هوالمحبوب:
خیلی وقته دلم یه مانتوی مشکی میخواد.حتی با اینکه این ترم دانشگاه نرفتم و حتی با اینکه این روزها فقط مجبورم اون مانتوی فرم شرکت و بعد هم آموزشگاه رو بپوشم که خوشبختانه طبق سلیقه ی من سورمه ای تشریف دارند. بعد از شرکت خوشحال و خرم میرم واسه خودم دور دور تا یه مانتوی خوشگل و البته ساده و بدون جینگیل بینگیلی بخرم یا حداقل بپسندم تا بعد با خانوم والده بریم واسه خرید و اینجور حرفا!
حالا میگند چرا اینقدر لباسهای جلف واجق وجق میپوشید!خوب این رو باید از این لباس فروشی های محترم پرسید که یه دست لباس آدم وارانه ندارند که آدم بخره و همه ش یا باید یه پاپیون گنده یه جاش باشه یا باید یه رنگه غیر مرتبط یه جای دیگه ش باشه و یا باید اینجاش اونجور باشه و یا اونجاش اینجور و حتما هم باید یه جاش تنگ باشه و اون جاهای باقیمونده ش گشاد و ترجیحا هم یه جاش پاره پوره و وصله پینه باشه تا کلا خوشگل به نظر برسه
دارم توی مغازه دور دور میزنم و کلا از تماشای این هم خلاقیت لذت میبرم که یه خانومه خوشگله چاسان پاسان کرده ی دماغ عملیه لب پروتزه مو اکستنشن کرده ی چشم و چار خلیجیه بالا لب برق برق زنه رو مچ دست و پاش همچین گوگوری مگوری و عطر آدکلنش همچین مسخ و اغوا کننده و همچین تیــــــــــــــــــــــــکه ها - تازه اونم نه اینجور،بد جـــــــــــــــــور - میاد توی مغازه که یهو دلت میخواد کاش پسر تشریف داشتیند و همچین از حضور وجودشون مستفیــــــــــــــــــض!
یه دوری میزنه و دست میذاره روی یکی از اون مانتو گل منگلی ها که تو ترجیح میدی واسه آستره بالشت استفاده کنی و همچین پشت چشم نازک کرده بهت نگاه میکنه و بعد میگه :خانوم این مانتو چه قیمته؟!
تو هم آب دهنت رو قورت میدی و میگی:ای جان! یعنی با من بود و لبخند میزنی و نگاهش میکنی و اون باز سوالش را تکرار میکنه و تو با صدایی که انگار از اعماقه درونت میاد بالا میگی :نمیدونم!احتمالا باید روی اتیکتش نوشته باشه!
باز میپره میره سراغه یه مانتو دیگه و باز زل میزنه توی چشمات و میگه :این چه قیمته؟!
باز تو بهش لبخند میزنی و میگی :فکر کنم این ردیف باید 50000 تومن باشه! ببینید اونجا نوشته این ردیف 50000
باز چپ چپ نگات میکنه و یه مانتو بر میداره، از اون بامشاد خفنها و میره تو اتاق پرو....
تو هنوز داری از بین این همه مانتو دنباله یه چیزی میگردی بتونی بهش بگی مانتو که از اتاق پرو میاد بیرون باز از بین این همه آدم زل میزنه به تو و میگه خانوم این چه قیمته؟!
باز شونه هات رو میندازی بالا و میگی نمیدونم!
یهو جوش میاره و با داد میگه:پس تو چی میدونی عین مترسک سر جالیز ایستادی تا ازت حرف میپرسی نیشت را شل میکنی و مثل علامت فلش هی این طرف و اون طرف رو نشون میدی؟ برو به بزرگترت بگو بیاد کارش دارم!!!!!!!!
جلو این همه آدم هنگ میکنی!دلت میخواد همچین بزنی تو صورتش با مشت تا دماغش پخش صورتش بشه و باز مجبور بشه بره شونصد بار دیگه عمل کنه یا همچین با لگد بیای تو شیکمش که دل و رودش از حلقش بریزه بیرون و همچین گیسش رو بپیچونی دوره دستت و سه دور بتابونی و بعد ولش کنی تابره بالای تیر چراغ برقه چهارراه بعدی و توی پرتاب وزنه همچین رکوردار بشی و بعد هم بپری رو شیکمش و تا میتونی بالا پایین بپری و همزمان بهش بگی:رعـــــــــــــــیــــــــــــــت!مترسک منم یا تو دماغ عملیه لب پروتزه فک سیمکشیه مو اکستنشن شده ی مانتو حال به هم زنه رعیته بـــــــــــیــــــــــــب!
ولی خاک بر سرانه ترین راه رو انتخاب میکنی و همچین نیشت رو شل میکنی و میگی :بزرگترم خونه ست! من رو فرستاده خودم واسه خودم مانتو بخرم ، واسه همین تنها اومدم خرید.نه اولین بارمه ، مظنه قیمتها دستم نیست!!!
یهو صورتش مثل گچ سفید میشه و میگه: مگه شما فروشنده نیستی؟!!!!!!!!!!!
این دفعه لبخندم نیشخند میشه و میگم:من به گوره مرده و زنده م خندیدم که فروشنده م! من مترسک سر جالیزم که واسه ترسوندنه پرنده ها نصبم کردند اینجا!
از سرو صدا فروشنده میاد و به داد دله حاج خانوم میرسه و حاج خانومه خفن هم هی ببخشید ببخشید راه میندازه واسه من و منم همچین کیفووور از بوی عطرش که توی حلقمه و همچین خوشحال که خوب شد نزدمش و خون به پا نشد و خدا بهش رحم کرد
دیگه اون آخرها میخوام بهش بگم جونه مادرت دهنت رو ببند دیگه!بخشیدم بابا به شرطی که اسمه عطرت و دکتری که بینیت رو عمل کرده بهم بگی و راستی لبتون رو هم اگه بگید کجا چی کارش کردید و این حرفا دیگه آخرشه و اگه حالا دلت هم خواست ماچم کنی و از دلم دربیاری هم قبوله!! که خودش به این نتیجه میرسه صداش رو قطع کنه و بره پیش بابک جونش که سرچهارراه نظر منتظرشه وبا یه خداحافظیه عشقولانه از من بره دنبال زندگیش!
هوالمحبوب:
بعضی وقتا بعضی اتفاقها من رو یاد بعضی آدمهای زندگیم میندازه.حتی اگه عمره بودنه اون آدم تو زندگیم به اندازه ی یک ساعت باشه.حرفه اینکه دوستی مثل زمین سیمانیه و وقتی بمونی توش فرو میری و وقتی رفتی جات تا ابد روی زمین می مونه واین جور جمله های عاشقانه ،عارفانه شاعرانه ها نه ها!
نه!
آدمای زندگیم جدا از من نیستند،جزوی از زندگی اند ومن هم لحظه لحظه زندگیم رو حتی اگه مملو از درد باشه دوست دارم ودلم براش تنگ میشه!حتی برای روزایی که توش رو به دق بودم.
روزها می ره ومیاد وتو باید منتظر بمونی که روزی برسه که خاطره ی اون آدم یا اتفاق رو بدون بغض تعریف کنی.اون موقع است که راس راسی از داشتنه اون آدم توی زندگیت احساس شعف وذوق میکنی.
اون موقع است که به قول روباه شازده کوچولو رنگ گندمزارها واست معنا پیدا میکنه وتو رو یاد دوستی میندازه که با یاد آوریش هی لبخند میزنی وهمچین سر کیف میشی ....
اون آخرش همیشه واسه من همینطوره ،فقط گاهی یه خورده طووول میکشه....
هوی!الــــــــــــــــی کجایی؟؟؟
یاده یه خاطره ی قشنگ وبامزه افتادم
انگار یکی از همین شبای اردیبهشت بود...
"آریو"،یکی از همین آدمایی که خیلی چیزا را میفهمند، یه جمله باحال گفت:
There are 10 kinds of people in the world
Those who understand binary
and those who don't!
منم لبخند زدم وگفتم :
There are 2 kinds of people in the world
me
and others
پـــ . نـــ :
1.حالا مثلا که چی؟!هااااااان؟!
همینه که هست!
هوالمحبوب:
هنگام خاک کردنم یک بیل کوچک کنارم بگذارید ، شاید دلم برایتان تنگ شد !!
در آخر: