X
تبلیغات
نماشا

_____ مـن دخـتــره خــوبــی ام ! _____
" اَمَن یُجیب ،حال دلم اضطراری است ..... از دختری که بد شده دیگر فراری است " 
قالب وبلاگ
خـــدایـا؛ متبــرکـم گردان تا " عشـق ورزیـدن " و " خنـدیدن " را بیامــوزمــ . به " همــه " عشق بـورزمــ ، حتی کسانی که مـرا دوست ندارند ، درکم نمیکنند و به من آسیب رسانده اند.... از من بـد گفته اند و از مـن بـهـره کشـی کرده اند. بـادا که در همه ی شرایط و مـوقـعیت های زندگـی" بخندمــ " و " بدانمــ " در هـر چـه روی میدهد ، رحـمـت تــــو نـهفتــه استـ

هوالمحبوب:

تـــوی قــــرآن خــــوانده ام یعــــقــــوب یـــادم داده است 

دلبرت وقتـــی کنــــارت نیســــت ،کوری بهــــتر است ...

خسته تر از این بودم که بشینم به درس دادن ولی مجبور بودم.مجبور بودم که نشستم به توضیح ریشه ی لغت ها و اینکه نقش هرکدومشون چیه و کجا باید استفاده بشه و اون با دقت و البته سختی گوش میداد و یادداشت میکرد.از من جوونتر بود و سه تا بچه داشت.شونزده هفده سالگی ازدواج کرده بود،درست وقتی هنوز دیپلمش رو نگرفته بود.خونواده اش رو میشناختم،مذهبی بودند.مامان بزرگش من رو بهش معرفی کرده بود و مامان و خاله هاش همگی دوستم داشتند و همه شون ازم به عنوان یه پارچه خانوم یاد میکردند که هر دفعه وقت میکردند یه طرفدار از سمتشون برای به گردن انداختن ِ طوق ِ "غلامی" به سمت خونمون روونه میشد و بعد با یه ماجرای ساده و یا حتی پیچیده تموم میشد و من تا یه مدت باید سرم رو مینداختم پایین و خانومانه نصیحتاشون رو گوش میدادم و غلط کردم و دفعه ی آخرمه نثارشون میکردم و باز روز از نو روزی از نو!

شوهرش کار درست و حسابی نداشت و بعدها که زندگیشون شروع شد کم کم پله های ترقی رو تی کشید و در لوای استخدام یه شرکت رفت تا عازم دیار غربت بشه واسه فروش محصولات غذایی به کشور ِ دوست و برادر ارمنستان و قرقیزستان و ترکمنستان و تاجیکستان و بقیه ی "ستان " ها!

بچه ی دومش که به دنیا اومده بود دیگه دیپلمش رو گرفته بود و نشسته بود به بچه داری و زندگی و شوهرش ماهی یه بار برمیگشت پیشش و اونم خانومی میکرد.یکی دوبار رفته بود روسیه پیش شوهرش که تنها نباشه ولی چون بچه هاش بزرگ شده بودند و سطح تحصیلیه روس ها پایین بود و فرهنگاشون خط و خش داشت محض خاطر ِ بچه ها برگشته بود.بچه ی سومش که کمی بزرگتر شد،شوهرش واسه اینکه کمتر دلتنگی کنه ترغیبش کرد بره دانشگاه و کنکور بده و اون حالا ترم چندمه جامعه شناسی بود که من روبروش نشسته بودم.

خوشگل و جوون و خانوم بود.ترگل ورگل و شیک و انگار نه انگار سه تا بچه داشت و از من جوون تر بود.واسم که تعریف میکرد زود شوهر کرده و توی دست و پای شوهرش بزرگ شده و قد کشیده دلم واسش میسوخت و نمیتونستم خودش و خونواده ش رو درک کنم که هنوزم که هنوزه دختر و پسرهاشون رو زود شوهر و زن میدادند.

هوا که کم کم تاریکتر شده و نور چراغ ضعیف تر،تحمل نکرد یه صفحه دیگه درس بدم و گفت تمومش کنیم.گفت چشماش اذیت میشه و بقیه رو بذاریم واسه جلسه بعد.خنده م گرفته بود که چقدر این پولدارا سوسول و قرتی اند که نمیدونم چرا ازش پرسیدم چرا چشتون درد میکنه که گفت واسه اینکه قطره ش گیر نمیاد و باید تحمل کنه.گفت داروی چشماش توی ایران واسه خاطر ِتحریم کم گیر میاد که پرسیدم چشه و گفت چشماش آب سیاه اورده بس که گریه کرده!!!

نمیتونستم تصوری از علت گریه کردنش داشته باشم و اینکه ممکنه چه مشکلی داشته باشه وقتی همه ی زندگیش رو به راهه که بغض کرد و گفت درد دوری ِ مردش سوی چشماش رو گرفته و مُرده بس که این پونزده شونزده سال گریه کرده از این همه دلتنگی.

اون میگفت و من دستاش رو گرفته بودم که گوله گوله اشک میریختم و بهش میگفتم میفهمم و اون بهم میگفت نمیفهمی ،تا شوهر نکنی و دوستش نداشته باشی نمیفهمی.انشالله شوهر میکنی و دوسش داری و میفهمی چقدر درد ِ نبودن کسی که دوسش داری.حالا نمیفهمی.خیال میکنی میفهمی.هیچ کسی نمیفهمه من چه میکشم و همه میگند تو که راحتی شوهرت پیشت نیست و من دق میکنم تا صدای زنگ گوشیم بلند بشه و زنگ بزنه و بگه داره میاد پیشم.

گفت دکتر گفته نباید گریه کنه چون کور میشه و هی اشکاش را پاک میکرد و من به جاش یواشکی هق هق میکردم و اون ازم معذرت میخواست که ناراحتم کرده و قربون صدقه م میرفت که اینقدر مهربونم که باهاش همدردی میکنم!!

میگفت نمیفهمم چی میکشه و من که دستاش رو محکم تر میگرفتم و میگفتم که میفهمم رو آروم میکرد که صدای زنگ گوشیش بلند شد و گل از گلش شکفت و صداش پیچید توی گوشم که "سلام محمدم ..."

بند و بساطم رو جمع کردم و زود تنهاش گذاشتم تا با محمدش همکلام بشه و دلش آروم تا یادش بره باید گریه کنه.گوشیش دم گوشش بود که صورتمو بوسید و زمزمه وار خدافظی کرد تا من تا خونه اشک بریزم و هی دست بکشم به صورتم و اشکای بی رنگ را روی سر سبابه ام قل بدم و نگاهشون کنم...

شب که چراغ خاموش بود و من درازکش و بی اهمیت به رنگ اشکام نفس میکشیدم بهم پی ام داد که آقای فلانی (محمدش) داره میاد و یک هفته دیگه یک ماه پیششه و اونقدر خوشحاله که خواسته با خبر دادنش به من ،منم دیگه غصه ش رو نخورم.بهش گفتم که خیلی خوشحالم و میفهممش و اون باز بهم گفت که تا جاش نباشم نمیفهمم و من چراغ را روشن کردم و باز به صورتم دست کشیدم و به سر انگشتای سبابه م نگاه کردم که اشکی بود اما سیاه نه...!


هوالمحبوب:

حـــال بـــدی دارم که میفــــهمـــی ، حالـــی شبیـــه مـــــادر ِ هــــــــرزه

این روزهـــا ایـن شاعـــر ِ بدبخــت ،قصـد خریــــد ِ یـک کفـــن دارد ...

آدم ِ خانه ماندن نبودم ولی جایی هم برای رفتن نداشتم.خانه برای ماندنم زیادی تنگ بود و بیرون برای قدم زدن زیادی گل و گشاد!

شال و کلاه کردم و رفتم نشستم روی صندلی آرایشگاه! کسی نیامده بود و من منتظر بودم.زن میانسال کنارم غر میزد که چرا هنوز کسی نیامده و من نای لبخند زدن هم نداشتمش.برای من اما انتظار زیاد هم سخت نبود،منی که همه ی عمرم را انتظار کشیده بودم. عجله هم نداشتم ولی دلم هم یک جا بند نمیشد که میخواستم زودتر از آنجا بروم.

سادات از راه رسید و بغلم کرد و مرا نشاند روی صندلی ِ آرایشگری اش و میان آن همه زن دست به سر و صورتم کشید و نو نوارم کرد!خواست توی آیینه نگاه کنم و نظر بدهم ولی دروغ چرا آنقدرها هم برایم مهم نبود که تشکر کردم و وقتی خواست تا جایی مرا برساند،یکی نبودن مسیرمان را بهانه کردم و خداحافظی و کمی قدم زدم و برگشتم خانه.

نمیدانم تخت و اتاقم را دوست داشته باشم و یا متنفرشان باشم بس که مرا به گریه دعوت میکنند! تا عصر در آغوششان گریه رد و بدل کردیم که دلم خواست بزنم به سینما!

خواستم خودم با خودم تنها باشم محض دیدن ِ فیلمی که زیاد هم مهم نبود اسمش چیست! برای همین همراهی هیچ کسی را کنارم نپذیرفتم و حرکت "احمقانه " ام را صدا کردند"رفتار مقتدرانه"!!!

منتظر بودم،یک عالمه منتظر بودم و محض ندیدن آدمهای دست در دست نشسته در لابی سینما،چشمم را به زمین و کفشهایم دوختم و چیک چیک مظلومیتشان را تصویر گرفتم...!

خیلی گذشت تا صدایمان کنند بفرماییم داخل که فیلم قرار است شروع شود و باز هم دروغ چرا؟ دلم نمیخواست بروم داخل سالن سینما و خودم هم نمیدانستم برای چه آمده بودم...!

لعنت به ذهن و این اخلاقه مسخره ام! لعنت به همه سینماهای دنیا آن هم درست عصر ِ پنجشنبه!

تمام مدتِ "عصر یخبندان" میخ کوب بودم و وقتی عسل آن آخری ها به منیر گفت که :"اولاش هی قربون صدقه م میرفت و حالا بهم میگه گه خوردی ..."و بعد بلند شد و رفت سمت در و به فرید ِ فرضی گفت که خودش گه خورده و جمعیت مردند از خنده ،من میان صداهای خنده های احمقانه شان هی دستمال کاغذی خیس کردم!!!

شب تولدم خودم را برده بودم سینما که از دلش تمام روزهای سالی که گذشته بود را در بیاورم و نتوانسته بودم!

بعد از اذان و بعد از افطار روبروی خدا نشسته بودم و روی سجاده کلی زور زده بودم خودم را لوس نکنم و اشک نریزم که نشد! وقتی سر خم کردم و گفتمش :"خیلی اذیتم کردی! یادت باشه خیلی اذیتم کردی " و بعد از یک دل سیر گریه کردن گفته بودم :"اشکالی نداره،دستت درد نکنه" خندیده بودم!

نخواسته بودم منتظر پیامها و تبریک های این و آن بمانم که خوابم برد و انگار خدا دست به کار شده بود که رأس ساعت دوازده درست مثل شب سال تحویل مرا صدا کرده بود که "بیخود باس پاشی و با حرکت عقربه ی ساعت درد بکشی!" و من جشن تولدم را با فرشته که لحظه شماری اش میکرد جشن گرفتم!

لعنت به ذهن  دقیق و مرورگرم که تمام شب درد بودم تا سحر. درد بودم که گفتمشان محض رضای ِ خدا و این دل ِ وامانده برای افطار برویم تولد بازی و خواستم که پریسا کنارم باشد و با هزار نقشه مورد ِ قبول واقع شد!

همراه اول به من یک روز مکالمه ی رایگان داده بود و من به شصتم هم نبود وقتی دلم حرف زدن نمیخواست.جمعه بیش از حد طولانی بود و پیامهای تبریک مانند دشنه سینه ام را خراش میداد!

شب تولد بازی بود و فرنگیس هی حرص میخورد که اینقدر ریخت و پاش لازم نیست و مگر شکم ما چقدر جا دارد و من دلم میخواست مانند لا ابالی ها و شرابخواران قهار تمام پس اندازم را بدهم و به تمام خوراکی ها و نوشیدنی های دنیا چنگ بزنم که بالاخره یکی از آنها بغضم را درسته غیب کند که اینقدر سخت نفس نکشم و مدهوشانه برای دوربین هی شکلک در می آوردم و میخندیدم...

+تولدم با تمام مبارکی اش (!) بالاخره تمام شد :)


هوالمحبوب:

غــــم مــــرا دگــــران بیشتـــــر میــخورنــــد از مــــن

همیشـــــه روزی ِ مـــن رزق ِ دیگـــــران باشــــــد ...

اینها را که همین الان مینویسم قبلش به همه ی کسانی که آمدند پیشم گوش دادم که یعنی فرمایششان متین و بعد الکی لیخند زدم و همه شان فهمیدند باید بروند پی ِ کارشان و لال مانی بگیرند!

از راه که دیر رسیدم و با کسی خوش و بش نکردم و خزیدم پشت میزم و خودم را توی آینه چک نکردم و جواب حال و احوال کسی را ندادم همه فهمیدند باید سر به سرم نگذارند.ولی مهندس تازه وارد-همان که خوش تیپ است و پریسا میگوید امکان ندارد دوست دختر نداشته باشد و بقیه میگویند سرخود معطل است و من هم که متخصص رینش به سرخودمعطل ها هستم-این را نمیدانست که آمد کنار میزم تا آدرس فلان شرکت ایتالیایی را بگیرد و دید من دارم فین فین میکنم و دست پاچه شد و پرسید خانوم فلانی چه شده و من نمیدانم چرا گفتم سر درد دارم که رفت همه را خبر کرد محض کمک و همه باید می آمدند بگویند بس که روزه میگیری سلامتی ات تق و لق میخورد و بخواهند روزه ام را بشکنم تا من دهن به دهنشان نگذارم و لبخند تلخ بزنم تا بروند به جهنم!

دیر رسیده بودم،سحری نخورده بودم و در عوض تا دلت بخواهد اشک قورت داده بودم موقع سحر!

چشمهایم را به زور باز کرده بودم وقتی آلارم گوشی ام دعا میخواند،کشان کشان خودم را چشم بسته رسانده بودم توی آشپزخانه و زیر قابلمه مرغ و برنج ها را روشن کرده بودم و خرما توی بشقاب چیه بودم و فلاسک آب یخ سر سفره گذاشته بودم.یک عالمه سر و صدا کرده بودم که فرنگیس بیدار شود و برنج ها و مرغ ها را کشیده بودم توی ظرف.

چهار زانو نشسته بودم سر سفره که اسم فرشته افتاده بود روی گوشی ام که مثلن بیدارم کند برای سحری که خواب نمانم و گفته بودم بیدارم ...که پی ام ت رسید ساغر!

یک عالمه نوشته بودی.شبیه بقیه که یک عالمه نوشته بودند و گمان برده بودم مثل بقیه خواسته ای تولدم را تبریک بگویی که ...

تبریک گفته بودی و یک عالمه حرف دیگر هم زده بودی.دستهایم میلرزید و همه ی اجسام اطرافم.سرم را خم کردم و گذاشتم توی بشقاب و فقط اشک ریختم.داشتم خفه میشدم.خواستم آب بنوشم که نشد و تمام محتوی معده ام که ماحصل تولد دیشب بود را توی کاسه ی دستشویی بالا آوردم!

خودم را توی آیینه نگاه نکردم که دلم برای خودم بسوزد.حتی به پی ام هایی هم که فرستاده بودی نگاه نکردم که ندانم دقیق باید چه غلطی بکنم.زانوهایم را بغل کردم و اشک قورت دادم و تند تند آب خوردم که خفه نشوم تا صدای اذان بپیچد توی حیاط!

فرنگیس بیدار نشده بود که اذان گفتند و برنج ها را دوباره توی قابلمه ریختم و خرماها و مرغ ها را هم توی یخچال و تا طلوع صبح و روشنایی هوا اشک قورت دادم و بغض های گنده گنده!

ساغر...ساغر ! من باید به تو چه میگفتم؟باید از خواندن حرفهایت چه احساسی میکردم؟...ساغر...ساغر...

من دوست ندارم کسی بفهمد من لبخند ِ توی عکس هایم نیستم.من دوست ندارم آدم ها دوستم داشته باشند.من دوست ندارم به خاطر ِ دوست داشتنم حرف های رک و بی رحمانه بزنند.من دوست ندارم تو بگویی این من بودم که او را ...

تو راست میگویی ها ولی من دوست ندارم هیچ کس ...هیچ کس ...هیچ کس ِ هیچ کس حرفهای بی رحمانه و رک به من بزند که او را ...

شما که الی نیستید...هیچ کس الی نیست و کاش که هیچ وقته خدا نباشد...اصلن من دوست دارم بروم به درک بروم به جهنم!

ساغر...تو و آدم های دوست داشتنی ِ اطرافم زیادی خوبید و از سر من زیاد.من دختره خوبی نیستم .بخدا به جان گلدخترم من دختره خوبی نیستم اما ...

خوب نیستم...خوب نیستم...خوب نیستم ساغر...ساغر ...ساغر


هوالمحبوب:

هــمیشـــــه آن کســــی که رفتــــه را نفــــرین نبـــــایــــد کــرد

کســــی که بی محابـــــا دل ببنــــــدد،کـــــم مقصــــر نیســت ...

این مردها که طرف مقابلشون یه دختره عوضیه که هر لحظه سرش به یه آخور بنده و در مقابل ابراز علاقه ی پسره تره هم خورد نمیکنه و پسره از همه ی جیک و پوکش خبر داره و به خاطر علاقه ش صداش در نمیاد و نازکتر از گل بهش نمیگه و هرکاری میکنه که علاقه ش رو بهش ثابت کنه و یک چشمش اشک ه و یک چشمش خون و دخیل میبنده به هر مقدساتی که به دستش بیاد که مهرش بیفته به دل دختره و این همه افسارگسیختگی و بی وفایی و پایبند نبودن رو میبینه و چشماش رو میبنده و زبونش به آزرده کردن باز که نمیشه هیچ ،التماسش به خدا و هر بنی بشری برای اثبات علاقه بیشتر و بیشترم میشه... این مردها که خار به پای طرفشون بره انگار تیره که به فلبشون خورده...این مردها که طاقت بغض و درد طرف مقابلشون رو هرچند عوضی باشه ندارند فتوشاپنــد؛نــــه؟

الـــی نوشت :

یکــ) ...

دو ) تولدم مبـــارکــــ ...


هوالمحبوب:

ایــــن ع ــــشق را می خواستــــم روزی به هـــر قیـمـــت 

حالا نـمـــی خـــواهـــم اگـــــر هــم رایگـــــان باشـــــد ...!

شاعرها آنقدرها هم که توی شعرهایشان مشهود است عاشق نیستند و عاشقی بلد نیستند.اصن پاپی شان هم که بشوی عشقی آنگونه واقعی که در شعرهایشان داد میزنند را نداشته اند و به فرض هم که داشته اند عاشقی کردن و مجنون بازی بلد نبوده اند و نیستند.بنشینی پای شعرشان چنان به پیچ و تاب بدن معشوق میپیچند که دلت از جا کنده میشود و زیر و رو ولی کنارشان که بنشینی چنان مثل ماست بریده بریده ی کاله اند که گمان میبری خواجه های دربار فتحعلی شاهند!

شاعرها فقط بلدند شعر بگویند که مخاطبانشان به به و چه چه راه بیاندازند،مثل خواننده ها که آنقدر جانگداز میخوانند که آدم دلش برایشان کباب میشود و پیگیرشان که میشوی میبینی همه ی حرفهایشان زر است.همه ی حرفهایشان ویترینی و نمایشگاهیست برای کف و دست های بیشتری جلب کردن و جذب کردن.

آدمها شبیه حرفهایشان نیستند.شاعر و خواننده و دکتر و مهندس و کارگر و کارفرما هم ندارد.همه شان به فراخور مخاطبشان یک سری حرفهای مخاطب پسند را خیلی شیک بسته بندی میکنند و موقع مناسب به خورد ِ طرفشان میدهند و یک جا مینشینند برای دیدن ماحصل کارشان!

ماحصل کارشان چه فروش و تشویق بیشتر باشد چه عاشق کردن و اسیر کردن دلی!

هیچ شعر و آواز و نوشته و جمله و احساس و خاطره ی عاشقانه ای را باور نمیکنم.به همه شان غر میزنم و فحش میدهم و مسخره شان میکنم.

 همه اش قصه و کشک است.مجنون هم برای افسانه شدن مجنون بود وگرنه اگر برای او هم نمی ماسید به گور پدرش میخندید که مجنون شود!


الـــی نوشت :

یکــ) گلایه میکند از گریه ام خدا امــــــــّا ... گوش کنیم !

دو) این را قبلن هم توی همین وبلاگ نوشته بودمش،نه ؟!


هوالمحبوب:

آخـــــرش یــک شــب گـلــــوی بغـــض را خـــواهــــم گرفـــت 

مـــن که هـــر شــــب گــریــــه هایـــم را تــمــــاشا کرده ام ...

من که همیشه ی خدا خنده و هرهر و کرکرم به راه است و تمام آدم های اطرافم من را به همین نام و نشان میشناسند این روزها زیاد گریه میکنم و  خدا را شکر هیچ کس هم نمیفهمد!

چندین و چندبار در روز و هزاران بار درشب و آنقدر اتفاقی و ناگهانی که فرصت دست زیر چانه زدن یا دستمال دست گرفتن هم پیدا نمیکنم.آنقدر بدون برنامه ریزی که خودم هم هول میشوم الان باید چکار کنم؟!

"این روزها" که میگویم خودم هم نمیدانم دقیقن کدام روزها! حتی نمیدانم از کی شروع شد و کی قرار است تمام شود.فقط به ذهنم رسید از "این روزها" استفاده کنم محض استفاده از قیدی پدر و مادر دار که یک پروسه ی زمانی را نشان دهد و جمله ام هم شیک به نظر برسد!

خب البته که علتش را هم با همه ی دانستنم دقیق نمیدانم!شاید پیر شدنی که همه اش در پی انکارش هستم یا تمام شدن طاقتی که اصرار دارم پایان ناپذیر است و یا سنگین شدن بار و اتفاقات روی شانه هایم که تظاهر میکنم به شصتم هم نیست!

هرچه هست و از هر زمان که شروع شد خوب میدانم "این روزها" بیشتر از پیش شده و تنها راه چاره  هم محل سگ به آن نگذاشتن است تا از کم محلی دق کند و بمیرد!!!

وقتی صبح به سمت شرکت قدم میزنم و به ساختمان چندطبقه اش که میرسم گردنبندم را محکم توی دست میفشارم و آیت الکرسی و والعصر میخوانم و روزی خوب را برای شروع میخواهم...

وقتی پله ها را چند تا یکی بالا میروم و نیشم را شل میکنم و در آستانه ی ورود رسا سلام میدهم و توی آینه ی آسانسور مقنعه ام را مرتب میکنم و یادم می افتد دوربین آسانسور احتمالن رویم زووم کرده و برای دوربین علامت ویکتوری میفرستم...

وقتی به محض ورود درست وسط شرکت کوله پشتی به دوش دست به کمر می ایستم و لبخند پت و پهن میزنم و شیطنت میکنم و بلند صبح بخیر و "از جلوووو نظاااااام...خبر دار!من اومدم!" سر میدهم و بقیه ی خواب آلود از با نشاط بودنم اول صبح حرص میخورند و میپرسند اول صبحی چه خورده ام...!

وقتی مهندس ر تا چشمش به جمالم منور میشود ،چشمان ریزش را ریزتر میکند و میگوید آدم مرا که داشته باشد پیر نمیشود! و من بدشانسی اش را با لبخند بدجنسی به او متذکر میشوم و سرم را به بهانه زیر میز میبرم و بغضم را قورت میدهم...

وقتی اولین تماس تلفنی تمام فضای بخش را پر میکند و صدای بلند حال و احوال کردنه من با فلان مهندس فلان شرکت خواب را از سر همه میپراند و صدای آنطرف خط سرزندگی ام را تحسین میکند و من با نیش باز گلوله ی اشکهایم را تند تند با انگشت سبابه ام توی صورتم پخش میکنم و آرایشم را همزمان در آینه وارسی....

وقتی موقع رفتن به آشپزخانه محض پر کردن ماگم به آبجوش یا آب یخ به تمام سوراخ سنبه ها سرک میکشم و دندانهایم را ردیف میکنم که لبخند شوند و صبح بخیر و چه خبر حواله ی همه میکنم...

وقتی مهندس فلانی تماس میگیرد که کاش در بهمان همایش بودم و حالا هم که نبودم انشاالله در نمایشگاه پاییز حضور به هم رسانیم و او در عوض هدیه ی همایش را داده است به یک فلانیه دیگر که به دستم برساند و خاطر نشان میکند آدم با صدای من روزش را با انرژی آغاز میکند و خوش به سعادت همکارهایم...

وقتی آقای صاد که پیر ِ مشهور ِ شرکت است در پایتخت،از چندصد کیلومتر آنطرفتر یکهو وسط سفارش دادنم در باب فلان تجهیز "شما حالتون خوبه که؟"نثارم میکند و تمام محکم و با نشاط بودنم را زیر سوال میبرد و من خودم را جمع وجور میکنم که "مگه قرار بوده بد باشه ؟" و او با "کاش مثل همیشه خوشحال و سرزنده باشین ...!" پاسخم را میدهد که برویم سروقت کار و بارمان...

وقتی به خاطر مشغله فراموشم میشود حرف زدن و لبخند زدنم را و سرزدن های جسته گریخته ی این و آن محض چک کردن ِ اینکه چرا ساکتم شروع میشود و من شیطنت وار لبخندم را سنجاق میکنم به صورت  غمگینم و اعلام میکنم به کوری ِ چشم دشمنان زنده ام و حالا حالا از محضرم باید مستفیض شوند و کمی خودم را لوس میکنم که گرسنگی به من غلبه کرده و آن ها برایم خوراکی های خوشمزه ردیف میکنند ...

وقتی موقع ناهار کمی دیر از راه میرسم و لاله و یگانه و شیدا و حمیده و گاهن آن پریسای ورپریده با "زود باش یه کم حرف بزن ..." غذا خوردنم را همراهی میکنند و من مینشینم به حرف زدن در مورد روزی که گذشت و هی یادآوری ام میکنند که غذایم سرد شد...

وقتی پریسا همکلامم میشود و کار به خاطراتِ یواشکی میرسد و سرزنش بار نگاه کردنش را از من میدزدد و "شاید خیلی هایی که باید باشند رو نداری ولی در عوضش یه عالمه دوست خوب داری"زیر گوشم زمزمه میکند و همیشه ی خدا نگرانم است...

وقتی با آزیتا رهسپار خانه ی مهدیه میشویم و یه عالمه جنگولک بازی در میاوریم و یک عالمه حرفای مورد دار میزنیم و من گوش میشوم وقتی آیین زناشویی را برای هم دیکته میکنند و حسرت میشوم وقتی اخلاقهای خاص مردشان را ردیف میکنند و از لذت بخش ترین پروسه ی زندگیشان زجر آور یاد میکنند...

وقتی حرص میخورم از این همه شاعر که با معشوق های کج و معوجشان این همه شعر و انتظارها و اشتیاق داشتنشان را به شکیل ترین شکل ممکن نثارشان میکنند ولی چشمهای روشن من در هیچ بیتی ننشسته...

وقتی در پیاده رو قدم میزنم و و پشت ویترین کفش فروشی مرد کوتاه قد و مو مشکی را میبینم که دست دخترک را میکشد که "بیا بریم این صندل صورتیه را پات کن،من دلم میخواد توی پات ببینمشون!" و دخترک مو شرابی را با آن هیکل گنده اش مینشاند و صندل به پایش میکند و دخترک ناز میکند و غر میزند...

وقتی با فرزانه و ندا روی چمن های پارک مینشینیم به حرف زدن این روزهایمان که چقدر با همه ی شیطنتمان حیوونکی هستیم که نمیتوانیم کسی یا چیزی را که دوست داریم داشته باشیم و لعنت به خانومی پیشه کردنمان که اسباب دردسر است و من میزنم به خط خاطرات بامزه تعریف کردن و آنها صدای خنده شان با من گره میخورد و میرود به آسمان...

وقتی دختر تپلوی مو خرمایی از دور به سمت سی و سه پل با چشمان براق میدود و دستانش را باز میکند و در آغوش پسر قد بلندی که منتظرش بوده میپرد و دستانش را روی صورتش میکشد و دلتنگی اش را ابراز میکند و به نگاه عابران وقعی نمینهد و من با عشق نگاهشان میکنم...

وقتی باد خنک کولر تاکسی توی صورتم می خورد و خواننده میزند زیر آواز که "وقتی که به جای تو ...یکی دیگه منو آروووم میکنه غمگینم..." و من عینک آفتابی به چشم میزنم و چشمهایم را میبندم...

وقتی با نرگس چیس و پنیر میخوریم و او از تپش قلبش و خاطراتی که خیلی وقت است نشنیده ام حرف میزند و میخواهد من از روزهای گذشته حرف بزنم و من نیشم را برایش شل میکنم و تند تند بستنی ام را بالا می اندازم محض ِ خنک شدن ِ گلوی ِ مشتعلم...

وقتی چند ده کیلومتر میروم تا محله و شهر بچگی ام تا دوستان کودکی ام را ببینم و حال و هوایم عوض شود و همگی به من میگویند چقدر خوب است که مثل همان روزهای کودکی دیوانه و شادم و بعد مینشینیم به خاطره بازی...

وقتی سین برایم از حرفهای قبل از خواب که همه اش مرور روزی ست که گذشت و دعوای پتویه حین ِخواب خودش و مردش میگوید و من ذوق میشوم از این همه دوست داشتن و خدا را هزار بار برای همه ی عشق های دنیا شکر میکنم...

وقتی کتاب دست میگیرم و خروار خروار شعر میخوانم و مخاطب واقعی ای برای این همه شعر نمی یابم و لبهایم برای لبخند یاری ام نمیکند و با خودم شوخی های خرکی میکنم...

وقتی بعد از کار دلم خانه رفتن نمیخواهد و با فرنگیس و فاطمه و الناز و گلدختر میزنیم به پارک و پا دراز میکنیم کنار حوض در تاریکیه شب و تخمه میخوریم و خاطره تعریف میکنیم و میگویم کاش میشد تا ابد همینجا می ماندیم...

وقتی نیمه شبها تا تنفس صبح بالشتم را گاز میزنم که صدایم هق هق نشود و از اتاق بیرون نرود و دنده به دنده شدن هم چیزی از طولانی بودن شب کم نمیکند...

همه ی این وقتها خستگی ِ چشمهایم را که تازگی ها مُد شده بهانه میکنم و با پشت دست اشکهایم را سُر میدهم روی صورتم تا خوووب به خورد ِ پوستم برود،بس که برای شفافیِ پوست مفید است (!!!) و فی الفور بلند بلند میخندم که مبادا کسی شکی به بغضی بودن ِ اشکهایم ببرد و برایم نسخه ی فلان قطره ی چشم را از فلان داروخانه تجویز کند...!

+ماه رمضونمون مبارک :)

+ چقدر برای محیا خوشحالم


یک عالمه نوشتم و بعد همه ش رو پاک کردم.بهتره هیچی نگم.بهتره مثل بقیه باشم،هان؟

آقا اومدیم اعتراف کنیم هیشکی ما رو نمیفهمه و این چس ناله هم نیس که خیال کنین داریم قیافه میگیریم که شما هی قربون صدقه مون برید و واسه القای حس همذات پنداری "منم همینطور" حواله مون کنیدا!

کلن ترجیح میدم حرف نزنم اما شما نمیدونین واسه منی که همه ی حس هام تلمبار شده روی همم رو-چه خوب و چه بد- توی دفتر یا اینجا مینوشتم،چقدر سخته دست به قلم و کیبورد نبردن.

فقط خواستم بگم توی شهر هو افتاده که الی ناراحته و رفته کنج عزلت پیشه کرده و چنین و چنان،اومدیم بگیم مردم حرف مفت زیاد میزنند و هیچ کس اونقدر گنده نشده بتونه ما رو بکشونه گوشه ی عزلت.اگه یهو اثری از آثارم پیدا نشد و به ملکوت اعلی پیوستم یه دلیل بیشتر نداشت.خودم رو گرفتم!

خودم رو از همه ی اونایی که حقم نبودند و خودم رو بهشون تقدیم کرده بودم گرفتم.آتیش که گر میگیره خشک و تر میسوزند،واسه همینه که چه حقتون بودم و چه حقتون نبودم،از برکت وجوده اونایی که خودم رو قرار بود ازشون بگیرم و پرده بکشم روی درونیاتم که سر سوزنی ازش باخبر نباشند و نشند،آتیشش پر دامن بعضیا که حقشون نبود رو هم گرفت.

همیشه از اولم الی همین بوده،وقتی قرار به خود بودنمه خودمو از همه ی اونایی که آزارم میدند میگیرم.این بزرگترین تنبیهه که هیچ وقت نفهمند چی فکر میکنم و چی توی دلم میگذره و دقیقن چه حسی دارم.این بزرگترین تنبیهه که صدام و نگاهمو ازشون دریغ کنم.که اونا رو توی حرف و فکر و احساسم دخیل نکنم.که خودمو دریغ کنم ! خلاصه اینکه ببخشید اگه آتیشش پر دامن شما رو هم گرفت!!!

فقط...فقط امیدوارم واسه درونیاتی که دیگه سعی میکنم کامل و جامع تعریفش نکنم و نشونش ندم کسی ازم بازخواست نکنه که اگه بکنه هم به شصت مبارکم!!!

السلام علیکم و رحمه الله و برکاته و سلام :)

الی نوشت :

قابل توجه اونایی که توی این مدت باهام بودند و دستخطم رو چند تا خونه اونطرف تر میخوندند و گوش بودند:"ممنون که بودید و هستید.همین :)"


1 2 3 4 5 ... 91 >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
دختری که شع ــر شد ...

و ایــــن منــــــــــم دخــــــتــــری در آستانه ی فصلی گرمـــ. از آن دسته آدم هـایی که انتــهای نامشـان نقـطه چین می خـواهد. حـال، هـرگونه میخـواهی تفســیر کــن: اِلــــــــــــی ... ====================== میچسبم از خودم به غم و شع ـر میشوم از شعــر گریــه میکنــم و شع ـر میــشوم ======================= در کل شهــر خاله زنـک هــا نشستــه اند درباره ی زنـــی که منـــم داوری کننــد ... ======================= اینجـــــــا هیــــچ شعبــه ی دیگری ندارد ، همیــن ! Line ID : goodlady_eli Telegram ID : @goodldy_eli ****
Email Icon by Parstools.com
دوست من دیدنش آسان نبود
تعداد دید و بازدیدهای دختره خوب: 302519

مرا در فیس بوک ببینید...
مرا در توئیتر ببینید...
مرا در گوگل پلاس ببینید...
مرا دراینستاگرام ببینید...