هوالمحبوب:
خب حرف زیاد دارم.زیادتر از همه ی روزهای زندگی ام.کلمه ها و جمله های زیادی هم برای نوشتن.چیزی شبیه گله،شاید دلخوری،شاید هم ...
اصلن یک عالمه نوشته ی چرکنویس دارم که قرار بود روزی که وقتش برسد به معرض عموم در بیاید و خودم اولین کسی باشم که کیف خواندنش را میکنم!خب میدانید؟من الـــی را شبیه شما میخوانم !مینویسم و بعد میروم "گودلیدی " را تایپ میکنم و مینشینم به خواندن!گاهی هیجان زده میشوم که ببینم آخر جمله هایش به کجا میرسد و گاهی دلم میخواهد آخرش خوب تمام میشد و کاش...
و گاهی هم بغض میکنم برایش و میخندم به تمام کسانی که منظور نوشته ها را نفهمیدند و اشک پس لبخندهای جمله ها را درک نکرده اند!
این روزها پر از نوشتنم.از سر کار رفتن و خاطرات با مزه و بی مزه و مزخرف و با حال آن گرفته تا میتی کومون و "اویم" و دغدغه ها و لحظه های سنگینی که تاب آوردنش کار حضرت فیل است !!!ولی ...
ولی ترجیح میدهم حرفی نزنم.حتی کلمه ای هم ننویسم تا تمام شود...
اهمیت تمام آن چیزهایی که در ظاهر مهم اند و در باطن نه و در باطن مهم اند و در ظاهر نه!
این روزها با خودم رو در وایسی دارم!با احساسم!با خنده ام!با گریه ام حتی...!
قرار نبود این ها را بنویسم.قرار بود زیر این عکس بنویسم که فشار وا نشدن را کلید میفهمد و بعد از آن روزی بنویسم که...
که نشد!که نمیخواهم بشود!که اصلن بی خیال!!
دختر و پسرهای خوبی باشید.غر هم نزنید.شعر هم زیاد بخوانید که دلتان آرام شود و یا حتی پر از غم ولی غصه نخورید،خب؟!
من که این روزها زیاد شعر گوش میدهم،کمی حسودی میکنم و دختره خوبی ام،همین...!
هوالمحبوب:
نمیدانم چرا وقتی این جمعه برخلاف تمام جمعه ها پیام صبح بخیر آدینه ایتان به دستم نرسید نگران شدم و ناگهان یاد مادرتان افتادم.آن هفته گفته بودید برای حال ناخوش مادرتان دعا کنیم و من بغض شده بودم از دردی که در پیامتان نشسته بود و در کلماتتان موج میزد.
شب بود که به یاد آوردم نبودن امروز صبح جمعه تان و حال ناخوش مادرتان را . وقتی سراغش را گرفتم هیچ نمیدانم چرا اشک شدم از پیام نصفه نیمه تان که نوشته بودید خدا رفتگان همه را بیامرزد...
برایتان ننوشتم پیامتان را ناقص دریافت کردم.حتی برایتان ننوشتم کلمه کلمه اشک شدم برای هر پیغام "ارسال شد".برایتان نوشتم اولین عید مادرتان مبارک و بعد خاطرم پر زد تا اولین روز دیدنتان.
اولین بار سر امتحان حسابداری دیده بودمتان.همان پیراهن مردانه ی صورتی را پوشیده بودید که بعدها گفته بودم زیادی بهتان می آید.تا کمر خم شده بودید روی برگه ام و من از تعجب دهانم یک متر باز مانده بود از جرأتتان و خیال کرده بودم دوربین مخفی ست یحتمل!
سرِ همان امتحان که من از تمام پنج سوأل تشریحی اش یک سوأل را جواب داده بودم و خیال کرده بودم دانشگاه آکسفورد است و به نشانه اعتراض اینکه چرا سوالات تشریحی ست،برگه ام را سفید داده بودم و آن ها جواب اعتراضم را با نمره ی 2/86 داده بودند!
نمیدانم چطور خیال کرده بودید من از آن همه آمار و ارقام سر در میاورم که کم مانده بود بنشینید روی برگه ام!اولین بار همان جا دیدمتان و نگفته بودم صورتتان زیادی شبیه یکی از خاطرات نوجوانی ام است.
شب که گفته بودید خدا همه رفتگانم را بیامرزد ، یاد عصاهایتان افتادم و از پله بالا آمدتان و اینکه همیشه دلم میخواست توی راه پله های دانشگاه کمکتان کنم ولی همیشه به خودم میگفتم : "بیخود میکنم که دلم میخواهد و مردها همیشه روی پای خود می ایستند،حالا چه با عصا و چه بدون عصا!"
هیچ وقت قصه ی عصاهایتان را نفهمیدم،حتی همان یک بار که آن روزها سید برایم تعریف کرده بود و گفته بود که گفته اید دخترتان موقع شوهر کردنش است و من تمام مدت به دخترهایتان فکر میکردم که چقدر خوشبختند که پدری چون شما دارند وقتی این همه با عشق از آنها حرف میزنید...
وقتی که گفتید خدا رفتگانم را بیامرزد یاد روزهایی افتادم که بعد از زیارت معصومه با سید منتظر می ماندیم تا شما از راه برسید و تا خودِ دانشگاه سوار ماشینتان هی جزوه ها و کتابهایمان را برای امتحان تند تند ورق بزنیم و تا حرف از تقلب بینتان رد و بدل شود و شما هی به سید و آقای قاسمی بگویید مراقب حرف زدنشان باشند که الی همه را توی وبلاگش خواهد نوشت و آبرویشان را درست مثل "شما و امتحان حسابداری" به باد میدهد!
همان شب که گفتید خدا رفتگانم را بیامرزد برای مادرتان اشک بودم و میان فاتحه های تند تند و نصفه نیمه ام یاد کلاس MIS می افتادم و "استاد نجات بخش "که آدرس ایمیلش رمز عملیات خیبر بود(!!) و گفته بود گروهی توی کلاس اسلاید درست کنیم و شما هی به من و مانیا کمک میکردید و روح استاد را شاد!
یاد آن روز که قرار بود همگی برویم ویلای دوستتان و کلاس را دور بزنیم و سید با "ترفند سیدیش" نگذاشته بود و قرار به بعدها شد و آن بعدها هم هرگز نیامد!
یاد کامنتتان سر این پست و اینکه نشناخته بودمتان و بعدها که فهمیدم شمایید از ذوق مرده بودم که نام دخترتان غزل است و خوش به حال دخترهایتان...
یاد سر رسیدتان که هنوز دارمش،یاد پیامهای هر صبح آدینه تان که به جمله ای زیبا مزین است و برای همه مان میفرستید،یاد پیامهای چند دهم آذر که خودتان به خودتان تبریک میگفتید و برایمان میفرستادید،یاد "خانومی تان کم نشه!" که فقط مختص شماست و فقط از دهان شما شنیده ام.یاد واحدهای پاس نشده و فارغ التحصیل نشدن هایمان...
نمیدانم چرا این همه غصه دار شده بودم و اشک اما میان فاتحه خواندنم،برای مادرتان حرف هم زدم."حاج خانوم" صدایش کردم و گفتم که میدانم مطمئنن در آن دنیا خودش قوم و خویش زیاد دارد اما اگر فرصت شد برود پیش "مامان حاجی"ام که احساس تنهایی نکند!
به "حاج خانوم" گفتم همانطور که شما خوشبختید که برای اشک ریختن و بی قراری برای مادرتان سنگ قبر دارید و خیلی ها را میشناسم که نه مادر دارند و نه سنگ قبر و نه اجازه ی دلتنگ شدن برایش، او هم آدم خوشبختی ست.همانطور که نوه های خوشبختی دارد چرا که منشأ خوشبختی هر دویشان شمایی هستید که همه ی دنیا به دوست داشتنی بودنتان معترفند...
داشتم مادرتان را "حاج خانوم " صدا میکردم که برایم نوشتید "حاج خانوم بشی..." و من مشغول حرف زدن با مادرتان بودم که خوابم برد و درست یادم نیست چه خوابی دیدم.شاید خواب زنی که ندیده بودمش...
الــی نوشت :
یکــ) اثر انگشت ما از زندگی هایی که بهشون دست میزنیم،پاک نمیشه.
دو) مرزی در جنوب غربی بی تفاوتی ...
سهــ)گفته بودم هر چی بهم میدی یا ازم میگیری،لدفن جنبه ش رو هم بهم بده.چله ی کلیمیه که تموم شد،خدا دست به کار شد!
چاهار) کوبانی قصه ی دردی نا تمام!
پنجـ) امروز یک ماه تمام شد که رفتم سر کار.بعدها قصه اش رو مینویسم :)
هوالمحبوب:
لازم است بعضی وقتها گذرتان به همان جاهایی بیفتد که یک روز با درد تجربه شان کرده اید.لازم است گذر پوست به دباغ خانه بیفتد حتی اگر نه شما پوست باشید و نه آنجا دباغ خانه!
مثلن یک روز بلند شوید و بروید آگاهی برای تشخیص هویت و عدم سو پیشینه و نگاهتان را بیندازید روی همان صندلی که یکی دو سال پیش توی یکی از روزهای سرد مهرماه که بغض بودید و درد و منتظر ِ یک معجزه،رویش نشسته بودید !
لازم است بروید انگشتهایتان را بدهید دست خانم محجبه ی لاغر اندامی که لاغری اش آنقدر به چشم می آید که فکر میکنید ممکن است هر لحظه دستهایش از سنگینی انگشتان شما بشکند و خرد شود.
تا او انگشتانتان را بگذارد روی دستگاه مستطیلی شکل و شما زل بزنید به مانیتوری که اثر انگشتتان را ثبت میکند و نیشتان را شل کنید که "چقدر خفن!عین فیلمها!"،تا خانم محجبه ی لاغرِ اخمالو نیشش را به تناسب نیش شما کمی شل کند و چادرش را بکشد جلو و دوباره انگشت ِانگشتریتان را بگذارد روی دستگاه و حرص بخورد و به خودش غر بزند تا شما متعجب بپرسید:"نکنه خندیدم روی اثر انگشتم تاثیر بذاره خراب بشه؟!" و او به زور لبخند بزند و بگوید:" نه،فقط من حواسم پرت شد!"
و بعد یواشکی بشنوید که زن تپل ِ کنار دستتان به دخترش میگوید :"قربون خدا برم که این همه آدم اومدند و این همه آدم رفتند و اثر انگشت هیچکدومشون شبیه هم نبوده و نیست!" و شما حرص بخورید که :"حاج خانوم اگه شانس منه خدا همین الان استثنا قایل میشه و معجزه نشون میده که بالاخره دو تا اثر انگشت توی دنیا عین هم در اومد و همین الان دستگاه بوقش در میاد و کاشف به عمل میاد اثر انگشت من با مامان دالتون ها یکیه و شونصد کیلو مواد توی لوزالمعده م جاسازی کردم دارم از مرز خارج میشم تا برم پیش پسرهام و خودم خبر ندارم و حالا کی حوصله داره ثابت کنه ما هنوز زاد و ولد نکردیم! حتمن اون موقع هم که معلوم شد اشتباه شده بازم میفتیم حبس که چرا به ندای آقــــــا معظم له واسه افزایش جمعیت ایران لبیک نگفتیم!" تا خانم لاغر اندام لبخندش را قورت بدهد و با سرفه اش آژیر اخطار بزند که وارد مقوله های ممنوعه شده اید و شاید همین جمله هایتان سر سبزتان را بر باد دهد و بگوید که کارتان تمام شده تا شما لبخند بزنید و بگویید:"چقدر وقتی میخندید آدم روحش تازه میشه!!!"و اتاق را ترک کنید تا باز چشمتان به همان صندلی بیفتد که یکی دو سال پیش شما را در بغل گرفته بود و باز لبخند بزنید و دستتان را ببرید بالا و لپ خدا را محکم بکشید و ببوسیدش و برایش تعظیم کنید و هزار بار شکرش کنید.
آن هم نه برای اینکه زن تپل کنار دستتان میگفت که باید قربانش رفت چون اثر انگشت هیچ بنی بشری را شبیه هم نساخته،فقط چون آنقدر مهربان است که با اینکه میتوانست بدترین ها را برایت رقم بزند،معجزه ی "آخری خوب" را به تو هدیه داده!
لازم است بعضی وقتها بروید همانجاها که یک روز با درد و اشک به او قول میدادید که اگر خوب تمام شود تمام دنیا را نذر خوبی اش میکنید،تا یادتان بیاید چقدر مهربان و دوست داشتنی ست که بنده ی فراموشکاری چون شما را با تمام بدقولی هایتان هنوز دوست دارد.
لازم است بروید تا یادتان بیاید این روزهای تلخ و درد هم مثل همان روزهایی که یادتان افتاده تمام خواهد شد و فقط ممکن است کمی طول بکشد،آن هم فقط کمی بیش از حدی که شما فکر میکنید و باید صبور بود :)
الی نوشت :
خدایا!در سرنوشت خود خیر برایم مقدر کن و مقدراتت را برایم مبارک گردان تا چنان نباشم که تعجیل آنچه پس انداخته ای را بخواهم و نه تاخیر آنچه تو پیش انداخته ای.خدایا قرار ده بی نیازی در نفس من و یقین در دلم...
"فرازی از دعای عرفه..."