_____ مـن دخـتــرِ خــوبــی ام ! _____

_____ مـن دخـتــرِ خــوبــی ام ! _____

" اَمَن یُجیب ،حال دلم اضطراری است ..... از دختری که بد شده دیگر فراری است "
_____ مـن دخـتــرِ خــوبــی ام ! _____

_____ مـن دخـتــرِ خــوبــی ام ! _____

" اَمَن یُجیب ،حال دلم اضطراری است ..... از دختری که بد شده دیگر فراری است "

نقــــاش مــــن مسیـــــح مشــــوّش بِکِــــش مـــرا ...

هوالمحبوب:

بابا امروز رفت میدان نقش جهان.از صبح زود که قرار بود ستاد هلال احمر فلان منطقه را هدایت کند و برای مردم مظلوم فلسطین کمک های نقدی و غیر نقدی جمع کند.بابا با ده دوازده تا از دوستانش که این هفته با هم قرار مدار گذاشته بودند و به آن ها گفته بود به امید آنکه یک روز در بیت المقدس نماز بخواند،رفت.

به ما هم گفت "اگر دوست داریم" برویم و ختنم خانه که میدانست"اگر دوست دارید" یعنی "بیخود میکنید که دوست نداشته باشید!"،به زور فاطمه را خر کش کرد و برد تا به قول خودش دهان بابا را ببندد و یحتمل نشان دهد چه همسر خفنی برای شوهرش است که هیچ جا تنهایش نمیگذارد و فاطمه هم!

من نرفتم،نه روزه اجازه میداد که بروم و بعد مثل خیلی ها از گرمای هوا طاقتم طاق شود و همانجا آب بنوشم و خیال کنم ثواب راهپیمایی کمتر از روزه نیست و نه دلم میخواست بروم به هزار و یک دلیل!

بابا سیاسی نیست ولی موقع اخبار به اکثر چهره هایی که در صفحه ی تلویزیون میبیند ناسزا میگوید و پرونده شان را که زیر بغلش است باز میکند!از مقام عظمی(!) گرفته تا آن مرتیکه ی خیگی ای که در مراسم عزاداری وقتی مطمئن شد دوربین روی چهره ی او زووم کرده بلند بلند گریه میکرد و زیر چشمی حرکت دوربین را می پایید و بابا که کل فک و فامیل و خاندانش را میشناخت،آباد کرد!!

بابا ضد این انقلاب هم نیست.برعکس،خودش یکی از پایه های اصلی انقلاب آن روزهای دهاتشان بوده.وقتی که اعلامیه پخش میکرده و نوارهای کاست امام خمینی را دست به دست بین مردم میچرخانده و روی دیوار "مرگ بر شاه " مینوشته و کتک میخورده و روزی که هواپیمای امام خمینی بر زمین نشست،وسط خانه شان میرقصیده و خرداد شصت و هشت یک عالمه اشک ریخته.

بابا جبهه هم رفته!آن روزها که صدای آژیر و وضعیت قرمز ما را به زیرزمین و خاموش کردن برق هایمان هدایت میکرد.همان روزها که او خانه نبود و الناز به دنیا آمد و من و احسان با همه ی کودکی مان میترسیدیم که وقتی بابا بیاید،به او بگوییم این بچه را از کجا آورده ایم و مامانی به ما میخندید و غصه میخورد!

بابا همان روزها که اعتقاد مذهبی و سیاسی اش قوی تر از این روزها بود جبهه رفته و یک عالمه عکس از جبهه در آلبومش دارد اما دوران جنگ رفتنش به همان عکس ها ختم شده و همیشه همراه تاسف یواشکی ای که میخورد، باد به غبغب می اندازد که جیره خور این مملکت و سیاست بازی اش نیست!

بابا سیاسی نیست و برای اهداف سیاسی و از قــِبــَل آن نان خوردن به نقش جهان نرفت تا روز قدس را کنار بقیه در گرمای سوزان امروز سر کند.بابا فقط دلش میخواست کاری انسان دوستانه بکند.

بابا همیشه برای همه چیز حرص میخورد و مثل همیشه هم ما و مخصوصن من که به خیالش نماینده ی تمام جمعیت کشور و یا حتی کره ی زمین در زندگی اش هستم را مسبب همه ی اتفاقات روی زمین میداند.

از افسارگسیختگی و تمرد و بی بند و باری جوانان کوچه و بازار گرفته تا بی خاصیت بودن خویشاوندان احمقش و یا به نتیجه نرسیدن توافق ژنو و گروه چند به علاوه ی یک و به فنا رفتن و معتاد شدن جوانان مملکت و قاچاق مواد مخدر و این حرف ها!

و همیشه ی خدا هم با جمله ی "ما انقلاب نکردیم که شما و اینا(اشاره به تصاویر کله گنده و کله کوچیک در اخبار و تلویزیون!) هر غلطی دلتون خواست بکنید و مملکت را به اضمحلال و نیستی بکشونید"،ما و مخصوصن من را مهمان نصیحت ها و منبرهای طولانی اش که به قول خودش در صورتی که به آن ها جامعه ی عمل بپوشانم سعادت دنیا و آخرت نصیبم میشود،میکنـــد!

بابایی که نه سیاسی ست و نه مذهبی صبح زود رفت میدان نقش جهان که شاید وقتی روبروی تلویزیون مینشیند و این همه خرابی و جنگ و خون را میبیند از خودش شرمنده نباشد.بابا دلش برای فلسطینی ها میسوزد و من یک بار خیلی وقت پیش ها دیدم که برای کشتگان لیبی و دیکتاتوری های قذافی هم چشمهای نمناکش را پاک کرد.

بابا دلش برای مردم بی دفاع آنجا میسوزد. او که در طی این همه سال از زندگی ام هیچ وقت بی دفاع و فلسطین بودن من به چشمش نیامد!!

+یک جاهایی نمیشود گفت میتی کومون!باید گفت بابا!


ابــــر هــــم در بارشـــش قصـــــد فــــداکاری نداشـــــت...

هوالمحبوب:

ابـــر هـــم در بارشـــش قصـــد فداکــــاری نداشـــت

عقــده در دل داشـت،روی خاک خالی کرد و رفت...

نه اینکه گمان کنید حسرت به دل دستها یا آغوششم،یا مثلن مثل تمام دخترها دلم غش و ضعف بره واسه بودن و نبودنش و یا حتی ککم هم گزید یا بغضم گرفت وقتی این پست برجعلی را خوندم و یا حتی کامنت آزی،کرمعلی یا سیما را که برایش نوشته بودند.من خیلی وقته حسرته نداشتنه آدمهایی که نداشتم و ندارم را نمیخورم و یا حتی توی دلم یواشکی بگم :"کاش...!"

درست از همون سه شنبه ی لعنتی سیزده سالگی م که تا صبح توی جانماز قهوه ای و طوسی ِ مامانی گریه کردم و به خدا التماس،و تسبیح نارنجی رنگش را که همیشه دستش بود را غرق بوسه کردم و اونی که باید میشد،نشد!

بزرگ تر که شدم یاد گرفتم...،خود ِ خودم یاد گرفتم و هیچ خری یادم نداد...،خودِ خودم یاد گرفتم که اگه قرار بود زندگی تو با اینی که هست فرق بکنه و تو هم همونایی را داشته باشی که بقیه دارند،پس باید دقیقن اونا باشی و چون اونا نیستی و الی هستی پس باید قبول بکنی نداشته هات رو!چون قرار ِ خدا با الی به نداشتن ه داشته هاش ه،اونم فقط و فقط چون الــــی ه!

لعنت به هر کسی فک کنه من این پست را با بغض نوشتم،یا حتی الان که داره نم نم و کم کم برف میاد به جای اینکه تا سرم را از روی مانیتور بلند میکنم و از پنجره بیرون را نگاه میکنم ذوق کنم از این همه قشنگی،فین فین دماغم را میکشم بالا و صورتم را با پشت دستهام پاک میکنم!

من حسرت نمیخورم.هیچ وقت!به جهنم که نداشتم،به جهنم که ندارم و حتی به جهنم که نخواهم داشت!حتی به جهنم که بعد از سی سال می شینه روبروم و وقتی بعد از تشویق و اصرارش به ازدواج و تشکیل خونواده دادن و انکار من بهم میگه :"...من دخترهام گناه دارند!" و اشک توی چشمام حلقه میزنه و بدون اینکه بخوام سر میخورند روی لپهام و بغض میشم و بعد از اینکه یه عالمه حرفام را میخورم و خودم را، بهش میگم:"الان یادتون افتاده دخترتون گناه داره؟؟؟؟؟الان؟؟؟؟دخترتون پارسال گناه نداشت؟دو سال پیش؟ده سال پیش؟بیست سال پیش؟وقتی سیزده سالش بود؟وقتی ده سالش بود؟وقتی پنج سالش بود؟؟دخترتون الان گناه داره؟الان که هیچی نداره و هیچی نمیخواد؟..."

اصلن به جهنم که من صدام میلرزه،به جهنم که دستام میلرزه،حتی به جهنم که وقتی حرف میزنم و اشک میریزم اشک توی چشمایی که هیچ وقت دوستشون نداشتم حلقه میزنه و شاید هم توی دلش!به جهنم که من هیچ وقت دختره خوبی نبودم و نمیشم!همه ش به جهنم!

من هیچ وقت حسرت نداشتنش را نمیخورم،حسرت دستهاش،آغوشش یا حتی اون روزایی که موهام را سشوار میکرد و دو گوشی می بست و من را میذاشت روی پاهاش و صورتش را میچسبوند به صورتم و سیبیلاش را توی لپ هام فرو میکرد و من را می بوسید و من با حرص بهش میگفتم:"بابا!بوسم نکن تیغ تیغی میشم!"


الـــی نوشت :

برایم حرفهای خوب بنویسید!مثلن چقدر اولین برف زمستانی ِ دی ماه زیباست!یا مثلن منی که دختره خوبی نیستم،چقدر دختره خوبی هستم!

تکــــرار شــــد خــــــدا و مـــــرا اشتــــبــــاه کـــــــرد...

هوالمحبوب:

In Ecuador ,when a girl turns 15,there is a great celebration and the girl wears a pink dress.Her father puts on birthday's girl first pair of high heels and dances the waltz with her while 14 others girls and boys also dance waltz

حال میفهمم چرا نمیتوانم کفشهای پاشنه بلند بپوشم و مثل بچه ی آدمیزاد راه بروم و به در و دیوار نخورم و یا در رقصیدن بی استعدادم و یا اینکه چرا لباس صورتی رنگ را با تمام فریبندگی و معصومی اش دوست ندارم.

در پانزده سالگی هیچ کس با من والــس نرقصید و یـا کفشهای پاشنه بلند به من پیشکش نکرد.شاید تقصیر هیچ کس نیست حتـــی تقصیر خـــدا که مـــرا اشتباهی در جایی غیر از اِکوادور خلق کرد...!

شع ــر نـوشــت :

یکـ)  تکــــرار شــد خــــــدا و مــرا اشتــــبــاه کــرد

     آن شــب که از زمیـن خـودش بـاز بـرنــداشـت..."   گوش هم نکردید،نکردید...چیز زیادی از دست نداده اید!

دو) زندگــــی چیزی جــــز شع ـــر نیست...          بابـــــک را بخوانیــــد.