_____ مـن دخـتــرِ خــوبــی ام ! _____

_____ مـن دخـتــرِ خــوبــی ام ! _____

" اَمَن یُجیب ،حال دلم اضطراری است ..... از دختری که بد شده دیگر فراری است "
_____ مـن دخـتــرِ خــوبــی ام ! _____

_____ مـن دخـتــرِ خــوبــی ام ! _____

" اَمَن یُجیب ،حال دلم اضطراری است ..... از دختری که بد شده دیگر فراری است "

همــــــــــــــــــیـــــــــــنـــــــــــــــــــــــــ ....

هوالمحبوب:



 

پلکی میان چشم توتامن زمان،همـــــــینــــ


بردار این حریر فاصله را از میان همیـــــنـــــ


دارد نگاه منتشرم محو می شود


در نازکای وسعتت ای آسمان ،همیــــــنــــــ



از کهکشان موی تو تا جوی آفتاب


مارا بس است زمزم شعری روان،همیــــنــــــ


اینجا خدای واژه غزل خیز می شود


بر بافه های نور فراروی مان،همیـــنــــــ


دارم به بند می کشم اسفندهای شعر


اردی بهشت خاطره با من بمان، همـــــینــــــــــ



 "حمید خصلتی"

یک ..دو ...سه ....الو؟؟ ....مرکـــــــــــــــز ؟؟؟؟.....

هوالمحبوب:


1.میگه گفتی عباس آقاتون مهندسه(!) نگفته بودی زود پزه!!!!!!!!!!!!

میگم :جاااااااااااان؟؟؟؟؟؟؟؟

میگه آخه یهو... یه دفعه ،بچه؟؟؟! ماشالا همت!همت مضاعف که مال پارسال بود امسال جهاد اقتصادی بود که!

میگم : به جان بچه م ،بچه ی خودم نیست! من به دنیاش نیوردم! ولی من مامانشم! با عباس آقا هم به جان خودم یه شام و ناهار بیشتر نخوردیم! حالا مگه اینکه غذاش مورد داشته باشه!!!!بالاخره خدا هر کاری ازش بر میاد.....


2. فرنگیس و شهرزاد نشستند به تشریح قیافه ی بچه،....

چشماش که شبیه الی ه....ابروهاش که شبیه الی ه....دماغش که شبیه الی ه....مثل الی جدیه و هی هم اخم میکنه..... مثل الی هی آدم را سر کار میذاره و تا میخوای بهش شیر بدی به افق خیره میشه و تا نمیخوای بهش شیر بدی غر میزنه.....مثل الی.... مثل الی....

یهو فرنگیس رو میکنه به شهرزاد میگه الی که مو آلووووو نیست!این بچه اینقدر مو داره به کی رفته؟؟؟؟

دیگه حرصم داره در میاد  و میگم :بالاخره همه جاش که نباید به من بره...بچه ی من که فقط نیست،بچه ی باباش هم هست...یه خورده هم باید به باباش بره یا نه؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!


3. کار دنیا برعکس شده،...واقعا همیشه برای من کار دنیا بر عکسه و اصلا هم نه توقع دارم و نه مهمه.....به جای اینکه کسی پیدا بشه از دل من در بیاره و بهم بگه آروووم باش و بهم دلداری بده و امید و باهام حرف بزنه و توضیح بده و توجیه کنه که مهم نیست و خدا بزرگه و هیچ کار خدا بی حکمت نیست و صبوری کن الی و شرمنده الی و بمیرم برات الی و این جمله ها که مرهم باشه و من اون آخر بگم مهم نیست و من قوی تر از این حرفام ،،، من باید از دلشون در بیارم....من باید بگم چرا خجالت میکشید؟ ..من باید بگم به دخترم کم محلی نکنید....من باید بگم چرا دخترم را از این و اون قایم میکنید...من باید بگم اگه بهش بی توجهی کنید با من طرفید..من باید التماس کنم این کار را براش بکنید...قطره برای بینیش بگیرید....امروز روزه دکترشه..امروز روزه .....

به آرووومیه ظاهریم هم راضی نیستند و میخواند داغونم کنم....

 همیشه من باید حواسم به همه جا وهمه کس باشه ،حتی کسایی که آرزومه نباشند..باید حواسم به دل اونها هم باشه....وقتی برای من فیلم بازی میکنند ،برای من که همیشه در حال بازی کردنم وقتی تمام سیاه بازی دنیا را پیش چشمهام در میارند ،دلم میخواد بمیرم....

مگر سکوت چشه؟؟؟ مگه من این یکی دو ماه سکوت نکردم و فقط حرفی نزدم و انگار نه انگار و مگر نگران عکس العمل من نبودید و دیدید هیچ اتفاقی برای بیرونم نیفتاد و درونم به درک!!!! پس چرا حالا برای من بازی میکنید؟؟؟ انگار باورتون شده من کلا پترسم و باید پترسی کنم؟؟؟

عجب!!!

عجب!!!!!

عجب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خدا جون مررررررررررررررررررررررررسی.....



4. انگار داره دنیا به آخر میرسه...چه خبره بابا؟ داره نود میشه ،نود و یک داره اسفند میشه فروردین....داره پارسال میشه امسال....داره نوروز یعنی یه روز جدید میاد مثل هر روز...همین! هی اس ام اس پشت اس ام اس...هی ایمیل پشت ایمیل....هی جمله های خفن توی وال فیس بوک و یه عالمه عکس و شعر و جمله ی عاشقانه......

اصل  مثل همیشه رها شده و چسبیدیم به هفت تا سین و لباس نو و آجیل و مسافرت و پیک شادی.....

همه یادمون رفته "حول حالنا الا احسن الحال".....

عاشق نوروزم....فقط لحظه ی تحویل سال و متنفرم از این 15 روز تعطیلی که هیچ وقت خاطره ی قشنگی ازش نداشتم و همه ش منتظر بودم تموم بشه.....

عاشق حافظ و دعای لحظه ی نو شدن و عوض شدنم ...همینـــــــــــــــــــــــــــ


5.وبلاگم دلم نیست.....آدم که دلش را نمیذاره در ملأ عام که همه ببیند و بخونند و ازش سر در بیارند...

وبلاگم حریم خصوصی و شخصیم نیست...آدم که هر کسی را توی حریم شخصی و خصوصیش راه نمیده....

وبلاگم چاه داد کشیدنه دردهام نیست....آدم که دردهاش را فریاد نمیزنه همه بشنوند و قربون صدقه ش برند یا نرند و آخی آخی بکنند یا نکنند....

وبلاگم وبلاگه....اونجاییه که الی اونقدر میگه و میگه و میگه اونایی که باید و اتفاق افتاده چون ایمان داره اینها فقط ماله خودش نیست و خیلی ها ،خیلی چیزا از توش میتونند یاد بگیرند  و یاد بدند....چون ایمان داره تشریک اتفاقات و خاطره ها همیشه قبول یه اتفاق را برای الی یا هزارتا آدمی که میاند اینجا به هزار دلیل ،آسونتر وقابل قبولتر میکنه....

چون ایمان داره این حرفا فقط مال خودش نیست و شاید خیلی چیزها توشه که خودش هم ازش بیخبره و باید هزار دفعه مرور کنه تا خودش هم بفهمه...

واسه همینه که تا نوشتنم تموم میشه میرم توی وبلاگی که خودم نوشم و تند تند میخونم ببینم چی شده و داره چی  میشه و له له میزنم واسه رسیدن به آخرش و هر دفعه از توش یه چیزی یادم میاد یا میفهمم یا برام زنده میشه....

وبلاگم وبلاگم نیست.....وبلاگمونه....

من نداریم......


6.همینــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


به پسرش سهیل.....به دخترم..... (3)

هوالمحبوب:


عاشق این شعر بودم از وقتی که بچه تر بودم..از دوران طفولیت....

کلاس چهارم ابتدایی که بودم از بس "سوده"  توی مشاعره هامون مهدی سهیلی میخوند به هر ضرب و زوری بود رفتم یه مهدی سهیلی گیر اوردم و نشستم به خوندن....

شعر "وداع"،"دختر زشت" ،"دسته گلی برای تو"  و "به پسرم سهیل" را همون روزا حفظ کردم از بس خوندمش.....

عاشق شعراش بودم و به خودم قول داده بودم شعر به پسرم سهیل را حتما یه روزی برای بچه هام بخونم...

همه ش درسه....همه ش عشقه....

تا دیشب که دخترم را اوردم توی اتاقم تا اتاقم را ببینه....بهش گفتم دختر خوشگلم اینجا اتاقه منه....

همه  جا را نشونش دادم و بعد نشستم روی مبل و براش "مهدی سهیلی " خوندم..شعر به پسرم سهیل رو ...

بهش گفتم به گل دختره الی و کلی هم تحریفش کردم اونجاهایی که اسم سهیل بود....

 

« سهیل » ای کودک دردانه ی من!

چراغ تابناک خانه ی من!

 

بگو بابا!چطوره حال سرکار؟

صفا آورده ای،مشتاق دیدار!

 

سهیلم!منتی برما نهادی

که پابر دیده ی بابا نهادی

 

بتو گفتم:دراینجاپای مگذار

عنان مرکب خود را نگهدار

 

دراین سامان بغیرازشوروشرنیست

شرافت جزبدست سیم و زرنیست

 

شرف،هرگز خریداری ندارد

درستی،هیچ بازاری ندارد

 

همه دام و دد یک سر دو گوشند

همه گندم نما وجو فروشند

 

«عبادت» جای خودرا بر «ریا»داد

صفا و راستگویی از مد افتاد

 

جوانمردان،تهی دست و تهی پای

لئیمان را بساط عیش،برجای

 

نصیحتها،ترا بسیار کردم

مواعظ را بسی تکرار کردم

 

که اینجا پا منه،کارت خراب است

مبین دریای دنیا را...سراب است

 

ولی حرف پدر را ناشنیدی

زحوران بهشتی پاکشیدی

 

قدم را از عدم اینسو نهادی

به گند آباد دنیا رو نهادی

 

بکیش من بسی بیداد کردی

که عزم این «خراب آباد»کردی

 

ولی اکنون روا نبود ملامت

مبارک مقدمت،جانت سلامت

 

تو هم مانند ما مأمور بودی

دراین آمد شدن معذور بودی

 

کنون دارم نصیحت های چندی

بیا بشنو ز«بابا» چند پندی

 

نخستین،آنکه با یاد خدا باش

زراه دشمنان حق جدا باش

 

ولی راه خدا تنها زبان نیست

در این ره از ریاکاران نشان نیست

 

«خداجو» با «خداگو» فرق دارد

حقیقت با هیاهو فرق دارد

 

«خداگو» حاجی مردم فریب است

«خداجو» مؤمن حسرت نصیب است

 

«خداگو» بهر زر خواهان حق است

وگر بی زر شود از پایه لق است!

 

«خداجو» را هوای سیم و زر نیست

بجز فکر خدا,فکر دگر نیست

 

مرو هرگز ره ناپاک مردان

ز ناپاکان همیشه رو بگردان

 

اگر چه عیب باشد راستگویی!

ولی خواهم جز این،راهی نپویی

 

اگر چه دزد،کارش روبراه است

ولی دزدی بکیش من گناه است

 

اگر دستت تهی شد،دل قوی دار

براه رشوه خواران پای مگذار

 

نصیحت میکنم تا زن نگیری

تو این قلاده بر گردن نگیری

 

تو که در خانه ی خود زن نداری

خبر ازحال زار من نداری

 

نمیگویم که مامان تو بد خوست

اگر یک زن نکو باشد فقط اوست

 

زن من بهترین زنهای دهر است

ولی با اینهمه،زن عین زهر است

 

سهیلم،هوش خود را تیزتر کن

زابلیسان آدم رو حذر کن

 

تو باما بعد از اینها خوبتر باش

روان مادر وجان پدر باش

 

بود چشم امید ما بدستت

من و مادر،فدای چشم مستت

 

بعمر خویش باما با وفا باش

به پیری هم عصای دست ما باش

 

دلم خواهد که بینم شادکامت

نشیند مرغ خوشبختی ببامت

 

من از اول «سهیلت» نام کردم

ترا باروشنی همگام کردم

 

خدا را از سر جان بندگی کن

به نیروی خدا رخشندگی کن

 

بیا و حرمت مارا نگهدار

پس از ما هم «سهیلا» را نگهدار

 

«سهیلا» خواهرت را رهبری کن

به تیره راهها،روشنگری کن

 

مده از دست،رسم مهربانی

باو نیکی بکن تا میتوانی

 

تو باید رنج او باجان پذیری

اگر از پا فتد،دستش بگیری

 

پس از ما گر کسی خیر ترا خواست-

خدااول،پس از او هم «سهیلا» ست

 

شما باید که با هم جمع باشید

به تیره راهها،چون شمع باشید

 

بهین چیزی که شهد زندگانیست-

فقط یک چیز. . آنهم مهربانیست

 

پس از ما،یادگار ما،شمایید

نشان از روزگار ما،شمایید

 

دلم خواهد که روی غم نه بینید

بجز آسودگی همدم نه بینید

 

شوید از جام عیش جاودان مست

تو و او را به بینم دست در دست

***

نصیحت های من پایان گرفته

ولی طبعم ز لطفت جان گرفته

 

دوباره گویمت این پند در گوش

مبادا گفته ام گردد فراموش؟

 

مرنجان خواهر پاکیزه خو را

زکف هرگز مده دامان او را

 

«سهیلم» باش جانان «سهیلا»

برو جان تو و جان «سهیلا»