_____ مـن دخـتــرِ خــوبــی ام ! _____

_____ مـن دخـتــرِ خــوبــی ام ! _____

" اَمَن یُجیب ،حال دلم اضطراری است ..... از دختری که بد شده دیگر فراری است "
_____ مـن دخـتــرِ خــوبــی ام ! _____

_____ مـن دخـتــرِ خــوبــی ام ! _____

" اَمَن یُجیب ،حال دلم اضطراری است ..... از دختری که بد شده دیگر فراری است "

گرفته است صدایم ولی رساست هنوز...

هوالمحبوب:

خوب مسحور در و دیوار اتاق شده بودم.نه اینکه چیز جالبی داشت ها!نه!شاید چون بیشتر کنجکاو بودم تا شیفته.شاید چون برایم تازه بود یا تازگی داشت یا تازه دیده بودمش!

روی میزش پر از کتاب و سررسید و دفتر دستک بود و توی دستش یه عینک. در و دیوار اتاق پر بود از قاب و عکس و خط نستعلیق که "تقدیم شده بود به استاد عزیزشون "!تلویزیون داشت صحن امام رضا را نشون میداد و یه یخچال گوشه ی اتاقش جا خوش کرده بود و یه عالمه لباس از چوب لباسی آویزون و یه عالمه ملافه کنارش .که خوب نمیشد بفهمی اون همه ملافه واسه چیه.یه عالمه کتاب و تابلو هم پایین روی زمین و کنار تختش بود.روی تخت نشسته بود و پاهاش را دراز کرده بود و داشت حرف میزد و من اصلا نمیشنیدم چی میگه.نگاهم داشت اطراف را میکاوید.

انگار که داشت راجب انتظار حرف میزد و اینکه چشمش به در ِ...انگار هم داشت از کسی که من نمیشناختمش گله میکرد.انگار که اسمش زویا بود.انگار که بگه ازش دلخوره یا یه همچین چیزی.حتی شنیدم داشت میگفت چند وقته پیداش نیست و حتما عاشق شده.زویا وقتی عاشق میشه به من سر نمیزنه و وقتی تنها میشه هر روز اینجاست.حواسم به اطراف بود و راستش دلم هم نمیخواست حرف بزنم وگرنه بهش میگفتم "این خاصیته اکثر آدمهاست که ترک میکنند دنیا را وقتی چشمشون فقط یه نفر را میگیره و بعد که اون یه نفر که دنیا شون شده میره ،پناه میبرند به خلوتهایی که توش دردشون کمتر بشه.پناه میبرند مثلا به خوبی کردن برای رستگار شدن! "...اما حواسم به اطراف بود...

بغض بودم.نگاه آدمای توی سالن هنوز جلوی چشمم رژه میرفت و سلام کردنشون با اون لباسای آبی روشن.انگار که برام مهم نباشه مثل دختر رعیتهای شهر ندیده سرم اطراف میچرخید و میشنیدم و نمیشنیدم ...بوی خاصی می اومد.چشمم دنبال منبع اون بو بود...

پیداش کردم!کنار دستم یه میز بود و روی اون میز یه گلدون بود و توی اون گلدون نرگس بود...

بالاخره نتونستم و آبروم رفت و قل خورد پایین...

هنوز چشمام اطراف را میکاوید و اون آدم را با اون سبیلهای کت و کلفت سفید و عینک توی دستش که داشت حرف میزد و مخاطب حرفاش من نبودم،نگاه میکردم!

هی قل میخورد پایین و هی مثلا داشتم گوش میدادم اما خودم میدونستم نمیدادم...

انگار که این اتاق یه صحنه از آینده ی من باشه.از فردام...من با این همه آدم توی زندگیم که دارمشون و ندارمشون فردا روی همین تخت مینشستم. و پشت میکردم به تموم آدمهای بیرون و دل میدادم به خلوتم.

بوی نرگس داشت من را میکشت.من عاشق نرگسم...تنها گلی که توی دنیا دوست دارم...تنها گلی که گاهی زمستونا وقتی دختر خوبی باشم برای خودم میخرم تا کیف کنم تمام صبوریه الی را!

انگار که متوجه قل خوردنهای روی گونه م بشه گفت :متاثرت کردم الهام؟...

دماغم را فرت کشیدم بالا و لبخند زدم و گفتم :نه!اصلا!

شهرزاد گفت :الهام یکی از دوستای خوبه منه!راستش من هم هنوز نشناختمش!

خوب من دقیقن نفهمیدم شهرزاد چرا این را گفت و مثلا به کجای کدوم قضیه چه ربطی داشت .خوب من اصلا توی باغ نبودم ولی باز هم لبخند زدم و  هی تند تند قل میخورد پایین.و دماغ من که هی فرت فرت یواشکی کشیده میشد بالا...

شب بود و باید میرفتیم...کلی کار داشتیم.

شهرزاد به مردی که لیلاج خطابش میکرد و میگفت آدم مهمیه و یه روز از بوشهر پا شده بود و اومده بود اینجا و برای خودش یه اتاق گرفته بود توی خانه ی سالمندان قول داد باز هم بهش سر بزنه ولی امشب باید بره چون فقط اومده بودیم به آدمهای اون خونه شله زرد بدیم...

بهم گفت که از دیدنم خوشحال شده.خوب معلوم بود که نشده و حقیقتن هیچ اتفاق خاصی براش نیفتاده چون من هیچی نگفته بودم جز چند تا گوله اشک و دو تاکلمه که محدود میشد به "سلام" و  وقتی اسمم را پرسید:"الهام"!

راه افتادیم توی سالن...باز یه عالمه پیرزن و پیر مرد و یه عالمه سلام و خدافظ...

من داشتم دق میکردم اما یهو توی پله ها انگار که مامان حاجی ایستاده باشه ،دیدم که خندید...

یاد لبخندش توی خوابم افتادم!

دیگه قل نخورد پایین فقط پر شدم از دلتنگی و یه لبخند عمیق زدم و راه افتادیم به سمت "بیمارستان امید " که یه عالمه بچه کوچولو با چشمای کنجکاو بهمون نگاه میکردند و ما دلمون میخواست شله زردهای باقی مونده را اونا بخورند...

بچه کوچولوهایی که حتی با اینکه مو نداشتند اما خیلی قشنگ بودند...به اندازه ی امید قشنگ بودند...خیلیییی....


الـــی نوشت :

یکـ) انگار که قبلا یک بار این خاطره را برای الف.ر تعریف کرده باشم!

دو) تمام خوبیهای روز شله زرد تقدیم به فرنگیس م که بزرگترین نشانه ی دوست داشتن خدا در زندگی ِ الی ست...وای اگر تو نبودی! :(

سهـ)من این دخترهایی که از کیفشان کرم تیوپی در میارند -ترجیحا در تاکسی- و دستهاشان را کرم میزنند خیلی دوست دارم.اصلا دلم میخواهد بغلشان کنم!!!

 چاهار)بــِهــ که برگردی به ما بسپاریش... کــی تو از ما دوست تر میداریش؟؟!

خدا به مادر موسی گفت.بیت فوق العاده ایه.این روزها پروین را زیاد دوره میکنیم.انگار که زیادی دوستش داشته باشیم ها!خودمان و الی هی پروین میخوانیم!

پنجـ) یادمان بیندازید بعدها راجب "نفر تی تی " حرف بزنیم. این روزها هی تند تند یادش میفتیم.با اینکه پنج شیش سال پیش راجبش خواندیم اما هی تند تند میرود روی مخمان این روزها!

شیشـ) میگه:"تو که  از اول تا حالا قربونی شدی یعنی میخوای از حالا به بعد پا پس بزنی..؟؟!!!یعنی یه قربونی بس نیست؟؟؟".........وقاحت هم حدی داره!

هفتـ) کیفم را خیلی دوست دارم!خیلی ! 

هشتـ) اجازه؟!یک "دو "ی  دیگر به من تخفیف میدهید آیا؟!


من ارگ بمم خشت به خشتم متلاشی...تو نقش ِ جهان هر وجبت ترمه و کاشی

هوالمحبوب:

میخندید،این دفعه خیلی قشنگتر از همیشه میخندید.انگار که ازم راضی باشه.انگار که کار خوبی کرده باشم که میدونم نکرده بودم!انگار که بهم امید داشته باشه.

روسریش اما سیاه بود.یک سنجاق قفلی هم زیر گلوش بسته بود...پاهاش را دراز کرده بود کنار سماور و میخندید.اتاق شلوغ بود.از این شلوغهای حال به هم زن نه ها!عده ای توی اتاق خواب بودند.اما من و اون بیدار بودیم.میخندید و من هم هی تند تند جواب خندیدنش را میدادم ولی مثل همیشه مریض بود.اصلا این خدا همیشه باید یک مامان حاجیه مریض را بفرسته توی خواب من تا من را دق بده.انگار که حتی توی خواب هم خوشی به من نیومده.

باید میرفتم جایی.کجا را نمیدونم.کار داشتم.نذر داشتم اما جلوی مامان حاجی صدام کرد و من با اینکه دوست نداشتم باهاش تنها باشم، سوار ماشین شدم.

انگار که مامان حاجی هم میدونست داریم کجا میریم اما من نمیدونستم.بهم گفت خدا به همرات و باز از اون لبخندهای قشنگ تحویلم داد!

سوار ماشین شدیم و من صورتم را کردم سمت شیشه که چشم در چشم که هیچ، حتی نگاهم به صورتش هم نیفته.

چادر داشتم.چادر مشکی سر کرده بودم و رو به سمت خیابون همونطور که لپم را به شیشه تکیه داده بودم ،اشک میریختم.

اون حرف میزد.یک چیزهایی میگفت که دیگه مهم نبود.شایدم بود ولی درد بود.و من اصلا نمیشنیدم ،فقط میدونستم برای قلب فشار چهل تنی سخت است...

یکی میخواست بهم بگه تو که قرار نبود بشنوی و حرف بزنی و فقط گریه کنی مگه مرض داشتی سوار شدی؟

ولی نمیدونم چرا انگار مجبور بودم که مسافر اون ماشین باشم.

چادرم را کشیدم توی صورتم که معلوم نباشه اشک میریزم.توی خواب هم مغرور بودم.انگار که سوالی را چند بار از من بپرسه و من جواب ندم و کله شق بازی در بیارم ،زد به شونه م تا صورتم را برگردونم.فقط شنیدم که گفت :"تو پی ساختمون بودی!"

خوب نفهمیدم خوب بود این جمله یا نه و یا اصلا باید به "بودی" توجه کنم یا نه!ولی میدونم باز هم صورتم را برنگردوندم.نمیدونم چرا خیلی دلخور بودم.خیلی...

فقط شنیدم که گفت باشه خودت خواستی و سرعت ماشین بالا رفت.قطعن باید میترسیدم یا صورتم را برمیگردوندم و ازش میخواستم سرعتش را کم کنه ولی توی خواب هم سرخود معطل و کله شق بودم و حتی تکون هم نخوردم.

توی راه یک نفر سوار شد درست کنار من!انگار که توی ماشین دیگه جا نباشه و تنها جای خالیه ماشین کنار من باشه!زنی بود شبیه کولی ها .اون هم سیاه پوشیده بود و یک خالکوبی که سبز شده بود هم توی صورتش بود و موهای بافته ی سیاه دو طرف شونه هاش را از روسریش آویزون کرده بود بیرون!انگار که مسئول تدارکات مراسمی باشه.نشست کنار من و به اون  گوش میداد و هی میگفت خیالتون راحت باشه آقا!

همه جا توی خیابون شلوغ بود.مردم عزاداری داشتند.همه عزادار بودند.انگار که مراسم عزاداریه آدمه خاصی باشه اما اون به زن کولی سفارش کیک داد.اون میون عزاداری ها داشت سفارش مراسم جشن میداد.انگار که تولد باشه یا قراره به همین زودی تولد باشه.

نفهمیدم تولد کی یا جشن چی! هنوز دلم خون بود.دست خودم نبود.غرق بودم توی چراها که باز زد به شونه م و گفت :هی!با توام!میدونی پی ساختمون بودن یعنی چی؟

ناخوداگاه سرم را برگردوندم و باهاش چشم تو چشم شدم که یکهو صدای فرنگیس بلند شد:الــهـــام!الهااااااااام!نمیخوای پاشی؟مگه تو امروز نذر شله زرد نداری؟پاشو !

چشمام را باز کردم.تمام رنگ آبی سقف اتاقم هجوم اورد توی چشمام!

شله زرد!امروز!پی ساختمون! 

لعنت به من!

چشمام را بستم.محکم!

انگار که بخوام بقیه ی خواب را ببینم.انگار که بخوام کله شق بازی در نیارم توی خواب و این دفعه که حرف زد جوابش را بدم.انگار که بخوام ازش بپرسم چه خبره.انگار که بخوام باز بخوابم و باز اون آدمها را ببینم.انگار که بخوام واسه اولین بار ...!انگار که بخوام از رسیدن به امروز و شله زرد و نذر و تمام چیزها و کسایی که من را به شله زرد میرسونه فرار کنم.

چشمام را بستم!نشد. باز هم گم شد!!!!

دوباره صدای فرنگیس مثل ناقوس کلیساها رفت روی عصب من و تمام روزهای گذشته و خوابم!

و من باز جا موندم از گفتن و شنیدن...

و باز صبح از راه رسید...

و باز صبـــح بخیر دنیـــــــــا!

صبح بخـــیر همـــــه ی دنیـــــــا !

صبح بخیــــر الــــــــی ...

الــی نوشت :

یکـ) نذر تمام آدمهای زندگیم ه! نذر تمام اسمهایی که قلبم را از کار میندازه!نذر تمام چشمهایی که دیدند و شنیدند!نذر تمام داشته ها و نداشته هام.نذر تمام آدمهام! قبول باشه آدمهای زندگیم...

دو )گفته بودم صدای شهرام شکوهی از آن صداهای پدر و مادردار است ؟ >>>> " دلـش خـونـه "



که دارم یاد میگیرم زبان با ادب ها را...

هوالمحبوب:

اصلا به من چه که چی مد شده و تا هم بخوای راجبش حرف بزنی متهم میشی به اینکه دلت خوشه و نمیفهمی و برو آپ تو دیت شو بچه و من هم عمرا بخوام حتی راجع به چیزی که به من مربوط نیست حرف بزنم

به من چه که سیگار تازگی ها جزو لاینفک نوشته ها و روزگار و خاطرات دخترها و پسرهای زیادی شده و اصلا نمیشه که نباشه و شاید همین روزا خودمون هم دچار این اپیدمی شدیم چون نشون دهنده ی اینه که هرچی غمت بیشتر سیگارت روشن تر!!!!!

یا مثلا به من چه که دست کی توی دستای کیه و کی چه غلطی میکنه و چرا دست کسی میتونه توی دستای اون یکی باشه ولی یه جای دیگه ش نه!!!!

من میخوام راجع به یه مسئله ی مهم غر بزنم!

که بیشتر توی زمستون و سرمای هوا خودش را نشون میده و مهم میشه

بیشتر اون موقع که میخوای یه حرکت را ،اون هم به دلیلی که شاید اصلا خودت هم نمیدونی انجامش بدی، مورد توجه قرار میگیره.

نمیخوام زیاد به چند و چون و کم و کیفش بپردازم و راجع بهش بحث کنم.

ولی میخوام بگم:

دختر خوب...پسر خوب...اصلا شوما میدونی چرا آدم با کسی وقتی رسید دست میده؟

دست دادن فقط یه نماد و گریتینگ نیست که اگه باشه مثلا خیلی مبادی آدابی و اگه نباشه خاک تو سرت!

آدمها وقتی به هم دست میدند ،تمومه شور و هیجان و احساسشون را از طریق دستشون به طرف مقابلشون انتقال میدند.

تمام گرما و یا حتی سرماشون را...

یه جور تبادل احساسه.برای همینه که نباید حتی به بعضی ها دست داد!

برای همین وقتی کسی دستت را به نشونه ی سلام میگیره بهش حس خوب و یا حتی حس بدی داری.برای همینه که وقتی حتی یه خورده دستت را فشار میده خوشحال میشی و یا حتی ناراحت.یه جور "من هستم ه"!

حالا بماند که بعضی ها تمام زور نداشتشون را جمع میکنند توی دستاشون و فکر میکنند رینگ کشتی ،اونم از نوعه کجش هست و همچین دستت را فشار میدند که دلت میخواد بخوابونی توی گوششون رعیت ها را!عین این خانوم "ع" که دلم میخواد وقتی باهام دست میده انگشتاش را بشکنم الاغ!

همه ی اینا را گفتم و نگفتم که برسم به اینکه دست دادن آداب داره.تازه اون هم یه عالمه و در حد مثنوی هفتاد من کاغذ!

درست مثل چایی خوردن

درست مثل لبخند زدن

درست مثل حتی نفس کشیدن و یا حتی شعر خوندن!

حالا نیای گیر بدی بگی الی این تویی که داری راجب آداب حرف میزنی بچه!؟ 

خوب بعضی چیزا مهمه...در عین حالی که مهم نیست مهمه...

همیشه مهم بوده و به قول بچه ی جناب سرهنگ نگفتن دلیل نبودن نیست

دست دادن یه دنیا معنیه...یه دنیا احساس که حتی میتونی به کسی هدیه ش کنی و یا حتی از کسی دریغ کنی...!

برای همین یا به کسی دست نده وقتی دیدیش یا اگه دادی جونه بچه ت اول دستکشت را در بیار بعد دست بده!

هرچقدر هم سردت باشه و بشه که از من سرمایی تر نیستی که!

من وقتی سردم بشه اشکم در میاد ولی اگه هزار بار بشه هم ،دستکشام  که چاهار چشمی  مواظبشم گم نشه را در میارم و  دوباره دستم میکنم تا فقط نشون بدم "تو برام مهمی" ،حتی اگه مهم نباشی!

حداقل به عنوان یکی از آدمای زندگیم توی اون لحظه مهمی!اصلا اونقدر مهم بودی که اندازه ی همون چند ثانیه هم برات وقت گذاشتم!

اگر هم نمیخوای رعایت کنی جون عباس آقا و کبری خانومتون به من دست ندید!وقتی با اون دستکشای کوفتی با من دست میدید حس میکنم دارم کلاه نمدی ســِد جواد را هی میچلونم و باهاش ارتباط برقرار میکنم و  ادای آدمای ذوق مرگ شده را در میارم!

یعنی دقیقن اون موقع تصور گاو مشدی حسن بودن را از خودم دارم !!!

الــی نوشت :

یکــ)این پست یک پست مثلا اجتماعی بود!من در مورد دست در دست معشوق گذاشتن و این قـِسم حرفها اطلاعاتی در حد خنگترین آدمهای روی زمین دارم.البته اگر هم داشتم (که دارم !!!!) هم نمیگفتم تا وقتی که وقتش برسد! بر این خنگ ببخشایید و به من گیر ندهید لطفا!

دو )نه سال شد!دی ماه کارش گرفتن است.گاهی خاطره ها را، گاهی آدمها را و گاهی جان ها را و من این نغمه و صـــدا را مدتهاست میپرستم .شما هم بابک را گوش دهید >>> هیـــچ جای دل آبــــاد شما بـــم نشود...

سـهـ ) میلاد مسیــــح هم مبارک ها باشد !

چاهار ) اینجا را زندگی کنید ! >>> شــاپــری

پنجــ)مدتی نیستیم.شاید دو روز ،شاید دو هفته ،شاید دو ماه ،شاید دو...!نــَه!!به سال نمیکشد !فقط مدتی هیچ جا نیستم! مراقب آدمهای زندگی ه من باشید...همین !