هوالمحبوب:
یک روز که وقتی دارم راجبش حرف میزنم بغضم نگرفت و اشک نشدم و هوار نشد سرم راجبش مینویسم
یک روز یا یک شب که مثل دیشب ایمیلی از چند ماه پیش را باز نکردم روبروم و هی به خدا نشونش ندادم و نگم خودت نگاه کن ببین چی نوشته(!) و هی جمله ی اول پستم را ننوشتم و بعد هی تند تند دماغم را با پیرهنم پاک نکردم و بعد پتوی مسافرتی ای که آرش،شوهر هاله ؛بهم کادو داده را نکردم توی دهنم تا صدای گریه م بلند نشه مینویسم....
مینویسم اون خیابون، قشنگترین و دردناک ترین قسمت و مکان ِ زندگی ِ من ِ...
درست مثل پل فردوسی
درست مثل خیابون میر
درست مثل شمشادهای روبروی عالی قاپو....
یه روز راجبش مینویسم که الی چقدر ذوق میکنه وقتی پاش را میذاره توی اون خیابون
چقدر نفس میکشه و چقدر لبخند میزنه و چقدر آه میکشه و چقدر پر میشه از خدا وقتی چشمش میفته به سر در و نگهبان هتل عباسی و اون حوض مسی روبروش ،با فواره ی قشنگش!
چقدر عشق میکنه وقتی نگاهش میفته به "کافی شاپ سفیر" که حالا شده "مزون مژگان" و نمیشه داخلش را دید....
چقدر کیف میکنه وقتی توی اون زیرزمین تمام مجتمع را دور میزنه و هی کتاب نگاه میکنه.
الان نمیتونم بگم که من با تمام آدمای زندگیم اونجا خاطره دارم
با تک تکشون....
الان فقط میخوام قدم بزنم...
باز مجتمع را دور میزنم و نگاهم که به هرکتابفروشی میفته بغض میشم و لبخند....
هی دور میزنم و هی مغازه دارها "بفرمایید ...بفرمایید" راه میندازند و من چقدر همه شون را دوست دارم....
هی دور میزنم و هی دور میزنم و هیچ کدوم "کتاب تحقیق پیشرفته " ندارند...
پام را میذارم توی مغازه
مثل همیشه شلوغ و زیبا....
و زود میرم ته کتابفروشی....
زل میزنم به کتابها و هی لبخند میزنم
انگار که خل شدم....
خودم را میبینم کنار "شوهر آهو خانوم " ایستادم و منتظر و دارم با موبایل حرف میزنم...
هی خودم را نگاه میکنم و هی لبخند میزنم....
یهو یه صدا از پشت سرم میاد...
سرم را برمیگردونم و نگاهم را از خودم میکنم...
"میتونم کمکتون کنم؟! کتاب خاصی میخواید؟!"
کمک کتابفروش بود...
بهش لبخند میزنم و میگم:کتاب خاصی نمیخوام....فقط مغازه تون را خیلی دوست دارم...من اینجا را خیلی دوست دارم...مخصوصا این آخر که پره کتابه...هر موقع میام اینجا خودم را میبینم که داره کتابا را زیر و رو میکنه....
لبخند میزنه
لبخند میزنم و نگاهم را زوم میکنم روی کتابا...
سنگینی نگاهش را حس میکنم
بهش میگم اشکالی نداره که من اینجام؟
میگه نه و میره.....
انگشت سبابه ام را میکشم روی کتابای ردیف شده و باز خودم را میبینم که منتظره....
یک روز مینویسم
یک روز راجب تمامش مینویسم...
راجب نخلهای سر به فلک کشیده ....
راجب تک تک آدمای زندگیم که با الی اینجا قدم زدند اگرچه هیچ کدومشون نبودند....
دارم نفس میکشم و قدم میزنم...
صداش دل آدم را میلرزونه....
روبروی "سوره" نشسته و داره فلوت میزنه
همین را کم داشتم
همین را کم داشتم
پاهام میلرزه و میشینم کنارش ،روی جدول کناره پیاده رو و مقابل نگاه تمام عابرا....
نمیدونم چه ملودی ای را داره میزنه اما پره حزنه....
بهش میگم همه چی بلدید بزنید؟
سرش را بالا نمیکنه و درست مثل یه رعیت باهام رفتار میکنه و میگه چی میخوای؟
میگم :"امشب در سر شوری دارم..." را بلدید؟
نه میگه نه ، نه میگه آره....هیچی نمیگه و شروع میکنه به زدن....
"امشب در سر شــــورررررررری دارم....
امشب در دل نـــــــــــــورررررری دارم....
باز امشب در اوج آسمااااااااااااانم....."
عابرها پول میندازند جلوی پاهامون....صدای الله اکبر اذان بلند میشه...آسمون بغض میشه..... من سرم را میذارم روی زانوهام و بی توجه به نگاه تمومه آدمهای پیاده رو ،بلند بلند تمومه "آمــــــادگـــــاه" را گریه میکنم.....
دزدی نوشت:
یک)این روزها همه ناقص الخلقه شده اند...
هیچ کس دل و دماغ ندارد..!!!
دو)سنگ . کاغذ . قیچی .اصلن چه فرقی می کند. وقتی تو ، آخرش ، با پنبه سر می بری..؟؟
سهــ)

الــــی نوشـــت:
یک )آدمها فراموش میکنند....همه چیزشان را ...حرفهاشان...رفتارشان...قصه هاشان...جمله هاشان....
خاصیت آدم بودن فراموشکاریست...باید فراموش کرد تا راحت تر زندگی کرد!
و من فقط راجبشان حرف نمیزنم ولی فراموش نمیکنم.....هیچ وقت...درست مثل دیشب....شاید من آدم نیستم!!!!!
دو)یکی دو تا از پستهایمان را این طرف و آن طرف دیدیم با دستکاری و تحریف!میسرقتید مهم نیست!حق چاپ که محفوظ نیست!!حداقل گند نزنید در جمله ها و اسمها!گناه دارند طفلک ها!
سهـــ) میدونی چقدر خوشحالم برات سوسن...میدونی؟ نمیدونی...هیشکی نمیدونه...خدا را شکر دختر...خدا را شکــر....خدا هنوز زنده ست ....خوشبختیت آرزومه...
چاهار)من خوبم و پای هیچ عاشقانه ای وسط نیست...همین!
هوالمحبوب :
آدم دختر فراری بشه توی جوب بخوابه ،بعد گشت امنیت اخلاقی بیاد بهش گیر بده ببرندش کلانتری بعد باباش بیاد سند بذاره آزادش کنه و بعد ببردش خونه به چارمیخش ببنده تا درس عبرت بشه برای تاریخ ،اما با داداشش توی یه اتاق نخوابه!
اصلا یه اتاق چیه؟توی یه ساختمون هم نخوابه!
اصلا دقت کنه ببینه اگه اون طبقه بالا میخوابه اون بره پایین بخوابه اگه اون طبقه پایین میخوابه اون بره طبقه بالا!
اصلا یه کار دیگه، ببینه اگه میتونه و موقعیتش هست یه مسافرتی چیزی بره!
خوب برای تنوع توی زندگی هم بد نیست!
کلا زمان مسافرتت را جوری تنظیم کن که وقتی اوشون میاند شوما بری!!!
وگرنه مجبوری تا ساعت یک و دوی نصفه شب صدای اس ام اس و زنگ گوشیش را تحمل کنی و هی چشم غره بهش بری و اون هم انگار نه انگار، هفت پادشاه خواب باشه و فقط از این دنده گاها به اون دنده تغییر موقعیت بده و تو مجبور بشی گوشیش را برداری و اس ام اس بدی به اون گور به گور شده ای که خواب را ازت گرفته و بهش بگی :"دوست عزیز! مشترک مورد نظر شما خواب تشریف دارند و من ِ بدبخت باید صدای ابراز احساسات تو رو تحمل کنم! خواب به خواب بشی ،میشه بخوابی یا بیام بخوابونمت رعیت؟؟؟!!!"
و بعد که داری قهرمانانه لبخند میزنی و چشمات داره گرم میشه یهو زلزله شونصد ریشتری آوار بشه روی سرت و تا خود ِ صبح صداهای عجیب غریبی به نام "خرو پف" را تحمل کنی و هی سرت را بکوبی توی دیوار و هی پاشی از سر جات و هی تکونش بدی تا درست بخوابه و اون همچنان تمایل داشته باشه روی همون دنده ای که دلش میخواد بخوابه و تو دلت بخواد متکا را بذاری رو صورتش ولی هی تحمل کنی تا سپیده بزنه .تازه اون موقع آلارم گوشیش شروع میکنه به جفتک انداختن و ایشون هم خم به ابرو مبارک نمیارند! یعنی فکر کنم آلارم را گذاشتند برای من بخت برگشته که پاشم ببینم چه صبح دلپذیری!!! یعنی تا یکی دو ساعت این آلارم وق میزنه و شمام هی باید سرت رو بزنی اونطرف دیوار! بعد هم که دیگه خسته میشی و بلند میشی آلارام را خفه کنه،بیدار بشه و همچین زل بزنه توی چشمت و بگه :با گوشی من چی کار داری!!!! و تو همچین شیک و تمیز بگی :صبح بخیر پسرم!دیشب خوب خوابیدی؟ " و اون سرش را بخارونه و بگه نه! خیلی سرد بود!!!!
و تو دلت بخواد خودت را از سقف حلق آویز کنی که اوشون شب بدی را گذروندند و خواب به چشمشون نیومده .....!الهی آجیت بمیره که تو اینقدر سختی میکشی!
حالا من هی بهت بگم دختر فراری شو برو توی جوب بخواب ،حداقل وقتی امنیت اخلاقی گرفتت یه شب راحت توی انفرادی میخوابی...
هی تو بگو نه! !!!
الــی نوشت:
یک) امروز به خانه ی خانوم "میم" معلوم الحال رفتیم و همچین با کلاس شماره رمز را وارد کردیم و مربع را زدیم و با کلاسانه رفتیم طبقه ی مذکور و قهرمانانه موقع رجعت کلید مخفیه در را زدیم و هیچ هم شگفت زده نشدیم!انگار که یک عمر است ما کلید مخفی فشار میدهیم و در منزلمان مثل غار علی بابا وچهل دزد باز میشود!
دو )
بین جماعتی که مرا سنگ میزنند
میبینمت برای تماشا،خوش آمدی...
ســهــ )امان از ایرانسل....همیشه تا اس ام اس میده و کلمه ی Mosabeghe نقش میبنده روی گوشیم ،تا بیام تشخیص بدم کلمه را، قلبم هزار دفعه میاد توی حلقم !!!هی ایرانسل من اهل مسابقه نیستم...این اسم ِ لعنتی را هی برام نفرست!
چــاهــار )دلم برای دانشگاه تنگ شده....برای قــم...برای اون گنبد فیروزه ای....برای جاده...برای الــی....
پنـجـ)"عشق"را با صدای الــی از اینـجـا گوش بدید >>>"ایـهــا الناســ عشقــ یعنیــ چهــ ؟!"
هوالمحبوب:
1)چقدر خوبه
چقدر خوبه من هستم و تو هستی و اینجا...
چقدر خوبه ما همه هستیم و اون هم هست
چقدر من خوشبختم به خاطر تمام داشته هامو نداشته هام....
و من همون روز اول بهش گفتم ،از همون آبان ماه سال هفتادو پنج که اونقدر گریه کرده بودم که مطمئن بودم میاد پایین و از روی جانمازم بلندم میکنه و میگه :الی! نمی برمش!بهت پسش میدم ،تو رو من قسم اینجوری نکن ،دنیا را زیر و رو کردی دختر!!
ولی نگفت و نیومد!
از همون موقع فهمیدم به خواستنه من نیست...اون میگیره چون باید بگیره و میخواد که بگیره!
از همون موقع بهش گفتم:فقط تو بخواه،تو بخواه که من نخوام به خودت قسم صدام در نمیاد!
من میدم....همه ی داشته هام را...من میدم ،همه ی نداشته هام را....
میبوسم میذارم کنار
همونجا که تو برشون داری
نگفتم؟
گفتم
غر زدم
ولی شکایت نکردم
نگفتم بهم پسش بده
گفتم؟
نگفتم
به خودت قسم حتی کوچکترین فکری هم برای برگردوندنشون نکردم
به خودت گفتم تو فقط بخواه که نداشته باشم
میذارم توی طبق و بهت میدم
همه را
حتی احسان
حتی خونواده م...حتی نازی...حتی فاطمه...حتی فرنگیس...حتی گل دختر رو!
تو بگو بمیر
میگم چشم....
تو امر کن که بمیرم فدای گفتارت
کنم بدون تامل همان که فرمایی.....
جون الی
جون الی غصه نخوری ها
یهو غصه ی منو نخوری ها
من هیچیم نیست
من تو رو دارم
وقتی تو رو دارم انگار همه را دارم
چقدر خوبه همه هستند و تو هستی
چقدر خوبه همه هستند و تو میخندی
چقدر خوبه شبا همه هستند و با هم میخندیم و من گریه میکنم و تو باز میخندی....
وقتی تو میخندی انگار همه ی دنیا میخنده...
وقتی به آسمون نگاه میکنم میخندم و همه فکر میکنند من خل شده م و من باز میخندم
....
تو که هستی انگار همه هستند....
یه روزی از همین روزا منو میبری پیش خودت
و حتی وقتی میشینی پیشم و میگی الی چی میخوای؟حالا وقتشه بگو چی میخوای....بهت میخندم و میگم هیچی....فقط مواظب آدمای زندگیم باش.....
مواظب همه ی اونایی که ندارمشون...
همین.....
.
.
2)مرسی
مرسی که هستید
که اینقدر خوبید
که اینقدر خوب دلداری میدید
که اینقدر خوب گریه میکنید
که اینقدر خوب شونه میشید
چقدر خوبه این همه حرف میزنید..هی تقلا میکنید بگید واسه ما هم شده و تموم شده!
و من توی اشک به نوشته هاتون لبخند میزنم و سرم را میگیرم بالا و به خدا میگم :اینا چی میگند خدا؟!چرا دل همه شون خون ِ ؟!
ولی این فقط یه خاطره بود از هزار سال ِ پیش!
نه درد دارم و نه درد داشتم!
اصلا حرف عشق و عاشقی نبود!
اصلا حرف رفتن و نرفتن نبود...
اصلا حرف بغض و درد الی برای نبودن ،نبود...
یه خاطره بود از هزار روزه رفته ی الی....
خاطره ی بهمن خاطره ی هر ساله
خاطره ی هر ماهه
سال همون ساله و ماه همون ماه
فقط آدما عوض میشند و ماجراها
و خدا هر بار محکمتر میزنه و من محکمتر میشم
منم و غرورم...
گاهی غرورم را میذارم زیر پا تا اون آدم بره و گاهی میذارم زیر پا تا برگرده....
به خودش برگرده
نه به من !
به خودش برگرده
بعضی آدما حق ندارند بد باشند
حتی اگه آدم زندگیه من نباشند
حتی اگه من براشون نردبون باشم
حتی اگه من همون بچه میمون باشم که میذارند زیر پاشون تا پاهای خودشون نسوزه
حتی اگه من وسیله باشم
حتی اگه من چوب پنبه باشم
حتی اگه من الی نباشم....
خاطره ی پست پایین خاطره ی درد نبود
اصلا درد نبود....
ای وای! حرفـــم این نبود اما
سردم شده آب و هوا را دوست...
یه خاطره بود از الی که فقط به یه نتیجه برسه و برسیم
با اینکه درد میدید و من فریاد میشم اما...
اما وقتی فریاد میشید و بی انصاف فقط به اون لحظه فکر میکنم که وقتی آروم شدید خیلی چیزا براتون درد میشه....
دو سه شب پیش داشتم میگفتم
یه روزی
یه جایی
یه وقتی
همه چیز معلوم میشه
تمومه پرده ها میره کنار
و دل آدما اونقدر شفاف معلوم میشه که نمیشه قایمش کرد
فقط
کاش
اون روز
کسی خجالت کسی دیگه را نکشه
اون خجالته درد داره
نیاد اون روز....
.
.
.