هوالمحبوب:
مثلن کنار زاینده رود نشسته باشم و حرف شده باشم و گفته باشم من از عاشقی میترسم و هی برایش خاطره تعریف کرده باشم و او برایم محمد اصفهانی خوانده باشد و من برای اینکه مبهوتش نشوم و عاشق،زل زده باشم زاینده رود را و بعد که رسیده باشد خانه،وسط حرفهایش یکهو سکوت شود و به رسم خودش بگویمش :"زود باش بلند فکر کن!" و بگویدم :"فقط گوله ی قهوه ای چشمات وقتی کنار زاینده رود زل زدی به آب!" و ذوق شوم و حرف توی حرف بیاورم که آب نشوم از خجالت!
مثلن امروز فلان کلیپ را بفرستم برای فلانی و بگویمش خوش چشم ترین های دنیا چشم رنگی اند و من چه کنم که چشم رنگی ها را دوست ندارم و بگویدم :"فقط گوله ی قهوه ای چشمات !" و من را پرت کند به آن روز کنار زاینده رود و نه ذوق شوم و نه خجالت و فقط بغض شوم برای جمله ای که... و بگویم :"خب!"
الی نوشت :
هوالمحبوب:
دیشب اما بعد حرف و شب بخیر
از دلـش گذشـــت شاید نبینمش...
شاید ایـن دفعــــــه ی آخری باشه
که بتونــــم یه پیــــام بدم بهش...!
دی ماه بدی بود و خدا را شکر که تمام شد و نحسی اش به چهره اش ماند و بار غمش اما به دل بهمن مینشیند.خبر آتش سوزی پلاسکو آن هم اول صبحی که چشم باز کرده بودم با صدای زنگ مهندس فلانی که اگر پرواز مونیخ کنسل شود چه غلطی باید بکنند؛ ضربان قلبم را به شماره انداخت.
اول صبح حرف از آتش سوزی دوطبقه بود و هرچه پیشتر رفت آتش سوزی ؛درست مثل درد تاریخ بشریت گسترده تر شد و حال من دگرگونتر.پایتخت با تمام دود و دم جمعیت انفجاری و خاطرات نه چندان خوشایند اخیرش؛مدتهاست جزوی از من شده و به تبع آدمهایش هم شده اند جزو آدمهایم.عکس پشت عکس توی فلان کانال و بهمان کانال مرا پا به پای ماجرا میکشاند و امن یجیب گویان و صلوات کشان با بغض خودم را جای تک تک چشم انتظاران آدمهای مفقود و کشته میگذاشتم و اشک میشدم...
امشب که سرم را روی بالش گذاشتم به این فکر کردم که کدام از آن آدمها میدانستند سپیده که بزند روز سیاهی را پیش روی دارند. کدامشان میدانستند شب قرار نیست بروند خانه زینت خانم مهمانی و بنشینند غیبت دختر اعظم خانم که دماغش را تازه عمل کرده یا دیدار معشوقشان که بعد از مدتها قرار بود شام بروند فلان رستوران.
کدامشان میدانستند فردا چه چیز انتظارشان را میکشد و کدامشان میدانستند قرار است برای از دست دادن عزیزشان عزادار شوند و قلبشان از حرکت باز بایستد...
به اینها فکر کردم و بغض شدم و خواب حرامم شد که نشستم روبروی خدا سر سجاده و شروع کردم به کندن تعلقاتم از سر جان کندن و هفت قرآن به میان احسان را زبانم لال و فکرم کج گذاشتم وسط که اگر فردایی چنین برایم برسد و نداشته باشمش چه کنم.گذاشتمش وسط و برای از دست دادنش مویه کردم و تعلق خاطر داشتنش را چال کردم.الناز تازه عروس را گذاشتم وسط و آنقدر ضجه زدم برای مظلومیتش و نفسم به شماره افتاد.فاطمه ی زیبایم را با تمام لوس بودنش گذاشتم میان آوار و هی بی تابی کردم .گلدخترم را لال بمیرم میان آتش گذاشتم و اسفند روی آتش شدم و بال بال زدم...
"او"یم را ... واااای "او"یم را هی گذاشتم و هی برداشتم و نشانشدمش درست زیر سنگینی فلان آوار و هی "ماشاالله و لا حول ولا قوت الا باالله "خواندم...قلبم را با دو دست گرفتم و از بهترین و صبورترین عمه ی دنیا که اسوه صبر است صبوری خواستم و هزاران "یا غیاث المستغیثین" به زبانم جاری کردم و اشک ریختم.
و به سجاده ام چنگ زدم و صبر خواستم برای از دست دادن کسانی که بیشتر از جانم دوستشان داشتم و پیش مرگشان میخواستم باشم.
و یک ریز برایش خواندم که "ارحَم من راس ماله الرجا و سلاحه البکا"...به هق هق افتادم که رحم کند به کسی که تنها امیدش دعاست و تنها سلاحش اشک..."
رحم کند بر بنده ای که بندگی نمیدانسته و به جای دادن تمام دوست داشتنی هایش به خدایی که بی انتهاست؛ چنگ زدن و تعلقش را بیشتر کرده.
روضه علی اصغر گوش دادم و آنجا که میگفت :" الهی هیشکی تو آغوش باباش شهید نشه..."نفسم به شماره افتاد و وقتی خواند :"الهی هیچ مادری اینقده نا امید نشه" شروع کردم روی زانوهایم زدن و برای تمام مادران نا امید قلبم تکه تکه شد...
خدا را گفتم که من یعقوب؛مفتونه یوسفم.برای امتحانم یوسفم را بگیری کور نمیشوم؛آنقدر ضجه میزنم که با اشکهایم تمام شوم و بمیرم ولی اگر خواست تو نداشتن است به دیده ی منت.همه را در طبق میگذارم و مینشانم جلوی چشمانت ولی در عوض تمامشان یک چیز میخواهم.صبوری و ظرفیت از دست دادنشان.
"شما که به برق سکه های کوفه دلخوشین...خودتون بچه ندارین مگه بچه میکشین...؟!"
چه شبی است امشب،شب قلبهای مچاله شده از فراق عزیزانی که هرکدامشان برای یعقوبشان یوسفی بودند که خدا میداند کی به کنعان برسند و شاید هرگز عطر پیراهنشان را باد به کنعان نیاورد...
زینب و صبوری اش نذر امشب و تمام شب های فراق یوسف هایمان که عزیز مصر بودنشان در برابر عزیز دل بودنشان هیچ است...
الی نوشت :
دلم برای دخترکان و زنانی که دلشان چون من تکه تکه شده از انتظار و برزخ از دست دادن،خوووون است...خووووون ها!
هوالمحبوب:
مـــرا از چشـــــم ها انداخـــــت خوبی های بی حَدّم
که دل را میزند چیزی که بی اندازه شیرین است ...
داشتم از خیابان رد میشدم.رفته بودم بانک که برایم نوشته بود :" من غبطه میخورم به درختان خانه ات ...ای کاش سر گذاشته بودم به روی شانه ات ...در فصل جفت گیری فولاد و سنگ کاش ... گنجشک من تو باشی و من شانه ات ...!"
داشت دلبری میکرد و میدانستم دل تنگ است و دارد پوست می اندازد در این ماجرایی که داشت عاشقانه میشد و نمیدانستم قرار است تا کجا دلبری کند و هیچ حواسش به آخر قصه نبود...
شعر را خواندم و گوشی ام را توی جیبم جای دادم و به راهم ادامه دادم که باز صدای گوشی ام بلند شده بود و اسمم را صدا کرده بود و گمانم منتظر بود شعر را که خوانده ام برایش شعر شوم ...
منتظرش نگذاشتم و برایش نوشتم :" نگو بزرگ شدم گریه کار کوچک هاست ... زنی که اشک نریزد قبول کن زن نیست... زنی که فال مرا میگرفت دیشب گفت .... پرنده فکر عبور است،فکر ماندن نیست...!"
شعر را خوانده بود و نگذاشته بود عرق پیامک خشک شود که نوشته بود :"غلط کردم! نمیخوام پرنده بشی.الهام بمون!"
وسط پیاده رو ایستاده بودم و لبخند زده بودم و مانده بودم چه جواب بدهم که نوشتم :باشه!"
نوشت :"قول؟!"
قول دادن سخت بود و باید پای تعهدی که میدادم می ایستادم! باید الهام بدون بال میشد که پرواز و رفتن نداند! تعهد سنگینی بود! برای دل خوش کنک که نمیشد بگویی :"قول!" که!
اگر پس فردا خرت را میگرفت و میگفت من روی قولت حساب کردم چه؟ اگر به هزار زور و ضرب گولش میزدم و میگفتم منظورم فلان بود و مجبور میشد قبول کند و بعد مرا با عذاب وجدانم تنها بگذارد چه؟ دلشکستن بها داشت!
گوشی ام را گذاشتم توی جیبم و فرض گرفتم پیامش را نخوانده ام!
چند دقیقه صبر کرده بود و باز نوشته بود :"قول الهام؟!"
نشسته بودم کنار جدول توی پیاده رو و دست گذاشته بودم زیر چانه و غرق شده بودم میان گذشته و آینده و الانم که باید چه بگویم!
گمانم آنقدر فکر کردنم طول کشیده بود که دست به زنگ شده بود! نمیخواستم مجبور باشم به خاطرش حرفی بزنم که دروغ باشد!باید فکر میکردم...
میخواستم برایش بنویسم :"جا برای من گنجشک زیاد است ولی ... به درختان خیابان تو عادت دارم!"
ولی...
نمیخواستم دلبری کنم و میدانستم بار این شعر را که برایش نوشتم :"قول!"
و ذوقمرگی اش را که دیدم به خودم گفتم :"الهام! بارت رو سنگین تر کردی دختر! میتونی؟!"
و بعد یک عالمه راه رفتم و گفتم :"حتمن میتونم!"
ولی نمیدانستم باید قول بدهی پرنده نشوی و بمانی تا خودشان پرنده شوند و بپرند! که بعدها درست مثل من وقتی دارند از بانک برمیگردند و شاید موقع عبورشان از خیابان یکهو صدای گوشی شان بلند میشود و مجبور میشوند بایستند تا گوشی شان را چک کنند،بدون اینکه قول و قراری بدهند و چیزی بنویسند با خودشان بلند بلند بخوانند که :" پیش از آنی که بخواهی از کنارت میروم...تا بدانی عذر ما را خواستن کار تو نیست ...!" و خنده ی مستانه حواله کنند!
الی نوشت:
یکــ) همانقدر که مردانه قول دادم برای الهام ماندن و پرنده شدن،قول میدهم که دیگر اینجا را تخته نکنم! هر از گاهی از اینجا عبور کردید،خبر بدهید تا برای خستگی در کردنتان به شربت شعری مهمانتان کنیم :)
دو)هوای بیتو پریدن نداشتم، آری... بهانه بود همیشه شکسته بالی من...(این شعر را حفظ کنید از طرف من...این شعر را...این شعر را!)
سهـ) در اینستاگرام همچنان دختر شعرم :)