هوالمحبوب:
احمقانه ترین قسمت مراسم خواستگاری اون قسمتی هست که باید عروس و دوماده بعد از این برند و با هم حرف بزنند!
من نمیدونم قراره با این مبادله ی چندتا جمله به چه تفاهمی برسند.اون هم توی این دوره و زمونه ای که دروغ وریا مثل نقل ونبات پخشه!
شما از چه حیوونی خوشت میاد؟
گاو!
واااااااای چه تفاهمی!
چه نوع گاوی؟
اسرائیلی!
وااااااااااااااااااااااااااای چه تفاهمی!!!!!
شما آب را با لیوان میخورید یا با پارچ؟!
با دست!
وااااااااااااااااااااااااااااای چه تفاهمی!
شما میرید گلاب به روتووون با پای چپ میرید داخل یا با پای راااست؟
با کله!
وااااااااااااااااااااااااااای چه تفاهمی!
.
.
.
شما همون مرد رویاهای من هستید!
شما هم همون زن رویاهای من هستید!
مبارکه !دهنتون را شیرین کنید!
کی لی لی لی لی لی لی!
کوچه تنگه بلـــــــــه!الی قشنگه !بلـــــــــه!دست به موهاش نزنید و گرنه پدرتون را در میاره!دستت را بکش آقا!
والا ما که از این مراسم سر در نیوردیم!
اگه از قبل همدیگه را میشناختند ومیشناسند که این مراسم سوووری یعنی چه؟!اگر هم نمیشناسند نمیدونم چرا خودشون را گول میزنند با این چهارتا جمله که میتونه به هرصورت مسخره ای انجام بشه!اون هم در عرض نیم ساعت یا کمتر به این نتیجه برسند که به به چه تفاهمی!
تازه فکر کن این مراسم بخواد برای من اجرا بشه که چندان واسم فرق نمیکنه که قراره کدوم عباس آقا دچارم بشه!
به فرنگیس میگم نمیشه تو بری باهاش حرف بزنی به تفاهم برسی بعد من بشینم سر سفره عقد؟
آخه من از این مسخره بازی ها خوشم نمیاد!
لبهاش را گاز میگیره وسرخ وسفید میشه ومن را به زووور میفرسته دنباله چه تفاهمی گفتن وعشوه شتری اومدن!
تمام حرفام را پرت میکنم توی انباری دلم و روش یه عالمه چیز میریزم و صمم بکم میشینم تا عباس آقا سوال کنه و من مثل خانوما جواب بدم وبعد کی لی لی لی لی!
ازش حرصم میگیره!
توی دلم بهش میگم به خواب هم نمیدیدی با من بشینی وحرف بزنی!کوفتت بشه!
بعد به خودم میگم زبون به دهن بگیر الی وعروسانه رفتار کن!خیلی زوور میزنم اززبونم استفاده نکنم وخانوووم بشینم و گوش بدم و مختصر ومفید جواب بدم!
از خودم وخودش واین مراسم مسخره متنفرم اما بیخیال دختر!
تک تک جمله ها را تحمل میکنم وسعی میکنم برای هر سوال جواب آقا عباس پسندونه پیدا کنم!میشم خانوووووم از اونها که عباس آقا بگه بمیر میگم:چشم!هرچی آقامون بگه!
به تفاهامات اولیه میرسیم و از اونجایی که عباس آقا بسیار مومن و معتقد تشریف دارند یهو میفرمایند وااای!تاوقت نگذشته نماز را بخونم که هیچ چیز بهتر و واجبتر از نماز اول وقت نیست!(خداقبول کنه عباس آقا!)
میگم:اجازه بدید فاطمه را صدا کنم براتون جا نماز بیاره!فاااااااطمه!آجی بیا یه لحظه!
خبری از فاطمه نمیشه!
فااااطمه!آجی!......
عباس آقا خودشون دست به کار میشند و باد به غبغب میندازه ومیگه:فااااااااااااااااااااطی!بیا عمو!!!!!
جاااان؟
بهم برمیخوره!این رو دیگه نمیتونم تحمل کنم!برای اینکه یادش بدم خواهره بنده فاطمه تشریف دارند و نه فاطی و ایشون به اندازه ی کافی عمو دارند و نیازی نیست شما عموشون بشید وهمون عباس آقا کافیه!مجددا میگم:فاطمه !آجی!
و ایشون مکررا تکرار میکنن:فاااطی!عموووووو!
این دیگه قابل بخشش نیست!من نمیتونم راحت بگذرم!تموم اون جمله های مسخره ش را تحمل کردم و اجازه و شانس همنشینی با خودم را بهش دادم و فقط تحمل کردم و عباس آقا پسند شدم اما این یکی قابل بخشش نیست!
تو دلم گفتم:خاک برسر بی لیاقتت!
فاطمه اومد وبهش میگم برای عباس آقا جانماز بیاره.فاطمه میره وبهش میگم:شما همیشه نماز میخونید یا الان چون اومدید خواستگاری و میخواین مثلا در نظر اول خوب جلوه کنید؟!
لبخند میزنه و از صراحتم جا میخوره!
میگه همیشه به موقع میخونم اگه خدا قبول کنه!
- یعنی به نماز اعتقاد دارید؟
- بله!مگه شما ندارید؟!
- نه! من نماز نمیخونم!خدارا دوست دارم اما نماز خوندن رو اون هم با این همه جمله ی عربی که معلوم نیست از کجا اومده قبول ندارم!
- روزه چی؟روزه هم نمیگیرید؟
- یه نگاه به من بکنید؟من اصلا رمق روزه گرفتن دارم؟البته سحری میخورم ها!چون اگه نخورم که کافر مطلقم!و لبخند میزنم
میره توی فکر!و شاید درگیر اینه که چرا این سوالها را ازم نپرسیده و فقط اکتفا کرده به حیوون و نژاد و شهید و مفقودالاثر مورد علاقه!شایدم داره به حدیث نبوی فکر میکنه که همسری همسنگ خود برگزینید و از خانواده های بی نماز دختر نگیرید!
فاطمه جا نماز را میاره و بهش میده.دست میکشه روی سر فاطمه ومیگه ممنون عمو!
بهش میگم اعتقاداتتون فراتر از نماز خوندنه یا از اونایی هستید که از دین اونهایی که به نفعشون هست استخراج میکنید واستفاده میکنید؟!
میگه تقریبا به همه ش اعتقاد دارم!
میگم :این دست کشیدنتون روی سر فاطمه این را ثابت نمیکنه!
جا میخوره وخودش را جمع میکنه ومیگه:بچه ست!جای دخترمه!
لبخند میزنم ومیگم:اما دخترتون نیست .اون بچه ست ولی شما که بچه نیستید!شده ماجرای اون کوری که میره در خوونه ی حضرت فاطمه وایشون پاشون را قایم میکنه که نامحرم نبینه!درثانی خیلی وقته از سن تکلیفش گذشته الان 12 سالشه!
بازهم عکس العملش لبخنده وعوض شدن رنگش!
قرآن را از توی طاقچه برمیدارم وبهش تقدیم میکنم ومیگم:التماس دعا!بعد از نماز دو آیه قرآن خوندن میچسبه!
لبخند میزنه وهمزمان که داره قرآن را میگیره میگه:شما قرآن میخونید؟یا به قرآن هم اعتقاد ندارید؟
متقابلا لبخند میزنم وسرم را میندازم پایین ومیرم به سمت در اتاق ومیگم:
ما ز قرآن مغز را برداشتیم
پوست را بهر خران بگذاشتیم!!!!!!!!!!!!!!
التماس دعا!
میرم سمت اتاقم!
فرنگیس میاد دم در اتاق و میپرسه چی شد؟
نیشم را شل میکنم و همونطور که دارم روی تختم دراز میکشم میگم:مرخصنـــــــــــــد!
هوالمحبوب:
داریم قدم میزنیم وداره واسم حرف میزنه!بعد حرفاش تموم میشه وخاطره گفتن من شروع میشه!واسش مثل همیشه تند تند حرف میزنم و بلند بلند!دست خودم نیست وقتی میرم توی حسه حرف زدن، نگاهها واسم مهم نیست و هر از چندگاهی با صداش که میگه آرومتر همه دارند نگاهمون میکنند صدام را یه خورده میارم پایین و باز روز از نو روزی از نو!
دستام را دارم تند تند درحین حرف زدن تکون میدم و باز لبخند میزنه ومیگه که اگه یه روز دستات رو ببندند تو چی کار میکنی؟
میگم دق میکنم!
قدم میزنیم وحرف میزنیم وعابرها را تماشا میکنیم!
هوا سرده.دستم را هل میدم توی جیبهام وخودم را توی خودم جمع میکنم وشروع میکنم به غر زدن که چقدر سرررررررررررررررررررررررررده!
باز قدم میزنیم وباز من عشق میکنم از بودنش وموندنش توی زندگیم! از اینکه هست.از اینکه اومده که باشه.اومده که بهم ثابت کنه خدا هنوزم حواسش بهم هست.دستام را هل میدم توی جیبهام وشونه به شونه کنارش قدم میزنم.وااااااااااااااای که چه حسی داره....
باد سردی داره می وزه وخودش را توی خودش جمع میکنه و دستاش رو زیر بغلش قایم میکنه که سردش نشه.
لعنت به من که دستکش ندارم تا از دستهام دربیارم و بهش بگم دستش کنه.
همیشه توی این فصلهای سرد دستکش هام را گم میکنم.همیشه یه لنگه دستکش هام گم میشه و من می مونم و یه دستکش بی لنگه که اصلا ترجیح میدم نباشه!
چندروز پیش یه اس ام اس داشتم که نوشته بود:موقع خریدنه لباس زمستونی حواست را جمع کن لباسی بخری که جیبش به اندازه ی دو تا دست جا داشته باشه.ازکجا میدونی؟شاید همین پاییز و زمستون عاشق شدی
یادمه به خودم گفتم:عجب!یعنی لباسه خودش جیب نداره که قراره به این بهونه دستش را بکنه توی جیب من؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حالا من به خاطره احتمالی وقوعش اون هم درحد صفر(!)، برم لباس بخرم که جیبش به اندازه ی دو تا دست جا داشته باشه؟!
ملت چه قدر خوشحالند واسه خودشون ها!
من عاشقم بشم نمیذارم دستش را بکنه توی جیبم!چه جلف بازی ها !آقا دستت رو بکن تو جیبه خودت ! اهه!
وبعد اس ام اس را پاک کردم..
الان یاد اون اس ام اس افتادم.یاد حسم ، یاد حسش.دستم را توی جیبم میچرخونم چک کنم ببینم به اندازه ی دوتا دست جا هست؟!میبینم هست...
انگار از همون روز اول حواسم بوده به اندازه ی دوتا دست جا داشته باشه.
دستم را میذارم روی قلبم ببینم حسم عشقه یا نه؟!عاشقم یا نه؟!
میبینم میخواد از جا کنده بشه.پس من هر دو تا شرط را دارم که دستاش را بگیرم و.بذارم توی جیبم تا سردش نشه.
دستاش را میگیرم و میذارم توی جیبم.
جا میخوره! خجالت میکشه. دستش را میکشه طرف خودش و میگه :زشته! مردم دارند نگاهمون میکنند.
لبخند میزنم و میگم :گور بابای مردم! کی میدونه توی دلم چی میگذره؟!
نگاهم میکنه ومیگه :چی میگذره؟
خودم را جمع میکنم و میزنم به جاده ی شوخی و میگم :یه عالمه صدای قاروقور که میگه گرسنمه! بریم یه چیزی بخوریم؟!
میخنده و میگه: تو هم که همه ش گرسنه ته(!)، بریم!
چادرش را میکشه روی دستاش که توی جیبمه و با هم میریم سراغ یه فست فود
نه من چیزی میگم و نه اون! ولی خودش میدونه چقدر دوستش دارم!
بیخیال نگاه مردم!
هوالمحبوب:
حکایت شال وکلاه بافتن زمستونیه خونه ی ما ،حکایت سریالهای ماه رمضون وعید نوروووزه!
کل طول سال بیکار وخوشحال واسه خودمون قدم میزنیم وحرص میخوریم چی کار کنیم وچقدر حوصلمون سر رفته والان چی کار کنیم وچه کار نکنیم!بعد یهو دقیقا سر موقع وسربزنگاه سردی هوا یادمون می افته ای وای زمستون شد وبشینیم یه دست شال وکلاه ببافیم
انگار مثلا کل طول سال را ازمون گرفته بودند
اصلا انگار نذر داریم شال وکلاه را زمستون ببافیم وسر مثلا آخرین دقیقه وثانیه ازش استفاده کنیم.انگار نذر داریم تند تند ببافیم تا به موقع و تا زمستون وسرما تموم نشده ازش استفاده کنیم والحق هم نتیجه میده ها!یعنی درست یکی دوبار اون آخرای زمستون به زور هم شده تلقین میکنیم چقدر سرده وازش استفاده میکنیم.
درست مثل این سریالهای عید نوروز وماه رمضون که کل طول سال را ازشون گرفتند دقیقا شب سال تحویل وشب اول ماه رمضون سریال کلید میخوره وبعد تا صبح باید مثلا ولو بشند وکج وکوله که سریال به موقع بره روی آنتن وهمیشه اون قسمتهای آخرش هم دیر پخش میشه چون حلقه ی فیلم دیر رسیده استادیو
کلا برنامه ریزی ونذر انجام کار اون هم درزمان مقتضی را داری؟
پــــــــــــــــــــــــ . نـــــــــ
ـــــــــ :
عید غدیرتون مبارک!صدسال به (هـ) از این روزها وسالها!