ،فقط باعث میشه صبر و تحمل و از همه مهمتر شخصیت آدم زیر سوال بره.

چاهار )این روزها با همه ی خستگی م زیاد شعر میخونم و این بیش از حد خوووب و البته درد آوره!:)

پنجـ) .... کاش میشد جای این نقطه چین ها را پر کرد :)


هوالمحبوب:

تـــوی قــــرآن خــــوانده ام یعــــقــــوب یـــادم داده است 

دلبرت وقتـــی کنــــارت نیســــت ،کوری بهــــتر است ...

خسته تر از این بودم که بشینم به درس دادن ولی مجبور بودم.مجبور بودم که نشستم به توضیح ریشه ی لغت ها و اینکه نقش هرکدومشون چیه و کجا باید استفاده بشه و اون با دقت و البته سختی گوش میداد و یادداشت میکرد.از من جوونتر بود و سه تا بچه داشت.شونزده هفده سالگی ازدواج کرده بود،درست وقتی هنوز دیپلمش رو نگرفته بود.خونواده اش رو میشناختم،مذهبی بودند.مامان بزرگش من رو بهش معرفی کرده بود و مامان و خاله هاش همگی دوستم داشتند و همه شون ازم به عنوان یه پارچه خانوم یاد میکردند که هر دفعه وقت میکردند یه طرفدار از سمتشون برای به گردن انداختن ِ طوق ِ "غلامی" به سمت خونمون روونه میشد و بعد با یه ماجرای ساده و یا حتی پیچیده تموم میشد و من تا یه مدت باید سرم رو مینداختم پایین و خانومانه نصیحتاشون رو گوش میدادم و غلط کردم و دفعه ی آخرمه نثارشون میکردم و باز روز از نو روزی از نو!

شوهرش کار درست و حسابی نداشت و بعدها که زندگیشون شروع شد کم کم پله های ترقی رو تی کشید و در لوای استخدام یه شرکت رفت تا عازم دیار غربت بشه واسه فروش محصولات غذایی به کشور ِ دوست و برادر ارمنستان و قرقیزستان و ترکمنستان و تاجیکستان و بقیه ی "ستان " ها!

بچه ی دومش که به دنیا اومده بود دیگه دیپلمش رو گرفته بود و نشسته بود به بچه داری و زندگی و شوهرش ماهی یه بار برمیگشت پیشش و اونم خانومی میکرد.یکی دوبار رفته بود روسیه پیش شوهرش که تنها نباشه ولی چون بچه هاش بزرگ شده بودند و سطح تحصیلیه روس ها پایین بود و فرهنگاشون خط و خش داشت محض خاطر ِ بچه ها برگشته بود.بچه ی سومش که کمی بزرگتر شد،شوهرش واسه اینکه کمتر دلتنگی کنه ترغیبش کرد بره دانشگاه و کنکور بده و اون حالا ترم چندمه جامعه شناسی بود که من روبروش نشسته بودم.

خوشگل و جوون و خانوم بود.ترگل ورگل و شیک و انگار نه انگار سه تا بچه داشت و از من جوون تر بود.واسم که تعریف میکرد زود شوهر کرده و توی دست و پای شوهرش بزرگ شده و قد کشیده دلم واسش میسوخت و نمیتونستم خودش و خونواده ش رو درک کنم که هنوزم که هنوزه دختر و پسرهاشون رو زود شوهر و زن میدادند.

هوا که کم کم تاریکتر شده و نور چراغ ضعیف تر،تحمل نکرد یه صفحه دیگه درس بدم و گفت تمومش کنیم.گفت چشماش اذیت میشه و بقیه رو بذاریم واسه جلسه بعد.خنده م گرفته بود که چقدر این پولدارا سوسول و قرتی اند که نمیدونم چرا ازش پرسیدم چرا چشتون درد میکنه که گفت واسه اینکه قطره ش گیر نمیاد و باید تحمل کنه.گفت داروی چشماش توی ایران واسه خاطر ِتحریم کم گیر میاد که پرسیدم چشه و گفت چشماش آب سیاه اورده بس که گریه کرده!!!

نمیتونستم تصوری از علت گریه کردنش داشته باشم و اینکه ممکنه چه مشکلی داشته باشه وقتی همه ی زندگیش رو به راهه که بغض کرد و گفت درد دوری ِ مردش سوی چشماش رو گرفته و مُرده بس که این پونزده شونزده سال گریه کرده از این همه دلتنگی.

اون میگفت و من دستاش رو گرفته بودم که گوله گوله اشک میریختم و بهش میگفتم میفهمم و اون بهم میگفت نمیفهمی ،تا شوهر نکنی و دوستش نداشته باشی نمیفهمی.انشالله شوهر میکنی و دوسش داری و میفهمی چقدر درد ِ نبودن کسی که دوسش داری.حالا نمیفهمی.خیال میکنی میفهمی.هیچ کسی نمیفهمه من چه میکشم و همه میگند تو که راحتی شوهرت پیشت نیست و من دق میکنم تا صدای زنگ گوشیم بلند بشه و زنگ بزنه و بگه داره میاد پیشم.

گفت دکتر گفته نباید گریه کنه چون کور میشه و هی اشکاش را پاک میکرد و من به جاش یواشکی هق هق میکردم و اون ازم معذرت میخواست که ناراحتم کرده و قربون صدقه م میرفت که اینقدر مهربونم که باهاش همدردی میکنم!!

میگفت نمیفهمم چی میکشه و من که دستاش رو محکم تر میگرفتم و میگفتم که میفهمم رو آروم میکرد که صدای زنگ گوشیش بلند شد و گل از گلش شکفت و صداش پیچید توی گوشم که "سلام محمدم ..."

بند و بساطم رو جمع کردم و زود تنهاش گذاشتم تا با محمدش همکلام بشه و دلش آروم تا یادش بره باید گریه کنه.گوشیش دم گوشش بود که صورتمو بوسید و زمزمه وار خدافظی کرد تا من تا خونه اشک بریزم و هی دست بکشم به صورتم و اشکای بی رنگ را روی سر سبابه ام قل بدم و نگاهشون کنم...

شب که چراغ خاموش بود و من درازکش و بی اهمیت به رنگ اشکام نفس میکشیدم بهم پی ام داد که آقای فلانی (محمدش) داره میاد و یک هفته دیگه یک ماه پیششه و اونقدر خوشحاله که خواسته با خبر دادنش به من ،منم دیگه غصه ش رو نخورم.بهش گفتم که خیلی خوشحالم و میفهممش و اون باز بهم گفت که تا جاش نباشم نمیفهمم و من چراغ را روشن کردم و باز به صورتم دست کشیدم و به سر انگشتای سبابه م نگاه کردم که اشکی بود اما سیاه نه...!


هوالمحبوب:

حـــال بـــدی دارم که میفــــهمـــی ، حالـــی شبیـــه مـــــادر ِ هــــــــرزه

این روزهـــا ایـن شاعـــر ِ بدبخــت ،قصـد خریــــد ِ یـک کفـــن دارد ...

آدم ِ خانه ماندن نبودم ولی جایی هم برای رفتن نداشتم.خانه برای ماندنم زیادی تنگ بود و بیرون برای قدم زدن زیادی گل و گشاد!

شال و کلاه کردم و رفتم نشستم روی صندلی آرایشگاه! کسی نیامده بود و من منتظر بودم.زن میانسال کنارم غر میزد که چرا هنوز کسی نیامده و من نای لبخند زدن هم نداشتمش.برای من اما انتظار زیاد هم سخت نبود،منی که همه ی عمرم را انتظار کشیده بودم. عجله هم نداشتم ولی دلم هم یک جا بند نمیشد که میخواستم زودتر از آنجا بروم.

سادات از راه رسید و بغلم کرد و مرا نشاند روی صندلی ِ آرایشگری اش و میان آن همه زن دست به سر و صورتم کشید و نو نوارم کرد!خواست توی آیینه نگاه کنم و نظر بدهم ولی دروغ چرا آنقدرها هم برایم مهم نبود که تشکر کردم و وقتی خواست تا جایی مرا برساند،یکی نبودن مسیرمان را بهانه کردم و خداحافظی و کمی قدم زدم و برگشتم خانه.

نمیدانم تخت و اتاقم را دوست داشته باشم و یا متنفرشان باشم بس که مرا به گریه دعوت میکنند! تا عصر در آغوششان گریه رد و بدل کردیم که دلم خواست بزنم به سینما!

خواستم خودم با خودم تنها باشم محض دیدن ِ فیلمی که زیاد هم مهم نبود اسمش چیست! برای همین همراهی هیچ کسی را کنارم نپذیرفتم و حرکت "احمقانه " ام را صدا کردند"رفتار مقتدرانه"!!!

منتظر بودم،یک عالمه منتظر بودم و محض ندیدن آدمهای دست در دست نشسته در لابی سینما،چشمم را به زمین و کفشهایم دوختم و چیک چیک مظلومیتشان را تصویر گرفتم...!

خیلی گذشت تا صدایمان کنند بفرماییم داخل که فیلم قرار است شروع شود و باز هم دروغ چرا؟ دلم نمیخواست بروم داخل سالن سینما و خودم هم نمیدانستم برای چه آمده بودم...!

لعنت به ذهن و این اخلاقه مسخره ام! لعنت به همه سینماهای دنیا آن هم درست عصر ِ پنجشنبه!

تمام مدتِ "عصر یخبندان" میخ کوب بودم و وقتی عسل آن آخری ها به منیر گفت که :"اولاش هی قربون صدقه م میرفت و حالا بهم میگه گه خوردی ..."و بعد بلند شد و رفت سمت در و به فرید ِ فرضی گفت که خودش گه خورده و جمعیت مردند از خنده ،من میان صداهای خنده های احمقانه شان هی دستمال کاغذی خیس کردم!!!

شب تولدم خودم را برده بودم سینما که از دلش تمام روزهای سالی که گذشته بود را در بیاورم و نتوانسته بودم!

بعد از اذان و بعد از افطار روبروی خدا نشسته بودم و روی سجاده کلی زور زده بودم خودم را لوس نکنم و اشک نریزم که نشد! وقتی سر خم کردم و گفتمش :"خیلی اذیتم کردی! یادت باشه خیلی اذیتم کردی " و بعد از یک دل سیر گریه کردن گفته بودم :"اشکالی نداره،دستت درد نکنه" خندیده بودم!

نخواسته بودم منتظر پیامها و تبریک های این و آن بمانم که خوابم برد و انگار خدا دست به کار شده بود که رأس ساعت دوازده درست مثل شب سال تحویل مرا صدا کرده بود که "بیخود باس پاشی و با حرکت عقربه ی ساعت درد بکشی!" و من جشن تولدم را با فرشته که لحظه شماری اش میکرد جشن گرفتم!

لعنت به ذهن  دقیق و مرورگرم که تمام شب درد بودم تا سحر. درد بودم که گفتمشان محض رضای ِ خدا و این دل ِ وامانده برای افطار برویم تولد بازی و خواستم که پریسا کنارم باشد و با هزار نقشه مورد ِ قبول واقع شد!

همراه اول به من یک روز مکالمه ی رایگان داده بود و من به شصتم هم نبود وقتی دلم حرف زدن نمیخواست.جمعه بیش از حد طولانی بود و پیامهای تبریک مانند دشنه سینه ام را خراش میداد!

شب تولد بازی بود و فرنگیس هی حرص میخورد که اینقدر ریخت و پاش لازم نیست و مگر شکم ما چقدر جا دارد و من دلم میخواست مانند لا ابالی ها و شرابخواران قهار تمام پس اندازم را بدهم و به تمام خوراکی ها و نوشیدنی های دنیا چنگ بزنم که بالاخره یکی از آنها بغضم را درسته غیب کند که اینقدر سخت نفس نکشم و مدهوشانه برای دوربین هی شکلک در می آوردم و میخندیدم...

+تولدم با تمام مبارکی اش (!) بالاخره تمام شد :)


هوالمحبوب:

غــــم مــــرا دگــــران بیشتـــــر میــخورنــــد از مــــن

همیشـــــه روزی ِ مـــن رزق ِ دیگـــــران باشــــــد ...

اینها را که همین الان مینویسم قبلش به همه ی کسانی که آمدند پیشم گوش دادم که یعنی فرمایششان متین و بعد الکی لیخند زدم و همه شان فهمیدند باید بروند پی ِ کارشان و لال مانی بگیرند!

از راه که دیر رسیدم و با کسی خوش و بش نکردم و خزیدم پشت میزم و خودم را توی آینه چک نکردم و جواب حال و احوال کسی را ندادم همه فهمیدند باید سر به سرم نگذارند.ولی مهندس تازه وارد-همان که خوش تیپ است و پریسا میگوید امکان ندارد دوست دختر نداشته باشد و بقیه میگویند سرخود معطل است و من هم که متخصص رینش به سرخودمعطل ها هستم-این را نمیدانست که آمد کنار میزم تا آدرس فلان شرکت ایتالیایی را بگیرد و دید من دارم فین فین میکنم و دست پاچه شد و پرسید خانوم فلانی چه شده و من نمیدانم چرا گفتم سر درد دارم که رفت همه را خبر کرد محض کمک و همه باید می آمدند بگویند بس که روزه میگیری سلامتی ات تق و لق میخورد و بخواهند روزه ام را بشکنم تا من دهن به دهنشان نگذارم و لبخند تلخ بزنم تا بروند به جهنم!

دیر رسیده بودم،سحری نخورده بودم و در عوض تا دلت بخواهد اشک قورت داده بودم موقع سحر!

چشمهایم را به زور باز کرده بودم وقتی آلارم گوشی ام دعا میخواند،کشان کشان خودم را چشم بسته رسانده بودم توی آشپزخانه و زیر قابلمه مرغ و برنج ها را روشن کرده بودم و خرما توی بشقاب چیه بودم و فلاسک آب یخ سر سفره گذاشته بودم.یک عالمه سر و صدا کرده بودم که فرنگیس بیدار شود و برنج ها و مرغ ها را کشیده بودم توی ظرف.

چهار زانو نشسته بودم سر سفره که اسم فرشته افتاده بود روی گوشی ام که مثلن بیدارم کند برای سحری که خواب نمانم و گفته بودم بیدارم ...که پی ام ت رسید ساغر!

یک عالمه نوشته بودی.شبیه بقیه که یک عالمه نوشته بودند و گمان برده بودم مثل بقیه خواسته ای تولدم را تبریک بگویی که ...

تبریک گفته بودی و یک عالمه حرف دیگر هم زده بودی.دستهایم میلرزید و همه ی اجسام اطرافم.سرم را خم کردم و گذاشتم توی بشقاب و فقط اشک ریختم.داشتم خفه میشدم.خواستم آب بنوشم که نشد و تمام محتوی معده ام که ماحصل تولد دیشب بود را توی کاسه ی دستشویی بالا آوردم!

خودم را توی آیینه نگاه نکردم که دلم برای خودم بسوزد.حتی به پی ام هایی هم که فرستاده بودی نگاه نکردم که ندانم دقیق باید چه غلطی بکنم.زانوهایم را بغل کردم و اشک قورت دادم و تند تند آب خوردم که خفه نشوم تا صدای اذان بپیچد توی حیاط!

فرنگیس بیدار نشده بود که اذان گفتند و برنج ها را دوباره توی قابلمه ریختم و خرماها و مرغ ها را هم توی یخچال و تا طلوع صبح و روشنایی هوا اشک قورت دادم و بغض های گنده گنده!

ساغر...ساغر ! من باید به تو چه میگفتم؟باید از خواندن حرفهایت چه احساسی میکردم؟...ساغر...ساغر...

من دوست ندارم کسی بفهمد من لبخند ِ توی عکس هایم نیستم.من دوست ندارم آدم ها دوستم داشته باشند.من دوست ندارم به خاطر ِ دوست داشتنم حرف های رک و بی رحمانه بزنند.من دوست ندارم تو بگویی این من بودم که او را ...

تو راست میگویی ها ولی من دوست ندارم هیچ کس ...هیچ کس ...هیچ کس ِ هیچ کس حرفهای بی رحمانه و رک به من بزند که او را ...

شما که الی نیستید...هیچ کس الی نیست و کاش که هیچ وقته خدا نباشد...اصلن من دوست دارم بروم به درک بروم به جهنم!

ساغر...تو و آدم های دوست داشتنی ِ اطرافم زیادی خوبید و از سر من زیاد.من دختره خوبی نیستم .بخدا به جان گلدخترم من دختره خوبی نیستم اما ...

خوب نیستم...خوب نیستم...خوب نیستم ساغر...ساغر ...ساغر


1 2 3 4 5 ... 65 >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
دختری که شع ــر شد ...

و ایــــن منــــــــــم دخــــــتــــری در آستانه ی فصلی گرمـــ. از آن دسته آدم هـایی که انتــهای نامشـان نقـطه چین می خـواهد. حـال، هـرگونه میخـواهی تفســیر کــن: اِلــــــــــــی ... ====================== میچسبم از خودم به غم و شع ـر میشوم از شعــر گریــه میکنــم و شع ـر میــشوم ======================= در کل شهــر خاله زنـک هــا نشستــه اند درباره ی زنـــی که منـــم داوری کننــد ...
Email Icon by Parstools.com
دوست من دیدنش آسان نبود
تعداد دید و بازدیدهای دختره خوب: 304561

مرا در فیس بوک ببینید...
مرا در توئیتر ببینید...
مرا در گوگل پلاس ببینید...
مرا دراینستاگرام ببینید...