_____ مـن دخـتــرِ خــوبــی ام ! _____

_____ مـن دخـتــرِ خــوبــی ام ! _____

" اَمَن یُجیب ،حال دلم اضطراری است ..... از دختری که بد شده دیگر فراری است "
_____ مـن دخـتــرِ خــوبــی ام ! _____

_____ مـن دخـتــرِ خــوبــی ام ! _____

" اَمَن یُجیب ،حال دلم اضطراری است ..... از دختری که بد شده دیگر فراری است "

یک فـرق بـزرگ بین من با او بـود...

هوالمحبوب:


                  ای کاش که احساس مـرا می‌فهمید
                                   دیــوانـه نمـی‌کـرد مـرا با تهـدیــد!
                                                               یک فـرق بـزرگ بین من با او بـود
           مـن دیـده تـر داشـتم و او تـردیـد ...

اگر‌انسان ها می‌توانستند عشق را بفرستند، صندوق های پست چه شکلی میشد؟پُر از جعبه های شکلات؟یا قلبِ پر از خونی که لای روزنامه ای پیچیده شده و بوی گَند میدهد؟چه؟
من از مناسک جمعی خوشم میآید.فکر میکنم که وقتی دسته جمعی برای کسی تولد میگیریم،به خاطر لحظه ای‌ست که متولد شده.و این قشنگ است.
هرچیزی که در پاسداشت ِ "لحظه" و "آن" ِ یک اتفاق باشد از نظر من خوب است.
اما من از ولنتاین متنفرم.درست یادم نیست که دقیقا کِی این تنفر از قلب‌های قرمز و روبان های طلایی در من شکل گرفت؟اما فکر میکنم این کادو را چرا به کسی بدهم که دوستش دارم؟به خاطر کدام "لحظه"؟کدام "آن"؟من فکر میکنم که عشق "لحظه" ندارد‌"آن" ندارد.در روزمرگی و در زندگی جاری ست.من عشق شدید را تجربه کرده ام و دوستش دارم: 
اما نمیتوانم عشقی که در دلم هست را کادو کنم؛روبان بزنم و به تو هدیه اش کنم!اگر‌بخواهم برای عشق؛به تو کادو بدهم،این کار را به خاطر کدام "لحظه" اش انجام بدهم؟
برای لحظه ای که در بازار تجریش بوی کباب آمد و نگران شدم نکند گرسنه باشی؟
برای هربار که سرما خوردی و با هر‌سرفه ات گلوی من هم سوخت؟
برای کدام حرصی که از دستت خوردم؟
کدام حسادتی که به دور و بری هایت کردم؟
به خاطر کدام "دوستت دارم"ای که به من گفتی و یا کدام عذرخواهی ای که به هم بدهکاریم؟
به خاطر کدام آشتی مان و کدام لحظه ای که نگاهمان گره خورد تووی چشم های هَم؟
عشقی که دکمه اش را بزنم و بگوید آی لاو یوو چه شکلی است؟عشقی که تقلیل یافته به چند رنگ قرمز و چند جور بوی لوکس چه شکلی ست؟
عشقی که من تجربه اش کردم لابه لای سطرهای کتابی ست که دوستش داشتم و تو برایم خریدی.
عشقی که در دلم دارم مزه ی اولین غذایی را میدهد که برایت درست کردم و خراب شد!
چیزی که از عشق شناختم؛تمام ِ لحظه هایی بود که هوای تهران آلوده شد و تو از آن طرف دنیا سرفه ات گرفت‌.
تمام ثانیه هایی ست که هیچ فاصله ی زمانی و مکانی ای نتوانست تصویرت را لحظه ای از سرم بیرون کند!
چیزی که از عشق باور دارم؛این است که عشق خیلی روزمره است‌.مثل تمام زندگی پُر است از کاستی.پر از جای خالی اما با تمام این ها باز هم عشق است و دوست داشتنی!قرمز نیست و رنگین کمان است.بو های معمولی می دهد اما همیشه لبخند می زند.رنگ تظاهر ندارد و هیچ "زمان" ای را در خودش راه نمیدهد . 

الی نوشت :
یکـ)این را بخوانید.سرسری نه ها! با دقت بخوانید.لای کلمه به کلمه ی این پست الی نشسته.این ها را سبا نوشته اما من توی خط به خطش نفس کشیدم و گفتم سبا این نوشته ها چقدر من است بخدا! و کور شوم اگر دروغ بگویم.
میدانید؟نشسته ام تا امروز غروب کند بس که ولنتاین امسال از پارسال هم سنگین تر است حتی...
دو ) از ابراز عشق به عزیز دلت واهمه نداشته باش .آنکس که درک داشته باشد با هر دوستت دارم که از زبان تو می شنود میشکند...
سهـ) یک روز تلگرامم را آن ایستال میکنم و به تمام تکنولوژی دنیای مدرنتان که برای من نبود تف میکنم و خلاص!قسم میخورم
+ولنتاین و این قبیل قرتی بازی هاتون مبارک!




تو که مُشکین دو گیسو در قفایی ...

هوالمحبوب:

آمده بودم خانه،کسی نبود.رفته بودند خرید و از خستگی دراز کشیده بودم روی تخت فاطمه و خوابم برده بود که با صدای گریه میتی کومون از خواب بیدار شدم!

فکر میکردم خواب میبینم.توی خوابم زیاد سر و کله اش پیدا میشد.پای ثابت تمام خوابهایم "میتی کومون" بود و "او" و همان دختر"لبخند بر لب لعنتی"!

این بار هم گمان میکردم دارم خواب میبینم که شنیدم داشت برای جای خالی ِ الناز گریه میکرد!از تعجب هنگ کرده بودم!گمان کردم دارم خواب آن شب سرد آبان ماه را میبینم که همگی برای جای خالی ِ الناز اشک میریختیم.

دراز کشیده بودم و صدایش را میشنیدم که میگفت:"دخترم زیادی مظلوم بود و زیاد در این خانه اذیت شد."و صدای فرنگیس که بلد نبود دلداری اش بدهد و "بله بله" میگفت!

به پهلو که غلطیدم فاطمه را دیدم که بغض کرده بود و آرام اشک میریخت.قبل از خوابیدنم از سکوت و تنهایی خانه استفاده کرده بودم و به یاد خیلی چیزها و نبودن خیلی چیزها اشک ریخته بودم که خوابم برده بود و راستش دلم نمیخواست اشکی بشوم ولی انگار من را با همه ی نشاطم که روز به روز از صدقه سر خیلی ها داشت رنگ میباخت به اشک گره زده اند ،که دلم برای الناز تنگ شد و با همه ی خوشحالی ام از خوشبختی اش با مردی که بی اندازه دوستش داشت،پتو را روی سرم انداختم و خودم را بغل کردم و برای الناز و خیلی چیزها باز اشکی شدم تا خواب را ببلعم و از دنیا کنده شوم وقتی"دیگر کسی اینجا برای هیچ کس نیست...!"

الی نوشت:

یکـ) سیاست داشتن جلوی کسی که دوستت داره،احمقانه ترین و کثیف ترین سیاسته!

دو)از یه جایی به بعد ،همه چیزت میشه از یک جایی به قبل!

سـهـ)فاجعه اونجاست که یه نفر رو به همه‌ی دنیا و آدماش ترجیح میدی، بعد همون یه نفر ساده‌ترین چیزها رو به تو ترجیح میده!

چاهار)هر وقت دیدی طرفت درد و دلاشو برد پیش کس دیگه گفت بدون وقتشه مثل آدم خدافظی کنی بری:|

پنجــ)جذابیت تو به خاطر چیزهاییست که مردم از تو ندیده یا نمیدانند...خودت را تند تند ورق نزن!

شیشـ)برای غریبه‌ها لازم باشید و برای عزیزان‌تان کافی.همین!:)

دیگران چون بروند از نظر از دل بروند...

هوالمحبوب:

دیگران چون بروند از نظـــــر ،از دل بـــروند

تو چنان در دل من رفته که جان در بدنـــی ...

امسال باید با بقیه سالها فرق میکرد.امسال باید تولدت را میان شادی آدمهایی که دوست داشتند دوست داشتنت را جشن میگرفتیم و بی خیال چشم ها و حرفها و حدیث ها!

اینطور شد که بدون اینکه بدانی و بدانند،کیک شدم و شمع و فشفشه و هدیه و لبخند و هیجان و در سکوت نظاره گر تدارکات دیگرانی شدم که خودشان نیز تولدت را غافلگیر شده بودند و نمیدانستند چه خبر است!

من در تولد و تولدبازی و غافلگیری تبحر دارم. در خوشحال کردن آدمهایی که فکرش را هم نمیتوانند بکنند و در خوشحال کردن خودم وقتی لبخند دوست داشتنی هایم را میبینم.

البته که آدمها هم تبحر دارند در غافلگیر کردن من.گاهی لبخندشان میشود سهم بقیه و من غافلگیر میشوم.گاهی دلشوره شان میشود بقیه و من غافلگیر میشوم.گاهی هیچ چیز تو را نمیبینند و چشم و حواسشان به بقیه است و من غافلگیر میشوم.گاهی دغدغه شان همه کس و همه چیز میشود الا منی که پا به پای شمع ها دارم آب میشوم و غافلگیر میشوم  و گاهی سعی میکنند با کلمات فریبت بدهند و غافلگیر میشوم و تظاهر میکنم که فریب خورده ام و گاهی ...!

من زیاد پای شمع های تولدهایی که بوده ام و نبوده ام در میانشان آب شده ام و همه اش فدای لبخند و شوقی که به دل متولد جشن مینشیند وقتی میدانم خدا همیشه حواسش هست...

تولدت مبارک مرد همیشگیه زندگی ام.تو را نه دعواها و لجبازی ها و فاصله ها از من خواهد گرفت و نه چندین و چند ماه قهر کردن و سکوت ،نه آمدن آدمی تازه که دور و برت چون پروانه بچرخد،نه گوش های تازه برای شنیدنت و نه لب های شیک برای لبخند زدنت و نه هزاران توطئه و نقشه و دسیسه که عمرشان به اندازه ی شادی های من کوتاه است!

تو تا ابد به هویتم گره خورده ای و گمانم من هرچقدر هم بخواهم همتایی برایت بیافرینم که "آجی اش" بشوم،بشر ِ"برادر خطاب شده!"نه باورش میشود و نه میتواندبا همه ادعایش برادری کند و من هم با تمام توانم گمان میکنم نتوانم وقتی زورم به هیچ  نمیرسد...!

احسان م من را بابت تمام کم گذاشتن هایم ببخش.بابت تمام تلخی هایم و بابت تمام کم بودنهایم.

سی و چند سالگی ات مبارک :)

همین :)