هوالمحبوب:
باز پخش ...
نشستم درد و رنج هایم را شمردم.نشستم و اسمشان را حک کردم توی ذهنم و گذاشتم روبروی چشم هایم که همیشه بدون نیاز به حک کردنشان،میدیدمشان. شمردمشان.هشت تا!
همین قدر زیاد و همین قدر مثلن کم!هشت تا که شاید تعدادشان کم باشد ولی عمق دردشان بیشتر از حد تصور است.هشت تا که یکی اش هم زیاد بود،چه برسد هشت تا!هشت تا که اهمیتشان هم اندازه ی هم بود و نمیشد اهم و غیر اهم کرد.دروغ چرا؟آن هشتمی که خودم بودم را هم نخواستم از درجه ی اهمیتش کم بکنم حتی با اینکه آنقدر ها هم مهم نبود و شاید هم اگر میخواستم به این فکر کنم که هیچ چیز و هیچ کسی از خودت مهم تر نیست درجه ی اهمیتش از بقیه ی هفت تا بیشتر بود...
ولی خب از آنجا که من آدم منصف و کمی هم باگذشت و پترس هستم،برای همین خودم را هم در سطح آن هفت تا گذاشتم.می خواستم سبک سنگینشان کنم و یکی دو تا شان را خط بزنم ولی نمیشد.همه شان به یک اندازه به روح و جسمم چنگ میزدند و زندگی ام را کـِشانده بودند تا ...
بهتر است ولش کنید و بی خیال بقیه ی جمله شوید،ها؟!
نشستم و جلوی چشمم ردیفشان کردم و به هر کدامشان فکر کردم و درد کشیدم و بغض کردم و اشک ریختم.خب البته که با اشک ریختن هیچ چیز تغییر نمیکند اما من دلم خواست اشک بریزم و ریختم!نشستم و دلم خواست یکی شان،فقط یکی شان را که درجه ی اهمیتش باید از بقیه بیشتر می بود را حل کنم و یا اگر حل نشدنی بود حداقل کمش کنم.یکی از آن هشت تایی که روی تمام روزهای زندگی ام سایه انداخته بود و چاره اش فقط و فقط دست خدایی بود که غیر ممکن ها را ممکن میکرد.خدایی که امر کرده بود به داشتن هشت تایش توی زندگی ام آن هم اینطور و با این شدت و غلظت! و انگاری دلش هیچ نمیخواست الا تمام شدنم آن هم با این همه درد!
باید چه کار میکردم؟باید چطور رها میشدم؟باید چطور زندگی میکردم و تاب می آوردم.دروغ چرا؟این همه سال دنبالم بود و هی گفته بودم :"آخرش خوب میشود و تمام "و هر بار تعدادش کم که نشد هیچ ،بیشتر هم شد و من گمانم دیگر از حد ظرفیتم خارج باشد وقتی این روزها اینقدر درونم بی تاب است .یعنی باید در موردش با کسی حرف میزدم؟یعنی باید دنبال چاره میگشتم؟یعنی باید حل نشدنی هایی که حل نمیشد و نباید میشد انگار را حل میکردم؟باید درد دل میکردم و برای هر کدامشان ضجه میزدم؟ باید آنقدر خون گریه میکردم که تمام شوم؟باید از چه کسی کمک میخواستم وقتی هیچ کس من نبود و مرا نمیفهمید وقتی من نبود!باید چه میکردم وقتی همه اش توی هر ثانیه ی زندگی ام بود و من دیگر طاقتش را نداشتم بس که بلند بلند جلوی این همه چشم خندیده بودم و با این همه هشت تای درد آلودم خودم را درگیر زندگی و دغدغه های بقیه ای کرده بودم که ...
گمانم این بار هم بهتر است ولش کنید و بی خیال بقیه ی جمله شوید،ها بهتر نیست؟!
موبایل که زنگ خورد دلم میخواست بمیرم بس که خوب نبودم.تلفن را برداشتم و دلم خواست حرف بزنم.حرف زدن حالم را خوب میکند.حرف زدم و وقتی صدای نگران پشت خط دلش میخواست آرام شود و خیالش تخت از من و روزهایم،از دغدغه ها و دردهایم حرف زدم محض آرام شدن خود ِ الی و شریک کردن آدم زندگی ام که نگرانم بود .
میدانید آدم هایی که دوستت دارند از حرف نزدنت اذیت میشوند و تو باید حرف بزنی و دروغ هم چاره ساز نیست،پس باید راستش را بگویی و البته نه همه ی راست ها را!بعضی از آن راست ها را-مثلن هشت تای اولش را- باید بگذاری برای خودت. تو باید در اوج درد هم به فکر کسانی باشی که در زندگی ات نشسته اند! و من از نهمین و دهمین و یازدهمین و دوازدهمین و بقیه ی چندمین ها حرف زدم...!
دست گذاشتم روی خستگیه این روزهای کار و روزهای تکراری ام.دست گذاشتم روی شلوغ بودن سرم در شرکت و حجم سنگین کار.دست گذاشتم روی کل کل کردن یک روز در میان آقای کاف با من و روی اعصاب راه رفتن آقای ط سر پروژه ی لعنتی مدیرش که خیال میکرد زیادتر از من حالی اش است! دست گذاشتم روی واریز اشتباه دو میلیون و هفتصد هزار تومنی که به شرکت فلان واریز کرده بودم و مدیر عامل خواسته بود پوستم را بکند و من از ترس اینکه نکند سرم داد بزند بغض کرده بودم و یک عالمه زوور زده بودم تا گریه ام را قورت بدهم و نگذارم بفهمد با این همه بلبل زبانی ام ترسیده ام! دست گذاشتم روی بی اجازه سرک کشیدن های این و آن توی شرکت در حریم شخصی و کشوی کمد و مانیتورم! دست گذاشتم روی دست درازی های الف توی ظرف غذایم! دست گذاشتم روی غذاهای بدمزه ای که فرنگیس به تازگی می پخت و غرغر کردن هایش که خسته شده از وضع زندگیه بدون لبخندش! دست گذاشتم روی بی حسی تند تند دستها و خواب رفتن پاهایم که گمانم چیزی ام شده و آخرهای عمرم است. دست گذاشتم روی تاول زدن بی دلیل ِسر انگشتم ! دست گذاشتم روی یأس های فلسفی و خودشناسی های پیچاپیچ. روی پاپیچ شدن این و آن وقتی تو قرار است هیچ نگویی.دست گذاشتم روی تمام چیزهایی که دغدغه بود ولی جزو آن هشت تا نبود تا به ندای زندگی مسالمت آمیز و دوست داشتنی ای که قرار بود با بقیه شریک و همدرد باشیم و دوست داشته باشیم و دوست داشته شویم و پشت پناه و این قبیل مزخرفات لبیک گفته باشم...!
دست گذاشتم روی همه ی آنهایی که نــُه بود و ده بود و یازده و اجازه دادم دلم از چیزهایی که درد نبود خالی شود و آدم هایم آرامم کنند و بخندند و مسخره ام کنند که "دختر این ها که درد نیست و درست میشود!".اجازه دادم دل نگران دغدغه های مسخره ام باشند و دل نگران دردهایی که مطمئن بودند حل میشود و یادم بیاندازند که باید بروم خدا را شکر کنم که دردهای آن ها را ندارم.اجازه دادم حس خوب همدردی نوش جانشان شود و اینکه کنارم هستند را باور کنند.
بعدن نوشت :
حال این روزهای من است این پست و البته که حال همه ی روزهایی که از زندگی ام گذشته تا همین حالا...راستش آن روزها این پست را از سر درد و استمداد نوشتم و نتیجه اش..
درست فردای بعد از همین پست بود که یک عالمه گریه کردم و آدمهایم را غربال!
یک چیزهایی بماند بین خودمان الی! بین خودم و خودت ،خب؟
حرفها دارم برای این پست.حرفها دارم برای تمام حرفهایی که کلمه هایش را انتخاب میکنم و درست وسط حرفهایم محکوم میشوم به پرحرفی!
تقصیری ندارند! کم حوصله شدند آدم ها! کم حوصله شده...
هوالمحبوب:
دو هـــفتــه ای ست که ظــرف نبات مان خالیــست
و چای میـــخورم و حســــــرت "خــراسان" را ...
راستش را بخواهید یک عالمه کلمه قطار کرده بودم محض شیرین زبانی شب تولدش که بیایم اینجا و هرجا جار بزنم وقتی همین دو هفته ی پیش بعد از بیست سال چشمم به گنبد طلایی اش گره خورد و درکش کردم ولی...
ولی نمیدانم چرا دلم رضا نمیدهد محض گفتنشان جلوی این همه چشم،انگار که بترسم حق مطلب ادا نشود و انگار که نگران این باشم که حتی گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش.
میدانید بعضی حرفهای گفتنی،میشود راز و نمیشود حتی برای خودت زمزمه کنی چه برسد برای نزدیکترینت حتی.
میشود سکوت که فقط اشک کفافش را میدهد و تند تند بدون حتی کلمه ای از دلت می وزانی به دلش! درست مثل تمام سکوت دو هفته پیش آن چند روز که سراسر حرف بود با آقا...!
فقط این را بدانید میخواهم پز بدهم و بگویم آقای خراسان مرا زیاد دوست دارد،برای همین است که دردش را به جان میخرم حتی اگر محکمتر از این بزند!!!
چرایش هم بماند برای بعد و شاید هرگز حتی...!
میگویم آقاااا! «مامانی» آن روزها صدایتان میزد «غریب الغربا» وسط پختن کباب شامی که گریه اش میگرفت میان نجواهای زیر لبش.«او»یم باد به غبغب می اندازد و صدایتان میکند «سلطان». و یک عالمه ادم صدایتان میزنند «ضامن آهو» و من نمیدانم چه صدایتان بزنم و نمیدانم چرا زبانم بند می آید محض صدا کردنتان و همه اش اشک میشوم اسمتان که می آید.
آقا ! من دلم برایتان تنگ نه ...تنگ نه ... خون است ها!
تولدتان خیلی مبارک آقای خوبی ها...همین!
عکس نوشت:
عکس را خودم گرفته ام.بخدا خودم گرفتم.خودم روبروی گنبدش جان دادم و عکس گرفتم که بعدها که دیدمش باورم شود خواب ندیده ام...بخدا راست میگویم.همین یکی دو هفته پیش بود.همان دو هفته پیش که ظرف مان هنوز نبات داشت!!!
موزیک نوشت :
تمام دیشب ایـــن موزیــک را گذاشته بودم سمت حرمش،درست روبروی چشم هایم ،خودم را درست توی تمام صحن هایی که همین دو هفته ی پیش قدم زده بودم حس میکردم و گوش میدادم و اشک میشم.نمیدانم میشود از راه دور ایــن برایش گذاشت تا بفهمد چه میکشم و چه میگویم یا نه،ولی سپرده ام اگر یادشان بود توی صحن ،روبروی گنبد طلایی اش بگویند "الی این را برایت فرستاده !"
ایـــــن را گـــوش دهید ...