_____ مـن دخـتــرِ خــوبــی ام ! _____

_____ مـن دخـتــرِ خــوبــی ام ! _____

" اَمَن یُجیب ،حال دلم اضطراری است ..... از دختری که بد شده دیگر فراری است "
_____ مـن دخـتــرِ خــوبــی ام ! _____

_____ مـن دخـتــرِ خــوبــی ام ! _____

" اَمَن یُجیب ،حال دلم اضطراری است ..... از دختری که بد شده دیگر فراری است "

دیگر انـــسانـــی نخواهد بــود قربانــی بــــــــس اســـــت ...

هوالمحبوب:

یکی دو روز پیش در مسیر اومدن به خونه داشتم یه خاطره را مرور میکردم...اینکه یک روز یه جا یه موقع اعتمادم و اعتقادم سست شد و شک کردم و غر زدم و گفتم دیگه آخرشه و بدتر از این نمیشه و بعد هم قهر کردم و گفتم خدا نه من نه تو و "خـــــدا " دست به کار شد....!!!

گفت :"بهت میگم بدتر از این میشه یا نمیشه ....الی ایمانی غیر از خودم میفرستم سراغت و با همونی که بهش ایمان داری کافرت میکنم به تمام باورهایی که مونده تا بفهمی "زرد آلو چند وقته میرسه" !"

و راست گفت که همیشه راست میگه....

و من یاد داستانی افتادم که احسان برام تعریف کرده بود و کلی توی راه با "الـــی" خندیدم!


یکی بود یکی نبود....غیر از من و تو خدا و بر و بچ هیشکی نبود...

یه الــی بود که از بخت و اقبال خوبش، رخت و لباسش را جمع کرده بود و راه افتاد بره مثلا جزایر قناری برای تعطیلات ،اونم با کشتی سیاحتی ! شوما فک کن مثلا  با تایتانیک!!!!

حالا "جــَک "کجا بود و " رُز " کجا بود  و ما چی دیدیم و چی ندیدیم شرمنده خونواده اینجا نشسته معذوریم !حاجی اصرار نکن! خانوم حجابت را رعایت کن ! بعله با شومام!

توی همین گیر و دار و کش و قوس  و گمانم موقعه  فسق و فجور جک و رز بود که خدا امر فرمودن به عوامل طبیعی و باد و طوفان که بزن خورد کن این خونه ی فساد رو تا درس عبرت بشه برای آیندگان و از بده حادثه کلا کشتی کن فیکون شد و مسافرا در یک حرکت نمادین کلهم غرق شدند و فقط الــی موند!

بگردم قدرت ش را !

الــی قصه ی ما " گویا " شنا بلد بود و شنا کنان خودش را با رعایت حجاب اسلامی و التزام به آرمانهای امام راحل و اصل ولایت فقیه رسوند به نزدیک ترین جزیره و داشت ذوق مرگ میشد که نجات پیدا کرده و فحش میداد به اون جک و رز لعنتی که یهو به سرعت برق و باد و به طرفة العینی ،قبیله ی "کانیبالیسم ها" محاصره ش کردند و با حفظ موازین شرعی دست و پاش را بستند و بردنش پیش رئیس قبیله و رییس قبیله هم یه نگاه به الــــی کرد و دو سه تا سوال ازش پرسید و الــــی هم زبون درازی کرد و سر خود معطل بازی در اورد و رییس هم گفت گوشت هم نداره اقلا کبابش کنیم!ببرید بندازینش توی دیگ تا یه آبگوشت الی بار بذاریم و بخوریم !

الـــی از اونجا که دید دیگه داره خاک بر سر میشه تمام کرده ها و نکرده هاش را قطار کرد جلو ی خدا و گفت :خدا جون این چه رسمیه آخه؟! من به این خوبی ،ماهی ،گلی ،دختره خوبی،تازه سندش هم توی بلاگ اسکای موجوده ، بدبخت شدم که ..آخه چه طور دلت میاد؟جونه هرکی قبولش داری با من اینطوری نکن و شروع کرد قـــُـربــَتـی بازی در اوردن و معرکه گرفتن که خاک وَچــوووک! بدبخت شدم بدبخت شدم ....خدا با تو ام ها حالیته ؟ بدبخت شدم یه کاری بکن...

ندا اومد:" هــی الــی داد و قال نکن! آرامشت را حفظ کن و زمانی که توی دیگ ایستادی و دارند میپزندت و رییس قبیله اومد طرفت ،دست میندازی به کمرش و با حفظ موازین شرعی شمشیرش را از غلاف میکشی بیرون و بلافاصله تا ته فرو میکنی توی قلبش ..."

الـــی هم گفت:" دمت گرم خدا ! چشم!"

خوب هرچی باشه ندای الهی بود و پیام ارسالی از طرف شخص شخیصه خودش بود و اگرچه کاره خطرناکی بود اما خدا کارش درسته و حتما حکمتی درکاره و  خودش همه چیو درستش میکنه !

جونم برات بگه مادر! به محض اینکه رییس قبیله اومد جلو ،الــــی دست برد و شمشیر را از غلاف کشید بیرون و با ترس و لرز تا دسته فرو کرد توی قلب رییس قبیله و دِ برو در رو !

الـــی بدو ،قبیله با شمشیرهای آخته و دندونای گرازیشون دنبال چارتا تیکه استخونه الــی بدو بدو...الــی بدو ...اونا بدو ...الــــی سر بالا کرد و گفت خدا چه خاکی به سرم کنم؟پس حالا چی میشه؟..پس چرا نجات پیدا نکردم؟الان چی میشه؟دست بجنبون دیگه!دارند بهم میرسند که!

ندا از بالا اومد :"الـــــی جون! بنده ی من! حــــــالـــــا بدبخـــــــــــتـــــــــ شدی! "


الــــی نوشــــت :

یک )خدا را شکر تابستون تموم شد....خدا را شکر فردا پاییز با تمومه شکوهش از راه میرسه و من انگار که یک عمره منتظرشم....منتظر پاییز با تموم عظمتش...."خـــیــزید و خـــز آرید که هنگام خــــزان است..."

 دو ) باز هم امشب ساعتها یک ساعت رفتند عقب یعنی یک ساعت دیرتر به تو رسیدن...ساعتها هم تقلا میکنند به تو نزدیک نشوند...درست وقتی که میدانند یک ساعت به تو دارند نزدیک میشوند برمیگردند به عقب...تمام دنیا هم به عقب برگردند من بالاخره "آن" روز به تو میرسم...و کور شوم اگر دروغ بگویم... .

سه )خجالت را گذاشتند برای همین روزها و تو هیچ وقت  نقاش خوبی نبودی!!!!!

چاهار )ما همه تحت تاثیر هم هستیم....اگر غیر از این باشد ،از کسی چیزی نیاموخته ایم!من تحت تاثیر همه ام،هم چنان که خیلی ها تحت تاثیر من اند! مــن جمـعــیــــتــی کثـــیــــرم .... "شامــــلـــو"

چشـــــم بیمــــار تــو را دیــــدم و بیمـــــار شــدمــ...

 هـــوالمحــــبوب:

توی پیچ راهرو گم میشی...کسی نیست

میگند باید منتظر بمونی تا جراح بیاد و ویزیتش کنه...قفسه ی سینه ش درد میکنه و هی بلند بلند ناله میکنه و اشکاش ول میشه روی صورتش. مامانش سعی میکنه اشکاش را قایم کنه ولی اشکای لعنتی یواشکی از دستش در میرند و قل میخورند پایین...

چقدر این فضا من را اذیت میکنه.چقدر یاده وقتی احســــان بیمارستان بود می افتم...

تمام وجودم بغضه...اصلا هرچی به خاطرات بیمارستان منجر بشه من را اذیت میکنه....

بوی بیمارستان...ویلچر.....خون....الکل....داااد...فریاد.....آآآآآآآآااخ گفتن!

دردم میاد!

با تمام مردونگی و ابهتش داد میزنه و میگه :یاخـــــدا....

و من بغض میشم و دست میبرم طرف گلوم و قورتش میدم!

زن مثل ابر بهاری اشک میریزه.چادر گلدار سر کرده و داره با کمک یه خانوم دیگه میاد سمت پذیرش.پرستار میپرسه چی شده و میگه از پله ها خوردم زمین و با دست رفتم توی شیشه...

پرستار وقتی مطمئن میشه سرش آسیب ندیده بهش میگه دراز بکشه روی تخت و زن باز اشک میریزه....

توی دلم بهش میگم آخه خانووم چرا مراقب نبودی...چرا اینجوری اشک میریزی؟...الهی بمیرم چقدر درد داره!

تمام صورتش باندپیچی شده و یه لوله از دهنش وصله به کپسول اکسیژن که زیره تخت تعبیه شده...از گوشه و کنار صورت باندپیچی شده میتونی صورت سیاه رنگش را ببینی...

یک مرد جـَوون همراهشه...از رنگ پوستش میتونی تشخیص بدی باید پسرش باشه...اون هم سیاه رنگه و چشماش نگران و خودش مستأصل!

باز توی دلم بهش میگم مرد باش! و صورتم را برمیگردونم.تحمل دیدن ندارم...

دستش رفته لای چرخ گوشت....

تصادف کرده...

تیر آهن خورده توی سرش....

از نردبون افتاده...

دستش رفته لای دستگاه....

از بخش اورژانس میرم بیرون...واقعا این صحنه های پشت سر هم از عهده ی من خارجه....

میشینم پشت در آی سی یو و منتظر...و درد دل ها  بی اجازه و با اجازه مهمونه گوشم میشه!

مامانش سه ماهه کماست و هر روز حالش بدتر میشه و خدا از سر تقصیره دکترش نگذره!!!!

خواهرش یه لخته خون توی سرشه اول گفتند توموره ولی الان میگند رگش آسیب دیده! یه لخته توی سرشه و منتظره یه آمبولانس اون را از " الـــزهرا" بیاره این بیمارستان و آمبولانس  را از صبح تا حالا نفرستادند و خدا به زمینه گرمشون بزنه!!!!

سرش را بلند نمیکنه .میگه داییش سه شبه به هوش نیومده و توی آی سی یوه! داره "جامعة الکبیـــر " مییخونه و سه شبه چشم روی هم نذاشته....

زن فرم موهاش را توی شیشه ی اتاق نگاه میکنه و آروووم طوری که خط چشمش پاک نشه اشکاش را پاک میکنه و میگه :خودکشی کرده!میگند اسم منو توی هذیوناش صدا میکنه ولی هنوز بیهوشه!

چقدر من کم تحمل و حساس شدم!از روی صندلی بلند میشم و دور میشم و باز هم نمیتونم! و باز بخش اورژانس....

دارم میرم سمت شهـــــــــرزاد...تصادف کرده و خدا را شکر خوبه....فقط قفسه ی سینه ش درد میکنه.باید جراح بیاد عکسها را ببینه و دستور بده باید چی کار کرد.اشک میریزه و ناله میکنه. حق داره...خدا را شکر کمربند بسته بود و گرنه با اون وضعیتی که ماشینش رفته زیر کامیون حتما باید بدتر از این میشد.....!!!!

دارم میرم سمت شهرزاد که......

صدای گریه ش  از پشت سرم بلند میشه....قلبم می ایسته....انگار که ماله من باشه سریـع میرم سمتش و بدون اینکه دست خودم باشه اشکام تند تند قل میخوره روی صورتم....

میخوام دستاش را بگیرم ولی به این دستش سرم وصله و به اون دستش!!!!!!!!!!!!!!!

وااای....دستش چی شده خانوووم؟

میگه رفته لای در !!!!!!!!!!!

خدای من!این دستای کوچیک چه طور داره تحمل میکنه؟

صورتم را میچسبونم به صورتش و اشک میریزم تند تند و میگم گریه نکن خاله...الهی قربونت برم گریه نکن....

یک سالشه...داره جیغ میکشه و گوله گوله اشک میریزه...پستونکش هنوز تو دهنشه و از زیبایی  و معصومیش دلت میلرزه...

موهای طلاییش دیوونه ت میکنه و اشکاش....

صورتم را میچسبونم به صورتش و اشک میریزم و مامانش و همراهاش با تعجب نگام میکنند....شاید دارند دنبال کسی میگردند توی فامیلشون شبیه من و شاید دنبال نسبت سببی و نسبی من با خودشون...

اینقدر بهت زده شدند که چیزی نمیپرسند.... فقط سنگینی نگاهشون را حس میکنم...

زانوهام سست شده و مثل مادر مرده ها میشینم کنار تخت و دستام را میذارم روی سرم...

مامان بچه کوچولو کنارم میشنه و هیچی نمیگه....

از خجالت میمیرم....توی این وضعیت بقیه باید آرومش کنند و اون حالا میخواد منی که نمیشناسه را آرووم کنه و یا شاید هم میخواد بدونه من کی ام!

سرم را بالا میگیرم و با صدایی که به زووور از ته حنجره م میاد بیرون میگم :"تو رو خدا مواظبش باشید...داره درد میکشه بچه م!!!!!"

و دوتا مون اشکمون قل میخوره پایین....

.

.

باید بخوابم....خسته م...خیلی خسته م.....ولی خوابم نمیبره....

شهرزاد خوبه و هنوز توی بیمارستان....باید تحت مراقبت باشه امشب و هنوز قفسه ی سینه ش آزارش میده....

و من نمیتونم بخوابم.... رهام نمیکنه...فکر یه جفت چشم معصوم و پر از اشک  و دستای کوچولوی یه دختر کوچولو یا شایدم پسر کوچولو و دل نگرانیه یه عالمه آدم!

امشب شب سنگینیه برای خیلی از آدمهای اونجا...

امشب خیلی از آدمهای اونجا از درد و شاید نگرانی و دلواپسی خوابشون نمیبره...

امشب و هر شب یه عالمه آدم تمام بار یه درد بزرگ را به دوش میکشند و امشب و هر شب یه عالمه آدم به درگاهش پناه میبرند....

چه شب سنگینی!

چه شبای سنگینی!

چه آدمای پر از دردی.....


الــــی نوشت :

و من دردم می آید!

همیــــــــــــن !


http://positive0a.blogfa.com


هر بـــاکـــــــــــــره ای هم نشــــود حضـــــرت مریـــــــم...

هوالمحبوب:


شب تولد معصومه که میشد ،گوشی موبایلم را برمیداشتم و به تمام "مریم "هایی که میشناختم اس ام اس تبریک میدادم.به تمام دخترایی که برام تداعی گره "معصومه" بودند.همیشه ...هر سال....

گاهی به شوخی منجر میشد و گاهی به کل کل کردن و بعد هم سکوووت....

و بعد نوبت آقایون بود....

بهشون میگفتم تمام دلخوشی و غرور و افتخار و لذت یه دختر ،یه" مریم "یه "معصومه" ،موقعیه که اونی که مطمئنه ماله اونه بهش از صمیم قلب تبریک بگه...تمام شوق و شعف  یه دختر وقتی تبلور پیدا میکنه و چشماش از خوشحالی برق میزنه که میونه این همه تبریک و یا کنایه ی این و اون چشمش به تبریک داداشش بیفته....

داداشی که شاید همین دیشب سر اینکه کی کنترل تلویزیون را بده دست بابا با هم بحث کردن یا تا پای کشتن همدیگه هم پیش رفتند...

همیشه...هر سال.....مضمون یکی بود و جمله ها فرق میکرد و یادشون مینداختم فردا روز معصومــــــــــه ست روز ِ مریمـــــــــــه..روز لطیف ترین و با احساس ترین موجود دنیاست.....

و همیشه باهام شوخی میکرد که چه خبره بابا؟؟!!!....

و من همیشه به این فکر میکردم کاش یادش نره به خواهرش بگه که چقدر خوشحاله که هست.که بوده و خواهد بود....

اون چاهارشنبه وقتی برای فاطمه و الناز عروسک خریدم و داشتم میرفتم نمایشگاه تا بهشون بدم ،آخرین باری بود که چشمم به برق نگاهش افتاد و انگار که نگران باشم یادش بره گفتم امشب دست خالی نری خونه ها....!!!

و هیچ وقت نپرسیدم که رفت یا نرفت....!

امان از چـــــــاهــــــارشنبه ها....

کاش امسال هم یادش نره....!

امروز روز معصومه ست....روز مریم...روز من...روز تمام مریم ها و معصومه ها و لیلـــا ها و الــــی ها....روز با برکـــت ها....روز تمام کسانی که حرمت دختر بودن خودشون را نگه داشتند ...روز تمام کسایی که با افتخار دختر بودند و مایه ی مباهات....

هــــی آقـــــــا! حتی اگه عشق جون جونیه خواهرت هم بهش روزش را تبریک بگه و خودش را هم براش قربونی کنه ، آجی ته ته ته ِ دلش فقط دلش میخواد تو بهش بگی که روزش مبارک باشه....

همـــــــــــــیــــــــــــــنــــــــــــــ !

الــــــــــــــی نوشتــــــــ :

لبخند بزن تازه کنی بغض "بنان" را

بخرام برآشفته کنی "فرشچیان" را

تلفیق سپیدو غــزل و پست مدرنی

انگشت به لب کرده لبت منتقدان را

معراج من این بس که دراین کوچه ی بن بست

یک جرعــــــــــــــــه تنفس بکنـــــم چــــــــــــــادرتـــــان را....


دو )روز تمام مریم ها و معصومــــه ها مبارک...روز تمام لیـــلاها مبارک....روز تمام معصومه ها و مریم ها و لیــــلاها ی دنیا مبارک.... روز تـــــمام مـــــــــــــــــن مبارک!

ســه ) دلمان این دو سه روز این شعر را میخواند و میخواهد!عجیبن غریبا!..هی میخوانیم و پر میشویم و خالی میشویم اما تمام نمیشود....دو سال خردسالی ام که هیچ از آن یادم نمی آید حذف شود ،میشود بیست و هفت سال...!

مـــن بیســت و هفـــت سال خودمـــ را دویــده امــــ ... " از اینـــجـــا گـــوشـــ  بـــدهــــ "