هوالمحبوب:
پا را گذاشت روی گاز و تمام جاده را یک نفس رفت.خوانسار که رسیده بودیم و خواسته بودند خوراکی بخرند،برای یک تکه جا که بشود نماز خواند خوانسار را قدم زده بودم و پرت شده بودم به هفت سال پیش که هفت هشت نفری تمام خیابانهای منتهی به آبشار را خندیده بودیم و بستنی خورده بودیم و پسرعمو برایم یواشکی لواشک خریده بود و من پز داشتن لواشک هایم را به همه داده بودم. هوا بی نهایت خوب بود،درست مثل همان چند سال پیش.
مسجدی نبود که بشود قامت بست و با اینکه برایم مهم نبود توی پیاده رو دست به کار پیدا کردن قبله بشوم اما دلم نمیخواست بعدها مورد شماتت میتی کومون قرار بگیرم و تا غروب که اخم هایم کار خودش را بکند،صندلی عقب ماشین لم دادم و لب به هیچ چیز نزدم و در سکوت هی به خودم غر زدم تا بالاخره نماز نصفه نیمه ام را به غروب پیوند بزنم و باز دل بدهم به ماشین و جاده و تخته گاز رفتن و استفراغ های گاه و بیگاه گل دختر که به ماشین سواری خو نکرده بود.
گلپایگان و خمین و اراک و ملایر را میان آهنگ های سنتی و غیر سنتی سیستم صوتی ماشین و طنازی های گل دختر و هم آوازی میتی کومن و چرت های نصفه نیمه گذارنده بودیم که تصمیم بر این شد شام چرب و چیلی مان را در سرمای ملایر و روبروی کبابی مش مـمَد تناول کنیم (!)و باز پا به گاز تا کرمانشاه برویم که خانواده ای چشم به راه جاده منتظرمان بودند.
در پیج و تاب جاده چشمهایم غرق خواب شدند و گمانم یکی دو سه پادشاه خواب دیده بودم که با زمزمه ی ذکر و صلوات فاطمه بیدار شدم و روبرویم به جای جاده فقط دره دیدم و پرتگاه!
فاطمه و الناز در آغوش هم ذکر میخواندند و صندلی ماشین را چنگ میزدند و در تاریکی جاده هیچ نبود جز پیچ هایی که به پرتگاه منتهی میشد و من ترجیح دادم به جای ترسیدن از پرت شدن و مردن و دست به دامن خدا و فک و فامیلش شدن اگر قرار بر مردن است،در آرامش و بی خبری بمیرم و چشمهایم را دوباره بستم و به التماس های فرنگیس که میخواست جایی تا صبح توقف کنیم و حرف های میتی کومون که میگفت جاده امنیت ندارد و سردمداران فخیم این نقطه را جزو کشور حساب نمیکنند و ترجیح میدهند پول هایشان را خرج بزک دوزک کلان شهر نشینی بکنند و فقط موقع انتخابات دوربین هایشان را بردارند و مردم این منطقه را ایرانی حساب کنند و هی گزارش تهیه کنند که ما با هم برادریم،گوش دهم تا باز غرق خواب شوم.آن هم درست زمانیکه که کسی چند صد کیلومتر آنطرف تر مرغ را با آب پرتقال پخته بود و خورده بود و به اسهال افتاده بود!!!
اگر اصرار من به در آرامش و بیخبری مردن نبود،بی شک از جاده های پر پیچ و خم تاریک و گم شدنهای پی در پی مان که فقط صدایش را میشنیدم هم لذت می بردم اما خسته تر و کلافه تر از این حرفها بودم و چشم بسته دل سپردم به این ملودی که میتی کومون صدایش را برای خواب از سر پریدنش تا منتهی الیه وجودی ِ سیستم زیاد کرده بود و ما را هم خر کیف!
خواب و بیدار بودم که صدای "بالاخره رسیدیم" را شنیدم و ساعت چاهار بامداد درست روبروی آبشاری که فقط صدایش را میشنیدم و در تاریکی به چشم نمی آمد، در شهری از ایل و تبار پاوه که تا عراق پنج کیلومتر بیشتر فاصله نداشت چادر زدیم تا سپیده دم مهمان خانواده ای در همان شهر شویم که یحتمل تا الان چند صد پادشاهی را به خواب دیده بودند.
و اینگونه است که شما باید پی ببرید که چقدر مـَردُم داریم ما :)
هوالمحبوب:
و علــی (ع) میفرماید:
شادی مؤمن در سیمای او،قدرت او در دینش و اندوه او در دل اوست.
آقا اجازه؟مؤمن زور و قدرت نداشته باشه قبوله یا حتمن باس زور داشته باشه؟
اگه مؤمن ه بی زور مؤمن حساب بشه،اگه تعریف از خود نباشه و در زمره ی ریاکاران محسوب نشیم در نهایت تواضع و فروتنی از همین تریبون اعلام میکنیم که ما خیلی مؤمنیم!
++بـــا تــشـکــر از لیــنــک زن
هوالمحبوب:
نمــی خـــواهم که از ایـــن بیشــــتر بنویســـم از تـــــو چـــون که میدانـــم
بـــرای عــــده ای تصــویــــــر زیبـــــایــــت مجســــــم میشـــــود آقــــــا ...
تو را خدا یک روز سرد پاییزی به من داد.همان روزها که تنها مرد زندگی ام احسان بود و من برادرم را درست مثل همین حالا دیوانه وار میپرستیدم.خدا تو را یک روز سرد پاییزی به من داد و من بارها از خودم پرسیده بودم که تو پاداش کدام کار خوبم در زندگی ام بوده ای ،بارها به خودم گفته بودم که نکند خدا تو را برای امتحانم فرستاده و بارها به درگاهش التماس کرده بودم که ظرفیت داشتنت و جنبه ی نداشتنت را به من بدهد و هزاران بار به خودت گفته بودم که در برابر تو اصول و قوانینم رنگ می بازد و هزاران بار اشک ریخته بودم که "من خدا را باختم پیش تو فکرش را بکن..." و تو هزار بار گفته بودی عشق زمینی،عشق آسمانی را نفی نمیکند.
خدا همان روز آبان ماه عزم جزم کرده بود زندگی ام را اردی بهشتی کند که تو را به من داد و یک روز که به خودم آمدم دیدم از "من"خبری نیست و همه اش "تــوست" و هر جا در مورد تو از من سوال میکنند من خودم را تشریح میکنم و توصیف و آن ها خیال میکنند از تو حرف زدن طفره میروم!
همین چند شب پیش بود که وقتی به ساره گفتم آدم تصویرگری هایت را که در کنار شعرهای عزیز جانت میبیند نمیتواند تشخیص دهد شعرهای او تصویر شده اند یا تصویرهای تو شعر ،او گفته بود که خودش هم نمیداند که او عزیز جانش شده یا عزیز جانش او ! و من خوب میفهمیدم.منی که برایت خوانده بودم "من منــم اما خدا میداند امشب من تــوأم ..."خوب میفهمیدم خودت را تشخیص ندهی که کدامی یعنی چه.
خدا تو را یک روز سرد آبان به من داد تا مرا از اسب غرورم به زیر کشی و شع ـر تر کنی.که وقتی بغض خفه ام میکند برایم قرآن بخوانی و وقتی دعوایمان میشود برای آشتی شع ـر.
خدا تو را یک روز سرد پاییز به من داد تا از سردی دست بکشم و با خودم مهربان تر باشم.که موقع ناراحتی هایم در هزار توی تنهایی ام کز نکنم و سکوت.که حرف بزنم،که غر بزنم،که داد بزنم و گریه کنم و حتی به تمام غصه هایم ناسزا بگویم.که همیشه و همه وقت حتی زمان ناراحتی ام اصرار کنی خودم باشم و به واسطه ی "دختر خوب "بودنم حرفها و احساساتم را قورت ندهم.که به من بگویی ما در تمام زندگی مان به واسطه ی آدمهای زندگی مان مجبور به سانسور خودمان و احساسمان و حرفهایمان بوده ایم و دلیلی ندارد طرز فکر و های و هوی دیگران مانع خود بودنم در وبلاگم شود.
خدا در یک روز سرد پاییزی خودش را در تو دمید و برای منی که همیشه از خودش،خودش را میخواستم که دستم را بگیرد و راه و چاه را نشانم دهد فرستاد تا به خودم نزدیکتر شوم.که با همه ی سرکشی و تمردم که هنوز هم پابرجاست "دختر خوبی " باشم همانطور که باید!که خودم را بیشتر دوست بدارم و به اطرافیانم بیشتر عشق بورزم.که با شع ـر مسخ شوم و با نگاهت مجنون تر.که ساعت ها به چشمهایم که عکس تو را در خود قاب کرده در آیینه خیره شوم و بیشتر از پیش شیفته و دلتنگت شوم.
خدا تو را برای من فرستاد تا دیگر ادعا نکنم که مردها را میشود دوست داشت اما نمیشود عاشق شد.که اسب غرور را نتازانم و ننویسم لحن نگاه هیچ مردی گیرا نیست و زنگ صدای هیچ مردی نمیتواند تارهای احساسی ام را بلرزاند.
خدا تو را یک روز سرد آبان برای من فرستاد تا بیش از پیش مرا عاشق تویی کند که خود ِ من است.
الــی نوشت:
یکـ) شاید برای شما تکرار مکررات باشد ولی برای منی که هر روز و هرشب از نو میخوانمش به همان تازگی ِ بار ِ اول است.از همین جا الــی را گوش کنید.
دو) لینک زن گفت از بهترین مرد زندگی ام بنویسم و من از الــی نوشتم که خود ِ اوست.
سهـ)عنوان پست از امید صباغ نو ، تصرف و تحریف از الـــی!