_____ مـن دخـتــرِ خــوبــی ام ! _____

_____ مـن دخـتــرِ خــوبــی ام ! _____

" اَمَن یُجیب ،حال دلم اضطراری است ..... از دختری که بد شده دیگر فراری است "
_____ مـن دخـتــرِ خــوبــی ام ! _____

_____ مـن دخـتــرِ خــوبــی ام ! _____

" اَمَن یُجیب ،حال دلم اضطراری است ..... از دختری که بد شده دیگر فراری است "

امســـال هم بـــدون تـــــو تحویــــل می شود؟

هوالمحبوب :

آیــــــا دوبـــاره مثـــل همان سالهـــای پیـــش

امســــال همـ بــدون تــــو تحویــــل میشود...؟

مثل مور و ملخ ریختند توی خیابون...انگار که داره دنیا به آخر میرسه و انگار که باید هرچه زودتر سهمشون را از این دنیا بردارند...!

به قول مترومــن :"هیچ کدومشون این روزای طفلکی ه آخر زندگی نمیکنند...عاشقی نمیکنند..." فقط ازش میگذرند تا تموم بشه تا برسند به یه روز دیگه که دقیقن شبیه همین روز ه فقط اسمش فرق میکنه .

یاد مورچه های کارگر میفتی که چقدر توی هم می لولند و عجله دارند و خنده ت میگیره که یعنی الان کدومشون ملکه است و کجای کدوم طرف نشسته :)

همه اینجا عجله دارند و نگران برای رسیدن به روزایی که داره میاد.

مامان ها نگران نوبت آرایشگاه و کمبود لباسای دختر بزرگه و پسر کوچیکشونند.

باباها در تدارک آجیل و میوه ی شب عید و گوشت و صف طولانی مرغ...!

مامان بزرگها و بابا بزرگها دنبال پول تا نخورده برای لای قرآن و عیدی.

پسرا در تقلای دادن شماره شون توی این همه شلوغی به دختر مثلا دلخواهشون...!

دخترا غرق ریز ریز خندیدن و پرو کردن لباسای رنگاوارنگ و چشم و ابرو اومدن برای پسرای مثلا طرفدارهاشون...!!

آدمای فروشنده مشغول ریتم دادن به صداشون برای جلب کردن یه مشتری بیشتر برای رسیدن به نوروز و بازار گرمی.

و من...

و من فقط برای حس کردن زندگی ایی که جریان داره اینــجام و خسته میون ه این همه آدم قدم میزنم...!

شاید یه روز،مثلا چندم خرداد یا مثلا چندم تیر و یا شایدم هفده اردی بهشت راه افتادم به خریدن هرکدوم از اینا و یا بو کشیدن ه اسکناسای تا نخورده ی پنجاه تومنی که زیر کتابخونه م قایم کردم و یا خریدن ه یه مانتوی سورمه ای که دور آستیناش و یقه ش زرد آجری باشه و مثلا یه روسری هم به رنگ همون دور آستین و یقه، ولی حالا ترجیح میدم میون این همه هیاهو بشینم توی دهنه ی چندم سی و سه پل و رو به زاینده رودی که از عطش لبهاش ترک برداشته و خشک شده ،پاهام را از اون بالا آویزون کنم و از توی کیفم پیراشکی ه شکلاتیم را در بیارم و بی توجه به تموم ه "بدو بدو حراجش کردیم ..."ها و بودن یا نبودن کسی که هست و یا نیست و تمومه اتفاقاتی که توی این سال افتاد و اتفاقاتی که قراره یکی دو روزه دیگه به اسم سال جدید بیفته، یه گاز بزرگ از پیراشکیه شکلاتیم بگیرم و هیچ برام مهم نباشه دور دهنم را که شکلاتی شده پاک کنم یا نکنم...!


الــی نوشت :

یکــ) سال نوی شمایی که خودتون یه دنیا مبارکید ، مبارکــ...

دو ) مدتی نیستم ، شاید همراه با اردی بهشت که میمیرمش حلول کردیم !فرض کنید مثلا میرویم جزایر ماداگاسکار برای تغییر آب و هوا ! ...و گرنه ما از حد ترخص شهرمان خارج نمیشویم.خیالتان راحت :)

سهــ) منی که از دیار فراموش شدگانم فراموش هم شدم مهم نیست ولی اگر شمایی که پرید از احسن الحال ها برحسب اتفاق به یادم اوردید  ان هم درست موقع ه "حول حالنـــا " برایم " احسن الحالی "شبیه تمامه خوبیهایتان آرزو کنید ...

چاهار) حرف زیاد داشتم و دارم ولی سکوت را ترجیح میدهم به حرفاهایی که ...! خدایا شکر برای زندگی ام...

پنجـ ) این هم آخرین پناه من به شع ـر در این سال لعنتی ه نود و یکــ .

از اینجا گوش کنیــد >>> " امســــــــال هم بـــــــدون تـــــو تحویــــل میشود ...؟! "

چـــه می شــــد، مـــی شـــــدم یک قــــاب چــــوبـــی؟

هوالمحبوب :

چه مـیـــشد میـــشدم یـــک قــــاب چـــوبـــی؟

که عــُمــــری دور تصویــــرت بـــِگــردمــ ...

گفته بودم بیرون کار دارم و میخوام باهات برم بیرون.ولی نگفته بودم کجا!وقتی بابات گفت نمیخواد ببرمت انگار که بخوام بزنم زیر گریه.حتی اصرار هم فایده نداشت و بهم گفت هرکاری داری خودت برو انجام بده و نمیخواد کسی را ببری،داشتم نا امید میشدم که مامانـــت گفت اجازه بده ببردش و زود برگرده و بابات بالاخره قبول کرد و تویی که قرار بود همیشه مال من و دختر من باشی را به من قرض دادند و من از ذوق مردم :)

از خیلی وقت پیش تصمیم داشتم ببرمت تمام اون جاهایی که همیشه برات تعریف میکردم و تو فقط نگاهم میکردی و میخندیدی و به سر و صورتم چنگ میزدی و جیغ میکشیدی و باز میخندیدی...

امروز برات "اولین بار" خیلی چیزها بود...

امروز برای اولین بار کفش پوشیدی ...یه جفت کفش قرمز!

بعد دستت را گرفتم و راه افتادم سمت اونجایی که درست یک سال پیش شاهد قصه ای بود که شاید هیچ کس جز الــی تاب دیدنش را نداشت...

من سراسر درد بودم که تو اومدی...درست توی همین بیمارستان و درست توی طبقه ی چندمش...

توی بغلم خوابت برده ولی برات آروووم کنار گوشت زمزمه میکنم :"میبینی گل دختر؟! همین جا بود که درست وسط ظهر با گریه به دنیا اومدی و من اونقدر توی صورتت اشک ریختم و واست حرف زدم که تو هم با من همنوا شدی..."

میرم داخل بیمارستان و به آسانسور دهن کجی میکنم و به یاد روز به دنیا اومدنت پله ها را میرم بالا که درست در ورودی بخش ،نگهبان جلوی رووم را میگیره و نمیذاره داخل بشم و داستان ساختگیم که با فلانی کار دارم هم کاری ازش برنمیاد و بهم اجازه نمیده ببرمت همونجاهایی که برات تعریف کرده بودم و یه عالمه قصه داشت واسه گفتن...میخواستم ببرمت اون بالا...درست روی پشت بوم و بهت بگم شب تولدت اون بالا خون گریه کردم از درد و هیشکی نبود آروومم کنه غیر از خدا...میخواستم برات هر پله را که میرم بالا قصه بگم و زل بزنم توی چشمای خوشگلت تا دستای کوچیکت را بکشی روی صورتم و من بال در بیارم...

ولی اون نگهبان لعنتی نذاشت...مهم نیست

میبرمت توی حیاط و روی همون نیمکتی که از درد روش چند ساعتی نشسته بودم و سرم را میبرم بالا تا پشت بوم را بهت نشون بدم...فرشهای نمازخونه را شستند و آویزون کردند از اون بالا پایین و تو هنوز چشمات بسته و توی بغل من خوابی که ببینی چقدر اون بالا بی ریخت شده و باز بخندی...

یه خورده میشینم و راه میفتم تا ته خیابون که بیدار میشی و با هم از آمادگاه تا دروازه دولت قدم میزنیم...

امروز اولین بار بود که توی چاهارباغ قدم میزدی و از ذوق ریسه میرفتی وقتی صدای جغجغه ی کفشت بلند میشد...

امروز اولین بار بود نشستی روی صندلی چوبی چاهارباغ و من برات بستنی قیفی گرفتم و تو با کج و معوج کردن دهنت تمام بستنی را خوردی و صورتت پر از کاکائو شد و من دور دهنت و لپهات را جلوی اون همه چشم که مهم نبودند لیس زدم و تو خندیدی...

امروز واسه اولین بار دست یه آدم سیگار دیدی که میکشید و دود از دهنش می اومد بیرون و تو از تعجب از جات تکون نمیخوردی و پیرمرد مبهوت من و تو شده بود که بهش زل زده بودیم...

امروز واسه اولین بار آب پرتقال برات خریدم و هرچی زور زدم یادت بدم باید از داخل نی هورت بکشی بالا، باز تو نــِـی آب پرتقالت را گاز میگرفتی و میخندیدی و من حرص میخوردم :)

امروز واسه اولین بار تند تند رفتی کنار حوض و فواره ی دروازه دولت و شالاپ شولوپی راه انداختی که توجه همه را بخودت جلب کردی و من از ذوق مردم وقتی بهم گفتند چه دختره نازی داری و لازم نبود بهشون بگم باهات چه نسبتی دارم یا ندارم...

امروز واسه اولین بار از کنار ایستگاه دوچرخه سواری رد شدیم و تو زنگ دوچرخه را به صدا در اوردی و باز منتظر عکس العمل من شدی تا با هم بخندیم...

امروز واسه اولین بار گلهای روبروی شهرداری را بو کردی و نگهبان بهمون هشدار داد دفعه آخرمون باشه روی چمن ها راه میریم و ما باز خندیدیم:)

امروز واسه اولین بار از چراغ سبز عابر پیاده رد شدیم و تموم ه ماشینای پشت چراغ برامون ایستادند و تو برای همشون دست تکون دادی و خندیدیم ...

امروز واسه اولین بار دو تایی سرمون را از پنجره ی تاکسی بیرون کردیم و با هم گفتیم  "اااااووووووووووووو ..." و دستامون را توی هوا چرخوندیم و باز خندیدیم...

امروز واسه اولین بار با هم رفتیم پست و یه بسته پست کردیم...کیک خوردیم...های بای خوردیم و شکلات کاکائویی و تو واسه اولین بار توی خیابون یاد گرفتی باید آشغالت را بندازی توی سطل و گرنه الی ناراحت میشه و اخم میکنه و تو مجبور میشی لبهات را آویزون کنی و سرت را بچسبونی بهش تا باهات آشتی کنه...

امروز واسه اولین بار به تمومه آدمای توی اتوبوس که مهربون شده بودن و خواستند جاشون را به ما بدند که خسته نشیم خندیدیم و قبول نکردیم روی صندلی بشینیم و از دست هیچکدومشون که شکلات تعارفمون کردند چیزی نگرفتیم :)

امروز واسه اولین بار من و تو کلی راه رفتیم و من برات کلی حرف زدم که تو میفهمیدی و نمیفهمیدی اما میشنیدی و بهم با ذوق لبخند میزدی...و من امروز خوشبخت ترین الـــی ِ دنیا بودم...

الــی نــــــوشــــت :
یکـ) به خودت قسم که اگر نبودی و نمی آمدی من همان روزها مرده بودم.آمدنت مبارک.و من به برق چشمها و لبخند افسونگرانه ات قول میدهم که هرسال درست همین روز هزاران اولین بار دیگر را با هم تجربه کنیم...تـــــولـــدت مبارکــــ " گـــل دختـــر "ه الـــی...

دو)از اینکه آرزوی خیلی ها هستم خوشحال نیستم.از اینکه آرزوی تو نبودم درد میکشــــم...!

سهـ)تمام ناگفته هایم را گذاشتم توی همین سه نقطه! ...

دلم نشانه رفته ایی ... بجویمت ز بی نشان ها

هوالمحبوب :

به هر کرانه رفتـــــه ای ... به یــــک بـــهانه رفتــــه ای

دلــــم نـــشانــــه رفتــــه ای بجویـــــمت ز بی نشان ها...

از من به شما نصیحت...

چیه؟فکر کردید الان میگم من در مقامی نیستم که کسی را نصیحت کنم و بعد صورتم را بکنم به دوربین و بگم ولی یه خواهش خواهرانه ازتون دارم؟؟؟ نه جونم!

اینقدر در مسیر این روزها و ثانیه ها و اتفاق ها کفش و لباس پاره کردم که حق آب و گل دارم برای نصیحت!

از من به شما نصیحت توی چاهارشنبه پنجشنبه ی آخر سال نزنید به جاده...هرچقدر هم که قرار بوده و باشه بزنید...

از من به شما نصیحت شب قبلش اونقدر نخوابیده باشید که وقتی سوار اتوبوس میشید حالا چه معمولی چه وی آی پی و چه از این اتوبوسا که بوی گوسفند میده حالت جنازه بگیرید و تا مقصد به صورت غش حرکت کنید!

از من به شما نصیحت توی جاده اونم درست به سمت معصومه و با اون تاریخچه و سابقه ای که از جاده و اتفاقایی که تو رو به جاده میکشونه و آدماش دارید "عــــزیــــز جــــان " فریدون آسرایی گوش ندید...حتی الی هم باشید که میخواد تظاهر کنه هیچی مهم نیست و کوه قدرته ،کم میارید و دق میکنید...

از من به شما نصیحت نشستید روبروی معصومه هیچی نگید و فقط سیر نگاش کنید...به خودش قسم لب از لب وا کنید آبروتون میره  از بس هق هق میشید....

از من به شما نصیحت بی صدا بیاید و بی صدا برید...هنوز هزار تا چشم منتظره تا ببینه کم اوردید...

از من به شما نصیحت رسیدید خونه بدون اینکه لباس و کوله پشتیتون را در بیارید ،گل دخترتون را بغل کنید از توی کیفتون خوراکی دربیارید و با ذوق بهش بدید تا توی آغوشتون نرم بشینه و با عشق بغلش کنید و نفس بکشیدش و عشق کنید که فردا درست یک سال میشه که پاش را گذاشته توی زندگیتون و دیگه هیچی از قبل و بعدش یادتون نیاد...

از من به شما نصیحت وقتی ابری شدید ،ببارید حتی اگه شده با رعد و برق و گرنه یه روز میبینید طوفان شدید و گردباد و همه چی حتی خودتون در این مسیر خراب میشه...

از من به شما نصیحت...هیچ کسی را به چیزی که خودتون قادر به انجام دادنش نیستید ، نصیحت نکنید...


الـــی نوشت :

یکــ) آهنگ وبلاگ را از مــــامـــا دارم.مردنش را از الــــی!

دو) تمامش یک طرف ، اینکه هی منتظر باشی بشود و هی نشود که بشود یک طرف! بعد جالبی ه قضیه این است که تظاهر کنی انگار آب از آب تکان نخورده!!!!

سهـ) به من ببخشایید ملودی ایی که میشنوید و آدم را میکشد و اینکه قرار است صدایم نکنید با اینکه صدایتان خوب است...!!