هوالمحبوب:
توی یه مقطعی از زمان یه سری اس ام اس ها اپیدمی میشه...انگار که این مریضی مسری و همه گیره و من همیشه یادم می افته که یه شب وقتی یکی از این اپیدمی ها را براش فرستادم و آخرش نوشتم ویکتور هوگو و شایدم شکسپیر و شاید هم دکتر شریعتی (!)، بهم گفت از الی انتظار میره شبیه بقیه حرف نزنه و حرفهای بقیه را تکرار نکنه...
واسه همین وقتی از این اپیدمی ها برام میاد هیچ وقت به تکراری بودنش فکر نمیکنم ،همیشه به این فکر میکنم که شاید هیچ بچه ی جناب سرهنگی نبوده که بهشون بگه از شما انتظار نمیره شبیه بقیه حرف بزنید. و اونا هی یک جمله را زمزمه میکنند برای هزار نفر ،تا برسند به سال بعد و این سیکل هی تکرار بشه....
داشتم آماده میشدم برم آموزشگاه که اس ام اس اومد :
وقت خریدن لباسای پاییزی دقت کن ...
لباسی بخر با جیبهای بزرگ و به اندازهی دو تا دست ...
شاید همین پاییز عاشق شدی ...!!!
وقتی خوندم خنده م گرفت...باز باید جیبم را سهیم کنم با کسی که قراره بیاد و نیاد و میاد و نمیاد...باز پاییز و باز جمله ها و آرزوهای دو نفره...باز یه عالمه آدم که دلشون بارون و هوا و لباس و روزهای دو نفره میخواد...باز چتر و باز قدم زدن با خیالی که خیس میشه و نمیشه و باز حکایت من و پالتویی که اندازه ی دستی دیگه هست و نیست....خدای من چقدر آدم دلشون منتظره!
بند کفشهامو میبندم و خداحافظی میکنم و راه میفتم و جواب اس ام اسش را میدم :
جیب پالتوی من کفش سیندرلاست
هر موقع پیداش بشه و بیاد، دستش توی جیبهام جا میشه
اصلا دست هرکی توی اون جیب جا بشه ،سیندرلاست و باید عاشقش شد....
جیب بزرگ واسه چی؟جیبی که بزرگ باشه دست تمومه دنیا توش جا میشه
و جیب پالتوی من فقط اندازه ی دست سیندرلاست!
موقع خرید لباسهای پاییزی فقط دقت کن اونقدر جیبهاش گرم باشه که دست سیندرلات یخ نکنه...اندازه ی جیب مهم نیست...اندازه ی جیبت اندازه ی دلت باشه که با تمام کوچیکیش تمام دنیا توش جا بشه ولـــی فقط اندازه دست اون باشه...
طول کوچه را تموم میکنم و میرسم به خیابون...
جواب میده :
"حالا تا کی بشینیم دستش اندازه ی جیب مبارک بشه؟یعنی راه بیفتیم ببینیم دست کی اندازه ی جیبمون میشه؟
ول کن الی دلت خوشه ها!میخواست بیاد تا حالا اومده بود و به زور هم شده بود دستش را اندازه میکرد..."
دستم را بالا میکنم تا تاکسی بایسته.
-بزرگمهر آقا؟
- بعله!
سوار تاکسی میشم...پنجره را میکشم پایین و دستم را میگیرم بیرون تا تمومه قطره های بارون را بگیرم و هوای خنک پاییزی پخش بشه توی صورتم....فقط یه جمله براش مینویسم و گوشی را میذارم توی کیفم و چشمام را میبندم و تمام پاییز را نفس میکشم...
هوالمحبوب:
خیلی شولوغه.دلم داره تاپ تاپ میزنه....سرم را میکنم داخل کلاس و از پسری که آخر کلاس نشسته سوال میکنم کلاس تا چه ساعتیه و جای خالی هست یا نه؟ و میگه کلاس تا ده دقیقه دیگه تموم میشه و جای خالی فقط یه دونه هست ...
میرم داخل و میبینم روی سکو ایستاده و داره توضیح میده....میرم داخل و اون جلو میشینم و هی نگاش میکنم
چقدر بغض دارم...چقدر دلم هوای این فضا را کرده بود...
هی توضیح میده و من هی طوافش میکنم با نگاهم و هی ذوق مرگ میشم...
یهو میرم به دو سال قبل....سر کلاسش.
من و تمام بچه ها....
چقدر کلاسش را دوست داشتم...چقدر دلم هوای تمام بچه ها را کرده....
کلاس تموم میشه و بچه ها کم کم میرند و خیلی ها هم دورش جمع شدند تا باهاش صحبت کنند
حق هم دارند...من هم بودم ازش دل نمیکندم...
زینب و شیرین میرند پیشش اما من دور می ایستم و از دور نگاهش میکنم...
بچه ها همه میرند و ما ده نفر می مونیم تا راجب پروژه مون حرف بزنیم...
الان دیگه میتونه من را ببینه و من با لبخند از جام بلند میشم و سرم را خم میکنم و سلام میکنم:سلام استاد! ...با لبخند و احترام جواب سلامم را میده و ازم میپرسه تو مگه درست تموم نشد؟...مگه پایان نامه ارائه ندادی؟....خجالت میکشم...خیلی خجالت میکشم...بهش میگم درگیره "آمارم" استاد...
-آمار؟کدوم آمار؟
کمی فکر میکنه و میگه جبرانی؟؟؟
میگم بعله!
- درس به این آسونی؟!!!!!آخه چرا؟
-فکر کنم طلسمم کردند!!!!
حق هم داره جا بخوره! شاگرد تنبلی نبودم....حداقل توی کلاس اون شاگرد خوبی بودم...حق داره ...ولی اون که نمیدونه قصه ی این آمار چیه! هیشکی نمیدونه!زینب هم هی تعجب میکنه....خوشبو...همه.... هیشکی نمیدونه قصه ی این آماره لعنتی چیه! و من هنوز متنفرم از اینکه بفهمم از بین مهره های سیاه و قرمزه توی کیسه، احتمال اینکه مهره ی سبز بیاد بیرون ،چه قدره!!!!یا احتمال اینکه آخره قصه ی الی توی این فاصله ی زمانی ،"خوب" تموم بشه ،در نمودار توزیع پوزاسیون چقدره؟!
با حرکت سر میخواد که بشینم...خجالت میکشم و میشینم و اون شروع میکنه.
داره توضیح میده و من غرق میشم توی حرفاش....
یاد آخرین باری می افتم که توی کلاس دانشگاه بودم....
اون روز فکر میکردم آْخرین روزه شرکت کردنم توی کلاسه....اون روز توی کلاس دکتر فراهانی که بهش میگفتم :"بابا" ،ارائه داشتم . شب شکن نشسته بود روبروم!...خوشبو هم کنارش و هانیه اونطرف تر و آقای اسدی اینطرف تر و آقای مطهری جلوتر و فاطمه و مژگان عقب تر ....
من توضیح میدادم و "بابا" با اینکه حواسش نبود سرش را الکی به نشونه ی تصدیق تکون میداد....
همون روز که رفتیم کبابی ِ روبروی دانشگاه ناهار خوردیم و بعد رفتیم "میدون بستنی"...همون روز که سید نیومده بود و من شب رسیدم دفتر و نخواستم برم خونه....همون روز که آرش،شوهر هاله ،اون پتو مسافرتی را بهم کادو داد...همون روز....
دکتر حضوری داره توضیح میده و من دارم تند تند مینویسم و هی مرورش میکنم توی روزهایی که گذشته بود...
توضیحش تموم میشه و قرار میشه ماه بعد برای توضیح تحقیقاتمون ،همدیگه را ببینیم و من به خودم و خودش قول میدم جبران ِ تمومه قصورهام را بکنم...و مثل همیشه بهترین باشم....
قول میدم به داشتنه الی ایی مثل من افتخار کنه....
میریم دفتر برنامه ریزی و باز مثل همیشه زبون میریزم و با خانم نادی آشنا میشیم و اون هم کلی کیف میکنه ... میرم روبروی سایتی که دو سال محل بودن ِ من و بچه های کلاسی بود که عاشقانه دوستشون داشتم و بعد با صدای زینب و شیرین به خودم می آم و راه میفتیم به سمت کبابی ِ روبروی دانشگاه...
خانوم ِ "اتوماسیون!!!!!" میگه غذا نیست و باید صبر کنیم و صبر کردن توی اون سلف برام سخته و میریم کبابی ِ روبروی دانشگاه....
با شیرین
با زینب
تمومه محوطه را قدم میزنیم و باز هم روی اون نیمکت فلزی جای مانیا و آقای قاسمی و عمو جعفر و هانیه و سید خالی بود....صدای بلند بلند حرف زدنمون هنوز می اومد ولی هیچ کس نبود....کبابی باز بوی خاطره میده....غذا سفارش میدیم و سر ماست ِ زینب با شیرین بحث راه میندازیم و گاهی توی حرفامون تمومه اون روزها را مرور میکنیم.
تمومه اون روزها و آدمهاش را...حتی آدمهایی که اوردن ِ اسمشون باعث کشیدن ِ یه "آآآه ِ " بلند میشه....
از اون روز خیلی چیزها عوض شده...خیلی چیزها.... و مشهود ترینشون شاید به قول زینب "در حال محو شدن ِ " من ِ ...میخندم و بهش میگم که بالاخره یه روزی این لاغر تر شدنه من هم متوقف میشه...شاید روزی که وقتی میخندم تمومه وجودم میخنده...شاید روزی که.....
:)
برمیگردیم خونه
باز همون جاده
باز همون ماشین
باز همون خیابونا
باز همون مقصد
باز همون مسیر و باز همون الـــی و شاید هم کسی شبیه اون....
ولی نه
!
همون الی نه!
من خیلی تغییر کردم!
شاید اندازه ی تمومه روزهایی که گذشته و .....
شیرین میگه با اینکه میخندم اما نمیخندم و انگار....
و من باز میخندم!!!!
باز همون جاده....همون جاده که همیشه من را به سمت قشنگی ها میبرد و همیشه سید تعجب میکرد از این همه اشتیاق من برای رسیدن به دانشگاه!!!
باز همون جاده.....
زینب از خستگی خوابش میبره و من زل میزنم به جاده و روزهایی که داره میاد....
همیــــــــــــــــــن!
الـــی نوشت :
یک )زینـــب! ازت ممنونم....به خاطر همه ی اون حرفا....تو راست میگی.چقدر خوبه که من تمومه ش را تجربه میکنم...این یعنی من دارم نزدیک میشم...به اونی که باید،نزدیک و نزدیک تر میشم....
دو )یک خواب تکراری! نخجیرگاه!... آتیش!... من ... و چشمانی که درد بود!
سهـ) چقدر اینجـــا خوشبـــــــــــخته!!!!
دزدی نوشت :
یکـ) چرا دوست داشتن "نسبت" به حساب نمیاد؟!
مثلا ازم بپرسن :شما با ایشون چه نسبتی دارین؟
من جواب بدم:دوسشون دارم .....!!!!
دو) تقسیم شده ام
به مســاواتــی ردیف تر از دندان های یکـ گــرگــ،... هابیــلی که روی شـانـهـ های قـابیل گـریـه میکنــد و ....تــو ،خدایی هستی که هنوز چاقـو را نیافریــدهـــ .....
سهــ) یادت باشد ،دلت که شکست،سرت را بالا بگیری ؛
تلافی نکن، فریاد نزن ،شرمگین نباش ؛
دل ِشکسته گوشه هایش تیــــز است؛
صبور باش و ساکت؛
بغضت را پنهان کن و رنجت را پنهان تر؛
گاهی بازی زندگی اینگونه است،
کسی که بــازی نکند ،بــازنده است...
هوالمحبوب:
یک روز که وقتی دارم راجبش حرف میزنم بغضم نگرفت و اشک نشدم و هوار نشد سرم راجبش مینویسم
یک روز یا یک شب که مثل دیشب ایمیلی از چند ماه پیش را باز نکردم روبروم و هی به خدا نشونش ندادم و نگم خودت نگاه کن ببین چی نوشته(!) و هی جمله ی اول پستم را ننوشتم و بعد هی تند تند دماغم را با پیرهنم پاک نکردم و بعد پتوی مسافرتی ای که آرش،شوهر هاله ؛بهم کادو داده را نکردم توی دهنم تا صدای گریه م بلند نشه مینویسم....
مینویسم اون خیابون، قشنگترین و دردناک ترین قسمت و مکان ِ زندگی ِ من ِ...
درست مثل پل فردوسی
درست مثل خیابون میر
درست مثل شمشادهای روبروی عالی قاپو....
یه روز راجبش مینویسم که الی چقدر ذوق میکنه وقتی پاش را میذاره توی اون خیابون
چقدر نفس میکشه و چقدر لبخند میزنه و چقدر آه میکشه و چقدر پر میشه از خدا وقتی چشمش میفته به سر در و نگهبان هتل عباسی و اون حوض مسی روبروش ،با فواره ی قشنگش!
چقدر عشق میکنه وقتی نگاهش میفته به "کافی شاپ سفیر" که حالا شده "مزون مژگان" و نمیشه داخلش را دید....
چقدر کیف میکنه وقتی توی اون زیرزمین تمام مجتمع را دور میزنه و هی کتاب نگاه میکنه.
الان نمیتونم بگم که من با تمام آدمای زندگیم اونجا خاطره دارم
با تک تکشون....
الان فقط میخوام قدم بزنم...
باز مجتمع را دور میزنم و نگاهم که به هرکتابفروشی میفته بغض میشم و لبخند....
هی دور میزنم و هی مغازه دارها "بفرمایید ...بفرمایید" راه میندازند و من چقدر همه شون را دوست دارم....
هی دور میزنم و هی دور میزنم و هیچ کدوم "کتاب تحقیق پیشرفته " ندارند...
پام را میذارم توی مغازه
مثل همیشه شلوغ و زیبا....
و زود میرم ته کتابفروشی....
زل میزنم به کتابها و هی لبخند میزنم
انگار که خل شدم....
خودم را میبینم کنار "شوهر آهو خانوم " ایستادم و منتظر و دارم با موبایل حرف میزنم...
هی خودم را نگاه میکنم و هی لبخند میزنم....
یهو یه صدا از پشت سرم میاد...
سرم را برمیگردونم و نگاهم را از خودم میکنم...
"میتونم کمکتون کنم؟! کتاب خاصی میخواید؟!"
کمک کتابفروش بود...
بهش لبخند میزنم و میگم:کتاب خاصی نمیخوام....فقط مغازه تون را خیلی دوست دارم...من اینجا را خیلی دوست دارم...مخصوصا این آخر که پره کتابه...هر موقع میام اینجا خودم را میبینم که داره کتابا را زیر و رو میکنه....
لبخند میزنه
لبخند میزنم و نگاهم را زوم میکنم روی کتابا...
سنگینی نگاهش را حس میکنم
بهش میگم اشکالی نداره که من اینجام؟
میگه نه و میره.....
انگشت سبابه ام را میکشم روی کتابای ردیف شده و باز خودم را میبینم که منتظره....
یک روز مینویسم
یک روز راجب تمامش مینویسم...
راجب نخلهای سر به فلک کشیده ....
راجب تک تک آدمای زندگیم که با الی اینجا قدم زدند اگرچه هیچ کدومشون نبودند....
دارم نفس میکشم و قدم میزنم...
صداش دل آدم را میلرزونه....
روبروی "سوره" نشسته و داره فلوت میزنه
همین را کم داشتم
همین را کم داشتم
پاهام میلرزه و میشینم کنارش ،روی جدول کناره پیاده رو و مقابل نگاه تمام عابرا....
نمیدونم چه ملودی ای را داره میزنه اما پره حزنه....
بهش میگم همه چی بلدید بزنید؟
سرش را بالا نمیکنه و درست مثل یه رعیت باهام رفتار میکنه و میگه چی میخوای؟
میگم :"امشب در سر شوری دارم..." را بلدید؟
نه میگه نه ، نه میگه آره....هیچی نمیگه و شروع میکنه به زدن....
"امشب در سر شــــورررررررری دارم....
امشب در دل نـــــــــــــورررررری دارم....
باز امشب در اوج آسمااااااااااااانم....."
عابرها پول میندازند جلوی پاهامون....صدای الله اکبر اذان بلند میشه...آسمون بغض میشه..... من سرم را میذارم روی زانوهام و بی توجه به نگاه تمومه آدمهای پیاده رو ،بلند بلند تمومه "آمــــــادگـــــاه" را گریه میکنم.....
دزدی نوشت:
یک)این روزها همه ناقص الخلقه شده اند...
هیچ کس دل و دماغ ندارد..!!!
دو)سنگ . کاغذ . قیچی .اصلن چه فرقی می کند. وقتی تو ، آخرش ، با پنبه سر می بری..؟؟
سهــ)
الــــی نوشـــت:
یک )آدمها فراموش میکنند....همه چیزشان را ...حرفهاشان...رفتارشان...قصه هاشان...جمله هاشان....
خاصیت آدم بودن فراموشکاریست...باید فراموش کرد تا راحت تر زندگی کرد!
و من فقط راجبشان حرف نمیزنم ولی فراموش نمیکنم.....هیچ وقت...درست مثل دیشب....شاید من آدم نیستم!!!!!
دو)یکی دو تا از پستهایمان را این طرف و آن طرف دیدیم با دستکاری و تحریف!میسرقتید مهم نیست!حق چاپ که محفوظ نیست!!حداقل گند نزنید در جمله ها و اسمها!گناه دارند طفلک ها!
سهـــ) میدونی چقدر خوشحالم برات سوسن...میدونی؟ نمیدونی...هیشکی نمیدونه...خدا را شکر دختر...خدا را شکــر....خدا هنوز زنده ست ....خوشبختیت آرزومه...
چاهار)من خوبم و پای هیچ عاشقانه ای وسط نیست...همین!