هوالمحبوب:
دلـــــم شبیـــه کبابـــی ست لای یک تـــــوری
میــــان آتـــــش آمــــــاده ی اجـــــاقی که....
خوب من اندازه ی تو حالیم نیست.راستشو بخوای اصلا حالیم نیست.حتی اندازه ی اون نوزده بیست سال درسی که خوندم هم حالیم نیست.اندازه ی اون همه کتابای لاتین یا اون همه کتابای کت و کلفت راهبردهای مدیریتی که نشخوار کردم!یا حتی اندازه ی کشیدن یه مدار سینوسی فیزیک 4 یا اندازه گرفتن شتاب سنگی که موقع حرکت قطار از دست یه بچه ی نخاله که معلوم نیست کجاش کرم افتاده که پرت میشه طرف قطار!
بیا در گوشـِت بگم :حتی اندازه ی اون کلمه ها و جمله هایی که به خورد ِ بچه های مردم میدم سر کلاس و براشون صبح تا شب بلغور میکنم هم حالیم نیست.
ولی تو که حالیته...تو که خوووووب حالیته...تو که اندازه ی تموم ه آدمای کره ی زمین حالیته.گنده گنده حالیته.خروار خروار حالیته.تو که من رو با گردن کلفت های زمین عوضی گرفتی.تو که دقیقن از همون سه چهارسالگی که تونستم خوب و بد رو تشخیص بدم قصه ت را شروع کردی.تو که یه سر سوزن دلت برای اشکا و التماسای سیزده سالگیم و بلد نبودن های پونزده سالگیم نسوخت.تو که من رو دادی دست این روزگار نامرد و هیچ فکر نکردی من ِ یه لا قبای لوس ِ بی معنی که عرضه ی بالا کشیدن دماغمم ندارم چه جوری خودم و زندگیم و آدمایی که انداختی تو دامنم را جمع و جور کنم.تو که تا تونستی تازوندی و من خفه خون گرفتم و فقط به این نتیجه رسیدم که به دلیلی که نمیدونم چیه و تاوان کدوم گناهه و باقیات و کوفتیات ه کدوم احمقی از تخم و ترکه ی لعنتیمه،حقمـــه و باید تحمل کنم.تو که هر کاری کردی هیچی نگفتم و نهایتش،نهایت نهایتش غر زدم و عـَر زدم و گریه کردم.تو بهم بگو....
جون خودت تو بهم بگو...تویی که تازه اول بسم الله،لحظه لحظه ی دهه ی بیست سالگیم را کردی کاسه ی خون و هی بهم گفتی بخور برا دردت خوبه قوی میشی.تو که از زمین و آسمون و هرسوراخ سنبه ای که تونستی آدمات را فرستادی توی زندگیم که داغونم کنند و بعد به منی که هیچ وقت هیشکی رو نفرستادی دستم را بگیره و بلندم کنه گفتی :"آدمام دردمندند! یعنی میخوای سنگشون بزنی و دستشون رو نگیری ؟اگه نگیری خاک برسرت!"و من ِ کچل را فرستادی پی درمون ِ و مداوای زلفعلی های زمینت!،تو بهم بگو...
تویی که حسرت تموم ه زندگی را به دلم گذاشتی و بهم گفتی صبوری کن و من هی گفتم کوفت ه لق ه نداشته هام!تو که من رو با گنده گنده های زمینت عوضی گرفتی و جای دهن نهنگ انداختیم توی دهن تمساح و هی از چپ و راست ازم عکس گرفتی و گفتی عکست زشت می افته لبخند بزن و اون نیش لعنتیت را شل کن!تو بهم بگو...
تویی که انگاری اصلا حواست به زخمی که این همه سال ه ازش داره لیتر لیتر خون میره نیست و میگی :" آدمام خسته اند تیمارشون کن.تو که اینقدر نازک نارنجی نبودی بچه!"
تو بهم بگو...تویی که هرکاری کردی و هرچیزی را ازم گرفتی دلم را خوش کردم به بقیه ی چیزها و کسایی که دارم و گفتم هرچی تو بگی ،هرچی تو بخوای و گور بابای هرچی که ندارم و نداشتم...
تو که خیلی حالیته بهم بگو...
تو بهم بگو تا کی؟
فقط بگو تا کـــِی تا من ِ بی عرضه ی یه لا قبای ِ لوس ِ لعنتی غلط بکنم همین دو تا چیکه اشکم بریزم یا حتی خم به ابرو بیارم.
فقط بگو تا کـــی قرار ِ این قصه ادامه پیدا کنه.
نه دنبال جبران مافاتتم ،نه بهشت برین نه جهنم اسفل سافلینت ،تو بگی تا کــی لال میشم تا آخر عمرم.
به خودت قسم راست میگم.فقط تو لب از لب باز کن بگو تا کی تا من خَلَقَ الاِنسانَ فی کَبــِدت را تا آخرش به جون بخرم...
الی نوشت :
+خوب که چی!؟!
++لعنت به من اگه بهت شک کرده باشم.
هوالمحبوب:
ما بی سلیقـــه ایم تـــو حاجــــات مــــا بخــــواه
ور نه گـــــدا مطالبـــه ی آب و نـــــان کنـــــد...
کلید میندازم توی در و میام داخل.تا صدای در رو میشنوه زود خودشو میرسونه توی ایوون و شروع میکنه خندیدن و دستش را میاره جلو و زل میزنه به کیفم و میگه :"به به...!"
سرم گیج میره،دستم را میگیرم به دیوار و میشینم توی ایووون و بغلش میکنم و میذارمش روی پاهامو و دو تا بوسه ی مشتی ازش میگیرم و دست میکنم توی کیفم و یه شکلات از توی کیفم در میارم و میدم دستش.ذوق زده شکلات را برمیداره و میشینه یه گوشه و مشغول باز کردنش میشه .
مقنعه م را در میارم و در حین اینکه کیفم را دارم از دور گردنم باز میکنم ول میشم کف ایوون.چشمام به چشماش میفته که از داشتن شکلات پر از ذوق شده ،بهش میخندم و چشمام را میبندم.دستای کوچولوش را روی صورتم حس میکنم.به زور چشمام را باز میکنم و چشمای نگرانش را میبینم که هنوز هم داره میخنده.بهش لبخند میزنم و بهش میگم :"آجی دوستت داره ها "و دستاش را میذارم روی لبهام و باز چشمام را میبندم و دیگه هیچی نمیشنوم و نمیبینم.
نمیدونم چند دقیقه میگذره که صدای چرخیدن کلید توی قفل در را میشنوم و قبل از اینکه بخواد کسی تو اون حالت من را ببینه سرجام میشینم و شروع میکنم دکمه های مانتوم را نشستنی باز کردن.باباست،ازم میخواد برم داخل اتاق.
همه در تکاپوی پهن کردن سفره ی افطاری اند و من تکیه زدم به دیوار و خیره شدم به جمله ها و حرکاتی که به زحمت میتونم تشخیصشون بدم.
به زحمت خودم را میکشونم سمت حوض آب و پاهام را میکنم داخلش و میشینم روی زمین.یواش یواش شروع میکنم به شستن پاهام که صدای اذان میپیچه توی حیاط و همون لحظه یادگاری ِ ساق پای چپم جا خوش میکنه توی دستام و بغض میشم...تند تند دست و پام را میشورم و بغض ه چنگ میزنه به گلوم و به خودم غر میزنم.
"گلدختر" از صدای آب به هیجان میاد و با همون خنده ی دلبرونه ی همیشگیش میاد طرفم و من حوض پر از آب را باهاش تنها میذارم تا باز سرتا پاشو خیس کنه و کیف کنه.
ســُر میخورم توی اتاقم.چادر سر میکنم و درست روی گل وسط قالی با بغض قامت میبندم به تموم ه مهربونیش تا شاید آروم بشم.
حرفای رسمی که تموم میشه ،موقع درد و دلای در گوشی و یواشکی ه.دیگه موقع خوندنه اون چهارتا بیت همیشگی براشه که چشمم میخوره به خاموش و روشن شدن صفحه ی موبایلم.همیشه از اس ام اس های سحر و افطار میترسیدم.نمیدونم چرا اضطراب را تمام و کمال میریزند توی وجودم باهاشون.نوشته :"الهام دعا یادت نره...!"
جواب نمیدم.هیچ وقت جواب این جور اس ام اس ها را نمیدم که مثلا بنویسم "محتاجیم به دعا "یا مثلا "من کی باشم دعا کنم "یا مثلا هر جمله ی کلیشه ای ِ دیگه که همه به هم میگند و یا اینکه حتی اعتراف کنم دعا کردن و چی خواستن بلد نیستم!مثل همیشه پاکش میکنم و سکوت.گوشی را میذارم کنار دستم.لپم را میذارم روی سجاده...اشکم قل میخوره پایین و بهش میگم:"با این کارات عزم جزم کردی منو بکشی،نه؟"
زور میزنم به هیچی فکر نکنم و یه دل سیر بلند بلند درست روی گل وسط قالی،همونجا که موبایل خوب آنتن میده براش گریه میکنم...
الـــی نوشت :
یکــ)مرا خود با تو سری در میانست...
دو) تولد نرگــــس بود.دیــــروز!همان که تمام اشکهای مرا درد میکشید.به خودم قول داده ام یک روز تمامش را تمام و کمال بنویسم.حالا نه!یک روز که از گفتنش گریه ام نگرفت.یک روز که با خنده تعریفش کنم،درست مثل دیروز که به سی سالگی مان بلند بلند خندیدیم .حالا نه!حالا روی گفتن و نوشتن ندارم.فقط...فقط تولدش مبارک.همین