هوالمحبوب:
این روزها وقتی ناخوداگاه یا خوداگاه جلوی آینه می ایستم ،هیچ چیز جز صورت زخم و زیلیم توجهم را جلب نمیکنه زل میزنم به زخمها و قربون صدقه شون میرم!
این زخمها از اون زخمهاست که نیاز به کرم و آرایش نداره تا قایم بشه...
نیاز به داستان نداره که حواسم نبود پله را ندیدم ،که تصادف کردم ،که از تخت افتادم،که خوردم تو دیوار و هزارتا داستان دیگه...!
این زخمها آرایش چشم غلیظ تر و خط لب پر رنگتر نمیخواد که حواست ازشون پرت بشه و نپرسی الی چی شده صورتت دختر؟
این زخمها دقیقا باید دیده بشه...!
اصلا دلم میخواد همه ببینندش و ازم بپرسند الی چرا صورت زخم و زیلی شده؟دعوا کردی؟
اصلا دلم میخواد یه خودکار قرمز بردارم و دورشون خط بکشم و بعد فلش بزنم تا از هزار فرسخی معلوم باشه!
اصلا دلم میخواد از اون ماژیکایی که شب امتحان برمیداری و زیر نکته های مهم خط میکشی بردارم و روی تمومش خط بکشم تا همه بفهمند چقدر مهمه ...!
اصلا دلم میخواد هی تند تند زل بزنم توی صورت این و اون تا حتی اگه نخواند هم، دقیق بشند توی صورتم و بپرسند الی کتک خوردی؟
تا توی دلم قند آب کنند و بگم آره!کتک خوردم!
این روزها تنها چیزی که توجهم را توی آینه جلب میکنه نه قیافه ی به هم ریختمه و نه رنگ و روی پریده م و نه ....!
این روزا دلم میخواد دور زخمهای صورتم ،کنار لبم ،بالای چشمم ،زیر گردنم ضریح بکشم و روزی هزار بار طوافشون کنم...
این روزا دلم میخواد دستایی که این زخمها را نشونده روی صورتم هزار بار ببوسم و قربون صدقه ش برم...!
از راه برسم ،چشم بندازه توی چشمم و خودش را برام لوس کنه.
بپرم بغلش کنم ،هی توی بغلم کش و قوس بیاد و داد بزنه و خودش را آویزون کنه تا لباس عوض نکرده گلاویز بشیم و صدای خنده ی از ته دلش بپیچه توی خونه...!
بندازمش روی زمین و برای هم مثل دوتا خرس وحشی شاخ و شونه بکشیم و قلمروهامون را مشخص کنیم و با هم گلاویز بشیم.
اون چنگ بزنه به صورتم و بلند بلند بخنده و من زیر گردنش را بو بکشم!
اون موهام را بکشه و من بیخ گوشش را ببوسم!
اون با اون دندونای مرواریدیش لپم را گاز بگیره و من دستاشو ببوسم!
من غلت بزنم و اون غلت بزنه و اون داد بزنه و من قربون صدقه ش برم و برای هم صداهای عجیب غریب در بیاریم...!
فرنگیس بـدو بدو بیاد نجاتش بده و من بغلش کنم و کلی بدو بدو کنیم توی اتاق و اون بلند بلند از ته دل بخنده و من جای دندونای کوچولوش را روی صورتم لمس کنم و کیف کنم...!
این روزا دلم میخواد بغلش کنم و بگیرمش جلوی همه ،جلوی سارا ،جلوی تک تک آدمها و بگم کی دلش میاد "گل دختر "من رو دوسش نداشته باشه؟کی دلش میاد براش نمیره؟
اصلا کی دلش میاد از این زخمهای شیرین توی صورتش نداشته باشه؟
این روزا همه ش دلم میخواد از راه برسم و از همون دور ببینم داره بالا و پایین میپره و له له میزنه تا من بغلش کنم و پرتش کنم هوا و یه عالمه خر سواری کنه!
آخه فقط من بلدم قشنگ پرتش کنم هوا.
آخه فقط من بلدم یه ساعت بذارم خر سواری کنه و باهاش همصدا بلند بلند آواز بخونم و صداهای عجیب غریب در بیارم!
آخه فقط من بلدم باهاش بلند بلند بخندم و بلند بلند گریه کنم...!
آخه فقط من بلدم اونقدر بوسش کنم که از نفس بیفتم و فرنگیس داد و فریاد کشون بیاد و از دستم بگیردش و بگه :" دخترم را کشتی به خدا !ولش کن کافر!" و من تا آخرین نفس باز ببوسمش تا بالاخره از دستم خلاص بشه!
آخه فقط من بلدم روزی هزار بار جای ناخوناش را روی دست و صورتم ببوسم و ناخنگیر را بردارم و وقتی خوابه تا بالای سرش برم و بعد به خودم بگم:" این ناخونا را نباید گرفت.باید پرستید!" و بعد تک تک ناخونهای تیز و بلندش را ببوسم...!
آخه فقط من بلدم هر روز جای دوندوناش روی صورتم تیر بکشه و منتظر در اومدن هفتمین دندون باشم ...
مــصــراع نخــست من تو را می بوسم
در مـــصــرع بـعد هم تــو را می بـوسم
ایــراد نـــدارد! بـه کـســی چــه؟ اصـــلا
شع ـر خودم است،من تو را می بوسم
الی نوشت:
یکـ) قرار بود بعد از مدتها برویم پایتخت! شاید مثلا هوای پر از دود پایتخت حالمان را عوض کند..شاید فقط مترو را که میدیدیم با آن زنهای دستفروش ،دلمان میخواست از ذوق بمیریم اما...اما آنقدر حال جسمی مان سرمان بازی در آورده که میترسیم تا دانشگاه هم نکشیم چه برسد به شهر ماشین دودی!...پایتخت نشین ها قصه شما بماند برای بعد!
دو ) شنیدم که رفت...آنقدر معصوم بود و کودک بود که سنگ هم باشی دلت میخواهد بمیری...بچه ی جناب سرهنگ میگفت :مرگ حق است اما مرگ لای آهن پاره ها را خدا نصیب هیچ کس نکند!...امشب با اینکه میدانستم مرگ حق است اما...اما نتوانستم حتی یک ثانیه هم تصور کنم قبل از مردنم سوخته باشم!تو که آمرزیده ای .خدا به مادرت صبر دهد سیران!
سهـ) دلمان برای آن جاده ی لعنتی ه دانشگاه تنگ شده.برای همان جاده ی لعنتی که من را خوب میشناسد و من هم او را.میرویم دانشگاه...تنها نیستیم !...پتوی مسافرتی مان هم هست.همان که شوهر هاله بهمان توی آخرین روز یک اردی بهشت هدیه داد!باشد که زنده برگردیم و رستگار شویم ...
چاهار) اصفهـــانی ها...
هوالمحبوب:
هر دوتاشون شاگردهام بودند...ستاره تمام پارسال و سارا تمام امسال تا اوایل پاییز...
ستاره را بیشتر دوست داشتم...با اینکه کوچیکتر بود اما خیلی بزرگتر بود و متین و موقر و سارا تا دلت بخواد لوس و تازه کلی هم از من بدش می اومد و برعکس ستاره از اون عاشقای سینه چاک بود...!
و بعد کم کم با هم دوست شدیم...
همیشه همینطوره...لازم نیست کاری بکنی...فقط کافیه خودت باشی تا همه چیز درست بشه...
و حالا برای مراسمی از طرفشون دعوت شده بودم که هیچ دوست نداشتم برم ولی سارا و ستاره با اون همه آدم تنها بودند...
تنها ملودی ایی که به گوش میرسید صدای شیون بود و خدا بیامرزدش...!
همیشه با خودم فکر میکردم چرا وقتی آدما باور دارند کسی که میمیره میره پیش خدا باز هم گریه میکنند؟
مگه اونجا جاش امن نیست؟یعنی اونا از خدا به بنده ش دلسوزترند؟
و بعدها وقتی که مامان حاجی رفت فهمیدم آدمها برای خودشون و تنهاییشون و نداشتن اون آدم گریه میکنند و اینکه بعد از اون چه کار کنند.نه برای مردن اون آدم...!
همه برای خودشون گریه میکردند و بقیه بدون توجه به این موضوع سعی میکردند آرومشون کنند...
من اگه بودم این کار را نمیکردم...
آدم وقتی گریه میخواد باید گریه کنه. وقتی جلوش را بگیرند میشه درد ...
ستاره آروم اشک میریخت و سارا داد و فریاد میکرد...
دو سال از نبودن زنی که مامان خطابش میکردند گذشته بود ولی هنوز داغ نداشتنش و نبودنش تازه بود و من داشتم دق میکردم از این همه التماس...
کنار سارا ایستادم و دستش را گرفتم.شاید من اونجا تنها کسی بودم که میدونستم سارا الان فقط یه نفر را میخواد که محکم دستاش را بگیره و سکوت کنه تا اون هرقدر دلش میخواد فریاد بزنه...
همیشه وقتی کسی گریه میکنه مستاصلم و نمیدونم باید چی کار کنم ولی با تمام استیصالم رفتم کنارش و دستاش را گرفتم توی دستام و آروم لبخند زدم و کنارش به فاصله ی کمی از مزار نشستم تا مردها فرصت فاتحه خونی برای مرحومه را داشته باشند...
مردی با کت و شلوار مشکی ،موقر و متین با موهای خاکستری و مرتب اومد جلو...
نشست و سرش را برد کنار سنگ قبر و آروووم حرف می زد و بعد به همون آرومی اشک می ریخت...
سارا سرش را گذاشت روی شونه م و آروم گفت بابامه!
اون زن مانتو خفاشی اون گوشه هم زنشه!....اونی هم که زیر اون مانتو ورقلمبیده و تا چند وقت دیگه به دنیا میاد و میشه آیینه دق من ،توله سگشون ه!
دستش را فشار دادم و گفتم سارااااا!
صداش هق هق شد و گفت دیدی دو سال نشد رفت زن گرفت؟
انگار منتظر بود مامانم سرش را بذاره زمین تا بره دنباله ...
باز دستش را فشار دادم و گفتم ساراااا
گفت مگه دروغ میگم؟خانوم شما نمیفهمی چقدر دلم میخواد زمین دهن باز کنه و بره توش از این همه آبرویی که ازم رفته...
نمیدونم باید به کدوم دردم بسوزم؟
به درد مامانم که اون زیر خوابیده؟بابام که دو سال نشد رفت زن گرفت؟یا اون پست فطرتی که...
بهش گفتم :سارا! اون زن به خاطر شما اینجاست.برای آرامش شما اومده توی این خونه.زن بدی که نیست،هست؟بابا نمیخواسته شما سختی بکشید و خواسته یکی باشه شما را تر و خشک کنه.ببین بابات چه طور داره با مامانت حرف میزنه و اشک میریزه.بی انصاف نباش دختر...
تو مامان نداری اما به جاش هزارتا چیز خوب داری.ستاره را داری که میتونی بی پروا دوسش داشته باشی.یه سنگ قبر داری که میتونی باهاش اندازه ی تمامه روزایی که نیست ولی هست ،حرف بزنی.من کسی را میشناسم که همین سنگ قبر را هم نداره که عاشقانه دوسش داشته باشه.من کسی را میشناسم که حتی حق نداره مامانش را دوس داشته باشه.من کسی را میشناسم دردهاش هزار برابره توه اما به خودش میگه من اونقدر بعدها فرصت خواهم داشت که برای غم از دست دادن هام سوگواری کنم و حالا باید مواظب ستاره هام باشم.من کسی را میشناسم که...
پرید وسط حرفم و گفت :شما نمیفهمید.شما با تمومه ادعاتون درک نمیکنید.هیشکی جای من نیست بدون ه من چی میکشم.گفتنش آسون ه خانوم.هیشکی جای من نیست که بفهمه.
شما هم نه درک میکنید و نه میتونید درک کنید...شما مامانتون هر شب و روز جلوی چشمتونه.باباتون دوستتون داره. داداشتون براتون می میره.شما گل دخترتون هر روز جلو چشمتون بهتون میخنده.شما نهایت دردتون دانشگاهتون ه و درساتون و پول تو جیبیتون و یکی که بیاد باهاتون عروسی کنه .شما نهایت دردتون داد زدن مامانتون و اخم باباتونه.من چی خانوم؟؟؟ من از لبخند بابام متنفرم که بوی خیانت به مامانم را میده.من چی؟شما چه طور ادعا میکنید میفهمید من چی میگم؟تا حالا شده فکر کنید اگه خدایی نکرده مامانتون...
و بعد سرش را کرد توی چادر من . بلند بلند گریه میکرد و میگفت :هیشکی نمیفهمه...
دستام شل شد...راست میگفت من نمیفهمیدم!!من هیچ کدوم از اونایی که میگفت را نمیفهمیدم.من نمیفهمیدم داره چی میکشه.من که جای اون نبودم.من از بی مادری و بی پدری چی میفهمیدم؟!!من نهایت دردم...!!!!
راست میگفت...
اونجا جاش نبود.باید میرفتم یه جایی که کسی من را نبینه و صدام را نشنوه...
با اون آتیشی که توی دلم بود بازم حواسم به این بود که منزلت شاگرد و معلمی حفظ بشه و استیصالم به چشم نیاد!
دستش را رها کردم و بلند شدم و به بهونه ی دستشویی ازش دور شدم و اونقدر رفتم و رفتم و رفتم تا دور بشم و بعد پشت وانت آبی رنگی که اونقدر کثیف بود که میشد رووش با انگشت بنویسی :"لطفا مرا بشویید!"،نشستم روی زمین و هااااای هاااای گریه کردم.
شاید برای سارا،شاید برای مامان سارا،شاید برای بابای سارا و شاید هم...!
الی نوشت :
یکـ) الی نوشتهایمان بماند برای بعد ...!
دو) همه اش را از اینجا گوشـ بدید >>> "چشــــم انتـــظار حـــادثه ای ناگــهان مبـــاش... "
هوالمحبوب :
ازم میپرسه الی چند سالته؟
و من شروع میکنم به حساب کردن و اون میخنده و میگه به پا اشتباه نکنی ...
من هی تمرکز میکنم که نود و یک را از هشتاد و شش کم کنم و بعد ماحصل را به بیست و چهار اضافه کنم و اون هی باز با خنده ش تمرکزم را به هم میریزه
درست مثل پیرمردهای زیر بازارچه که چرتکه میندازند دارم حساب میکنم! همیشه در ریاضیات افتضاح بودم حتی با اینکه دبیرستان همیشه ریاضی بیست میشدم!!!!
انگار نه انگار دیروز حساب کردم این سن لعنتی رو و به مستانه گفتم...دو روز قبل به نازنین ...یه روز بعدش به ...!
خوبه که فکر میکنه دارم شوخی میکنم
خوبه که فکر میکنند شوخی میکنم
اصلا خوبه هر کی با من حرف میزنه میخنده و فکر میکنه دارم شوخی میکنم.
اصلا خیلی خوبتره که هرکی با من حرف میزنه حتی اگه دارم از شکنجه هایی که در زندان گوآنتانامو بهم گذشته هم حرف میزنم قهقهه میزنه و روی زمین غلت میخوره...
اصلا چقدر خوبه آدم شوخ و طناز باشه و هیچ کس باور نکنه تمامه دردهاش واقعی ه و حتی وقتی هم باورشون بشه فکر میکنند جلوی دوربین مخفی اند و تو با تمام این عکس العمل ها به این نتیجه میرسی که :"ببین الی! دارند میخندند! پس خنده داره! لوس بازی ممنوع! جمع کن خودتو دختر...!!!"
باز میخنده و یه لحظه سکوت میخوام که جمع و ضربم را تموم کنم و بهش بگم دقیق چند سالمه و بعد بهش میگم و اون میگه شوخی نکن...
بهش میگم کارت ملی م رو سه سالی هست گم کردم ...کپی شناسنامه م قبوله؟...و باز میمیره از خنده ...بهم میگه الی تا حالا کسی بهت گفته چقدر شاد و خوبی ؟!!!
بهش میگم :آره همه میگن ! اما شوما که میگینا یه مـِزه دیگه میدِد ... :)
و باز صدای بلند بلند خندیدنش باعث میشه منم بخندم...
باز دوباره میپرسه حالا واقعن چند سالته؟؟؟
...و من شک میکنم که نکنه اشتباه گفتم و باز شروع میکنم به حساب کردن و اون باز میخنده...
باید هم بخنده
اصلا همه بخندید
بخندید که خیلی وقته نمیدونم چند سالمه و عجیبه که هر موقع هم کسی ازم میپرسه باید اون سال را از هشتاد و شیش کم کنم و تفاضلش را به اضافه ی بیست و چهار کنم و بعد بگم : N سالمه!
بخندید که من از اون سالی که هشتاد و شیش بود و بیست و چهار سالگیم دیگه بزرگ نشدم ،فقط محکمتر شدم ...
بخندید که هنوز فکر میکنم بیست و چهارسالمه و دنبال الی های بیست و چهار ساله میگردم...
بخندید که این زخم ها معلم خندیدن ِ منند...حیرانم از ترهم مرهم برای من!
(حالا یکی بیاد بگه ترحم را با "حـ "حوله مینویسند نه با " هـ "مه لقا!)!!!
اصلا من میگم شما هم بخندید
بلند بلند...
من خندیدنتون را دوس دارم
اصلا خندیدن را دوس دارم
اصلا وقتی میخندید دلم میخواد از ذوق بمیرم...
بخندید که من پنج ساله بیست و چهارسالمه
و جایی بین همون روزای درد آور بیست و چهارسالگیم گم شدم و دیگه هیچ وقت پیدا نشدم
روزهایی که همونقدر قشنگ بود که همون قدر درد آور و من توی همون اردی بهشت زاده شدم و توی همون دی ماه مردم...
الی نوشت :
یکـ) سه روز است منع شدیم از بغل کردن و بوسیدنه گل دختر! سرما خورده ایم شدید و بهتر است برویم بمیریم ما که اینقدر بد مریض میشویم!
دو) دغدغه ی این روزهامان دستکش خریدن است...دستکش نداریم و هی میترسیم بخریم و گم شود...!!اسطوره شده ایم در گم کردن ه دستکش!
سهـ) این حرف های گیتور را عاشقیم...یک عمر کسی را میخواستیم که عشق نباشد ولی بلد باشد جایی باشد که باید باشد.بدون هر نقشه و خواسته!هر دفعه هم سرمان کلاه رفت! گیتور را حسودیم بدجور!
چاهار) تمام کانالهای ارتباطی را روی خودمان بسته ایم تا به بهمن نرسیم!کلا چشممان کور شده و گوشمان کر ،اگرچه گوشـیم این روزها! آن هم یه گوش درست و حسابی و البته لال!
پنجـ) نرگس را دلتنگیم...!
شیشـ)تولـدت مبارک هاله ...
هفتـ) این هم شع ـره دختری که حتی شع ـر هم نشد .
از اینجا گوش بدید >>> " بیست و چــند سال پیش در یک تیـــر..."