X
تبلیغات
مودیسه

_____ مـن دخـتــره خــوبــی ام ! _____
" اَمَن یُجیب ،حال دلم اضطراری است ..... از دختری که بد شده دیگر فراری است " 
قالب وبلاگ
خـــدایـا؛ متبــرکـم گردان تا " عشـق ورزیـدن " و " خنـدیدن " را بیامــوزمــ . به " همــه " عشق بـورزمــ ، حتی کسانی که مـرا دوست ندارند ، درکم نمیکنند و به من آسیب رسانده اند.... از من بـد گفته اند و از مـن بـهـره کشـی کرده اند. بـادا که در همه ی شرایط و مـوقـعیت های زندگـی" بخندمــ " و " بدانمــ " در هـر چـه روی میدهد ، رحـمـت تــــو نـهفتــه استـ

هوالمحبوب:



هرچـــند که بیمــار تــو هستیم همه
دیـوانه ی دیــــدار تـــو هستیم همه
بیـن خودمان بماند آقــا عمری ست
انگار طلبکار تـــــو هستیم همه...!

آقا نمیدانم‌کسی هست روی این کره خاکی که اندازه ی من ضربان قلبش به شماره بیفتد از دیدن گنبد فیروزه ایه مسجدتان؟! نمیدانم کسی هست که هر سال درست موقع تولدتان که میشود تمام مسیر آمدن تا خانه ،شعرهایی که برایتان دکلمه کرده را هزاربار گوش بدهد و عاشق خودش بشود که چقدر قشنگ برایتان شعر خوانده و اشک بریزد که چقدر دوستتان دارد؟!!
 آقا نمیدانم کسی هست در تمام دنیا که اندازه ی من این همه دوستتان داشته باشد ولی این همه سرکش باشد و شرمنده که آنی نباشد که شما خواسته اید؟!
آقا! من شما را زیادی دوست دارم.من اسمتان را میمیرم با همان فتحه ی نشسته روی «میم»تان!
آقا!تو را به بزرگیتان ...تو را به خوبیتان که بی حد و حصر است ...تو را به تمام اردی بهشت های بودنتان ...تو را به مادرتان که نمی شود به او قسمتان داد و شما توجهی نکنید ...تو را به رأفت و مهربانی خدایتان قسمتان میدهم،نشود روزی برسد که دوستم نداشته باشید؟! من برای اجابت دعاهایم در محضر خداوند روی وساطتتان حساب کرده ام ها،خب ؟

الی نوشت :
شهاب عزیز،اصغر جان فرهادی و ترانه ی نازنین! چقدر گوارا بود این همه غرور و افتخار.دست مریزاد.همین !



هوالمحبوب:

+چه نسبتی باهاش داری؟

- شبا تا صبح مسیج هاشو مرور میکنم ...!


سال تحویل ،هنوز به اردی بهشت نرسیده می دانستم اردی بهشتی خارق العاده پیش روی خواهم داشت.میدانستم نخواهم گذاشت هیچ کسی آزارم دهد و باز هم می دانستم بیشتر از سالی که گذشت آزار نخواهم دید.آمده بودم شرکت و گفته بودم پنجشنبه ها تمام اطراف و اکناف را خواهم گشت و هر کس مردش هست بسم الله وگرنه بدون همراه قدم خواهم برداشت و پریسا و نیکو و مهندس فلانی و بهمانی گفته بودند پایه ی تمام نفس کشیدن های بهاری ام خواهند بود.

تصمیم گرفته بودم در لحظه زندگی کنم و اولین پنجشنبه را رزرو کرده بودم برای "او" یی که مطلع تمام سبکبالی ام باشد حتی اگر خودش نخواهد!در آغوشش کشیدم و باورم نمیشد دلم برایش این همه و اندازه ی سالی که گذشت و تمام دعواهایمان تنگ شده باشد!

مثل سابق نبودم.آدم ها و خاطراتشان را دنبال خودم نمیکشیدم.اینطور بهتر بود.از این به بعد من برای نگه داشتنشان کاری نمیکردم،این خودشان بودند که با رفتار و گفتارشان من را دلگرم میکردند یا دلسرد...

قدم به قدم پیش رفته بودم تا نخواستن.آنقدر که دل بکنم از تمام خاطراتم.آنقدر که حتی وقتی مرورشان هم میکنم بغض نکنم یا حسرت نخورم!

گفته بودم بهتر است تمام شود و یک عالمه حرف زده بودیم.موقع حرفهای نصفه نیمه مان میان حرفهایش جمله ای گفت که نمیدانم چرا بعد از مدتها دلم را لرزاند...!

گمانم یک عالمه فکر کردم و قدم زدم.گمانم باید تصمیم میگرفتم.گمانم باید درست تصمیم میگرفتم که در تاریکی کوچه برایش نوشتم که :"میای از اول؟ میخوام از اول عاشقت بشم " که برایم نوشت :"ارزشش رو دارم؟" که گفتم :"واسه من خیلی داری ..."

باید از ابتدا شروع میکردم،از همان ابتدای دلهره و اضطراب.از همان لحظه که یکهو ترس بَرَم داشت که نکند یک روز کسی دلش را ببرد و دستم را رها کند.از همان ابتدا که یک شب تا صبح بیدار ماندم که بگویم بیاید با هم زندگی کنیم...

من دوستش داشتم و این را نمیتوانستم انکار کنم.من بیشتر از تمام موجودات دنیا دوستش داشتم و خودش هم نمیتوانست انکارش کند.میدانستم هرگز کسی او را اندازه من دوست نخواهد داشت و من با تمام ادعایم که میتوانم مرد زندگی ام را هرکه باشد خوشبخت کنم،نمیتوانستم هیچ کس را به اندازه ی او عاشق باشم و دوست داشته باشم...

میخواستم از ابتدا بخواهمش.از همان لحظه ی اردی بهشت که در آغوشش اشک ریختم که دوستش دارم و از خجالت و شرم آب شدم.از همان موقع که فهمید با تمام علاقه ام به بستنی برای خاموشی بغض هایم هیچ چیزی به اندازه ی بودنش التیام بغضم نیست...

نرگس میگفت :"کائنات دلش برای آدم های ضعیف نمیسوزد و کاری برایشان نمیکند."نرگس میگفت :"با تمام اشتباهی اش اگر میخواهی اش محکم بخواه و به پای خواستن و داشتنش بایست..."

در تاریکی شب در کوچه بود که برایش نوشتم :"روبروم نباش...کنارم باش و بذار کنارت باشم..." و خواستم که از اولین باری که دلم برایش لرزید باز عاشقش شوم و با تمام وجود برای داشتنش تا زمانی که نفس میکشم بجنگم...

الی نوشت :

این الی نوشت فقط مخصوصه خودته ! همین الان که گمونم کلاس باشی میفرستم واست تا بخونیش...،خب ؟


هوالمحبوب:

امشــــب کــه حــــال ِ دلـــــم رو به راه نیســـــت ...

مطـــرب خلاف ِ حـــال ِ دلـــم شـــاد می زنـــد ... !

نمیدونم چطور ولی بالاخره سال نود و چهار رو تموم کرده بودم.با تموم کارهایی که انجام دادم تا دردهایی که بیشتر و محکمتر و سنگین تر از قبل بهم هجوم می اورد رو آرومتر کنم تا بتونه هضم بشه و موفق نشده بودم وقتی دلم و خودم شکسته تر از قبل روز رو شب کرده بود و شب رو با چشمهای نمناک و باز به صبح رسونده بود.

سالی که  گذشته بود فرانسه خونده بودم و فعال ترین شاگرد کلاس شدم .کلاس ماساژ رفتم و با پریسا یک عالمه ادای پروفشنال ها رو در اوردیم !کلاس رقص رفتم و با شهلا یک ساعت تمام میرقصیدم و میخندیدم.شنا رفتم،سنتور یاد گرفتم و چند جلسه ای رانندگی حتی!

کلاس طب سنتی و یاد گرفته بودم به خودم برسم و شبها ماسک گلاب بزنم و دست و پاهایم را با گلیسیرین و روغن کرچک چرب کنم و کرم دور چشم بزنم  و ویتامین سی و هفته ای یک بار ماسک هلو و خیار و شکلات و از این قبیل مزخرفات پهن کنم روی صورتم!

هایکینگ فراموشم نشه و هفته ای یکی دوبار حلقه کمر بزنم و طناب بازی کنم که شکم و پهلوهام آب بشه و کلاس عکاسی برم و یادبگیرم برای عکاسی چه فاکتورهایی را باس در نظر بگیرم!باشگاه بدنسازی رفتم و هر هفته توی آیینه خودم را که از بدن درد مینالیدم نگاه کردم و به ریش خودم خندیدم!

یادد گرفتم موقع زومبا دست و پایم توی هم گره نخورد و هفته ای یکبار پنجشنبه ها سینما گردی کنم و یک فست فودیه جدید کشف کنم!

فعال ترین کارمند بازرگانی شرکت شدم و تا ساعت هشت و نه شب شرکت موندم و هر کاری کردم تا خودم را برای پروژه سنگین گرفتن نشون بدم تا مشغله و حجم سنگین کار من رو از دنیای بیرونی که آزارم میداد بکَنه و صبح زودتر از هر کسی به محل کارم سلام گفتم!

هر کاری کرده بودم تا فراموش کنم شکستگی قلبم را.تا اشک های هر شب و بغض های هر روزی رو که کسی یا حتی دستمالی برای پاک کردنش نبود .سال نود و چاهار با همه پرباریش درد آورتر از همه ی سالهای زندگیم تموم شده بود و من حتی یکبار از ته دل خوشحال نبودم! 

و سیصد و شصت و چاهار روز گذشته بود تا فقط آخرین شب سال-دقیقن همون شبی که بعد از چهل و هشت ساعت یک ریز گریه کردن و بیست و چاهار ساعت سکوت و خلأ ،تصمیم گرفتم قلبم و زندگیم را از هرکسی پاک و تهی کنم- میون هلهله ی آدمهایی که در بندرگاه منتظر آروم شدن دریا برای عزیمت به جزیره بودند از ته دل خندیدم و کِل کشیدم و یواشکی رقصیدم ...!

قرار بود سال جدید را در جزیره تحویل کنیم و من سال نو رو با روشنایی آب تحویل کردم و با دلی که قرار بود از درد و رنج های اختیاری خالی باشه و بشه و در جهت تعدیل زجرهای اجباری و تحمیلی پیش بره ...

اینطور شد که تموم تعطیلات را فارغ از تموم آدمهایی که بودند و نبودند سبکبال سپری کردم و عهد کردم برای اولین بار خودم باشم و خودم و خدا  دست به دست هم بدیم تا تمام اتفاقات و آدمهای درد آور سالی که گذشت رو بسپارم به باد و فراموش کنم تا کمتر درد بکشم و البته که به خاطر بسپارم تا اشتباهاتم رو دوباره برای به آغوش کشیدنشون ،تکرار نکنم...!

اینطور شد که تموم تعطیلات با حالتی که من اسمش رو گذاشتم "پوست انداختن" دل دادم به خدا و آرامش آبی رنگ ِ جزیره که قرار بود از من یک الی درست و درمون بسازه...

الی نوشت :

یکــ) سال نو مبارک ...

دو ) با اینکه آخرین اردی بهشت درد آورترین اردی بهشت زندگیم بود اما دلم برای هوای ِ اردی بهشت تنگه...!

سهـ) سفرنامه جزیره رو توی اینستاگرام نوشتم و مینویسم.البته که ورود عموم آزاد نیست اما اگر خواستید تشریف بیارید اونطرف،لطف کنید توی دایرکت خودتون رو معرفی کنید که میزامپیلی کنیم و بدویم بیایم دم در برا استقبال!حالا اینجا کلیک کنید .

چاهار ) من اومدم .همین!


1 2 3 4 5 ... 229 >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
دختری که شع ــر شد ...

در کل شهــر خاله زنـک هــا نشستــه اند درباره ی زنـــی که منـــم داوری کننــد ... ===================== الــــی در تلگــرام : @Eligoodlady
Email Icon by Parstools.com
دوست من دیدنش آسان نبود
تعداد دید و بازدیدهای دختره خوب: 326053

مرا در فیس بوک ببینید...
مرا در توئیتر ببینید...
مرا در گوگل پلاس ببینید...
مرا دراینستاگرام ببینید...