-
تـــاریـــخ تــــولــــدم عـــزیـــزم در اصـــــل ...
1393/04/06 16:57
هوالمحبــــوب : تـــاریـــخ تــــولــــدم عـــزیـــزم در اصـــــل بـرگشـــته به روز آشنــــایــی با تــــــــو ... فیس بوکم را دی اکتیو کرده بودم که مارکز زاکر برگ و دار و دسته اش همه جا داد و هوار راه نیندازند برای تولدم تا ملتی که تولدم را فراموش کرده اند خبردار کنند،توئیترم را هم.با خودم هم قرار گذاشتم توی وبلاگم...
-
سی و چند سال پیش در یک تیـــــــر ... دختری زاده شد بدین تقدیــــــر :)
1393/04/05 23:18
هوالمحبوب : امروز مادرم واسطه هدیه دادن من به دنیا شد و مبارک شدم بر همه ی آدمهای زندگی ام. فردای امروز یک عالمه حرف دارم برای نوشتن. تولدم به همه ی دوست داشتنی های زندگی ام مبارک. همین :) الـــی نوشت : مامانی! مرسی که من رو به دنیا اوردی.حتی با اینکه اونقدر ها هم زندگی کردن آسون نبود و نیست.
-
الفبای دلـــت معنای "نشکن " را نمیفهمد...
1393/04/01 09:09
هوالمحبوب: نگاه شیشه ای دارم به سنگ مردمک هایت الفبای دلـــت معنای " نشکن " را نمیفهمد... پنج سال پیش بود.نرگس حالش خوب نبود و من رفته بودم پیشش که حتی اگه کاری هم از دستم بر نمیاد،با هم گریه کنیم که دلش آروم بشه. نرگس حالش خوب نبود و اولین بار اون شکلی توی زندگیم میدیدمش.نرگسی که همیشه کوه انرژی و قدرت و...
-
هــــر چــــه از دوســــت رســــد روشنــــی چشــــم مـــــن است ...
1393/03/31 14:30
هوالمحبوب: هــــر چــــه از دوســــت رســــد روشنــــی چشــــم مـــــن است گـــل اگــــــر لایق مــــن نیـــــست ،خـــــس و خــــار بیـــــار ... سوم دبیرستان بودم که اومدیم اصفهان،برگشتیم مثلن سرزمین پدری مون!و من سوم ریاضی رو توی مدرسه ی شاهد خوندم.تازه وارد بودم و با همه شون فرق داشتم.خودم بودم! برعکس بعضی ها از...
-
یه سوزن به خودت بزن ... جـــوالدوز رو هم بکن توی چشمت!
1393/03/31 14:20
هوالمحبوب: هر چیزی و هر کسی رو خدا با طینت و درون و اعتقاد و باور و منم منم هایی که کرده و داره امتحان میکنه و اگه منم خودم رو آدم حساب کنم نباس از این قاعده مستثنی باشم.صدیق میگفت هیچ وقت فکر نمیکردم روزی برسه که کارایی بکنم که اگه کسی دیگه میکرد منعش میکردم.و من خوب میفهمیدم صدیق چی میگه.چون دقیقن همون کارایی رو...
-
رشتـــه ی بیـــن مـــن و او بــــا گــره کـــوتـــاه شــــد ...
1393/03/27 20:25
-
یـــک بـــار-اشتـــــبـــــاه-"عـــزیـــــــزم" صـــدا زدیـــــــد ...
1393/03/25 18:08
هوالمحبوب: یـــک بـــار-اشتـــــبـــــاه-"عـــزیـــــــزم" صـــدا زدیـــــــد عــمـــــری ســت دلخــوشـــم به همیــن اشتبــاهتـــان ... یکـ) اواخر مکالمه ی تلفنی الــی و خانم"میم"،مسئول مؤسسه ی فلان: - پس من برای هما هنگی باهاتون مجددن تماس میگیرم،خانومم! الی:من خودم زن و بچه دارم،قصد ازدواج هم...
-
شکـــــر ایـــــزد را که دیــــــدم روی او ...
1393/03/22 18:56
هوالمحبوب: "حسین آقا" را اولین بار توی همین روزهای گرم خرداد ماه دیدم و از همان موقع حال کج و معوجم کمی بهتر شد .او را درست همان موقع دیدم که نفیسه میخواست برای پسرش علی،یویو بخرد.همان موقع که طبق جمله ی قصارم به من گفته بود فقط چاق ها حق دارند از گرمای هوا ناله کنند و من چون لاغرم باید حواسم باشد که چیز...
-
از فــکـــــر عامیــــانــه ی مـــــردم فـــراتــــرم ...
1393/03/14 15:47
هوالمحبوب: عمرم اگرکه خوب اگر بد گذشته است یک رودخانه است که از سد گذشته است دیگر به عقل کار ندارم که مدتی ست کار من از نباید و باید گذشته است «هشتاد ضربه» حــکم حقیری ست محتسب دارم بزن ! که مستی ام از «حــد» گذشته است... من دلخوشم که عاقبتم خیر می شود عمرم اگرکه خوب اگر بد گذشته است
-
همــــواره بعضــــی چــیـــزها پنـــــهـــــان نمی مــــانـــد...
1393/03/13 19:41
هوالمحبوب: اخبــــــــار را شایــــــــد ولــــــی احســـــــاس را هــــــر گز همــــواره بعضــــی چــیـــزها پنـــــهـــــان نمی مــــانـــد... همین یکی دو ساعت پیش که پرسیده بود خوبی گفته بودم من همیشه خوبم و پرسیده بود اینو که میدونم منظورم روحیته و گفته بودم تا حالا دیدید من روحیه م بد باشه ؟ و پرسیده بود از زند...
-
حرف دکتــــــــر ها قبــــــول آرام می گیـــرم ولــــــی ...
1393/03/12 20:16
هوالمحبوب: حرف دکتــــــــر ها قبــــــول آرام می گیـــرم ولــــــی ... حــــرف یــــک بیمـــــــــار را بیمـــــــار میفهمــــد فقــــط! اون شاعره چی میگفت قبلنا؟ مرا دردی ست اندر دل که گر گویم زبان سوزد...و در ادامه میگفت اگه قایمش کنم کجام میسوزه؟ میخوام سعی کنم خودم یادم بیاد و نَرَم از جایی تقلب کنم.واسه همین...
-
بایــد قلــمــم را بـه زمیــن بگــذارم ... ایـن قـافیــه را اگـــر چـنین بگــذارم
1393/03/11 15:04
-
مــــازوخیســـــمی کــه دوستـــــش داری ...
1393/03/06 12:05
هوالمحبوب: نشسته بودی درست کنارم و دعای مشلول میخوندی.یک بار قصه ش را برام تعریف کرده بودی و من یادم نبود،اما یادم بود تو دوستش داشتی و من کنارت نشسته بودم و سریع معنی ش را میخوندم که بفهمم قصه از چه قراره و تو با اون صدات که آدم را میکشت میخوندی و من زیر چشمی نگات میکردم.حتی وقتی نماز میخوندی و من دلم میخواست دست...
-
بایــد بــرای درک این دلشــــوره "مـــن " بـــاشـــی ... !
1393/03/04 22:04
هوالمحبوب: تــــوی دلــــم هر روز و هـــر شـــب رخـــــت میشـــوینــد بایــد بــرای درک این دلشــــوره "مـــن " بـــاشـــی ... ! دیکشنری ها را ولو کردم روی تخت با یک عالمه ورق کاغذ و به اندازه ی یه الــی که بتونه بشینه جا باز کردم واسه خودم و زانوهام رو بغل کردم و زل زدم به شب وحشتناکه پاییزی ِ اون سال و حس...
-
مطــــــربــــا پــرده بـــگــردان و بـــزن راه عـــــراق ...
1393/02/30 13:15
هوالمحبوب: پا را گذاشت روی گاز و تمام جاده را یک نفس رفت.خوانسار که رسیده بودیم و خواسته بودند خوراکی بخرند،برای یک تکه جا که بشود نماز خواند خوانسار را قدم زده بودم و پرت شده بودم به هفت سال پیش که هفت هشت نفری تمام خیابانهای منتهی به آبشار را خندیده بودیم و بستنی خورده بودیم و پسرعمو برایم یواشکی لواشک خریده بود و...
-
مـــؤمــنم کــردی بـه ع ـــشق و جـا زدی ، تـکلیـــف چیـست ؟
1393/02/27 20:32
هوالمحبوب: و علــی (ع) میفرماید: شادی مؤمن در سیمای او،قدرت او در دینش و اندوه او در دل اوست. آقا اجازه؟مؤمن زور و قدرت نداشته باشه قبوله یا حتمن باس زور داشته باشه؟ اگه مؤمن ه بی زور مؤمن حساب بشه،اگه تعریف از خود نباشه و در زمره ی ریاکاران محسوب نشیم در نهایت تواضع و فروتنی از همین تریبون اعلام میکنیم که ما خیلی...
-
نمــی خـــواهم که از ایـــن بیشــــتر بنویســـم از تـــــو چـــون که میدانـــم ...
1393/02/26 01:06
هوالمحبوب: نمــی خـــواهم که از ایـــن بیشــــتر بنویســـم از تـــــو چـــون که میدانـــم بـــرای عــــده ای تصــویــــــر زیبـــــایــــت مجســــــم میشـــــود آقــــــا ... تو را خدا یک روز سرد پاییزی به من داد.همان روزها که تنها مرد زندگی ام احسان بود و من برادرم را درست مثل همین حالا دیوانه وار میپرستیدم.خدا تو را...
-
هـــم مــــزد بـــود و منـــت،هــر خدمــتــــی که کـــردی ...!
1393/02/25 10:27
هوالمحبوب: تلاش بی حد و حصرتان را میستاییم آن هم در حد لالیگــا!مثلن آدم باید چقدر بی چشم و رو باشد که این همه خدمات و حسناتتان را ببیند و بخواهد وجودتان را انکار کند!ولی خودمانیم ها شما ما را دقیقن چه فرض کردید؟ یعنی به شکل و شمایل ما می آید با این سن و سال و متانت و خانومی و وقار(!) به خاطر لطف و مرحمت شما و ذوق...
-
تنهــــــایی یــک مـــرد را یـــک مـــرد میفهمـــــد ...
1393/02/24 17:09
هوالمحبوب: * گفتــــم بگــــو،شایـــد بفهـــمم ... زیـــر لـــب گفتـــی : تنهــــــایی یــک مـــرد را یـــک مـــرد میـــفهمـــــد ...! خودت گفتی.همان موقع که آن همه کتاب را در دست گرفته بودی و اصرار میکردم که کمکت کنم تا خسته نشوی و تو قبول نمیکردی و میگفتی :"خدا مــرد را برای حمالی آفریده!".همان موقع که...
-
در والضــــالــین حمـــدم خــــدشـــه ای وارد نـــبــــود ...
1393/02/22 22:31
هوالمحبوب: در والضــــالــین حمـــدم خــــدشـــه ای وارد نـــبــــود وای ِ مـن محتـــاج یــک رکعـــت شمـارم کرده ای ... دیشب بود که فرشته گفت الــی فردا شب تموم میشه و من بهش گفته بودم هیچی نمیشه و اون گفته بود یعنی نخوندیش؟ و من بهش گفته بودم معلومه که خوندم ولی هیچی نمیشه و اون گفته بود دلش روشنه و من گفته بودم وسطش...
-
همیشـــــه سهــــم مـــن از تــــو چقــــدر ناچیــــز اســـت ...
1393/02/21 14:23
هوالمحبوب: تهران را با چشمهای بسته دیده باشم،ساعت هفت و چند دقیقه ی صبح درحالیکه با صدای راننده که" آزادی" را داد میزد،خسته و خواب آلود از اتوبوس پریده باشم پایین و ده دقیقه همانطور ایستاده خوابیده باشم و به هیچ صدای راننده تاکسی ای که مرا به "در بست "سواری دعوت میکند توجهی نکرده باشم تا همانطور...
-
بتـــــاز اســـــب خــــودت را ولـــــی مــــواظـــب بـــاش...
1393/02/16 14:09
هوالمحبوب: بتـــاز اســـــب خــــودت را ولــــی مــــواظـــب بـــاش کــه شـــــرط بـــردن بـــازی ســلـامت شـــــاه اســـت
-
دیگـــــــر بلــــــد شـــــدم کـــه بهـــــــانــــه نیـــــاورمـــ ...
1393/02/13 18:56
هوالمحبوب: دیــــــگــــر بلـــــد شــــدم که خــــــداحــــــافـــظـی کنـــــم دیگـــــر بلــــــد شـــــدم کـــه بهـــــــانــــه نیـــــاورمـــ ... من که میگویم دزد خوبی بود.نه اینکه چون ما را گردانده بود و باعث شده بود ما زیرزیرکی بخندیم و خوشحال باشیم که چنین آدم مهمانواز و مهربانی به تورمان خورده،یا اینکه چون ما...
-
یــــاد بــــاد آن کــهـ مــــرا یــــاد آمـــوخت ...
1393/02/11 18:05
هوالمحبوب: یــــاد بــــــاد آن کــــه مــــــرا یــــاد آموخـــــت آدمــــــی نــان خــــورد از دولــــت یـــــــــاد ... چند هفته ی پیش که سوده گم شده بود و من با هزار پرس و جو در شهر کودکی ام پیدایش کردم و بعد از هفده هجده سال رفتم خانه شان و مادر و پدر و خواهرش را دیدم و با تمام وجود از محبت و آغوش مهربان مادرش که...
-
آن مــــــن بـــــودم کــــه بـــی قـــــرارت کــــردم...
1393/02/07 19:55
هوالمحبوب: گـــفتـــم دل و دیــــن در ســــر کــــارت کــــردم هــــر چیــــــز کــــه داشــــتـــم نثــــارت کــــردم گفتــی تــــو که باشـــــی کــه کنـــی یا نکنـــی؟ آن مـــــن بــــودم کـــه بــــی قــــــرارت کـــردم بودنت کنارم شبیه بستنی ست آن هم درست وسط ماه رمضان.اینکه یک ظرف بستنی که من برایش میمیرم را...
-
بسیــــــار سفــــر بایـــد ، جزغـــــاله شــــوی روزی ... !
1393/02/03 19:49
هوالمحبوب: خب احسان که قاطی ِ مسافرت بشود ماجرا کمی هیجان انگیز میشود.احسان مثل من نیست،اصلن مثل ما نیست.قبلن ترها هم نبود.اصلن از اول نبود!از همان اول شخصیت رهبر داشت و بدون اینکه نشان دهد رهبر است اتفاقات را رهبری میکرد.مسافرت کردن با او مسافرتهای کسل کننده را هم قابل تحمل میکرد.هیچ کاری هم که نمیکرد حداقلش این بود...
-
نشستم صبح و ظهر و عصر در فکرت فرو رفتم ...
1393/01/31 23:57
هوالمحبوب: سیصد تومن نگه داشته بودم برای روز اردو که همه اش را خوراکی بخرم و دور از غرغر های مامانی و قانونهای مزخرف میتی کومون هی هنزل پنزل نثار شکمم کنم تا بترکد!آخرش هم بین آن همه درگیری که پفک بخرم یا لواشک،پشمک بخرم یا یک عالمه آدامس موزی،در حین گردش در بازار پنجاه تومن از سوده قرض کردم و سر جمع یک پارچ و شش عدد...
-
مـــــــن کــــه منـــــم جـــــای کســـــی نیستـــــم ...
1393/01/29 16:16
هوالمحبوب: فقط یکی مثل الـی میتونه دقیقن سه روز بعد از اون شب ... بره توی این فلاکت واسه خودش یه جفت کفش صورتی راه راهی بخره و وقتی پاش میکنه ذوق زده بشه و همه چی یادش بره و نیشش جلوی آیینه ی کفش فروشی با دیدن قیافه ش شل بشه و وقتی اومد خونه هی بزنه توی سرش که آخه من با این وجنات و حسنات کجا اینا رو بپوشم با این...
-
من را به دره های عمیقی کشانده است ..... فهمیده ام که داد و هوارم حماقت است!
1393/01/25 17:37
هوالمحبوب: یه سری آدمها هستند...آدمها؟؟!!!نه!قبول نیست بذار از اول بگم! یه سری موجودات هستند که گول اسمشون رو میخورند.یعنی خیال میکنند چون اسمشون یا عنوانشون اینه،باس هرکاری دلشون میخواد بکنند و احدی هم حق اعتراض نداره و اگرم داشت و خدایی نکرده خواست چیزی بگه یا حرفی بزنه باس بره از خدا بترسه و آتیش جهنم را به جون...
-
ســـــر که نه در راه عزیزان بـــُوَد ... بار گرانـــــی ست کشیدن به دوش !
1393/01/22 20:53
هوالمحبوب: اصولن ما هیچ وقت عین بچه ی آدمیزاد مسافرت نمیکنیم.واسه همینه که دقیقن از وقتی رفتم دانشگاه تصمیم گرفتم به بهونه ی درس داشتن و پروژه قطار کردن و ترجمه در دست داشتن،از مسافرت خانوادگی صرف نظر کنم و خونه نشینی را به مسافرتی که نمیدونم قراره به کجا ختم بشه ترجیح بدم!! همه چیز یهو اتفاق می افته،مثلن ساعت 2 بعد...