X
تبلیغات
رایتل

_____ مـن دخـتــره خــوبــی ام ! _____
" اَمَن یُجیب ،حال دلم اضطراری است ..... از دختری که بد شده دیگر فراری است " 
قالب وبلاگ
خـــدایـا؛ متبــرکـم گردان تا " عشـق ورزیـدن " و " خنـدیدن " را بیامــوزمــ . به " همــه " عشق بـورزمــ ، حتی کسانی که مـرا دوست ندارند ، درکم نمیکنند و به من آسیب رسانده اند.... از من بـد گفته اند و از مـن بـهـره کشـی کرده اند. بـادا که در همه ی شرایط و مـوقـعیت های زندگـی" بخندمــ " و " بدانمــ " در هـر چـه روی میدهد ، رحـمـت تــــو نـهفتــه استـ

هوالمحبوب:

دیشب اما بعد حرف و شب بخیر 

از دلـش گذشـــت شاید نبینمش...

شاید ایـن دفعــــــه ی آخری باشه

که بتونــــم یه پیــــام بدم بهش...!

دی ماه بدی بود و خدا را شکر که تمام شد و نحسی اش به چهره اش ماند و بار غمش اما به دل بهمن مینشیند.خبر آتش سوزی پلاسکو آن هم اول صبحی که چشم باز کرده بودم با صدای زنگ مهندس فلانی که اگر پرواز مونیخ کنسل شود چه غلطی باید بکنند؛ ضربان قلبم را به شماره انداخت.

اول صبح حرف از آتش سوزی دوطبقه بود و هرچه پیشتر رفت آتش سوزی ؛درست مثل درد تاریخ بشریت گسترده تر شد و حال من دگرگونتر.پایتخت با تمام دود و دم جمعیت انفجاری و خاطرات نه چندان خوشایند اخیرش؛مدتهاست جزوی از من شده و به تبع آدمهایش هم شده اند جزو آدمهایم.عکس پشت عکس توی فلان کانال و بهمان کانال مرا پا به پای ماجرا میکشاند و امن یجیب گویان و صلوات کشان با بغض خودم را جای تک تک چشم انتظاران آدمهای مفقود و کشته میگذاشتم و اشک میشدم...

امشب که سرم را روی بالش گذاشتم به این فکر کردم که کدام از آن آدمها میدانستند سپیده که بزند روز سیاهی را پیش روی دارند. کدامشان میدانستند شب قرار نیست بروند خانه زینت خانم مهمانی و بنشینند غیبت دختر اعظم خانم که دماغش را تازه عمل کرده یا دیدار معشوقشان که بعد از مدتها قرار بود شام بروند فلان رستوران.

کدامشان میدانستند فردا چه چیز انتظارشان را میکشد و کدامشان میدانستند قرار است برای از دست دادن عزیزشان عزادار شوند و قلبشان از حرکت باز بایستد...

به اینها فکر کردم و بغض شدم و خواب حرامم شد که نشستم روبروی خدا سر سجاده و شروع کردم به کندن تعلقاتم از سر جان کندن و هفت قرآن به میان احسان را زبانم لال و فکرم کج گذاشتم وسط که اگر فردایی چنین برایم برسد و نداشته باشمش چه کنم.گذاشتمش وسط و برای از دست دادنش مویه کردم و تعلق خاطر داشتنش را چال کردم.الناز تازه عروس را گذاشتم وسط و آنقدر ضجه زدم برای مظلومیتش و نفسم به شماره افتاد.فاطمه ی زیبایم را با تمام لوس بودنش گذاشتم میان آوار و هی بی تابی کردم .گلدخترم را لال بمیرم میان آتش گذاشتم و اسفند روی آتش شدم و بال بال زدم...

"او"یم را ... واااای "او"یم را هی گذاشتم و هی برداشتم و نشانشدمش درست زیر سنگینی فلان آوار و هی "ماشاالله و لا حول ولا قوت الا باالله "خواندم...قلبم را با دو دست گرفتم و از بهترین و صبورترین عمه ی دنیا که اسوه صبر است صبوری خواستم و هزاران "یا غیاث المستغیثین" به زبانم جاری کردم و اشک ریختم.

و به سجاده ام چنگ زدم و صبر خواستم برای از دست دادن کسانی که بیشتر از جانم دوستشان داشتم و پیش مرگشان میخواستم باشم.

و یک ریز برایش خواندم که "ارحَم من راس ماله الرجا و سلاحه البکا"...به هق هق افتادم که رحم کند به کسی که تنها امیدش دعاست و تنها سلاحش اشک..."

رحم کند بر بنده ای که بندگی نمیدانسته و به جای دادن تمام دوست داشتنی هایش به خدایی که بی انتهاست؛ چنگ زدن و تعلقش را بیشتر کرده.

روضه علی اصغر گوش دادم و آنجا که میگفت :" الهی هیشکی تو آغوش باباش شهید نشه..."نفسم به شماره افتاد و وقتی خواند :"الهی هیچ مادری اینقده نا امید نشه" شروع کردم روی زانوهایم زدن و برای تمام مادران نا امید قلبم تکه تکه شد...

خدا را گفتم که من یعقوب؛مفتونه یوسفم.برای امتحانم یوسفم را بگیری کور نمیشوم؛آنقدر ضجه میزنم که با اشکهایم تمام شوم و بمیرم ولی اگر خواست تو نداشتن است به دیده ی منت.همه را در طبق میگذارم و مینشانم جلوی چشمانت ولی در عوض تمامشان یک چیز میخواهم.صبوری و ظرفیت از دست دادنشان.

"شما که به برق سکه های کوفه دلخوشین...خودتون بچه ندارین مگه بچه میکشین...؟!"

چه شبی است امشب،شب قلبهای مچاله شده از فراق عزیزانی که هرکدامشان برای یعقوبشان یوسفی بودند که خدا میداند کی به کنعان برسند و شاید هرگز عطر پیراهنشان را باد به کنعان نیاورد...

زینب و صبوری اش نذر امشب و تمام شب های فراق یوسف هایمان که عزیز مصر بودنشان در برابر عزیز دل بودنشان هیچ است...


الی نوشت :

دلم برای دخترکان و زنانی که دلشان چون من تکه تکه شده از انتظار و برزخ از دست دادن،خوووون است...خووووون ها!


هوالمحبوب:

امشب پنجمین شهادت حضرت معصومه ای است که تو شده ای قسمتی از زندگی ام.

پنج تا شهادت قبل تر برو عقب و شبی را به یاد آور که بعد از آن همه پیاده روی ولی عصر و مقتل خواندن و "دن براون" گفتن و "آجی آجی" گفتنت نشستیم توی کافه سیاه و سپید ولی عصر و پیتزا خوردیم و قارچ سوخاری و من برای اینکه دهانم نسوزد خواستم تو اول داغی و خنکی اش را تست کنی و تنها اندوخته ی آن روزهایم که یک تراول پنجاه تومانی بود و ماه ها بود نگهش داشته بودم را با علاقه دادیم دست گارسون و تو هی دلت میخواست در مسیر پیاده روی برگشتنمان بیشتر از من بدانی و من هی قسر در میرفتم و موقع خداحافظی وقتی که رفتی به عقب خیره شدم تا رفتنت را ببینم آن هم بدون اینکه عاشقت باشم و وقتی در پیچ پیچیدی و محو شدی سرم را بالا کردم و به خدا گفتم :"پسر خوبیه!خودت حواست بهش باشه و کمکم کن منم حواسم بهش باشه تا تموم بشه این همه درد بی درمون!" و رفتم پی شیوا که برویم بستنی خوری و بعد هم بروم پی احسان که برگردیم خانه.

پنج تا شب شهادت معصومه برو عقب تر تا برسی به شب برگشتم از پایتخت که احسان گفت :"میخوای بری زیارت؟" و من از ذوق مردم و چقدر آن شب بد حال بودی و باز "شهاب 3" انفجارش گرفته بود و من دوان دوان دست به دامان خانم خوبی ها شدم و وقتی منتظر بودم خادم حرم برایم غذای نذری بیاورد،دلم تاب نیاورد درد کشیدنت را و ترجیح دادم صدایت را بشنوم و صدایم را بشنوی تا کم شود آن همه دردی که از راه دور دستم برایت کوتاه بود و هنوز عاشقت نشده بودم.

پنج تا شب شهادت حضرت معصومه برو عقب تر و مرا به یاد بیاور درست روبروی حرمش و گنبد زرد رنگش که التماسش کردم کم شدن دردت را و دخیل بستنم به پنجره اش را که کمکم کند تا دختر خوبی برای زندگی ات باشم تا زمانی که هستم و آن موقع هنوز عاشقت نبودم...!

حالا از همان پنج تا شب شهادتی که رفته ای عقب،پنج تا بیا جلو و برس به امشب که پنج شب شهادت معصومه گذشته و من و تو اندازه پنج تا شب شهادت حضرت معصومه عاشق شدیم و فارغ ؛لبخند زدیم و اشک ریختیم ؛ وصال خواستیم و فراق ؛پیوند خواستیم و گسستن؛ و چقدر دنیا دلش خواست من و تو را از هم دور کند و هی من و تویی که هزار درد داشتیم یکی در میان نگذاشتیم و خدا هم نگذاشت که دل به دل دنیا بدهیم تا کنار هم نمانیم و با همه ی دلشکستگی و دلتنگی و بحث کردنمان ،خانم خوبی ها خواست که پنج شب از شهادتش بگذرد و من باز در انتهای قلب پر از دردم تو را بخواهم و باز تو باشی و دلت راضی نباشد به جدایی که ،ضررش بیشتر از منفعتش هست.و البته که من و تو خوب میدانیم هرگز دلمان دنبال منفعت و سود نبود وقتی خدا بهترین منفعت را به ما داده بود که "عشق" نام داشت و دوست داشتن و با همه اهمیتش مهم نبود چقدر رنگ عوض کرده و چقدر کم عمق شده یا خدشه دار وقتی هنوز میانمان وجود دارد.

میدانی؟شب شهادت خانم خوبی ها ،خیلی اتفاقی چشمم افتاد به اولین عکسی که اولین بار از تو دیدم و دلم برایت رفت!

نه آنقدر عاشقانه که بال بال بزند و نه آنقدر دلشکستانه که اشکم سرازیر شود.نگاهت کردم و یاد اولین بار دیدنت افتادم و یک عالمه نگاهت کردم در سکوت و سکون بدون هیچ حرف و ابراز حسی.

و تو نمیدانی حال این روزهای من را.نمیدانی خلوت هر روز ظهرم میان بحبوحه ی فشار کار شرکت با خدا و حرفهای یواشکی ام که حتی به زبان هم نمی آورم و میخواهم خدا خودش به دلم بوزد و بشنود و بداند و بعد یواشکی بگویمش :"راضی ام به رضای تو..."

امشب که پنجمین شب شهادت خانم است خدا را به معصومه و معصومه را به برادرش و برادرش را به خواهرش و همه را به دلی که با همه شکستگی اش جایگاه امن عشق است قسم میدهم مرا از این امتحان و تو را از این ماجرای پر پیچ و تاب زندگی سربلند و رو سفید بیرون بکشد و به تو لبخند رضایت از آرامش دل و زندگیت و به من قدرت خوب بودن و خوب شدن و خوب ماندن عطا کند که هر چه شود راضی باشم و بمانم به خواستش با اینکه میدانم که میداند همه چیز را ...


هوالمحبوب:


مـــرا از چشـــــم ها انداخـــــت خوبی های بی حَدّم

که دل را میزند چیزی که بی اندازه شیرین است ...

داشتم از خیابان رد میشدم.رفته بودم بانک که برایم نوشته بود :" من غبطه میخورم به درختان خانه ات ...ای کاش سر گذاشته بودم به روی شانه ات ...در فصل جفت گیری فولاد و سنگ کاش ... گنجشک من تو باشی و من شانه ات ...!"

داشت دلبری میکرد و میدانستم دل تنگ است و دارد پوست می اندازد در این ماجرایی که داشت عاشقانه میشد و نمیدانستم قرار است تا کجا دلبری کند و هیچ حواسش به آخر قصه نبود...

شعر را خواندم و گوشی ام را توی جیبم جای دادم و به راهم ادامه دادم که باز صدای گوشی ام بلند شده بود و اسمم را صدا کرده بود و گمانم منتظر بود شعر را که خوانده ام برایش شعر شوم ...

منتظرش نگذاشتم و برایش نوشتم :" نگو بزرگ شدم گریه کار کوچک هاست ... زنی که اشک نریزد قبول کن زن نیست... زنی که فال مرا میگرفت دیشب گفت .... پرنده فکر عبور است،فکر ماندن نیست...!"

شعر را خوانده بود و نگذاشته بود عرق پیامک خشک شود که نوشته بود :"غلط کردم! نمیخوام پرنده بشی.الهام بمون!"

وسط پیاده رو ایستاده بودم و لبخند زده بودم و مانده بودم چه جواب بدهم که نوشتم :باشه!"

نوشت :"قول؟!"

قول دادن سخت بود و باید پای تعهدی که میدادم می ایستادم! باید الهام بدون بال میشد که پرواز و رفتن نداند! تعهد سنگینی بود! برای دل خوش کنک که نمیشد بگویی :"قول!" که!

اگر پس فردا خرت را میگرفت و میگفت من روی قولت حساب کردم چه؟ اگر به هزار زور و ضرب گولش میزدم و میگفتم منظورم فلان بود و مجبور میشد قبول کند و بعد مرا با عذاب وجدانم تنها بگذارد چه؟ دلشکستن بها داشت!

گوشی ام را گذاشتم توی جیبم و فرض گرفتم پیامش را نخوانده ام!

چند دقیقه صبر کرده بود و باز نوشته بود :"قول الهام؟!"

نشسته بودم کنار جدول توی پیاده رو و دست گذاشته بودم زیر چانه و غرق شده بودم میان گذشته و آینده و الانم که باید چه بگویم!

گمانم آنقدر فکر کردنم طول کشیده بود که دست به زنگ شده بود! نمیخواستم مجبور باشم به خاطرش حرفی بزنم که دروغ باشد!باید فکر میکردم...

میخواستم برایش بنویسم :"جا برای من گنجشک زیاد است ولی ... به درختان خیابان تو عادت دارم!"

ولی...

نمیخواستم دلبری کنم و میدانستم بار این شعر را که برایش نوشتم :"قول!"

و ذوقمرگی اش را که دیدم به خودم گفتم :"الهام! بارت رو سنگین تر کردی دختر! میتونی؟!"

و بعد یک عالمه راه رفتم و گفتم :"حتمن میتونم!"

ولی نمیدانستم باید قول بدهی پرنده نشوی و بمانی تا خودشان پرنده شوند و بپرند! که بعدها  درست مثل من وقتی دارند از بانک برمیگردند و شاید موقع عبورشان از خیابان یکهو صدای گوشی شان بلند میشود و مجبور میشوند بایستند تا گوشی شان را چک کنند،بدون اینکه قول و قراری بدهند و چیزی بنویسند با خودشان بلند بلند بخوانند که :" پیش از آنی که بخواهی از کنارت میروم...تا بدانی عذر ما را خواستن کار تو نیست ...!" و خنده ی مستانه حواله کنند!

الی نوشت:

یکــ) همانقدر که مردانه قول دادم برای الهام ماندن و پرنده شدن،قول میدهم که دیگر اینجا را تخته نکنم! هر از گاهی از اینجا عبور کردید،خبر بدهید تا برای خستگی در کردنتان به شربت شعری مهمانتان کنیم :)

دو)هوای بی‌تو پریدن نداشتم، آری... بهانه بود همیشه شکسته بالی من...(این شعر را حفظ کنید از طرف من...این شعر را...این شعر را!)

سهـ) در اینستاگرام همچنان دختر شعرم :)


هوالمحبوب:

نمیتوانم حسش را بیان کنم.یعنی کلمه هایم میان بغضم گم میشوند.دیر وقت و چشم انتظار به خواب رفته باشم و صدای اذان سحرگاهی  بپیچد توی اتاق،چشم هایم را باز کنم و ببینم داری از راه می رسی و گوشی همراهم پر باشد از "الی چشمت روشن!" و بغض بشوم میان لبخند و دلم بخواهد سراپا چشم شوم برای دیدنت و یک پارچه گوش بشوم برای شنیدنت و تو ....

تو می رسی با پاهای تاول زده و من برای اینکه از بغض خفه نشوم با لبخند و اشک چشم هایم را میبندم وقتی "که یعقوبی که یوسف را نبیند کورتر بهتر...!"



هوالمحبوب:

از میان تمام نرم افزارهای دنیای مجازی که گاهن با آن ها سر و کار داشته ام اینستاگرام را بیشتر تر دوست دارم.آن هم برای منی که وقتی جایی احساسش به تلاطم و گیر افتاد دلش میخواهد بنویسد برای الی تا تمام دنیایی که به آن تعلق دارد را گوش و چشم دهد!

دلیلش آن مزخرفات همیشگی نیست.حتی به رخ کشیدن و غذا نمایش دادن و "من دوستام یهویی" هم نیست!

میشود هرجا که دلت خواست شروع کنی به شعر شدن و تصویر کشیدن و رج زدن و تا بیایی به خودت بیایی و بخواهی آرایه و صنعت ادبی قاطی اش کنی ،بقیه را در آن شریک شده ای.یکهو میبینی تا سفره ی شام پهن شود آنهایی که در ذهنت داشته ای و اغلب با خودت مرورش میکنی یا حرف میزنی اش را نگاشتی آنجا که باید.یا مثلن مسیر خانه تا محل کارت را به جای توی ذهنت حرف زدن،حک کرده ای وسط اینستاگرام و تمام شده رفته!

به من زیاد به رها کردن حرفها و افکار و احساسم همان لحظه ای که قلیان میکند،کمک میکند.

من اینستاگرام را بیشتر تر دوست دارم.دست مبتکر و مخترع و سازنده و صاحبش درد نکند.

برخلاف مجازی بودنش واقعی تر است.آدمهایی که مینویسند:"الی!" را میبینی و میشنوی و تصویرشان را حتی اگر مال خودشان نباشد داری.حریم دارد.تو اجازه میدهی چه کسی شریک شود و چه کسی نشود.آدمهایش خودشان را مجبور نمیکنند حتمن حرفی بزنند و اگر هم خواستند،زحمتی ندارد که در خفا یا علنی ابراز احساسات و نظر کنند.

حالا بماند که یکی دوبار خوانندگان و بینندگانش را هرس کردم و با دلیل و بی دلیل نخواستم مردان غریبه که آب توی دلــ"ش" تکان دهند را در عکس ها و نوشته هایی که چندان هم یواشکی نبود شریک کنم،ولی تنها دلیل دوست داشتن آنجا برایم بی غل و غش بودن و راحت دست یافتنش است و اینکه با توجه به محدودیت کاراکتر تو مجبور میشوی بهترین حس را با کمترین خطوط و نوشته به اشتراک بگذاری.

دوست داشتید الی بخوانید و بدانید با حفظ سِمَت آنجا خوش آمد گویتان هستم

همین...!

+ میتوانید روی آیکون اینستاگرام این گوشه ی وبلاگ کلیک کنید یا بیایید اینجــــــــا حتی !


1 2 3 4 5 ... 145 >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
دختری که شع ــر شد ...

در کل شهــر خاله زنـک هــا نشستــه اند درباره ی زنـــی که منـــم داوری کننــد ... ===================== الــــی در تلگــرام : @Eligoodlady
Email Icon by Parstools.com
آن روزهــآ
دوست من دیدنش آسان نبود
تعداد دید و بازدیدهای دختره خوب: 340692

مرا در فیس بوک ببینید...
مرا در توئیتر ببینید...
مرا در گوگل پلاس ببینید...
مرا دراینستاگرام ببینید...