هوالمحبوب:
اردی بهشـــت بی تــــو برایم جــــهنم است
اردی جهنمی که همیشه پر از غم است...
بی شک امروز برای خیلی ها روز هیجان انگیز و خبرسازی بود!امروز همه یه پا برای خودشون سیاستمدار شدند و چشم به دهان اعضای شورایی که از اول هم معلوم بود چی قراره از دهنش بیرون بیاد ! چقدر تب سیاسی بالا رفته بود و چقدر همه جا حرف بود!
روزنامه ها...اینترنت...تلویزیون...ماهواره...
همه جا اولین خبر روز ،رد صلاحیت و تایید صلاحیت آدمهایی بود که قرار بود مثلا دنیا را گلستان کنند!
انگار که آدم بزرگ ها یادشون رفته بود موضوع مهمتری از این بازی مسخره هم هست...
هر کی بهم میرسید و حرف میزد اولین جمله اش این بود:"فهمیدی کیا تایید صلاحیت شدند؟"..."منبعش موثق نیست اما..."..."منبعش موثقه اما..."...
چقدر خنده دار که این چیزهای کم اهمیت مهم بود...
چقدر خنده دار که خبری موثق تر از این نبود که "داره میره و رفت "و دنیا حواسش نبود...
انگار که برای هیشکی مهم نبود که امروز " تمام شد "!
موثق ترین و مهم ترین خبری که تیتر هیچ روزنامه ی کثیر الانتشاری نشد...که عنوان مهم هیچ خبر تلویزیونی یا محور بحث هیچ نشست خبری نبود این بود:
"اردی بهشت ه دوست داشتنی ه من تمام شد!
درست روز سه شنبه!!!!
و من به این فکر میکنم که چرا تمام رفتن ها باید سه شنبه اتفاق بیفته؟
مهم نیست که یادشون نیست و یادشون رفت یا تیتر هیچ روزنامه و خبر و نشستی نشد...
با تمام مهمیش مهم نیست...
آدم بزرگ ها همیشه چیزهای مهم را فراموش میکنند و انگار که باز باید ما ببخشیمشون!
و من این بار هم باز به خاطر تمام چاهارشنبه ها درد سه شنبه ها و رفتنش را به جون میخرم!
و ایمان دارم و میدونم که تو از چهارشنبه طلوع میکنی! یک روز،بعد از صدای گلدسته ها و درست یک صبح زوده دوست داشتنی...
و من تمام چهارشنبه ها منتظرم!
وقتی تو باشی تمام سال اردی بهشت ه! حتی بهمن!!
مهم نیست!بذار آدم ها باز به این فکر کنند که قراره سر دنیاشون که از قبل ساخته و برنامه ریزی شده و همه ش داره طبق یه بازی مسخره پیش میره ،چی بیاد و خودشون را با گلف و سیاست و کروات سرگرم کنند...!!!!
الــــــی نوشــــت:
یکـ) تو رفته ای!
و بحران نوشیدن چای بی تو در این خانه
مهمترین بحران خاورمیانه است...
و این احمق ها هنوز بر سر نفت میجنگند...! "پوریا عالمی"
دو) پاییز هم آبستن اردی بهشتـم بود ...... فرقی ندارد در کجای سال من باشـــی!
سهـ) همیشه آرزو داشتم یک بار اردی بهشت،شیراز باشم!یک شب در حافظیه تا صبح یا یک غروب در ارم...امسال هم نشد :|
هوالمحبوب :
نگو بزرگ شدم گـــریه کـار کوچک هاست!
زنی که اشک نـریزد قبول کن، زن نیست...!
اردی بهشت را که نگذاشتند برای سرخوش بودن و بی دغدغه خندیدن!میتوانی حالت خیلی هم بد باشد و گریه کنی و عاشقانه اردی بهشت را نفس بکشی و از اینکه در آغوش اردی بهشت نشستی با اشک ذوق کنی...
میتوانی بدون اینکه برایت مهم باشد به کسی به خاطر اشکهایت یا بغضهایت یا دلهره ها و خاطراتت که هجوم می آورد توضیح دهی،لبخند بزنی و اشک بریزی و بلند بلند گریه کنی تا آرااام شوی و باز کیف کنی که توی بغل اردی بهشت نشسته ای...
میتوانی این همه راه بروی مراسم دفاع مانیا و وقتی همه را آنجا میبینی ذوق مرگ شوی و گریه کنی...
میتوانی وقتی دستهای نغمه را میگیری و به او میگویی که دلت برایش یک ذره شده و به شوهرش لبخند میزنی و میفهمی که پسر کوچولویی که دوتا صندلی عقب تر از تو توی بغل زن میان سالی که مادر نغمه است خوابیده ،پسر دوماهه ی نغمه و مسعود است با تمام وجود شاد شوی و گریه کنی...
میتوانی وقتی مسعود تند تند از مراسم دفاع نغمه عکس میگیرد و دکتر حضوری با افتخار از کار نغمه تعریف میکند و تو به داشتنش افتخار میکنی مغرورانه گریه کنی...
میتوانی وقتی عمو جعفر را سراپا سفید با آن محاسن و موهای بلند میبینی و یاد ترم اول می افتی که درست شبیه حالا بود و باز با جملات شیطنت بار سر به سر هم میگذارید و قرار است چند وقت دیگر این همه مو و محاسن جایش را به کچلی بدهد و او بشود سرباز وطن و بعد هم به تو بگوید به واسطه ی تو طرفة العینی همه خبردار میشوند چون کشک توی دهانت خیس نمیخورد و بعد باز حرف آن آمار لعنتی را پیش بکشد کج کج بخندی و گریه کنی...
میتوانی وقتی خانم میم را میبینی و بغلش میکنی و او از پایان نامه اش دفاع میکند و یک ایل همراه با خودش آورده و همه ی اقوامش دارند از ذوق به خاطر دفاعش می میرند و تو حرص میخوری که باز این خانوم میم همه چیز را جدی گرفته و چرا اینقدر به جزئیات میپردازد و دکتر حضوری هم اشاره به کمبود وقت میکند،با حرص لبخند بزنی و گریه کنی...
میتوانی وقتی مانیا قدش به تریبون نمیرسد و چاهارپایه میگذارند زیر پایش و می ایستد درست روبروی تو با آن لباس سفید و پایان نامه اش را تقدیم به شوهر و دخترش ،یسنا و محمد ، میکند که نیستند و تو بی وقفه موبایل به دست فیلم میگیری و کیف میکنی حرفها و دفاعیاتش را که مثل همیشه محکم و مسلط است ،نیشت را شل کنی و بعد دماغت را بالا بکشی و یواشکی گریه کنی...
میتوانی وقتی یادت می افتد یک نفر چند صد کیلومتر آنطرف تر از دیشب تا همین لحظه که تو کیف میکنی و درد میکشی و بغض میکنی و غرق میشوی و لبخند میزنی ،درد میکشد و تو هیچ کاری نمیتوانی برایش بکنی و نفرین به این همه کیلومتر ، جواب تلفنت را بدهی که خوبی و گریه کنی...
میتوانی با لبخند از عمو جعفر و آقای "ب" و مانیا خداحافظی کنی و خوشحال باشی که بالاخره تمام شد و مانیا را با ذوق توی فلکه ی انار بغل کنی و بعد که دور شدند تمام مسیر برگشت تا خانه را توی اتوبوس گریه کنی...
میتوانی گوشی همراهت را برداری و زنگ بزنی به هانیه و تا "سلام الی ه من "را میشنوی ،بدون سلام و احوالپرسی بی مقدمه سوال کنی که چرا نیامده بود و بگویی که دلت برای آن پایتخت ِ لعنتی و خودش تنگ شده و بعد با بغض این بار بی خجالت گریه کنی...
میتوانی جایتان را عوض کنی و باز وسط اشکهایت آرامش کنی که نگران نباشد و به امید روزهای خوب و بعد با لبخند خداحافظی کنی و باز گریه کنی...
میتوانی برای استادت بنویسی که مباهات میکنی به خاطر داشتنش و ممنونی به خاطر بودنش و برایش یک دل سیر از یک دختر سر به هوای خنگ حرف بزنی و وقتی جواب ایملش را میخوانی که از اینکه با این همه خوبی خوشحال است که خوب تصور شده و از اینکه در آستانه ی بازنشسته شدن به خودش میبالد به خاطر دانشجوی دست و پاچلفتی ِ پر ادعایش ،با شوق لبخند بزنی و گریه کنی...
میتوانی کیفت را پرت کنی روی میز و مانتوی سورمه ای سر آستین آجری ات را عوض کنی،روی تختت غلت بزنی و برای آدمی چند صد کیلومتر آنطرف تر بی قرار شوی و برایش آرزوی " کاش درست شود " کنی و خودت را بغل کنی و گریه کنی...
میتوانی دلت برای یک دقیقه پیش،یک هفته پیش، یک ماه پیش، یک سال پیش، یک قرن پیش تنگ شود و برای خودت شع ــر بخوانی و گریه کنی...
میتوانی باز پناه ببری به گل دختر،سرت را ببری توی موهای خرمایی رنگ فرفری روشن و کم پشتش و عمیق نفس بکشی و آرام گریه کنی...
اصلا میتوانی بنشینی روبروی مانیتور و روبروی وبلاگت و زل بزنی به عکس تـُنگ ماهی کم طاقتت و بنویسی "آخرین جمعه اردی بهشت هم تمام شد...! " و گریه کنی...
الــــی نوشت :
گریه که میکنی دلت آرام میشود ...مخصوصا اگر اردی بهشت باشد!
هوالمحبوب:
ماهــــی کــم طاقتـم! یک روز دیگر صبر کن
تـُنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است
الــی نوشــت :
یکـ) دیروز،دیشب،امروز،امشب ،هر شب در سر شوری دارم...
دو) آخرین جمعه ی اردی بهشت هم تمام شد...! بیست و هفتم بود :)