هوالمحبوب :
شاید باید نگم
شاید باید دهنم را ببندم و بزنم بر طبل بی عاری و بی خیالی.یا مثلا فرهیخته بازی و باکلاسی بازی وروشنفکری در بیارم.
یا مثلا بگم در شان و شخصیت من و وبلاگم نیست ولی بعد این همه درد را چه طور تحمل کنم؟
درد نگفتن و الی نبودنم را؟
کی میخواد بدش بیاد؟
کی میخواد خوشش بیاد؟
کی قراره چی بگه؟
اصلا مگه مهمه؟
اصلا مگه پسرا نمیدونند؟
مگه دخترا نمیدونند؟
میخواند انکار کنند؟
میخواند بگند ای وا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اصلا من امل
من دهاتی
من رعیت
من الی اون هم ازجنس Behind the Mountain
بدو و بیاو بزن و خودت را نشون بده و بگو من نمونه بارزشم که خلاف حرف تو رو ثابت میکنه
بیشین بینیم بابا
دختری که دست داد به یه مرد غریبه براش مهم نیست بوس هم بده براش مهم نیست کوفت هم بده براش مهم نیست درد هم بده مگه دست با بقیه اعضای بدنت چه فرقی میکنه؟
دختری که روسریش رو در اورد مانتوش رو هم در میاره شلوارش رو هم درمیاره کوفتش رو هم درمیاره دردش رو هم درمیاره.مگه روسریت با بقیه لباسهات چه فرقی میکنه؟
میخوای ترور کنی؟
بیا بکن
بهت گفتم خانوم باش
بهت گفتم خانومی کن
بهت گفتم اینا املی نیست خانومیه
نشنیدی
نرفت تو گوشت
گفتی اشتباه میکنی
حالا دیدی؟
میخوای نوازشت کنم بگم اشکالی نداره پیش میاد؟
بهت بگم خدا بزرگه امیدت به خدا باشه؟
بهت بگم پرده ی حیایی که از جلوی چشمات رفت کنار باز میاد سرجاش؟
بهت بگم باز دستت که به دست غریبه ها خورد دلت میلرزه که وای بر من؟
بهت بگم درست میشه؟
بهت بگم آخره همه چی درست میشه و پایان شب سیه سپید است؟
عمــــــــــــــــــــــــــــــرا
بـــــــــــــــــــرو بــــــــــــــمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر!
همینـــــــــــــــــــــ
هوالمحبوب:
هیچگاه نه کسی را ببخش
و
نه فراموش کن
بذار سرفرصت،بزن دهنش را سرویس کن
"دکتر علی شریعتی با اعصاب خراب"
هـــــوالــــمحـــــــبوب:
قــــــــــــــــــم:
اینقدر خسته وخواب آلود بودم که اصلا جاده را تشخیص نمیدادم.همه ش چرت میزدم و همه ش سرم گیج میخورد.اینقدر غرق خواب بودم که نه میتونستم کشف جاده کنم ونه خاطره های این جاده را یادآوری!فقط وقتی خواب ازسرم پرید که راننده داد زد:قــــــــــــــــــــــــم پیاده شید!جا نمونید.
ومن پیاده شدم وسوز سرما زد توی صورتم و تا نوک پاهام سوخت وخوابم یخ زد!
معمولا توی این مواقع غر میزنم.وقتی سردم میشه غر میزنم ولی الان کسی نیست که بهش غر بزنم.وقتی غرت میاد یه کی باید باشه گوش بده تا دلت خنک بشه و ترجیح میدم زود بگم:حرم! وسوار بشم.....
هوا گرگ ومیشه ومن راهی حرم!یادآخرین باری میفتم که توی این شهر بودم!5 ماه پیش بود!دیگه هیچی یادم نمیاد..توی خیابوناش کنکاش میکنم وباز چیزی یادم نمیاد...تنها چیزی که یادم میاد اینه که مردم این شهر به من مدیونند.همه شون!
تک تکشون!
به باور واعتقاد من به این شهر مدیونند!همه حتی این راننده ای که مهربون داره از تو آیینه بهم نگاه میکنه که از سرما کزکردم توی خودم وبعد بخاری ماشین رو روشن میکنه ومیپرسه خیلی سردته دخترم؟
دلم نمیخواد جوابش رو بدم وبا حرکت سر،حرفش رو تایید میکنم.
مردم این شهر به الی و اعتقاداتش مدیوونند!....میرم حرم...چقدر خلوته...خیلی خلوته..میتونی بری بشینی کنار ضریح وهیچ کسی هم بهت نگه خانوم برو جلو جمعیت را معطل کردی....
وسایلم را میذارم یه گوشه ومیشینم اون روبرو وشروع میکنم به حرف زدن با صاحب این شهر.بهش میگم از سر این شهر و آدمهاش زیاده...بهش میگم مردم این شهر حتی به اون هم مدیووننداما ببخشه.اما میبخشم .....
کلی باهاش حرف میزنم کلی التماسش میکنم وباز گیر میکنم بین خواستن ونخواستن واستمداد طلبیدن ونطلبیدن....باز آدمای زندگیم را میچینم جلوم وادامه ی شب یلدا را توی حرمش برگزار میکنم کمی می مونم وباز راه میفتم......
چادر گل گلیم را دم در تحویل میدم وتوی شهری قدم میزنم که ازش هیچی یادم نمیاد.حتی اون کله پاچه ای که با سید کشف شد هم هیجان زده م نمیکنه....من واسه کشف هیجان اینجا نیستم اومدم آروم بشم باز و باز اسم قم بشه برام سنبل تقدس و آرامش!اینجا برام یه قم خالی از سکنه است وهمین کافیه!
توی این شهر فقط دوتا چیزه که هیجان زده م میکنه که آرومم میکنه...یکی معصومه و یکی اون میدونی که پر از بستنی ه!
از تمومه آدمهایی که از حرم میاند بیرون و بعد به بهونه ازم ساعت میپرسند و بعد صحبتشون را ادامه میدند و میخواند باهام تا یه مسیری همراه باشند متنفرم!
از اینکه خودشون را مسخره کردند متنفرم!دلم میخواد بزنم تو دهنه تک تکشون اما به یه زیارتتون قبول و التماس دعا اکتفا میکنم و مسیرم را کج میکنم.اگه درد وغیرت درک داشتند حتما خودکشی میکردند اما دردشون درد بی دردیه .....واسه همینه که میگم مدیونند.هرزگی با التماس برقبولیه زیارت وطاعات وعبادات....
زیارتشون قبول......
هوای شهر حتی با وجود معصومه خفه م میکنه.سریع خودم را به ماشین میرسونم و شهر را ترک میکنم.الان دلم دیگه آرومه وقم برام فقط یه معنی داره:معصومه!
ســــــاوه:
باز از قم تا ساوه توی ماشین چرت میزنم.وای که چقدر کمبود خواب دارم.کلا سرم مثل الاکلنگ پایین وبالا میره وباز ثابت می مونه....بالاخره میرسم ساوه!جاییکه دوسال از زندگیم را به چشم دیده و میشناسه.توی این شهر با تموم نا آشناییم به کوچه پس کوچه هاش و آدمهاش لذت هست.توی همین شهر وگوشه ی همون میدون یه دانشگاهی هست که...
ادامه مطلب ...