هوالمحبوب:
حالم بد بود،اونقدر بد که نمیتونستم حواسم را بدم به کلاس و همه بچه ها فهمیده بودند و هی با نگاه پرسشگرانه شون سکوت بودند و از من مستاصل تر !
داشتند داستانهایی که خونده بودند را تعریف میکردند و من بدون اینکه حرفهاشون را بشنوم با حرکت سر تایید میکردم و سرم درد میکرد و توی دلم رخت میشستند که یهو اس ام اس اومد که نوشته بود : "حافظیه ام...نیت کــــن"
ساغــر بود و من هنوز درد بودم که براش نوشتم: " فقــط احســـان ـم ... نیــت کـــردم " و بعد با تمام وجود از خدا خواستم بشینه توی شعر حافظ و دلم را آروم کنه...
بعد از چند بار تقلا که مخابرات نمیذاشت حافظ بهم برسه و من نمیدونم چرا اصرار داشتم بشنوم صداش اومد :
ای که در کشتــــن ما هیـــــــچ مدارا نکنـــی
ســــود و ســــرمایه بسوزی و محــابا نکنـی
دردمنـــــدان بـــلا زهـــــــر هلاهـــــــل دارند
قصد این قوم خطا باشد هــــــان تـا نکنـــی
رنج ما را که توان برد به یک گوشه ی چشم
شرط انصـــــــاف نباشد که مـــــدارا نکــنــی
دیده ی ما چو به امیـــــد تــو دریاســـت چرا
به تفــــــرج گـــذری بر لـــب دریـــا نکنــــی
نقل هر جور که از خلـــق کریـــمت کردنـــد
قول صاحب غرضـــان است تو آن ها نکنی
بر تـــو گر جلـــوه کند شاهد ما ای زاهـــد
از خــــدا جز مــی و معشوق تمنا نکنــــــی
حافظــــا سجـــــده به ابروی چو محرابش بر
که دعایی ز سر صدق جز آنجـــا نکنـــی./.
what's wrong with you...صدای محدثه بود که حواسم را دوباره جمع کلاس کرد.سرم رو از روی گوشی بلند کردم و حالت جدی گرفتم و پرسیدم که چرا فکر میکنه چیزی شده و وقتی جوابم را داد دست کشیدم روی صورتم.راست میگفت بدون اینکه حواسم باشه اشکام قل خورده بودند پایین و گمونم آبروم را برده بودند.دست خودم نبود،خدا اینقدر قشنگ نشسته بود لابلای بیت های حافظ که نمیشد اشک نشی!
آروم تر از این نمیتونستم باشم حتی اگه سنگ از آسمون می بارید.یه نفس عمیق کشیدم و یه لبخنــد ژوکوند کشدار نشوندم روی لبهام و بهش گفتم:
-Do have any brother?
- yeah!
-Do you love him?
-Yeah!But not very much.He annoys me very much...
-But I love my Brother. You know I Do love him...
الــــــی نوشت:
هـــی ساغــــر!با تــــوأم!میگـــم...هیچــــی دختـــر!یعنی...فقط...فقط چقدر به موقع بودی!...مرسی که اینقدر به موقع بودی و هستـــی...همیــــن:)
+تایید کامنت ها سر فرصت و دقت!
هوالمحبوب:
همـــه گویـــند رفتــــــارم عجـــــــیب و نابـــــهنجار اســــت
و گــاهــــی مایـــــه ی شـــرم اســـت اطواری که من دارم
خـــــــودم یـــک بـــار رفتــار خـــودم را بررســــی کـــــردم
ولی دیــدم که معقـــــول است رفتــاری که مـــن دارم...!!!
شده بود عین یه قرص ماه.همه چیزش حرف نداشت.از مراسم و لباس و آرایش و پذیرایی بگیر تا لبخندش که وقتی توی اون شلوغی نگاهش میکردی ،پهن میشد توی صورتش و بهت چشمک میزد.انگار که همه ش حواسش بهت باشه .خوب از اونجایی که توی حرکات موزون استعدادی ندارم و نداشتم توی "کــِـل کشیدن " که هنر تخصصی م هست سنگ تموم گذاشتم و چشم فک و فامیل دوماد را ترکوندم و تمامن انگشت به دهنشون گذاشتم و هی ذوق به دل "بهاره" نشوندم :)
بهاره خونواده ی گرم و خیلی صمیمی داشت و قرار شده بود از اونجایی که خواهر نداره من و دو سه تا از همکارا که به صورت خیلی ویژه دعوت شده بودیم واسش سنگ تموم بذاریم و جای تموم ه خواهرهای نداشتش را براش پر کنیم.
آخه خوب میدونستیم و میدونیم که آدم شب عقد و عروسیش با اون همه استرس و دلهره و اضطراب از کم و کیف مجلسش چقدر دل نگران و چشم انتظار دیدن با شکوه برگزار شدن مراسمش ه و چقدر دلش میخواد ذوق و شوق و شادی را توی چشم تک تک آدمها از خوشبختیش ببینه.
وقتی عزم رفتن کردیم و مامان بهاره به اصرار ازمون خواست برای شام که فقط مختص فامیلهای نزدیک عروس و دوماد بود بمونیم ،و ما هم که از همون اول منتظره همین بودیم با صرف چندتا تعارف و "تو رو خدا راضی به زحمت نیستیم و بذارید بریم بچه مون روی گازه ..." و البته دلهره از اینکه نکنه با تعارفمون قبول کنند که ما از خدمتشون مرخص بشیم ،باز لباس عوض کردیم و بالا نشین مجلس شدیم ...!
میدونستم تا شام آماده بشه و مراسم آتیش بازی و رقص و پایکوبی اجرا بشه میشه نصف شب.برای همین خرامان خرامان رفتم پیش مامان بهاره و خواستم یه جایی برای خلوت کردن و چنگ به دامن خدا زدن که از این اقبال ها هم نصیب ما کنه بهم نشون بده.مسئول پذیرایی سالن گفت که نماز خونه بسته ست و همونجا باید آویزوون ه خدا بشم.مامان بهاره یه مهر پیدا کرد و مسئول پذیرایی هم از چادرش که بوی گوسفند مرده میداد گذشت و با یه سفره که زیر پاهام پهن کنم ما رو رهسپار راهروی پشت سالن که رفت و آمد کمتر بود،برای خلوت کردن با خدا توی اون دیمبول دامبول ِ مراسم کرد.
همین که چادر انداختم روی سرم از عطر و بوی چادر داشتم منفجر میشدم اما رو کردم به خدا و گفتم کاری به شمیم گوسفند مردگی ِ چادر نداشته باش،ببین من با این همه آرایش و پیرایش و به به و چه چه چقدر باحالم که اومدم روبروت نشستم،اگه راس میگی محو اینا بشو و از عطر این چادر بگذر و چارتا فرشته های پـُـر پـَر و پیمونت را بفرست بیاند از جلوم رد بشند شاید چشم یکیشون من را گرفت...!
چادر مشکی پر از شمیم بهاری را کشیدم توی صورتم که نکنه چشمم به کسی بیفته و چشم کسی به من و میون ه "امشب شوشه لیپه لیلیونه...امشب شوشه یارم برازجونه "سفت خودم را گرفتم که اعضا و جوارحم فکر حرکات موزونی که هیچ توش استعداد نداشتند را نکنند و قامت بستم به غفوریش .
صدای مبهم آدمای دور و برم را میشنیدم که من را مخاطب قرار میدادند اما هی زور میزدم و بهش میگفتم کاری کنه که نشنوم چی میگند که یهو خیر سرم ناراحت یا خوشحال نشم و اصلن برام مهم نباشه و کلن حالا که چی؟؟؟!!!
مراسم آویزون شدن از خدا که تموم شد به محض اینکه سر از روی مهر بلند کردم یه جفت پای مردونه جلوی چشمم دیدم و کنارش یه دنباله ی پیرهن سفید و بلند زنونه!
سرم را که بلند کردم بهاره و دوماد با چشمای متعجب صاف جلو چشمم ایستاده بودند و فیلمبردار هم پشت سرشون و منتظر بودند من راه را باز کنم تا برند توی سالن غذایی که من به درش تکیه داده بودم!!!
دلم نمیخواست با این قیافه جلوشون ظاهر بشم و بیشتر ناراحت و معذب این شدم که نمیدونستم چند دقیقه ست منتظرند و ایستادند که من راه را براشون باز کنم .
زود چادر را کشیدم عقب از توی صورتم و تند تند سفره ی گل قرمز زیر پام را جمع کردم و کفشهام را هل دادم زیر میز و تا اومدم حرف بزنم ،بهاره من را به دوماد معرفی کرد و منم دهن باز کردم تا اظهار خوشبختی و مبارک باشه حواله ش کنم که نمیدونم چرا یهو به دوماد گفتم:"قبول باشه!" و دوماد هم پشت بندش گفت :" از شما هم قبول باشه !" و منم عین احمق ها گفتم :"قبول حق!" .که یهو صدای خنده ی بهاره و فیلمبردار کل راهرو رو پر کرد و من از خجالت مـُردم و دوماد هم از خجالت شده بود عین لبو !
خوبی ه شوخ بودن و دختره خوبی بودن به اینه که همه خیال میکنند توی جدی ترین حالت تو داری شوخی میکنی و هیچ متوجه نمیشند هول کردی و زود میتونی ماجرا را جمعش کنی و انگاری حالا من باید کاری میکردم که رضا احساس معذب بودن و خجالت نکنه.واسه همین زود خودم را جمع و جور کردم و گفتم حالا بعد از قبول بودنهاش ایشالا مبارکتون باشه و دوماد هم که میخواست خودش را ریلکس و آروم نشون بده یه Thank you حوالمون کرد و ما هم یه You're welcome تقدیمشون کردیم و با بوسه ای که روی گونه ی بهاره نشوندم هدایتشون کردم به سمت سالن غذا که مراسم معنوی ِ حرکات عاشقانه ی مصنوعی را از خودشون جلوی دوربین متشعشع کنند تا سندی بشه برای روزهای بعدی ِ زندگیشون و باز خرامان و کـِـل کشون رفتم توی مراسم تا به ادامه ی وظیفه ی خواهریم برسم...
الـــــی نوشت :
یکـ)که بی دو چشمت... سبو سبو می... اثر ندارد. سحـــر را بخوانید
دو) بعضی زخم ها را باید درمان کنی تا بتونی به راهت ادامه بدی.بعضی زخم ها باید باقی بمونه تا هیچ وقت راهت را گم نکنی.
سهـ) نفرت آسان تر بود.اگر از آن ها متنفر بودم میدانستم باید چه کار کنم.نفرت روشن و واضح است،فلزگونه،یک سویه ، بی تزلزل،برعکس عشــــق...|چشــــم گربـــه - مارگارت اتوود|
هوالمحبوب:
مــاه مـُـرداد بی تــــو میگــــــذرد،حــیف ایـــن هفـــــــت تیــــــر خالـــــی نیــــــــــست
مـــــــن خــــــودم پیــــــش پیـــــش میـــــمیرم،دیــگر اینقـــدر ماشـــه را نچـــکان...
الـــی نوشت :
یکـ) باز می لرزد دلم ، دستـــم...
دو) من این شع ـــر و صـــدا را می میـــرم.گفته بودم ، نــه؟
فقـــــط بخـــــواه به پایـــــت نمـــــرده جـــــان بدهـــــم...
+کم کیفیتی فایل را به شع ـر محشر و صدای معرکه اش ببخشیــد :)