X
تبلیغات
نماشا

_____ مـن دخـتــره خــوبــی ام ! _____
" اَمَن یُجیب ،حال دلم اضطراری است ..... از دختری که بد شده دیگر فراری است " 
قالب وبلاگ
خـــدایـا؛ متبــرکـم گردان تا " عشـق ورزیـدن " و " خنـدیدن " را بیامــوزمــ . به " همــه " عشق بـورزمــ ، حتی کسانی که مـرا دوست ندارند ، درکم نمیکنند و به من آسیب رسانده اند.... از من بـد گفته اند و از مـن بـهـره کشـی کرده اند. بـادا که در همه ی شرایط و مـوقـعیت های زندگـی" بخندمــ " و " بدانمــ " در هـر چـه روی میدهد ، رحـمـت تــــو نـهفتــه استـ

هوالمحبوب:

درد دارد یک نفر را از ته قلبت بخواهی ... 

بعـد او از بی وفایی های محبـــوبـش بگوید!

از مردهایی که وقتی موهایت پریشان میشود توی صورتت ،سرشان را می اندازند پایین و حرص میخورند و میگویند :"بپوشون این شراره های آتیش رو!"،خوشم می آید.از مردهایی که وقتی خودت را توی آیینه چک میکنی نگاهشان را میدزدند خوشم می آید. از مردهایی که وقتی رژ لبت را پشت چراغ قرمز در می آوری که آرایشت را تمدید و تجدید کنی و از خجالت رنگشان می پرد و نگاهشان را میبرند به افقی که نیست و حرص میخورند که "اینا چیه آخه به خودت می زنی داری میری خونه دیگه؟!" و تو میگویی "خدا را چه دیدی،یهو یکی چشمش توی راه من رو گرفت و باس در نگاه اول دلبر باشم!" و او سرش را از خجالت و حرص می  ندازد پایین،خوشم می آید.

از مردهایی که وقتی بهشان زل میزنی نگاهشان را می اندازند زمین و وقتی بلبل زبانی میکنی و سر به سرشان میگذاری حرف توی حرف می آورند که نفهمی معذبند و شرم دارند خوشم می آید.از مردهایی که وقتی حرف میزنند و شیطنت میکنند نگاهشان را به هر سمت و سو میبرند الا تو و وقتی نگاهشان با تو  تلاقی پیدا میکند و تو میخندی، "کوفت دوست ِ عزیز!" حواله ات میکنند خوشم می آید.

از مردهایی که یک عالمه حس خوب به تو دارند و حتی حسشان را زیر و رو کنی ،"دوستت دارند" و لی  به زبان نمی آورند چون میدانند ابراز علاقه مسئولیت می آورد در برابر دلی که شاید از تو بلرزد،خوشم می آید.

من از مردهایی که حاضرند تمام عمر با خودشان و احساسشان بجنگند که مبادا تو یک ثانیه با خودت درگیر باشی ،خوشم می آید.

من مردهایی که هرکاری میکنند تا تو دلت  در لحظه ای که هستی و هستند از غم خالی شود ولی هیچوقت حیا را فراموش نمیکنند و حریم ها را ارج مینهند خوشم می آید.من از این مردها خوشم می آید و با تمام خوش آیند بودنشان ،هیچگاه دوستشان نخواهم داشت و چون قرار است هیچگاه دوستشان نداشته باشم برایشان با بدجنسی تمام از دوست داشتن کسی می گویم که دلم را یک روز ربود.برایشان از زخمی میگویم که نمیخواهم و قرار نیست به دست هیچ مردی خوب و درمان شود...و برایشان میگویم که من هیچگاه هیچ مردی را دوست نخواهم داشت بس که دوست داشتن را میترسم،بس که دوست داشتن ویرانم کرده و جایی برای هیچ کسی باقی نگذاشته،بس که دوست داشتن را دوست ندارم ...

الی نوشت :

به دیوار تکیه کن،

ولی به مردها ،نه ...!

که دیوار اگر پشتت را خالی کرد،سنگ است و گچ،نهایت سرت میشکند...!

ولی اگر مردی رهایت کرد،دلت میشکند،

روح و تمام زندگیت میشکند،

و زنی که بشکند ،

سنگ میشود

سرد و سخت،

که نه میخندد و نه میگرید..!

و این یعنی فاجعه..!

فاجعه زنی ست که از دلدادگی ترسیده ...!


هوالمحبوب:

دختــــر کـــــه باشـــــی خنـــده بــــر لـــب داری امـــــا

پشتـش کمـــی اشـــک و شکـایـــت گهگـداری ست ...

تمام دیشب ایـــــن کلیپ را دیده بودم و اشک ریخته بودم و به این فکر کرده بودم  چرا با همه ی دختر بودنم هیچوقت و توسط هیچ کسی شبیه دخترها با من رفتار نشده.تمام شب بارها این کلیپ را دیده بودم و هق هق کرده بودم و دلم خواسته بود به آغوشی پناه ببرم که قوی تر از من باشد.به دستهای مهربانی که روی سرم کشیده شود و بدون کلمه ای حرف از نوازش دستهایش حس کنم که چقدر درک میکند که من طفلکی بوده ام.

کلیپ را دیدم و به یاد آوردم جای تمام سیلی ها و کمربندهایی که در تمام طی این سالها روی بدنم جا خوش کرده بود و من در خفا اشک ریخته بودم و جلوی چشم همه ی آدمها بلند بلند خندیده بودم.تمام شب کلیپ را دیدم و دلم خواست قدرتی وصف نشدنی مرا از تمام دنیا جدا کند و به من بگوید چقدر متأسف است که هیچوقت دختر بودنم ،نازک بودنم،لطیف بودنم،حساس بودن و شکننده بودنم به چشم هیچ کس نیامده و همه خیال برشان داشته محض زبان درازی و شیطنت و کل کل کردنم با مردها ، پوست کلفتم و بی خیال  .بگوید چقدر متأسف است که من تمام این سالها دلم خواسته خودم را قوی و مرد نشان بدهم که مبادا مردی به خودش فرصت و اجازه ی سوءاستفاده بدهد. که همه ی عمر تا قبل از آنکه با تمام وجودم عاشق یکی از این مردها بشوم همه متفق القول بودند من از زن بودن و دختر بودن بویی نبرده ام ،بس که میترسیدم  از دختر بودن و ضعیف بودنم بهره ها بجویند.

دیشب دلم برای تمام الی از همان موقع که از ترس میخوابید که زودتر صبح شود و دعوا و کتک و حرفها تمام ،تا همین امشب که با خون دل خوابیده بودم سوخت.

تمام این سالها دختر بودنم و حساس بودنم و ضعیف بودنم و پر احساس بودنم را پنهان کرده بودم و نقض و دفن و هی خواسته بودم هویدایش نکنم  ولی بالاخره تاب نیاورده بودم این همه پنهان کاری را و عاقبت کنار مردی که میپرستیدمش خودم  خودم را لو داده بود.

لو داده بود که الی ضعیف است.که الی زیادی زن است.که الی دلش این همه سال به خاطر رسیدن به آخری فرح بخش لال شده بود و خودش را به هرچیزی مشغول کرده بود که نپوسد..علت ترسش را از دعواهای خیابانی و شنیدن فحش های بد وسط خیابان،عاشقانه دوست داشتن خواهرها و برادرش در این دنیای پلید،علت دل ندادنش به همه ی مردهایی که دلشان ضعیف کشی میخواست و هزاران راز سر به مهر را که هیچ گوشی نشنیده بود لو داد.ساق پایش را  لو داده بود-همان جا که اپلاسیون کار دوهفته پیش موقع دیدنش گفته بود میترسد به آن دست بزند  و توصیه کرده بود بروم دکتر که نکند توده ی سرطانی باشد و من نگفته بودم ورم کهنه ی  سگک کمربندی ست که چندین سال پیش دستهای مردانه ای آن را تحفه آورده.

دیشب ،تمام شب،تا زمانیکه اشکهایم تمام شوند و دهانم خشک و بالش زیر سرم خیس کلیپ را دیدم و ضجه زدم که نه مردی که خون و پوستم از او بود ،نه مردی که خواهرانه و حتی مادرانه دوستش دارم و نه حتی مردی که بی هیچ اتصال خونی و پوستی و گوشتی میپرستمش با من به مثابه دختر رفتار نکردند،بس که همه شان هزاران دلیل داشتند برای خوب تا نکردنشان و من باید دختره خوبی می بودم برای درک کردنشان  و بقیه ی مردها و رفتارهای مزخرف و دختر خر کنشان بروند به جهنم وقتی اینقدر دنیا جای منفوری ست برای دختر بودنه کسی که با همه ی وجود دختر بود و دلش دختر بودن میخواست و چون زمین جای قشنگی نبود میبایست زره به تن میکرد که مبادا ته مانده ی احساسش را نیز با هزار دلیل منطقی و غیر منطقی له کنند...

الی نوشت :

یکـ) دیشب معصومه را به همه ی معصوم بودنش قسم دادم برای طاقت دادنم،برای تاب آوردنم،برای خوشبختی ِ الناز که مادرانه دوستش داشتم و برای آرامش تمام دل های نا آرام و برای دختری که دلش اندازه ی سهمی میخواست که نداشت...

دو) روزتون مبارک دخترها ...

سهـ) من یک زنم که با لگدی میشود مجاب ... "این را گوش کنید!"

چاهار) از تمام مردهایی که این پست را میخوانند و با من مهربان میشوند متنفرم!بروند به جهنم ! به همان جا که به آن تعلق دارند!همین!


هوالمحبوب:

دست او جــــز ســر زلــــف تـــو بـه جایــــی نــــرود

"فَـقَـــد إستَمسـَــکَ بِالعُروَةِ الــوُثقـــی " این است ...

"خاک تو سرت!"...این جمله ای بود که تا همین حالا که چیزی از روز نگذشته من یک عالمه از پریسا و شیدا و یگانه و فهیمه و لاله و بقیه ی همکارانم شنیدم.همه شان نگاه تأسف بارم کردند و صورتشان را کج و معوج کردند و گفتند :"خاک تو سرت!" و من باز غصه خوردم و آمدم نشستم پشت میزم!

موهایم را کوتاه کرده بودم.موهای بلندم را که همه دوستش داشتند و خودم بیشتر.موهای قشنگ و خوشرنگم را که بلند شده بود و وقتی میبافتمشان از مقنعه ام میزد بیرون و همه به اسلام دعوتم میکردند که جمع کنم این اسباب انحراف را و من میانداختمش توی یقه ام و باز گرمم که میشد سرک میکشید از پشت مقنعه ام.موهایم را کوتاه کرده بودم و به جای رقصیدن روی کمرم و پز دادنم ،روی شانه هایم دهن کجی میکرد و غصه ام بود و همه تا میدیدند بدون استثنا میگفتند که خاک بر سرم! حتی یگانه که هیچ چیز مرا دوست نداشت و میگفت موهایم را دوست داشته!

موهایم را کوتاه کرده بودم.موهای بلندم را که فاطمه برایم میبافتشان و گلدختر برای رقابت با فاطمه شانه شان میکرد.موهایم طفلکی بودند و من بیشتر که از موهایم طفلکی تر بودم.

اولین بار درست ده ماه پیش خواستم که از ته بزنمشان.همان روزها که حالم خوب نبود درست مثل حالا.همان موقع که خیلی چیزها درونم شکسته بود و همه ی خواسته ها و احساساتم درونم له شده بود و آن که باید نمیفهمیدش و من مثل همین حالا زجر میکشیدم.رفتم خانه ی هاله و گفتم موهایم را بزند.گفتم سگ بشاشد توی موهایی که قرار است هیچ کسی نبیندش و برایش نمیرد.گفتم موهایم را مرده شور دست بکشد اصلن وقتی دست کسی که باید میانشان بازی نمیکند.هاله کوتاهشان نکرد.هرچه خواستم و هرچه خودم را مصر نشان دادم ولی این بار ...

این بار خودم را هل دادم توی آرایشگاه تازه افتتاح شده ی محله مان .همان که هیچ کسش مرا نمیشناخت  که بخواهد مراعاتم را بکند و یا نصیحت و به تازه عروس آرایشگر گفتم  بریزدشان پایین.چشمهایم را بستم و گفتمش تمام که شد خبرم کند و صدای قیچی انگار رگ های قلبم را میچید که شنیدم گفت :"مبارک باشه! " و من چشمانم پر از اشک بود که بازشان کردم و خودم را توی آیینه دیدم .موهایم ریخته بود روی زمین که خم شدم و یک دسته اش را برداشتم و بوییدمشان و دلم برای خودم و موهایم سوخت.

موهای قشنگم روی زمین ریخته بود و آرایشگر با جارو و خاک انداز جمعشان میکرد و میخندید که من موهایم را میبوسم و گریه میکنم و میگویم حقشان بود کوتاه شوند وقتی هیچ کس قربان صدقه شان نمیرفت...

آرایشگر شماره اش را داد تا توی گوشی ام ذخیره کنم و از این به بعد بروم سراغش بس که دوستم داشت و من از او متنفر بودم که موهایم را سر بریده بود عین جلادهای بی رحم و به جای همدردی با من میخندید!

آمدم خانه با دلی پر از غم و اولین "خاک برسرت!" را از فاطمه و الناز شنیدم و تنها گلدختر بود که ذوق داشت از موهایم که میتوانست راحت تر شانه شان کند و وقتی اشک هایم را دید با همان شیرین زبانی اش رفت آیینه را آورد و خواست خودم را تویش نگاه کنم که هنوز موهایم سرجایش هست و فقط قدش اندازه ی سبزی خوردنهای داخل باغچه شده که زود بلند میشوند...


هوالمحبوب:

دیگـــــر کـــلافـــه میــــشـــوم و دســــت می کـــشـــم

از ایــــن ردیــــف و قافــــیه هایی که مدتــــی ست ...

چاهار شنبه ها را دوست دارم،حتی اگر تمام دنیا و آدم هایش دوست نداشتنی باشند!اینطور میشود که از راه میرسم و با همه سلام و حال و احوال میکنم و بعد کمی صبحانه پشت میزم میخورم و بعد کوله پشتی ام را میگذارم جلوی صورتم و محتوایش را میریزم روی میز و از میان کاغذها و خودکارها و عطرها و لوازم آرایشی و تسبیح و آیینه و دفترچه ی یادداشت و قرص ها و کپسول ها و کرم ها و هزار خرت و پرت دیگر چندتا کاغذ مچاله شده را جدا میکنم و بعد از مدتها زنگ میزنم به هانیه که همین یکی دو هفته با اکبر برود "پرسپولیس" که نزدیک خانه شان است و یک شام درست و حسابی مهمان من با مردش بعد از مدتها به دور از دغدغه های بچه داری بخورد و میگویم که تیر ماه  سفارش و رزروش کرده بودم و هی فراموش کرده بودم خبرش کنم.با هانیه یک عالمه حرف میزنیم و قول میدهم خیلی زود در پایتخت و توی خانه ی کوچک و نقلی اش ببینمش و قرار میشود مدارک رزرو غذا را برایش ایمیل کنم.

یک کاغذ پاره ی دیگر را جدا میکنم  و یادم می افتد پریسا دلش میخواست با احسان برود "صورتی داغ" و چون نتوانسته بود مرا با خود برده بود و یک عالمه کیف کرده بودیم،برای همین تلفن را بر میدارم و داخلی اش را میگیرم و میگویم این یکی دو هفته تا موعد کاغذ پاره ام سر نیامده ،هرگاه که  احسان فرصتش را داشت مهمان من شام یا ناهار بروند "صورتی ِ داغ" پیتزا خوران و دعایش را بکنند به جان من که برسد به روح ِ شوهر ِ مرحومم و خواهر ِ جز جگر گرفته اش!

یک بار خیلی قبل تر ها که من زیاد با دوستانم کافی شاپ میرفتم و خوراکی های جدید کشف میکردیم ،نفیسه گفته بود هیچوقت کافی شاپ نرفته.نه آن هفت سال و ده ماه که با محمد دوست بود و نه این ده سال که با محمد زندگی کرده بود.میگفت محمد اهل کافی شاپ رفتن نیست و نبوده.برای همین یک روز نفیسه را با خودم بردم کافی شاپ و او اولین کافی شاپ رفتن را با من تجربه کرد و کلی با هم خندیدیم.برای همین این بار یک کاغذ پاره ی دیگر را به اسم نفیسه بر میدارم تا با محمد بروند "تریا نیمکت" باز هم مهمان من که یکی دو ماه پیش محض تجربه ی یک کافی شاپ تازه رزروش کرده بودم و میگذارم از مسافرت که برگشت مستنداتش را بدهم بروند عشق و حال مثلن و بعد هم بیایند به من غر بزنند که "این دیگه کجا بود؟!"

چاهارشنبه ها را بدون توجه به اینکه چقدر همه چیز غم انگیز و نخواستنی است دوست دارم ،اینطور میشود که بدون توجه به تمام اتفاقاتی که دیگر آنقدرها هم مهم نیست ؛جای همه ی جاهایی که چند ماه است منتظرم برای رفتنش ،کسانی که دوستشان دارم را شریک میکنم در هیجان و احساسی که شاید بیشتر و بهتر از من بلدند با کسی که دوستش دارند مزمزه کنند...

الی نوشت :

یکـ) غواص ها را که آوردند و از کنار گلستان شهدا و آن همه جمعیت رد شدم ،توی خیابان و درست وسط خیابان بدون توجه به بوق و جیغ ِماشین ها قدم میزدم و گریه میکردم.دلم خون بود از تصور زنی که میان این همه جمعیت یاد خاطرات عاشقانه اش با یکی از این دست بسته های شهید می افتاد و حتی نای اشک ریختن هم نداشت.خودم را گذاشته بودم جای مادرشان،جای همسرشان،جای نامزدشان یا جای دختر همسایه شان که عاشقش بوده و تا خود ِ خانه راه رفتم و گریه کردم.اینطور شد که برخلاف قانون خانه ساعت ده شب رسیدم و توبیخ شدم و باز گریه کردم برای از دست  دادن کسی که عاشقشان بوده و اینکه از دست دادن عشق بسیار سخت است!

دو ) مردها هرگز سه چیز را به هزار چیز ِ دیگر در زندگیشان ترجیح نمیدهند،حتی اگر در جایگاه خدایشان باشی :خوابشان ،خوراکشان و مادرشان!

سهـ) هیچ کس برای ناخن های کج و کوله ات هرچقدر هم که مظلوم باشد نه می میرد و نه غش میکند.دوره دوره ی ناخن های مانیکور شده و قد کشیده ی رنگ رنگی ست خواهر!اصلن خیلی ها  به خاطر ِ همین ناخن هاست که عاشق میشوند!

چاهار ) گمانم  ایـــن را زیاد گوش داده اید!


هوالمحبوب:

منــظــــومه ای از آتـــشــــم ، آتشـــــفشـــانی ســــرکـــشـــم

در کهکشـــانـــی بی نشــان ،خورشیــد گون رقصیـــده ام ...

شب که از راه میرسم دخترها را ردیف میکنم روبرویم که برایم از روزی که گذشت تعریف کنند.گلدختر را بغل میکنم و به حرفهایش گوش میدهم که شکایت بقیه را میکند که اذیتش میکنند و شروع میکنم مثلن دعوایشان کردن و بعد یک خوراکیه خوشمزه از کیفم در میاورم و بوسم را میگیرم و رهایش میکنم.شام خورده و نخورده و پای منبر میتی کومون نشسته و ننشسته میخزم در اتاقم محض درس دادن به دختری که شبها یکی در میان مهمان اتاقم میشود.

با چشمهای نیمه باز کلمه ها و جمله ها را ردیف میکنم و به فایلهای صوتی گوش میدهیم و تکرار میکنیم جمله به جمله.او که در خانه را میبندد چراغهای خانه تقریبن خاموش شده و من با همه ی خستگی ام شروع میکنم به چهره عوض کردن و ظاهری زنانه پیدا میکنم.موهایم را که بالا بسته ام باز میکنم و شانه و می بافمش و روبان قرمز و مشکی انتهایش وصل میکنم.شلوارم را در میاورم و دامن بلند و چین دار فرنگیس را که هدیه گرفتمش به پا میکنم و تاپ بنفش و سفید و گاهن سبز و یا گل قرمزم را به تن میکنم.روی تخت چهار زانو مینشینم و دست ها و پاها و زانوهایم را روغن بادام و گلیسیرین و کرچک و گاهی گلاب و روغن کنجد و زیتون میزنم و جوراب پارازین گلبهی ه خال خالی ام را به پا میکنم و عطر میزنم و برق را خاموش میکنم و اگر نا داشته باشم  کمی در تاریکی قر میدهم و بعد روی تخت میخزم وکیف میکنم مثلن از اینکه پاهایم از دامن میزند بیرون و بی خیال و با خیال ِ خیلی اتفاق ها تا بستن چشمهایم  آن متکای خرسی ام را بغل میکنم و  آرام اشک میریزم که خواب به کامم بگیرد.

صبح هنگام که با صدای آرام ِ آلارم گوشی ام بهوش میشوم،صدایم توی اتاق میپیچد که "و چای دغدغه ی عاشقانه ی خوبی ست ..."و من کورمال کورمال موبایلم را دنبال میکنم که صدایش را خفه کنم و یک"مرض" هم حواله ی صدا میکنم و راهیه روزی میشوم که دلم نمیخواهد پیش بینی اش کنم...

صبحم با نگاه و جمله های میتی کومون شروع میشود و با آیت الکرسی و العصر موقع خروج از خانه و ورود به شرکت ادامه پیدا میکند.تلفن ها یک به یک شروع میشود.از فرنگیس که یک ریز شکایت میکند و گله که خسته شده و دیگر پایش را توی ِ آن خانه ی لعنتی نمیگذارد و من فقط گوش میدهم تا زنی که هیچوقت پایش را توی ِ آن خانه ی لعنتی نگذاشت تا احسان که عابر بانک کارتش را قورت داده و حالا چه خاکی به سرمان کنیم تا قوم یعجوج و معجوجی که هر دفعه با نقشه های جدیدشان سورپریزمان میکنند تا مردی که نذر دارد هر روز جمله های تکراری توی گوشم زمزمه کند که چه خبر ...کجایی...به سلامتی ...تا الناز که میگوید فاطمه دیر رسیده خانه و گوشی اش را جواب نمیدهد و هق هق من موقع شنیدن بوقی که صدای فاطمه را قورت داده تا آدمی که خیلی چیزها و رفتارها توی زندگی اش در قبال من عادی شده و عکس العمل من برایش تعجب آور تا الناز که سوال ها و صدایش مرا تا حد مرگ غصه دار میکند تا  دختری که چند میز آن طرف تر از من نشسته و من توی دلم برای هر نگاهش غوغاست و هی فکر میکنم باید چه کنم تا آرام شود تا همکاران و مهندسانی که فرصت یک لقمه غذا خوردن را از من میگیرند تا ....

روزم اینطور میگذرد و  تمام میشود و هر گاه فرصت کنم رو به پنجره ی کنار دستم میکنم و اشک هایم را قورت میدهم و دلم برای خودم میسوزد و "و توالصوا بالحق و تواصوا بالصبر " میخوانم و دم غروب و موقع تاریک شدن هوا بدنم را ورزیده میکنم با دستگاههای باشگاه تا فیتنس فرِک شوم و گاهی قدم میزنم تا شهلا،لباسهای قشنگم را می پوشم و وقتی آهنگ را میگذارد روی ولوم 100 و همه  به وجد می آیند و  او صدایم میکند و چشمک میزند، من با اشکهایی که به پهنای صورتم در حرکت است نیشم را شل میکنم و می رقصم ...آآآآآی می رقصم....آآآآی میرقصم تا تمام شود و شهلا هی قربان صدقه ام برود تا من بلند بلند با اشک بخندم....


هوالمحبوب:

همیشه از آدمهایی که برای پول در آوردن و امرار معاش چیز میفروشند و زحمت میکشند خوشم می آمده و می آید.منظورم دستفروش هاست و همه ی آدمهایی که دستشان را تنها به خاطر بچه ی تو بغلشان یا زخم روی بدنشان یا معلولیتشان جلوی این و آن دراز نمیکنند یا نسخه ی نخ نما شده ای که چندین سال است دارند را توی دست نمیگیرند که محض رضای خدا کمکشان کنی که پول نسخه ندارند و با دروغ هایشان باعث میشوند آدم دلش نیاید و نخواهد به هیچ آدم ِ به ظاهر محتاجی کمک کند.

همیشه ی خدا فکر میکنم کسی که محتاج است و نیاز مالی دارد آبرویش را حراج نمیکند ،اصلن اگر هم مجبور باشد که آبرویش را حراج کند خجالت و شرم از سر و رویش میبارد ولی این روزها اکثرن وقاحت توی صورتهای محتاج ِ پول با یک داستان ِ ساختگی ست که موج میزند!

برایم مهم نیست چیزی که میفروشد یا خدمتی که ارائه میدهد چیست.تخمه ی کهنه و عرق کرده ی آفتابگردان توی بسته ای پلاستیکی یا یک بسته زنجفیل پودر شده که خدا میداند چند سال توی پاکت مانده که رنگش تغییر کرده و چه چیزها قاطی اش کرده یا حتی فندک یا جا سیگاری که نیازی به داشتنش ندارم.

هرچه برای فروش داشته باشند و بدانم میتوانم،میخرمش که پول برای زحمتی که دارند میکشند بدهم و اگر هم دلم نیاید استفاده شان کنم می اندازمشان دور بس که به بهداشت و آخر و عاقبت استفاده اش مطمئن نیستم.همیشه دلم خواسته توی زحمت کشیدنشان شریک باشم و اگر شده حتی بیشتر از پولی که خواسته اند بدهم و زمانهایی که پولی نداشته ام غصه ام شده...

از "اُنس " که زده بودم بیرون کنار در فروشگاه میان آن همه زن و مرد ِ رنگی رنگی نشسته بود.سبزه که نه،آفتاب سوخته بود و روسری سفید به سر داشت و "خدا خیرتان بده " بود که تند تند حواله ی عابرها میکرد.از کنارش عبور کردم و چند قدم تا پیاده رو رفتم و ایستادم یک گوشه و به این فکر کردم که کاش آنقدری پول داشتم که یکی از کیسه هایش را میخریدم.

مطمئن بودم هزار تومن بیشتر توی کیفم نیست و به همین خاطر از خانه تا فلکه به جای تاکسی سواران پیاده رفته بودم و بقیه اش هم بی آرتی سواری کرده بودم و به این فکر میکردم که کاش عابر بانکی این نزدیکی بود تا سه هزار تومنی برای کیسه هایش که همان هزار تومن هم بیشتر نمی ارزید بدهمش و گمانم باید زیاد قدم میزدم و راستش حالش را نداشتم برای چیزی که احتیاج ندارم بروم و برگردم که موبایلم زنگ خورد و تا آمدم از کیفم در بیاورمش و پاسخ بدهم یک اسکناس ده هزار تومنی از جیب کوچکش افتاد بیرون که یعنی آهای من اینجام و بهانه نیاور بچه! اینطوری شد که من برگشتم به سمتش و هی کیسه لیف هایی را برانداز کردم که احتیاجشان نداشتم.

پیرزن همسایه همین دو سه سال پیش یک جفت کیسه لیف ماهی شکل ِدور آبی و قرمز بافته بود برای خودم و عباس آقا که وقتی زیر یک سقف رفتیم استفاده اش کنیم و فرنگیس هم برایم یکی دوتا رنگاوارنگش را بافته بود برای استفاده ی داخلی!و کیسه های خودم به مراتب زیباتر بود.هیچ کدام از کیسه لیف های زن به دلم ننشست.نگاهش کردم،تتوی بین ابروهایش که قدیمی بود و تغییر رنگ داده بود و چهره ی آفتاب سوخته و چروک افتاده اش که با شرم نگاهت میکرد نشان میداد بیش از اینها زحمتکش و دوست داشتنی ست که گفتم کاش یه مدل دیگه هم داشتید و او کیسه لیف های مستطیل شکل نشانم داد و گفت :" ببین این بی کسی ها را دوست داری؟!"

خنده ام گرفت و گفتم :"بی کسی دیگه چیه؟!" که گفت برای آدمهایی ست که کسی را ندارند پشتشان را لیف بکشد و خودش اسمش را گذاشته بی کسی!

من که به خیال ِ خودم خدای ِ اسم گذاشتن روی آدم ها و اشیا و حس ها و رفتارها بودم از خلاقیتش ذوقمرگ شدم و با اینکه احسان دوتا "بی کسی ِ نانو "برایم ماه ها قبل از جزیره خریده بود که کلی هم فاز میداد،یک عدد بی کسی هایش را که کمی هم گران تر بود مهمان کیف و کمدم کردم و اسمم را در جرگه بی کسان ِ دنیا ثبت کردم...!


هوالمحبوب:

یکی از لذت های من رفتن به کفش فروشی ِ انس است آن هم عصرهای پنجشنبه،چه کفش خواسته باشم و چه نه!بی آر تی سواران میروم تا دروازه شیراز و بعد هم چندتا پاساژ اطرافش را ویندوز شاپینگ میکنم و قدم میزنم تا "انس" و کیف میکنم این همه جمعیت لباس و شال رنگی رنگی را که دست به دست هم آمده اند برای خرید کفش و کیف!

کفش ها را سیر نگاه میکنم و گاهی هم با اینکه احتیاجی به داشتنشان ندارم قیمتشان را سوال میکنم و جنسش را تست. و گاهی هم برای خالی نبودن عریضه توی پاهایم امتحانشان میکنم و توی آیینه خودم را برانداز میکنم و بعد میگذرمشان سرجایش و بعد میخزم روی یکی از صندلی های سنگی ِ فروشگاه و زل زنان و گاهی خانومانه پسران و دختران ِ جوان و مشتری های رنگارانگ فروشگاه را تماشا میکنم و به حرفهایشان گوش میدهم و ذوق میشوم و بغض و خنده!

زنان و دختران ِ جوانی که مردهایشان با وسواس برایشان کفش انتخاب میکنند و روی صندلی مینشاندشان و به پایشان میکنند و به به و چه چه راه می اندازند و همسر یا نامزد یا دوست دخترشان ابرو گره زنان ناز میکنند که دوست ندارد این مدل و رنگ و ... را.

زنان و دختران جوانی که با اشتیاق رنگ و طرح انتخاب میکنند و مردشان عین ِ مجسمه ابوالهول کنارشان ایستاده که تنها کارت بکشد و پول پرداخت کند.

دختران جوانی که خودشان را مثل بچه گربه به مردشان می مالند و لوس وارانه و ناز کنان میخواهند از مردشان که فلان کفش را با فلان رنگ بخرند و مردشان لبخند به لب قبول میکند.

مردان جوانی که هی کفش  توی ِ پاهای سفید و سبزه و زشت و زیبای زنشان امتحان میکنند و مثل همسر یا نامزد یا دوست دخترشان عین ِ خر کیف میکنند .

و زنان میانسال و جوانی حتی که با مردشان به اطرافیانشان نگاه کنجکاوانه دارند که سلایق را بررسی کنند و یک جفت کفش ِ ساده و شیک میخرند چونکه خیال میکنند از سن و سال آن ها گذشته .

من روی صندلی ِ سنگی ِ فروشگاه همه را میبینم،دختر بچه های موبافته و موفرفری و مو بور و یا مو مشکی با مزه و زیبایی که دست در دست پدر و مادرشان می آییند و برای مادرشان به اصرار سلیقه به خرج میدهند که باید فلان کفش را بخرد و یا از مادر و پدرشان قول میگیرند که وقتی بزرگ شدند فلان کفش ِ قرمزِ تق تقی را برایشان بخرد...

من روی ِ صندلی ِ سنگی ِ فروشگاه همه را نگاه میکنم و ذوق و لبخند و هیجان و غصه و بغض را حتی با هم نفس میکشم و قورت میدهم و گاهی و حتی بیشتر از گاهی برق نگاه شادی و لحن قند توی ِ دل آب کن مردهایی که زنشان یا نامزد یا دوست دخترشان را تحسین میکنند که چه زیبا شده اند با این قشنگ ترین ِ کفش دنیا ترغیبم میکند که بلند شوم و آن به تعبیرشان قشنگ ترین ِ کفش ِ دنیا را به پایم امتحان کنم و هر هر به خودم بخندم که این کفش آنقدرها هم قشنگ نیست و آنچه آن را قشنگ جلوه میدهد برق نگاه و لحن ِ هیجان انگیز ِ کسی ست که تو را دوست دارد و دوستش داری و او که نباشد تمام دنیا زشت و مسخره است و باز نگاهم میلغزد روی ِ لبخندهایشان و قدم زنان میروم تا عصر پنجشنبه ی بعدی و دوباره "انس!" ...


هوالمحبوب:

دری وری هایم را که در مورد مردها شنید گفت :"چی بگم؟!چیزی ندارم بگم!" و من گفتم:"چیزی ندارید بگید چون چیزی نمیخواید بگید! چون فکر میکنید بهتره هیچی نگید ولی حرفام عینه حقیقته.پرروتر و بی چشم و روتر از مردها روی ِ کره ی زمین وجود نداره!" و یک بلانسبت ِ زوری هم به رسم ِ ادب ضمیمه ی جمله ام کردم که خندید و گفت دلیل حرف نزدنش هم درست است و هم غلط و خاطر نشان کرد که نیازی نبود بلانسبت به جمله ام سنجاق کنم!!

حرف زدن برایم سخت است،خیلی وقت است دلم حرف زدن نمیخواهد و برخلاف خواسته ام زیاد از حد حرف میزنم چون میترسم نگفته هایم فریاد بکشند و آبرویم را ببرند.برای همین سعی میکنم اراجیف ردیف کنم محض شنیده نشدنه سکوتم!

وقتی پرسیده بود که چرا ازدواج نمیکنم و بانو و خانم ِ خانه ام نمیشوم،یک عالمه حرفهایم را قورت داده بودم و ترجیح داده بودم تنها در مورد سرخودمعطلی ام حرف بزنم و گفته بودم :"که چی بشه وقتی من این همه برای مَردم میمیرم و او غیر قابل اعتمادترین موجود ِ کره ی زمین است؟ و او که بُرد میکند اوست که مرا دارد و او که زجر میکشد منم که یادگرفته ام همسر و زن خوبی باشم."که او آهسته و کم کم شروع کرد به حرف زدن.

و او گفت یکی از مهمترین فایده های ازدواج برای من کنده شدن از احساس و علاقه ایست که آخر و عاقبتی برایم ندارد و فقط مرا اسیر خود کرده که گفتم این کار خیانت به مردی ست که قرار است با او زندگی کنم و گور بابای خیانت به خودم و اویی که میخواستمش!

نمیدانم چه شد که در برابر حرفهایش که خیانت را یکجورِ دیگر تعریف میکرد سکوت شدم.نمیدانم چه شد که اویی که تجربه خوبی از ازدواج نداشت،ازدواج را آرامش و بزرگ شدن تعریف کرد و نخواست تنها به خاطر اینکه شرایطش را نداشت،ازدواج را سرکوب و منکوب کند.

نمیدانم چه شد که فقط گوش دادم وقتی میگفت عشق و عاشقی در زندگی و ازدواج مثل هیچ چیز در این دنیا ابدی نیست و مثل تمام چیزهایی که دوست داریم داشته باشیمش آبیاری و پرورش میخواهد برای پایداری و باید مدیریتش کرد.نمیدانم چه شد که گفت مردها زمانی به این فکر می افتند شلوارشان دوتا شود که زن زندگیشان که همسیر با آنها وقتی میتوانسته،قد نکشیده و بزرگ نشده و انسانی که خیانت میکند از انسانی که خیال برش میدارد دارد انسانیت به خرج میدهد که میسوزد و میسازد شریفتر و شجاع تر و بهتر است...!

نمیدانم چه شد که دهانم را بسته بودم و فقط به حرفهایش من باب ِ تغییر ِ آدمها و طرز فکرشان در هر مرحله از زندگی گوش میدادم و هی با خودم تکرار میکردم این همه دانستن و درک از این آدم بعید است وقتی من او را بی دست و پا تر از این حرفها میپنداشتم که نمیشود این همه بفهمد و اصلن نکند مثل همه ی آدمهایی که تنها بلدند خووب حرف بزنند،قدرت سخنوری ِ بالایی دارد؟!

نمیدانم چه شد که گفت ازدواج لیلی و مجنون بازی نیست و نرسیدن هاست که از عشق افسانه ساخته و به تصور ما شیرینش کرده و ازدواج یعنی با هم سوختن و تحمل کردن و بعد با هم قد کشیدن و بزرگ شدن و لذت بردن و وقتی نتوانی با همراهت قد بکشی توی ذوق میزنی و آن موقع است چه زن باشی و چه مرد میروی سمت کسی که خیال برت میدارد همسطح و قد توست و چشم میبندی روی ِ تمام این سالها و حتی عشق ِ افلاطونی که حالا فقط لاشه ی متعفنش باقی مانده.

یک عالمه حرف زد و من یک عالمه سکوت بودم و گوش که گفت :"الی و این همه حرف نزدن؟!" و من فقط زور میزدم بغض در صدایم نمود پیدا نکند که آبرویم را ببرد و به یک جمله اکتفا کردم:" که دارم گوش میدهم خب...!"

برایم خاطرات و نحوه ی برداشتش از نماندنِ کسانی که دوستشان داشته و حق دادن به آنها و خودش برایم جالب بود و تحسین برانگیز و البته کمی دور از انصاف که زود بلد باشی دلت را چال کنی و منطق را پیش بگیری،کاری که مردها خوب بلدندش و از آن به عنوانِ فرایندی معمولی زندگی یاد میکنند یا دیدی علمی که تازگی ها با آن آشنا شده بودم!!

برایم اعترافاتش جالب تر بود و بیشتر از آن اینکه میدانست بیشتر رفتار ِ مردها توجیه منطقی ندارد و همه اش ناشی از کرم ِ درون است و علت پرورش و رشد کردنش رفتار زن هایی ست که به مردها این جرأت را میدهند تا مردها خیال برشان دارد میتوانند با همه ی زن ها اینگونه تا کنند یا زن ها مستحق چنین نگاه و رفتاری اند...

او حرف میزد و من هی جلوی چشمهایم از له شدن عواطف و پنهان کردن احساسات درک نشده ام صحنه بود که رژه میرفت.از التماس هایی که با غر یا قهر خودش را نشان میداد و از حرفهایی که با گریه جلوه کرده بود! او حرف میزد و من یک عالمه عشق و علاقه به مردی که قرارم بود از او بچه داشته باشم توی دلم بدو بدو میکرد که جای ِ نادرستی به اشتباه مطرح شده بود.او حرف میزد و من به تمام خواسته های نگفته و گفته شده ام که با من حمل میشد و از اول قرار بود به زبانشان نیاورم و اهمیتشان ندهم تا روزی که باید ولی همه شان به دنیا نیامده مرده بودند فکر میکردم که هنگامیکه از من پرسید علت این همه سکوت ِ طولانی را، با اینکه یک عالمه حرف داشتم،یک عالمه اعتراف و یک عالمه بغض و حتی زار زار گریه کردن ولی...ولی همه را قورت دادم و با لبخند گفتم :"دارم به این فکر میکنم بهتون نمی اومد این همه بفهمید!حتی تر بهتون می اومد خنگ هم باشید !" و خندیدیم ...


هوالمحبوب:


پارسال همین موقع ها بود،مثلن یک هفته ی پیش  و من تمام بازار را با نفیسه زیر و رو کرده بودم.زیر و رو کرده بودم که به اندازه ی پول جیبم برایت کادوی تولد بخرم.ماه رمضان تمام شده بود و به ازای تمام تنها افطار کردنهای ماه رمضان وعده ی بعد از ماه مبارک را داده بودمت و سر از پا نمیشناختم محض دیدنت.خودم دلم نمیخواست اما مجبور بودم اندازه ی جیبم که محتویش زیاد هم نبود برایت کادو بخرم.از آن آموزشگاه لعنتی زده بودم بیرون و بیکار شده بودم و کفگیرم به ته دیگ خورده بود.تو مطمئنن درک میکردی و انتظاری هم نداشتی اما من نمیتوانستم به خودم بقبولانم دست خالی آمدنم را بعد از این همه ندیدن ،آن هم وقتیکه آن همه تنها افطار کرده بودی و موقع خاموش کردن شمعهای تولدت کنارت نبودم.

آن جعبه ی سیاه را با توکش ساتن نارنجی اش از قبل داشتم.شکلات ها هم از ولنتاین که برای خودم و خودت نصف نصف خریده بودم چشم انتظار دیدنت را میکشیدند چون من!آن کتاب هم خیلی وقت پیش ،آن موقع که دستم به دهنم میرسید جا خوش کرده بود توی کتابخانه ام تا بعدها چشمهایت را سیاحت کند موقع خوانده شدنش.مانده بود هدیه ی اصلی که نفیسه گفته بود با اندوخته ام بهتر است کمی از عطری که دوست داری را انتخاب کنم و تمام چهارباغ را با من پیاده قدم زد و از من که ناراحت بودم از خریدم ،مشتاق تر بود برای گزینش ظاهر و باطن عطر...!

شکلات ها و کتاب و عطر را که داخل جعبه ی سیاه چیدم کمی دلم آرام شد چون شیک به نظر میرسید اما باز غصه دار بودم که انتخاب واقعی ام نبودند.حتی وقتی چشم هایت را بستم و خواستم بازشان کنی و دیدیشان و ذوق کردی هم چیزی از غمم کم نکرد.حتی وقتی آن لاک نارنجی و سنجاق قفلی ها و نان خامه ای ها را هم که برایم گرفته بودی گذاشتی جلوی چشم هایم و من ذوق شدم!

همان موقع،درست همان موقع که تو سراغ کیف دست دوزت که هنوز بعد از یک سال و اندی ناقص بود و ندوخته بودمش را گرفتی و من شیطنت بازی ام گل کرد به خودم قول دادم سال دیگر موقع تولدت اوضاع اینطور نماند و من موقع خرید همه اش به جیبم فکر نکنم.همان موقع ها بود که یکی از زجرآورترین حس های دنیا را تجربه کردم وقتی میدیدم جیبم به من امر و نهی میکند که چه کنم یا نکنم ...!

دیروز پریسا از ساعت مچی ای که به دست داشت شروع کرد به خاطره تعریف کردن تا هدیه های کوچک و بزرگی که داده بود و گرفته بود که حرف رسید به عطر! نمیدانم چه شد که گفت عطر جدایی می آورد.نمیدانم چه شد که گفت دوران نامزدی اش همه ی اوقات با احسان دعوا میکرده و کاشف به عمل آمده که علتش عطرهای ارزان و گرانی ست که به اسم کادو به خورده هم میدهند و عطر خریدنهایشان که قطع شد روابط حسنه شان برقرار و پایدار شد!

 نیشم را شل کردم که بزنم زیر خنده،که بگویم خجالت آور است دختره تحصیلکرده ای چون او خرافاتی ست. آماده بودم که نصیحتش کنم و مسخره و بگویمش که حتی پیامبر فرموده بهترین هدیه ها عطر است که ...

که ناگهان یاده آن عطر افتادم و اینکه یک ماه دیگر میشود یک سال که من و تو همه ی حرفهایمان با هم رنگ و بوی بحث و جدل گرفته.یادم افتاد آنقدر از هم دور شده ایم که یادم نیست آخرین بار کی از ته دل دوست داشتنمان به زبان آمده یا توی دستها و چشمها و نفس کشیدنمان جلوه کرده. یادم آمد یک ماه دیگر درست یک سال است که حساسیت ها و ترس ها و ناز و نوز کردن ها و ابراز دلتنگی ها و غرهایم جای خود را به تحمل کردن داده بس که اتفاق ریز و درشت بینمان افتاده! یادم افتاد همه اش یک ماه بعد از آن عطره لعنتی شروع شد که تو گفتی نمیخواهی ام  و من از همان لحظه تا همین حالا که اینها را مینویسم هر روز مردم و میمیرم...!

خرافاتی شدنم را ببخش،ولی حاضرم خرافاتی جلوه کنم و همه ی تقصیرها بیفتد گردن ِ آن عطر ِ لعنتی تا اینکه سر سوزنی فکر کنم تو آزارم داده ای یا تقصیر توست .همه ی تقصیرها بیفتد گردن ِ آن عطر ِ لعنتی تا اینکه به خاطر بیاورم تقصیر ِ تو و اتفاقات و دنیا و خدایی ست که نخواست...!

یادم می آید میگفتی وسواس داری در استفاده و داشتن عطر و هر جور عطری را دوست نداری و آرزو میکنم که ای کاش عطر مرا هم دوست نداشته باشی و استفاده نکرده باشی اش تا بخواهم بیاندازی اش دور تا طلسم بینمان شکسته شود و باز دوباره مثل همان روزهای اول دوستم داشته باشی ...!همان روزها که میگفتی آخری در کار نیست و ترسهایم را از نداشتنت مرهم میشدی.همان روزها که میخندیدی و دل به دل لوس شدنها و ناز کردن ها و شیطنتم میدادی.همان روزها که دوستت دارم ورد ِ زبانم بود و قلبم بغض میشد از ترس و نگرانیه نداشتنت.همان روزها که شبها ی قهر کردنمان هزار یلدا  میشد و شب شکن میطلبید و تو شب شکن ِ همیشه ی لحظه هایم بودی.همه اش تقصیر ِ آن عطر ِ فیک ِ لعنتی ِ مسخره است و جیب ِ خالی ام!کاش بیاندازی اش دور ...

 + گوش کنید 


هوالمحبوب:

خوبی خواستگار پزشک داشتن اینه که اگه وصلت شد آمپول فک و فامیل خودتون و خونواده تون رو مفتکی میزنه ،یا میتونی دَم به دقیقه حتی وقتی داری بچه ت رو توی توالت سرپا میگیری هی صداش کنی:"دکتر ...دکتر!"و اگه هم وصلت نشد رزومه ی سیل ِطرفدارت قوی میشه و میتونی جلوی شمسی خانوم و اکرم خانوم که دارند پز میدند توی این گرونی و تورم که گوشت کیلویی خدا تومنه پسر حسن قصاب اومده خواستگاری دخترشون و نوه عموی جعفر آقا که یه وجب دکون میوه و تره بار داره اومده طوق غلامی دخترشون رو به گردنش بندازه،انگشتات را بگیری جلوی صورتت و میون طرفدارای بقال و چقال و نون خشکیت ،یه دکتر رو هم ذکر کنی تا چششون قلمبه بزنه بیرون و بیفته کف زمین و تو با تریلی از رووش رد بشی! یا وقتی به یه نه نه مرده شوهر کردی هی دم به دقیقه که میاد برات تریپ عاشقی برداره که "منو دوست داری یا نه ؟!" یا "از اولم دوستم نداشتی!" ،زل بزنی توی چشمش و بگی :"من ِ در به در شده اگه دوستت نداشتم مغز خر خورده بودم خواستگار دکترم رو رد کنم به تُوی ِ دله حلبی شوهر کنم عخشم؟!" که اینطوری هم حساب کار دستش بیاد که هی از این قرتی بازی ها در نیاره هم هی یادش بیاد تو چقدر روزمه ت قوی بوده و هم اینکه اون آخر ماخرها بفهمه دوستشم داری مثلن!


الی نوشت :

یکـ)

دو) چقدر بارون ِ دیروز اصفهان خوب و غم انگیز و فرح بخش بود!

سـهـ) همین!


1 2 3 4 5 ... 66 >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
دختری که شع ــر شد ...

در کل شهــر خاله زنـک هــا نشستــه اند درباره ی زنـــی که منـــم داوری کننــد ...
Email Icon by Parstools.com
دوست من دیدنش آسان نبود
تعداد دید و بازدیدهای دختره خوب: 306917

مرا در فیس بوک ببینید...
مرا در توئیتر ببینید...
مرا در گوگل پلاس ببینید...
مرا دراینستاگرام ببینید...