_____ مـن دخـتــرِ خــوبــی ام ! _____

_____ مـن دخـتــرِ خــوبــی ام ! _____

" اَمَن یُجیب ،حال دلم اضطراری است ..... از دختری که بد شده دیگر فراری است "
_____ مـن دخـتــرِ خــوبــی ام ! _____

_____ مـن دخـتــرِ خــوبــی ام ! _____

" اَمَن یُجیب ،حال دلم اضطراری است ..... از دختری که بد شده دیگر فراری است "

حتـــی اگر خار راهـــی ، آتـش مشــــو ، آشیـــــان بــــاش...!

هوالمحبوب :

در عصــــر بی سرپناهــــی ،یک خانــــه سهــم کمـــی نیست...

حتـــی اگر خار راهـــی ، آتـــــش مشــــو ، آشیـــــان بــــاش...!

دارم قدمهام را بلند بلند بر میدارم تا زودتر برسم خونه.توی تاریکی ه کوچه میپیچم توی فرعی که بی مقدمه و بلند سلام میکنه.جواب سلامش را میدم و میخوام رد بشم که بهم میگه میشه با هم قدم بزنیم تا خونه اگه هم مسیریم؟...

راستش نمیدونم هم مسیریم یا نه ولی قبول میکنم و باهاش همراه میشم و آهسته آسته قدم برمیدارم.یه ظرف ماست توی پاکتیه که دستشه و حلزون وار راه میره.چادر گلدارش را که افتاده روی شونه هاش میکشه روی سرش و میگه :"خدا ازش نگذره...همه ش را پول دوا و دکتر بده...سه هزار تومن پولی نیستا ولی این که من با این پام مجبور بشم این همه راه برگردم زوره...ما از حلالش چی دیدیم که از حرومش ببینیم...من که مهم نیستم پسرم ماست دوست داره وگرنه نمی اومدم ماست بگیرم...پسرم جانبازه برا همین ماست دوست داره....الهی خیر نببینی زن...!!!!"

اونقدر مسلسل وار داره جمله هاش را ردیف میکنه که اجازه نده ازش سوال کنم چی شده.نمیشناسمش ولی بارها توی کوچه سر ظهر دیدمش که سلانه سلانه داره ازم دور یا بهم نزدیک میشه...

اونقدر عصبیه از ماجرایی که ازش چیزی نمیدونم که مطمئنم خودش توی جمله های بعدی حتما به موضوعی که باعث این همه غر شده اشاره میکنه...

واقعا دلم نمیخواد حرف بزنم.برای همین درست مثل خودش کرم وار میخزم و جلو میرم تا فقط گوش بدم و اون غر بزنه.

:" داشتم می اومدم ماست بخرم...برا خودم نه ها!برا پسرم!...آخه جانبازه برای همین ه که ماست دوست داره...این همه راه با این پا دردم اومدم ماست خریدم .تا رسیدم در خونه،ماست را گذاشتم زمین و خواستم کلید بندازم توی در که یهو یه زنی چادر سیاه اومد از کنارم رد شد و ماستم را برداشت و هرچی صدا کردم صورتش را برنگردوند و رفت...آخه بوگو حالا این ماست را هم خوردی بالاخره که تموم میشه !به حروم خوریش می ارزید؟....برا خودم ماست نمیخواستم که برا پسرم میخواستم و گرنه دیگه نمی اومدم از خونه بیرون که....پسرم جانبازه برا همین ماست دوست داره..."

دلم میخواد بدونم ارتباط ماست دوست داشتن و جانباز بودن ه پسرش چیه ...یا مثلا دل به دلش بدم یا حتی ازش بخوام که اینجور نفرین نکنه به زنی که شاید از روی درد و ناچاری این کار را کرده  ولی ترجیح میدم دهنم را ببندم و فقط گوش بدم جمله هایی که هرکدوم را هزار بار تکرار میکنه .گمان میکنم آلزایمر داره یا شایدم حافظه کوتاه مدتش اندازه ی ماهی ه .چون تا برسیم در خونه ش شاید ده بیست بار این قصه را تکرار میکنه.دلم میخواد ازش ظرف ماستش را بگیرم که سختش نباشه برای راه رفتن ولی میترسم بترسه از اینکه ظرف را از خودش دور کنه.بالاخره تاب نمیاره سنگینی ه ظرف رو و ازم میخواد ظرف را براش بیارم...

ازم میخواد وقتی مسیرم ازش جدا شد ظرف را بدم و برم ولی بهش میگم مهم نیست تا درخونه ش باهاش میام.

حالا کانال را عوض میکنه و گریز میزنه به دعا کردنه من.درست همونقدر عمیق و از ته دل که اون زن ظرف ماست کش رو را نفرین میکرد.نمیدونم چرا ته دلم یهو خالی میشه ...

حتی نمیدونم چرا بغض میدوه توی گلوووم...این اشک لب مشک بودن ه من هم دردسری شده ها!

- "الهی هرچی از خدا میخوای بهت بده.الهی اونقدر خوشبخت بشی که دنیا بهت غبطه بخورند و حسودیشون بشه و یاد من بیفتی که توی تاریکی ه کوچه امشب چی از خدا برات خواستم..."

دلم میخواد بهش بگم الان هم هر چی و هر کی را که باید داشته باشم دارم؛الان هم خوشبختم حاج خانوووم و نیاز به حسودی دنیا نیست ولی باز هم لال مونی میگیرم...

میرسیم در خونه ش .بهم میگه برام می ایسته تا از تاریکیه کوچه رد بشم و برم ولی بهش میگم کلید بندازید توی در تا ماست را بذارم داخل و برم خونه مون.کلید میندازه و ماست را میذارم توی دهنه ی در و بهش میگم با اجازه حاج خانوم و عازم  دور شدن میشم که یهو صدام میکنه.برمیگردم که بهم میگه :بذار پیشونیت را ببوسم و بعد برو...

خم میشم تا پیشونیم را ببوسه.نمیدونم چرا بغضم میگیره وقتی لبهاش میشینه روی پیشونیم و دستای پیرش سرم را میگیره .نمیدونم چرا حتی لال میشم که تشکر کنم .فقط با صدایی که میلرزه و نمیتونم مانع لرزشش بشم بهش میگم :حاج خانوم ببخشیدش! حتما مجبور شده و گرنه آدم به خاطر یه ظرف ماست که خودشو...!

نمیذاره حرفم تموم بشه و میگه :"اصلا سه هزار تومن بیشتر نبود. برا خودم که نمیخواستم.برا پسرم میخواستم نه جانبازه ،ماست دوست داره.پاشدم با این پا دردم دوباره این همه راه ..."و باز قصه ش را تکرار میکنه و بعد دستاش را از سرم جدا میکنه و می بره بالای سرش و میگه :ایشالا خدا همه مون را هدایت کنه...

ته دلم از دعاش گرم میشه و با لبخند ازش خدافظی میکنم و یکهو دلم هوای دستهایی را میکنه که...!

الـــی نوشت :

یکــ) چقدر این دستها شبیه دستهای مامان حاجیه من است! چقدر این عکس را دوست دارم!

دو)از یک روزی به بعد تمام شع ـرهایی که خواندم و زمزمه کردم برای هیچ کس نبود .انگار که اصلا از اول برای هیچ کسی نبوده...همیشه آدم ها و اتفاقات فقط بهانه بودند برای هزار بار خواندن و تکرار کردنشان...از آن روز سرد اسفندماه و گم شدن توی آن پیاده روی لعنتی و "طلوع کن طلوع کن ..."خواندن برای خودم آن هم بلند بلند به بعد تمام شع ـرها دفن شدند و من مرثیه آن دفن شده ها را به بهانه میخوانم ... بهانه ها بر من ببخشایید...!

از این جا گوش کنید >>>> "ایـــــن شـــع ــرها اصـــلا برای هیچ کــس نیست... "


خطبـــــه های عقـــــــد هم مـــــا را به هم مـَحـــرم نکرد...

هوالمحـــبوب :

آنـــقـــــدر دنـــیــــای مــــا بــا هـــم تــــفــــاوت داشــــت کــه

خــطبـــه های عـقـــد هم مــــــا را به هـم مـــَحــرَم نکــرد...

همیشه عادتم ه همه جا دیر برسم.دقیقن اون ثانیه آخر و یا حتی چندین و چند دقیقه بعد از ثانیه ی آخر!

عادت ه گندی ه اما هیچ رقم ه نتونستم درستش کنم و کلا شهره ی عام و خاص شدم برای دیر رسیدن و رفتن و اومدن!

دارم تند تند دکمه های پالتوم را میبندم و همزمان مقنعه م را نصفه نیمه روی سرم میکشم و جلوی آینه موهام را مرتب میکنم و نصفه نیمه یه آرایش میکنم که باز این خانوم ه :" کاف " که من اسمش را گذاشتم خانوم ه " کازمـِتیک" ،توی آموزشگاه ازم آویزون نشه که ازش کرم و کوفت و زهرمار بخرم که جلوی شوهرم خوش  قیافه بگردم و ازم حظ کنه و چشم و دلش دنبال زن های رنگاوارنگ کوچه خیابون ندوه! انگاری که مثلا میشه مرد جماعته حریص را به این حربه توی چارچوب خونه و قانع به زن خودشون موندگار کرد!!!

تند تند از پله ها میرم بالا و کفشهام را پا کرده و نکرده میپرم توی کوچه ، همینطور که دارم ساعت مچی م را میبندم و توی کوچه تند تند میدوم و هی میزنم توی سرم که باز دیرم شد یهو چشمم می افته به حلقه م که نیست!

رسما خاک تو سرت الی! الان هرکی توی اون آموزشگاه کوفتی دستت را ببینه که خالی ه فکر میکنه از شوهرت سیر شدی یا نمی خواییش یا به زور شوهرت دادند یا دلت میخواد همه فکر کنند مجردی تور بندازی برای رجال محترم ه طفل معصوم و به تعداد طرفدارات اضافه کنی و ...! هیشکی توی کله ش نمیره که خوب بابا یادم میره دستم کنم! خیر سرم مثلا تازه انگشتر به دست شدیم ها! یعنی رسما تو رووح تفکراتشون!!

خیلی دیرم شده اما نمیتونم نگاه پرسشگرانه ی خانوم "میم" مدیر آموزشگاه را تاب بیارم و براش فلسفه بافی کنم که چی شد حلقه م دستم نیست .برای همین تند تند راه را برمیگردم و از جلوی آینه  حلقه ی مثلا نامزدیم را برمیدارم و یه فحش دیگه نثار خودم میکنم و باز دوان دوان میرم سمت خیابون ...

تقریبا به نفس نفس افتادم تا سوار تاکسی میشم و دیگه میتونم این ثانیه های آخر سکان را بسپارم به راننده و خودم را جمع و جور کنم که کج و معوج داخل آموزشگاه نشم.حلقه م را دستم میکنم و غرق میشم توی دیزاین خوشگلش!یه حلقه ی ساده با چهارتا نگین ساده و قشنگ  که کنارش به صورت متقارن از سمت راست و چپ یه طرح تیغ ماهی داره و حالت مشبک به حلقه داده که همه ی اینا مطمئنن نشون دهنده ی سلیقه و کم توقعی ه مثلا من ه عروس بخت برگشته است و اینکه من چقدر دختره خوبی ام و طبق توضیحایی که به همکارام و مخصوصا خانوم "میم" دادم حلقه نشونه ای برای تعهد و تاهل ه  نه داد زدن واسه اینکه ملت ببینید من اینقدر می ارزیدم!

همیشه این نکته سنجی ها برام زجر آور بوده ولی به قول همون خانوم "میم" این قصه ها مال دوران ه تجرده و وقتی متاهل میشی همه ش حواست جمع این باید بشه که چه جور بپوشی و زیور آلات از سر و گردنت آویزون کنی که چشم حسود بترکه و با این کار قدر و منزلت خودتو توی فک و فامیل شوهرت بالا میبری و ارج و قرب پیدا میکنی و جلوی بقیه زن های اطرافت کلاس بذاری!

بیچاره من! بیچاره شوهرم!از تصویر کشیدن شوهرم و زندگیم و اینکه یه روز شاید این مدلی بشم یه لبخند عمیق میشینه روی لبام که اگه جلوش را نمیگرفتم تبدیل به خنده میشد.

حتی تصورش هم برام مزخرفه برای همین واسه اینکه قاطی ه این بازی کثیف و خنده دار نشم همیشه یه طوری میرم آموزشگاه که بلافاصله برم داخل کلاس و با کسی دمخور نشم که راجع به این مسائل حال به هم زن حرفی بینمون رد و بدل بشه :)

اونقدر غرق شدم توی افکارم که متوجه نمیشم به مقصد رسیدم و صدای راننده که میگه :خانوم هشت بهشت؟" بهم میفهمونه باید خالی بشم!!

در تاکسی را میبندم و با عجله خودم را میرسونم اون طرف خیابون و تا میام از در آموزشگاه وارد بشم یهو متوجه میشم حلقه دست راستم ه و کلا قربون حواس جمع و تا بیام عادت کنم مثلا شوهر کردم و حلقه ی ازدواج باید دست چپ باشه یه قرن گویا طول میکشه.

حالم داره از این بازی به هم میخوره.نمیدونم چه طور قبول کردم این اتفاق بیفته.همه ش تقصیر خانوم "میم" بود که وقتی برای اینکه از شر کلاسای ترم جدید آموزشگاه و برادرزاده ی دیلاقش خلاص بشم و هر بهونه ای اوردم قبول نکرد که نمیتونم این ترم در خدمتمون باشند ،مجبور شدم همه ی تقصیرا را بندازم گردن ازدواج قریب الوقوع و شوهر بخت برگشته ای که نهایتا برای اینکه میخواد بیشتر پیشم باشه به گرفتن نهایتا یه کلاس توی آموزشگاه رضایت داده و وظیفه ی خطیر همسر بودنم را سپر کنم تا دیگه پام را توی اون آموزشگاه نذارم و بعد برم بازار و یه حلقه ی ساده با چاهارتا نگین ساده و قشنگ که کنارش به صورت متقارن از سمت راست و چپ یه طرح تیغ ماهی داره و حالت مشبک به حلقه داده که همه ی اینا مطمئنن نشون دهنده ی سلیقه و کم توقعی ه مثلا من ه عروس بخت برگشته است و اینکه من چقدر دختره خوبی ام،واسه خودم اون هم فقط با یک اسکناس ده هزارتومنی بخرم!!!


الـــی نوشت :

یکــ) روزهای سختی را پیش رو داریم.باکی نیست...به قول رهـــا :"ما مرد روزهای سختیـــم...". من این دختر را عجیــب قبول دارم! عجیب!

دو) من از دست دیگران ناراحت نمیشم .فقط نظرم در موردشان عوض میشود.

سهــ) هرچه قدر هم بگویم این شعر را عاشقم کم گفته ام.هرچقدر هم که بخوانمش باز بغضهایم برایش تازه است.همیشه اشکی میشوم وقتی میخوانمش.هر بار هم به بهانه ای خواندمش و هی تکرار کردم ش.سر آغاز این شع ـر پایان تمام روزهای زمستانی ه عمرم بود.

با ملودی تمام زمستانهای عمرم کوک است >>> " از همیـن ثانیـه آزاد ...و بغ ـضم ترکــید ..."


گر زخــــــم زنـــــم حسرت و گر زخــــم خورم ننــــگ...

هوالمحبوب :

بانو این روزها همه جا حرف شماست حتی جاهایی که حرف شما نیست!

توی تختخواب و وقتی خیره میشوم به سقف آبی رنگ اتاقی که دوستش داشتید و به روزهای بودنتان و حرفهای قشنگ و دلگرم کننده ی روزهای تنهایی ام فکر میکنم هم حرف شماست

وقتی پشت تلفن میان درد دل های روزانه با کسی که میگفتید دوستش دارید یکهو با هم سکوت میکنیم ،میان آن چند ثانیه سکوت حرف شماست!

سر کلاس، توی اتوبوس، موقع بدو بدو کردن با گل دختر ،موقع نشستن پای خطابه های تکراری میتی کومون ، وسط خیابان و پشت چراغ قرمز،موقع دیر رسیدن سر کلاس و یا کنار امامزاده ای که دختری دم بخت اسم معشوقش را زار میزند و یک کیسه گندم نذر کبوترهای امامزاده میکند حرف شماست!

انگار که همه جا شمایید حتی جاهایی که عقلتان به بودنش هم نمیرسد و هرگز پا نگذاشته اید!

فقط به اسمتان فکر میکنم و روزهایی که با هم داشتیم و حرفهایتان و اشکهایتان و درد دلهایم و درد دل هایتان.

به پسرک کوچکی که از سینه تان شیر میخورد و اشکهایی که از گونه هایتان سر میخورد وقتی من را میشنیدید...

من همه اش خوبی هایتان را به یاد می آورم

بلد نیستم باور کنم حرفهای این چند روزه را...بلد نیستم باور کنم آن آدم قشنگ و معصوم و مهربان رویاهای من درست جا پای کسانی گذاشت که تقبیحشان میکرد...

کم آوردی بانو!

کم آوردی!

شرم دارم بگویم گاو نه من شیر ده!... دور از جانتان!

شرم دارم بگویم "هفتاد سال عبادت یک شب به باد میره..."...زبانم لال!

شرم دارم بشنوم:دیدی " هیچ گربه ای برای رضای خدا موش نمیگیره..؟؟"...گوشم کر!!

شرم دارم بشنوم این حرف ها را حتی وقتی در سکوتم مرورتان میکنم...

من این روزها فقط به این فکر میکنم که مگر شما هم دروغ بلدید؟

این روزها با خودم به حرفهایتان فکر میکنم

حتی حرفهایی که هیچ وقت نزدید...

به یک سال پیش از این...یادتان هست؟...چه کربلایی شده بود به خاطر شما...

به دو سال پیش از این ...یادتان هست؟...چه قصه ها که علم نکردند قومتان...

به سه سال پیش از این...یادتان هست؟...چه تقلاها که نکردند...

حتی به هزارسال پیش از این...یادتان هست؟؟؟

جلوی تمامشان ایستادیم!و به خاطر شما آدم بد ِ داستان شدیم!

مهم نیست بانو! مهم نیست!

زبانم لال اگر حرفم بوی منت بدهد!ما که از اول نداشتیم ،گویا قرار نبود هم داشته باشیم!انگار که بیشتر از حقمان خواسته باشیم،نه؟

بانو!

کاش میگذاشتید همان دستهایی که به آن دخیل بستید گره از کارتان باز کند تا یک روز به درگاهتان التماس کنم از همان دستها بخواهید ببخشدمان!دستان بریده ی ابوالفضل بود،نه؟

کاش میگذاشتید به اعتقاداتتان ایمان بیاورم و هر آن در تکاپوی باز کردن ه گره ها باشم و به شما مومن بمانم!

درد داشت بانو وقتی فهمیدم از دستهای بریده عباس که نا امید شدید به دستهای شمشیر از نیام بیرون کشیده ی ابن ملجم ها دخیل بستید...

درد داشت وقتی فهمیدم ابن ملجم ها برای شماتت نشنیدن های بعد ،درست دست روی همان هایی گذاشتند که شما  ابرقدرت زندگی ام را بدان محکوم میکردید...

من به بعدها فکر میکنم...

درست مثل شما که به بعدها فکر میکردید که مبادا پرده دریدن ها مانع از چشم در چشم شدن های بعدی شود و فقط شرم باشد مهمان چشم ها ... 

من به بعدها فکر میکنم و آدمهایی که بعدها باید تاوان اشتباهاتمان را بدهند..

من به بعدهایی فکر میکنم که مهمان چشمهای ما چیزی جز تاسف نیست و مهمان چشمهای شما....!افتخار است ،نه؟

عجــــــب!

بانو محکم باش! گمان مبر با عده ی کثیری روبرویی که خوف بَرَت دارد!نــه ! ما با هم یک نفریم و شما هنوز هم یازده نفرید!خیالت تخت از تعداد طرفدارانتان!

بانو ! خوف نکن که اولینی در تاریخ ! نترس و به قول همان ابن ملجم هایی که بهشان دخیل بستی محکم باش!محکم باش!

ولی بدان ما بابک خرمدینی م بانو...

دستمان را هم که ببرند ،دست خون آلودمان را به صورت میکشیم تا از خون سرخ گلگون شود که مبادا زردی صورتمان را به حساب ترسمان بگذارید.

آنهایی که بر حسنک وزیر سنگ میزدند همه اشک میریختند و سنگ میزدند.حسنک را همانها با سنگ کشتند که ستایشش میکردند!!

نگویید اتمام حجت کردید و بعد شروع کردید!اتمام حجتتان روی مشتی سیم و زر بود نه روی خروار خروار حیثیت و آبرو!

کاش خودتان را ارزان نفروخته باشید.کاش ارزشش را داشته باشد...

زبانم لال بانو اما خراب کردید...خراب!

مــــن رستـــم و سهـراب تو ! این جنــــگ چه جنـــگی است

گـــر زخـــم زنـــــم حســـــــرت و گر زخـــم خـــــورم ننـــــــگ

الـــی نوشت :

... و حسنک را سوی دار بردند و به جایگاه رسانیدند، بر مرکبی که هرگز ننشسته بود. و جلاّدش استوار ببست، و رسن‌ها فرود آورد. و آواز دادند که:«سنگ دهید!» هیچ‌کس دست به سنگ نمی‌کرد، و همه زار زار می‌‌گریستند خاصّه نشابوریان. پس مشتی رند را سیم دادند که سنگ زنند. و مرد خود مرده بود، که جلادش رسن به گلو افکنده بود و خبه کرده...

"تاریخ بیهقی "

حاضریم برای همین دو سه خط حرف هم برویم بالای دار! ما پشت چک کسی را که امضا میکنیم برایش می میریم ، دار که سهل است... شما که تمام خودتان را انکار میکنید بسم الله بانو :)



*فردا برای تمامتان بلبل میشوم! به من ببخشایید  بستن کامنتدانی محترم را!