هوالمحبوب:
بهش اس ام اس میدم خوبی؟ زنگ میزنه و میگه خودت خوبی؟ میگم من کلا دختر خوبی ام!!! میگه یه دفعه بدون سلام و علیک یه کلمه گفتی خوبی ،تعجب کردم!بهش میگم وقتی همیشه هستم و همیشه هستی سلام نمیخواد!سلام مال اون روزه که نه من هستم و نه تو و بعد شروع میشیم!
میخنده! تلــــــــــــــــخ میخنده!
بهش میگم حالا خوبی؟ میگه خوبم! میگم همیشه خوب باش! راس راسی خوب باش! برای خودت برای دخترت ،برای شوهرت! واسه اینا که خوب باشی ، واسه همه خوب میشی!
میگه تنهام!خیلی تنهام! میگم من هستم!همیشه! تا آخرش! تا ته تهش.....
میگه خیلی حرف دارم ،زنگ بزنم خونتون؟ میگم بزن و میزنه و حرف میزنیم.......
دو شب پیش بود.چنان ضجه ای میزد که هرکی رد میشد از کنار ماشین، نگاهمون میکرد. در ماشین بسته بود.پنجره ها بالا بود اما شدت دردش از اینا بالاتر بود. سرش را گذاشته بود روی فرمون و میلرزید و بلند بلند حرف میزد و گریه میکرد. نذاشت بغلش کنم. خواستم بغلش کنم تا توی بغلم گریه کنه ولی نذاشت.....گفت بدش میاد کسی بهش محبت کنه. بدش میاد کسی دلش واسش بسوزه. گفت لایق محبت دیدن نیست. دستم را پس زد و فقط گریه کرد.نمیخواستم محبت کنم،نمیخواستم دل بسوزونم. فقط میخواستم راحت گریه کنه!شایدم میخواستم خودم راحت گریه کنم.هیچی نگفتم.سرم را تکیه دادم به شیشه ی ماشین و باهاش اشک ریختم و باز هیچی نگفتم.هیچـــــــــــــــــــــــی!
ده ماه بود ندیده بودمش! اونقدر ندیده بودمش که دیگه داشت یادم میرفت دوستش دارم.دیگه داشت یادم میرفت دوستم داره...از اونشب که من را سر کوچه پیاده کرد با اون همکار ملعونش و من بهش اس ام اس دادم ازت متنفرم و ازخودم بدم میاد که تو دوستمی دیگه ندیدمش تا امشب....
یادمه بهم زنگ زد توضیح بده اما جوابش را ندادم.گفتم من نیاز به توضیح ندارم. خودت را توضیح نده!خودت را به من توضیح نده. خودت را به خودت توضیح بده. آدم باش!!! و تا آدم نشدی به من زنگ نزن.....
بعدها گفت آدم شده اما میدونستم "عــــروســــــی نـــرفتـــــن فاطـــــی از بی تنــــبونــــی ه"! ، نه از آدم شدنش! دیگه اونقدر ترسیده بود که به خاطر ترسش هم شده بود آدم شده بود یا تظاهر میکرد آدم شده اما امشب.....امشب راس راسی آدم شده بود.انگار که هزار ساله آدمه.....درد میکشید و عربده میزد....میگفت مدیونه! مدیون و شرمنده ی خودش، دستاش، بدنش، چشماش، گوشاش، دخترش، شوهرش، ماشینش، صندلیش، درختا، پیاده رو، میزش، زمین، گنجیشکا، آسمون، هوا و ..... مدیونه همه ی اون چیزایی که داشته و داره و نداره.....
میگفت ترسش داره هر روز مجازاتش میکنه. گفت دیگه نمیتونه به اونی که بود برگرده اما آدم شده.گفت به اندازه ی همون هزارسالی که آدم شده پیر شده و یه چیزی گفت. یه چیزی گفت که هیچ درمونی نداشت و هیچ التیامی.......همون آزارش میداد.اینکه نمیتونه عذاب و دردش را گردن کسی بندازه. نمیتونه باره گناهش را با کسی تقسیم کنه.نمیتونه برای آروم کردن خودش بگه یه خورده هم تقصیره فلانی یا بهمانی بوده.میدونست همه ش تقصیر خودشه و خودش کرده. خودش دلش خواست تا تهش بره و از هیچی نخواست که بترسه و الان فقط از یه چیزی خوشحاله....
اینکه خدا با تمومه بدی هایی که کرده دعای تحویل سالش را اجابت کرد. اونجایی که سرش را بلند کرده رو به آسمون و گفت خدا هر مجازاتی خواستی برام در نظر بگیر فقط آبرووم را نبر..... و خـــــــــــدا آبـــــــــــــروش را نبـــــــــــــــرد. هیچـــــــــــــــوقـــــــــتـــــــــــــ ........
پـــــ . نــــــ :
وقتی یه جا یه وقتی توسط یه الی یه کامنتدونی بسته میشه ،یه معنی بیشتر نداره!
خیلی ساده!
خیلی راحت!
یعنی سکوت!
یعنی غیر الی هیچ کس نمیدونه چه خبره و هرچی بگی غلطه!
همین!
حالا برو زور بزن توی صندوق پستیم بگو..........
نمیخونمش
هرگز
ممنون
بازم همین
!
هوالمحبوب:
دیروز در کنار تو احساس عشق بود
دستان کوچکت که پر از یاس عشق بود
دستان کوچکت که جنون مرا نوشت
این واژه های غرق به خون مرا نوشت
هرجا که رد پای شما هست می روم
فکری بکن به حال من از دست می روم
قلبم شکسته است و هی سرد می شوم
بگذار بشکند عوضش مـــــــــــرد می شوم
دستان خسته ام به شقایق نمی رسد
فریاد من به گوش خلایق نمی رسد
این دست ها همیشه پر از بوی یاس نیست
یا مثل چشم های شما با کلاس نیست
این رسم زندگی ست بزرگ و بزرگ تر
هر چه بزرگ تر و سپس هرچه گرگ تر
بین خودم و آینه دیوار می کشم
هرشب که پشت پنجره سیگار می کشم
شاید هنوز فرصت عصیان و مرگ هست
در ذهن ابرهای درونم تگرگ هست
بانوی دشت های قشنگی که سوختی
عشق مرا به رهگذران می فروختی
چشمانتان پر از هیجان نیست نازنین
این دست ها همیشه جوان نیست نازنین
شاید کسی که بین غزل های من گم است
در فصل های زندگی ام فصل پنجم است
یا نه درست مثل خودم لاابالی است
از مردمان غمزدهء این حوالی است
حالا ببین علیه خودم غرق می شوم
در منتها الیه خودم غرق می شوم
دلشوره های سرخ دلم ناتمام ماند
احساس می کنم غزلم ناتمام ماند
برای من به دنیا اومده!قسم میخورم! مطمئنم فقط برای من به دنیا اومده! تا این شعر رو واسم بگه!تک تک بیتهاش ماله منه!اصلا شعر خودمه که یادم رفته بود بگم.یادم رفته بود سراینده ش بشم.یادم رفته بود بنویسمش! این همه سال زندگی کرده تا این شعر رو واسم یه جا بنویسه تا من پیداش کنم وهزار بار بخونمش و حظ کنم.
شاعرش رو میگم!
اونکه حتی اسمش رو هم بلد نیستم.
یادم رفته! درست مثل شعرش که یادم رفته بود بنویسم.
دیگه رووش غیرت ندارم .
شعرش رو میگم!
شعرم را میگم!
مینویسم و میذارمش اینجا که بخونید و بشنوید. تقدیم به همه ی الی ها ! و برای "طلیعه"! اسمت قشنگه طلیعه جان!من را یاد یه خاطره ی دور میندازه!خیلی دووووور....
*** مــــــــــــــــــرد میــــــشوم >>>>> اینجــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
هوالمحبوب:
دارم با خانم رسولی صحبت میکنم که میرسم خونه!فکر کنم نمره ی دوتا فاطمه ها را جا به جا توی لیست نوشتم و دارم براش توضیح میدم که فردا رفت آموزشگاه چک کنه ببینه درست وارد کردم یا نه که میرسم در خونه!
بدم میاد موبایل به دست برم داخل خونه واسه همین، پشت در خداحافظی میکنم و دستم را میذارم روی زنگ!تازگی ها حالش را ندارم کلید را از داخل کیفم در بیارم و خودم در را باز کنم.انگار که مثلا دلم بخواد وقتی زنگ میزنم کسی بیاد استقبالم.دستم را بذارم روی زنگ و بدون اینکه بپرسند کیه در را باز کنند و تا رفتم توی حیاط فاطمه یا الناز یا فرنگیس بیاند توی ایوون و من سلام کرده و نکرده خودم را لوس کنم یا غر بزنم یا بگم چقدر سرررررده و بپرم توی اتاقم یا شایدم یه خورده سر به سرشون بذارم و بعد برم پی کارم.
دستم را میذارم روی زنگ و در باز میشه میام توی حیاط و یهو میبینمش که داره آنتن ماهواره را تنظیم میکنه. قلبم میاد توی حلقم و آب دهنم را قورت میدم و میگم سلام!
- سلام!
وقتی خونه ست میدونم کسی استقبالم نمیاد.عادت کردیم به پنهان کاری و تظاهر!عادت کردیم توی هزار توی دلمون همدیگه را بپرستیم یا دوست داشته باشیم! در اتاق را باز میکنم و فاطمه را صدا میکنم! فاطمــــــــــــــــــــــــــــه! بیا آجی!....... زود پیداش میشه. دوتا نون سنگک خریدم از توی کیفم در میارم و میدم بهش وخودم میرم توی اتاقم!لباس عوض میکنم و یه خورده میشینم.نمیدونم چرا دلم نمیخواد برم بالا!!!!
بالاخره که چی؟!
میرم بالا و خودم را لوس میکنم که دارم از گرسنگی می میرم پس چرا شام حاضر نیست؟!الناز میگه تا دست و پاهات را بشوری غذا را کشیدم و من دارم به اس ام اس نفیسه جواب میدم که پرسیده چند صفحه ترجمه کردی که میاد توی اتاق و زل میزنه بهم و میگه: موبایلت را بنداز اون طرف تا عصبانیم نکردی!!!
چشم گفته و نگفته موبایلم را سایلنت میکنم و میفرستمش به قهقرا که جلوی چشمش نباشه!
میشینم سر سفره. دارم از گرسنگی می میرم اما میدونم امشب خبریه ! بالاخره بعد از دوشب دیگه وقتشه امشب از برکت وجودشون مستفیض بشیم!
منتظرم اما اتفاقی نمیفته!
نصفه بشقابش را میریزه توی بشقابم تا مثلا مثل یه گاو بخورم و پروار بشم!!!!!
نمیدونه این همه خوراکی با یه نگاه میتی کومنانه اش آب میشه و انگار نه انگار!
نمیتونم امتناع کنم از خوردن چون میذاره به حساب کله شقی و کم لطفی! و به زوووووور همه ش را میخورم و هنوز منتظرم!دکمه شلوارم داره کنده میشه ولی دارم جون میکنم و میخورم!
زل زده به شعر خوندن علیرضا روی صفحه تلویزیون و لبخند میزنه! شعرش قشنگه ولی من میدونم من حق لبخند زدن ندارم چون بعد باید راجبش توضیح بدم! ترجیح میدم توی صورتم اثری از هیچ حسی نباشه!!!!
سفره را جمع میکنم و ظرفها را میشورم و هنوز منتظرم! نمیرم گم و گور بشم .میشینم روبروش اون طرف اتاق تا شروع کنه! بهم میگه بیا اینجا!دقیقا کنارش بشینم ! و میشینم! اونقدر نزدیک که صدای نفس هاش را میشنوم!
قلبم داره می ایسته!پس موضوع وحشتناک تر از اونه که فکر میکردم که باید اینقدر نزدیک باشم!اونقدروحشتناک و نزدیک که فرصت عکس العمل نداشته باشم!!!!
توی دلم به خدا میگم فقط زود تمومش کن.هرکاری دوست داری بکن ولی فقط زووود تمومش کن!
عجب! ! ! شروع نمیشه که بخواد تموم بشه!!!!!
ازم میخواد برم چای بریزم و میریزم!
چای دوم!
چای سوم!
چای چهارم!
پس چرا شروع نمیکنه؟! عجبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ !
ساعت ده و خورده ایه! از فرصت غرق شدنش توی تلویزیون سوء استفاده میکنم و میپرم توی حمام!مسواک میزنم و وضو میگیرم و توی اتاق فاطمه میشینم با خدا خاطره تعریف کردن و خود لوس کردن!!!! که صدام میکنه!
کارم که تموم شد میرم پیشش!
باز مثل قبل با الناز میشینم توی یه ردیف و میره بالا منبر!اللـــــــــــــــــــــهم صل علی محمــــد.....
همون حرفا!همون نطق ها!همون نصیحت ها!همون گله ها! همون حرفای تکراری که جمله به جمله ش را حفظم !بعد تعمیم میده به خاطره ی روزی که گذرونده! انگار نمیتونه خیلی راحت بگه بشینید واستون خاطره امروز را بگم!بدون هیچ قید و بند و تکلفی!حتما باید قبلش بکوبونه و بتازووونه!
چشمم به گل قالیه! همیشه!هر وقت حرف میزنه! فقط گاهی مسیر نگاهم را تا توی چشماش عوض میکنم و بعد چون طاقت نگاه کردن توی چشماش را ندارم باز نگاهم را میدزدم! نگاه که میکنم حمل بر گستاخی میشه و نگاه که نمیکنم حمل بر بی توجهی!
همیشه یه چیزی واسه ایراد گرفتن هست!
یه بار بهش گفتم که میدونم با بودنم مشکل داره و شرمنده م از اینکه هستم و وجود دارم!
مهم نیست!
اصلا مهم نیست!
شمارش معکوس را میشمارم تا فرکانس صداش بره بالا! بالا و بالاتر که.......
که ایندفعه غافلگیرم میکنه و یکی یکی حضار را میفرسته دنبال نخود سیاه!!!!
تو برو چای بیار...تو برو کامپیوتر را روشن کن چندتا نقشه ساختمونه باید فردا تحویل بدم باید بکشی....تو برو بخواب فردا واسه مدرسه خواب می مونی و الی......الهام باید بمونه!!!!!!!!!!!!!!!
یا ابلفضــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آرووووم انگار که زمزمه کنه میگه فلانی ازش خواسته عباس آقامون بشه! ازم میخواد اگه صلاح میدونم ببینمش و نظرم را بگم!!!!!!سرم را بالا میکنم تا نگاش کنم. وقتی چشمم به چشمش میفته فقط اشتیاق میبینم!چشماش برق میزنه!
انگار نه انگار میتی کومن، میتی کومونه!
توی چشماش موج میزنه عباس آقا را میخواد ودلش میخواد که من هم بخوام!توی چشماش خوشحالی موج میزنه. اونقدر که یهو همه ی میتی کومنیش یادم میره !یهو همه ی این بیست و هشت سال یادم میره و میخوام بپرم بغلش کنم وبگم فقط لب تر کن تا من بگم چشم!
نه چون گل پسر میگه اگه نگی چشم سوسک میشی(!!!!!!) ،چون دلم میخواد اون هم با تموم وجود که خوشحال باشی که همیشه چشمات اینطوری مشتاق برق بزنه!دلم میخواد همیشه صدات همینطوری باشه!همیشه نگات همینطوری باشه! همیشه!
یهو همه چی یادم میره!خاک برسرم که اینقدر زود خر میشم و خرم!!!!
هرچی تو بخوای! عباس آقا عباس آقاست! چه فرقی میکنه کی باشه؟چی باشه؟ هرکی تو بگی!هرکی تو بخوای! که یهو......
یهو یادم می افته که عباس آقا خواستن من به خاطره اونه!وگرنه من را به عباس آقا چه؟ من نیازی به عباس آقا ندارم!هیچ وقت نیاز نداشتم!حتی یه سر سوزن! عباس آقا وسیله ست!یه وسیله برای نشستن توی سایه ش و کندن از این بیست و هشت سال و بعد سعی کردن واسه خواستنش نه بیشتر ونه کمتر! حالا...حالا ..حالا باید به خاطره تو ، هرکی که تو بگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
امشب یهو یادت افتاد نحیفی و درموندگیم رو که باید تپل بشم چون عباس آقاداری ، قدرت میخواد و ورزیدگی؟؟؟ یهو یادت افتاد باید خوشبخت بشم؟؟؟ یهو یادت افتاد دلت عباس آقای تر گل ورگل میخواد و باید الی ترگل ورگل داشته باشی؟؟؟؟
یعنی همه ی این سالها کشک؟؟؟ کوفت؟؟؟؟یعنی .............................
توی دلم دارم گریه میکنم.نمیشنوم چی میگه.به خدا نمیشنوم چی میگه.دلم نمیخواد بشنوم.دلم نمیخواد بشنوم که برق چشماش و لحن مهربونش به خاطر من نیست ،به خاطر عباس آقاست...نمیخواااااااااااااااااااااااااااااام!
هیچی نمیشنوم غیر از جمله آخرش! "بعید میدونم خوشبخت بشی!بعید میدونم!بعید میدونم شماها رنگ خوشبختی ببینید!!! ولی بازم امید به خــــــــــــــــدا!!!!"
بازم خراب کرد!!!
بازم خراب کرد!
مهم نیست!
بازم مهم نیست!
الی: هرجور خودتون میدونید! من حرفی ندارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دلم نمیسوزه! نه واسه الی! نه عباس آقای الی! نه عباس آقای میتی کومن! نه هیچ عباس آقای دیگه ای!
فاطمه خوابیده!آروووم وناز! میشینم بالا سرش و بوسش میکنم آرووووم!چشمم میره به کره ی زمین بالای سرش!
برش میدارم و زل میزنم بهش!
چرا آدما توش معلوم نیستند؟
یعنی روی این کره چندتا الی هست؟چندتا عباس آقا؟چندتا میتی کومن؟ چندتا احسان؟چندتا الناز؟چندتا فرنگیس؟چندتا فاطمه؟چندتا........................؟
اتاقم کوچیک نیست!
تختم کوچیک نیست!
شهرم کوچیک نیست!
اصلا من بزرگ نشدم ونیستم که اونا کوچیک باشه و بشه!
ولی فقط توی اتاق راه میرم و بعد توی تختم دنده به دنده میشم!
زل میزنم به سقف آبی رنگ اتاق و به هیچی فکر نمیکنم! به هیچی!
انگار توی خلا ام! و فقط به شعر" مــــــــــــــــــــرد میشوم !" گوش میدم...هزار دفعه! شایدم بیشتر!الی داره واسم میخونه!الی ه که فقط میدونه چه خبره!از لحن خوندنش خوشم میاد!از بغضش از نوع التماسش از نوع خوندنش!...بگذار بشکند عوضش مرد میشوم......
زل میزنم به سقف و فقط گوش میدم.شاید هزار دفعه و شاید هم بیشتر......
صبح بخیر دنیا......صبح بخیر الـــــــــــــــــــــــــــــی!