-
WhaTe a NiCe RinGe T0Ne!
1393/11/21 17:43
هوالمحبوب: در بخش اجرایی با مهندس کاف مشغول توی سر و کله ی هم زدن برای تایید فلان درخواست بودیم و هیچ رقمه زیر بار نمیرفت گزارشش را برایش فرستاده ام و من دلم میخواست سرش را از بیخ بکنم که صدای زنگ موبایلم من را از بخش کشاند به سمت میزم و هر چه گشتم موبایلم را پیدا نکردم. رد صدا را گرفتم و روی میز آقای نون پیدایش...
-
کــــــــارم از گریـــــه گذشته ســــت بدان میخنــــــدم ...
1393/11/21 00:02
هوالمحبوب: خنـــــده ی تلــــــخ مـــــن از گریـــــه غــــم انگـــــیزتـــر است کـــــارم از گــــــریه گــذشـــتــــه ســـت ،بــــه آن میخنــــدم . .. پریسا برایم چای زعفرانی ریخته بود و گفته بودم من چای خور نیستم و او گفته بود چای زعفرانی فرق میکند و با کیکی که او پخته و تعارفم کرده بود فقط چای زعفرانی میچسبد و...
-
همه چیـــــز دقیقن اینجــــــاســــت ...!
1393/11/20 17:11
هوالمحبوب: شاید شما هم شبیه اکثر افراد سریال "همه چیز آنجاست" را به خاطر فانی و سحر و ماجرایشان دنبال میکنید.شاید به خاطر پایان عاشقانه و خوب اسماعیل و سمانه حتی. و یا به تماشا نشستن آخر قصه ی مهرنوش و آقای روحی!و یا ختم به خیر شدن ناز و نیاز مهران و نازنین که در نظرم دروغ محض است! ولی من برای رسیدن به آخر و...
-
میخواهمــــت تا پــــای جانِ خویـــــش، چونــــان...
1393/11/16 20:47
هوالمحبوب: مــــی خواهــمـــــــت تــــا پـــای جــــــان ،چـــــــونــــان سربــــاز ســــرسختـــــی کــه خـــــاک میهنـــــش را ... همین روزها که من حالم خوب نیست،همین روزها که از راه که میرسی برایت سفره پهن نمیکنم و وقتی میخواهی کنارت بنشینم و حرف بزنیم به بهانه ی نماز خواندن توی اتاقم میخزم و خواب را به حرف زدن با...
-
هفـــــت رنگــــــــش مـــی شـــــود هفتــــــاد رنــــگ ...
1393/11/12 16:52
هوالمحبوب: گــــــر نکـــــوبـــی شیشــــه ی غـــــم را بـــه سنـــــــگ هـفـــــت رنـگــــــــش مـــی شـــــود هفتــــــاد رنــــگ ... اولین بار همان صبح شنبه که دیر رسیده بودم شرکت با آن آشنا شدم.مثلن سه چهار ماه پیش!همان روز که باز آقای کاف داشت توی تلفن با کارفرما داد و بیراه راه می انداخت و پشت بندش الفاظ زشت با...
-
آنچه در تجربه ی ماست نشان داده که عشق ... تا خیالت بشود تخت، به هم می ریزد!
1393/11/11 16:58
هوالمحبوب: امروز که وفات معصومه بود یادم افتاد به سال قبل که همین روزش با "او" بحثم شده بود.بحثم شده بود و یک عالمه گریه کرده بودم که فیلم فجر را به منی که این ده روز خواسته بودمش و نبود ترجیح داده.که تماسهای چند بار در روزش را به یک تماس در روز تقلیل داده و هیچ فکر نکرده سهم من از این ده روز اندازه ی یک...
-
درون جمجمـــــه ام قهوه خانه ایست شلــــــوغ ...
1393/11/09 19:33
هوالمحبوب: درون جمجـــمـــــه ام قهـــــوه خانـــــه ایست شلــــــوغ میـــــان هالــــه ای از بغـــــض هـــای حلقــــــوی ام ... بغلم کرده بود و بوسیدمش و بوسیدم و از ماشین پیاده شدم و دلم خواست بروم خانه ی مادر نفیسه که تنها بود.تصمیم گرفته بودم بعدش قدم بزنم تا خانه و هی فکر کنم و هی بغض قورت بدهم .دلم خواسته بود با...
-
پـــروانــه ها در پیـــله دنیــــا را نمی فهمنـــــــــد...
1393/11/08 15:01
هوالمحبوب: از من پرسیده بود مرد ایده آلم کیست و من گفته بودم مرد ایده آل وجود ندارد و در نتیجه مرد ایده آل من هیچ کس نیست و او باز پرسیده بود ترجیح میدهم چه مردی را کنارم و در زندگی ام داشته باشم و من دلم مردی که یک عالمه بزرگتر از خودم بود را خواسته بود که نه پولش از پارو بالا برود و نه توی جیبش کک کله معلق بزند....
-
راستش ؛ دلم .... مثل یک نماز بین راه خسته و شکسته است!
1393/11/04 22:45
هوالمحبوب: گفته بودم همه ی امیدم به خدای ِ فَمَن یَعمَل مِثقالَ ذَرَّة شراً یَرَه است.گفته بودم او با همه ی قدرت و زور و توانایی اش در برابر خدای من مثقال هم نیست و من مرده و او زنده ولی آآآآآی آخرش دیدن دارد،آآآآآی آخرش دیدن دارد! گفته بودم همه ی امید و دلبستگی و پشت گرمی ام به خدای ذره بین به دست است که او از حرفم...
-
همیشــــه خانـــه خـــرابِ هــــوایِ خویشتنـــــم..
1393/11/01 19:32
هوالمحبوب: زده بودیم به جاده،یک عالمه وقت بود که حرف نزده بودیم. تند تند برایش حرف زده بودم و از دست همه برایش غرغر کرده بودم و او جاده را نگاه کرده بود و گوش داده بود و درست همانجاهایی که باید حرف زده بود و مرا درک کرده بود و گفته بود خودت را بچسب و زندگی ات را تا به مقصد رسیدیم. حرفهایی که باید میزد را مرور کرده...
-
بانوی نفرین شده ی زندگی ام! دااااااالی :)
1393/10/30 18:08
هوالمحبوب: ســـربـــــاز بـایــــد پــــشـــــت دشـــــمــن را بــــلـــرزانـــــد شطـــرنـــج جــــای مـــــهــــره های اهـل سازش نیســــت ...
-
دعـــــای مـــن دلـــم یـــک دوســــت مـــی خــــواهـــد اجـــــابــــت شد ...
1393/10/28 18:20
دلــــــم یــــک دوســـــت می خــــــواهــــد که اوقــــاتــــــی که دلتنـــگــم بگــــــوید خـــانه را ول کــــــن،بگــــــو مـــن کــِــی، کجـــــا بــــاشـــم ...؟! همیشه قبل از هر گونه دلخور شدن و دلتنگ شدن و نگران شدن و پریشان شدن و عصبانی شدن و هر گونه شدنی دیگر از قـِسم شدن ها به این فکر کنید که کجای زندگیه طرف...
-
:|
1393/10/27 17:34
هوالمحبوب: خدا را خدا را! و شما را وصیت میکنم به اجتناب از گه مزه ترین خوردنیه دنیا! و همانا بدانید و آگاه باشید که گه مزه ترین خوردنیه دنیا را "کره ی بادام زمینی" نام نهادند تا وقتی روی نان تست می مالید(بس که خفن و بچه مایه دارید!) و در حلقتان فرو میکنید و میخواهید به به و چه چه راه بیاندازید ،انگار که...
-
والعـــصــــر بخـــــوان که عصـــر پیــــداست ...
1393/10/26 11:14
هوالمحبوب: وقتی آن همه گریه کرده بودم و داد زده بودم و اشک هایم شره کرده بود و نفرینشان کرده بودم و به خدا التماس کرده بودم برای مجازاتشان و خدا صدایم را خفه کرده بود بس که داد زده بودم ...وقتی مردی که یونیفرم سبز داشت اشک ها و خجالت من را دید و نگاهم کرد...وقتی اشکهایم توی پیاده رو سرازیر بود و مرد جوانی که راهنمایی...
-
ناســــزا گــــاهـــــی پیــــام عشـــق دارد با خـــــودش ...!!
1393/10/25 10:10
هوالمحبوب: دروغ چرا؟وقتی شنیدم الف قرار است هفته ی دیگر از شرکت برود یک جای جدید کار کند خوشحال شدم! زیاد هم خوشحال شدم و خوشحالی ام را هم سر میز غذا نشان دادم و دستهایم را بردم بالا و گفتم خدا را شکر ولی خب از آنجا کلن همه دلشان میخواهد حرفهایم را شوخی تلقی کنند بس که من همیشه بگو و بخندم به راه است، کسی حرفم را جدی...
-
رج هـــای عمــــرم را دوبـــاره ســـر مـــی انـــدازم ...
1393/10/24 13:28
هوالمحبوب: بــا ایـــن کــلاف حســـــرت و نــــخ هـــای ای کـــــــاشــم مــــاه بلنـــــدم! می شــــود شــــال شـمــــا باشــــــــم ...؟! یکی دو ساعتی مرخصی گرفته بودم تا زودتر شرکت را ترک کنم برای تعمیر مجدد گردنبندم که باز پاره شده بود در میدان نقش جهان و خرید کتاب از آمادگاه و زیر و رو کردن بازار گرم روزهای سرد...
-
چقــــــدر فحــــــش در دهــــان مــــن است ...
1393/10/23 12:57
هوالمحبوب: حیـــــــــف زن هــــا و بچــــــه هــــا هستنــــد چـقــــدر فحـــــش در دهـــــان مـــــن است ...! اولش گمانم میخواستم خیلی چیزها بنویسم اما مثل همیشه آنی که میخواستم بنویسم با آنی که شما میخوانید زمین تا آسمان فرق میکند و من هم که خر ِ انگشتانم هستم و هیچ مهم نیست دلم میخواسته چه بشود و همین که انگشتانم...
-
گـــــــــاو مــــوجــــود نیمــــه خوشبختــــی ست ...
1393/10/22 13:36
هوالمحبوب: "ما با هندی ها که گاو پرستند فرق میکنیم،با قوم موسی که گوساله پرست بودند هم! اینجا ایران است و ما مسلمانیم و اینجا خدا را میپرستند و احترام میکنند.برای همین گمان نکن وقتی عین گاو میپری وسط خیابان ماشین ها به احترام گاو بودنت ترمز میکنند،چون احتمال اینکه راننده ی مقابلت هندی باشد و به احترام تو ترمز کند...
-
لــــب وا که مـــی کنــــم ،سخنــــــم درد می کنـــــد ...!
1393/10/21 22:36
هوالمحبوب: شما که الــی نیستید که بنشینم برایتان بگویم که ... داشتم فکر میکردم به فرض که الـــی هم بودید برایتان نمیگفتم که ...! راستش برای الـــی هم تعریف نمیکنم،حتی زمزمه هم نمیکنم.حتی دوره هم نمیکنم.حتی توی وبلاگ یواشکی اش هم نمی نویسم. بعضی چیزها را نباید گفت.هــــرگــــــز نباید گفت.حتی به نزدیک ترین آدم های...
-
اجــــازه هســـــت که اســـــم تــــــو را صــــــدا بزنــــــم...؟
1393/10/20 13:30
هوالمحبوب: گمانم یکی دو ماه قبل بود که زنگ زدی،همان موقع ها که من یکی دو روزی بود تصمیم گرفته بودم دیگر دختره خوبی باشم. یکی دو ماه قبل بود که من چاهار زانو روی تختم نشسته بودم و تو بعد از مدت ها زنگ زده بودی و هی مثل همیشه گفته بودی :"دیگه چه خبر ...؟ " و من هم برنامه ی روزانه ام را گفته بودم و باز خندیده...
-
پاره شد پیرهنـــــــم... دیــــدم و دیـــــدی : لختــــم!
1393/10/19 18:23
هوالمحبوب: کیم کارداشیان اونم توی بلاد کفر وقتی که عکس برهنه ش شد عکس روی جلد مجله ی فلان و همسرش گفت من که از حج خانومم حمایت میکنم و شما هم برید حالش رو ببرید و به جون من دعا کنید که اینقدر روشن فکرم ،کل دنیا از جمله همون شهر و کشور آزاد و رهایی که چنین آدمی را پرورش و بال و پر داده بود با فونت درشت و همچین جگر سوز...
-
یـــک کفـــــــن دارم بــــدون ِ استخــــــوان ...
1393/10/18 17:53
هوالمحبوب: سفــــــــره ای دارم ولــــی خالــــی ز نــــــــان یـــک کفـــــــن دارم بــــدون ِ استخــــــوان ... "الفت" که دوید تا وسط کوچه و داد و هوار راه انداخت و همسایه ها را خبردار کرد که نور چشمش پیدا شده و همین روزها بر میگردد و مردهای ردیف جلو که زن نبودند و هیچکدام چشم به راه نبودند و گمگشته ای...
-
تکیــــه بــر پشتــی زده یــــار و صـــدای تــــار... فکــــرش را بکــــن!
1393/10/17 18:01
از خانه که زده بودم بیرون به این فکر کرده بودم برای ناهار که بورانی اسفناج دارم و کمی هم خوراک مرغ آن هم بدون ذره ای نان باید چه کار کنم که چشمم به نانوایی خلوت سر کوچه افتاد و بعد از سال ها که از دوران طفولیتم میگذشت سر از جایی در آوردم که آن روزها توی صف طولانی اش قند و پولکی های توی جیبم را خرت خرت میجویدم تا نوبتم...
-
از صد آدم یـک نفــر انســـــان خوبـــــی می شـود !
1393/10/15 23:31
هوالمحبوب: امروز که بیشتر از تمام روزهای کاری ام توی شرکت جدید کار داشتم و با یکی دو تا آدم مهم هم جلسه ی غیر علنی(!) داشتم و میان ایمیل های رسیده و نرسیده ی اوایل روزهای کاری ام تا همان لحظه به خواست مدیر بخش دنبال یک اسم و ایمیل آشنا و نا آشنا میگشتم تا مستنداتم را رو کنم،چشمم به این افتاد! چشمم به این افتاد و همه ی...
-
خـــــــدا رحمـــــــش بیایـــــد بـر مــخـــاطـــب هــات بانـــو جـــان ...
1393/10/13 19:53
هوالمحبوب: غـــزل چشمــــــت ،غـــزل مـــــویت ،غــــــزل لبــــهات بانــــــو جــــان خـــــــدا رحمـــــــش بیـــــایـــــد بــــر مخـــاطـــب هــات بانــو جـــان ... از هفت هشت ماه پیش که به دنیا اومده بود تا همین حالا وقت نکرده بودم برم ببینمش.نه وقت کرده بودم و نه میتونستم و نه میشد که بشه.ولی این بار باید...
-
می دویدم همچو آهـــــــو ... نپـــــریدم از لـــب جــــو...! ِ
1393/10/12 15:16
هوالمحبوب: از راه رسیدم و با لبخند گل و گشاد به همکاران بخش که کنار میز آقای نون جمع شده بودند صبح بخیر گفتم و حال پریسا و آقای ب و آن یکی آقای ب و آقای ز و آقای میم و اووسایم را پرسیدم و بعد از حواله ی یک جمله ی قصار من باب این که چرا همیشه اینقدر خوشحالم ،رفتم سراغ یگانه و منصوره تا آن ها را هم از رسیدن و وجود خودم...
-
قــــــــدم زدم که فـــــــــرامــــوش تـــر کنــــــم خــــود را ...!
1393/10/11 23:36
هوالمحبوب: حواسم به ساعت نبود و توی آفتاب روی پله نشسته بودم و لقمه ی نان و پنیرم را سق میزدم و به رفت و آمد آدمها نگاه میکردم و با خودم فکر میکردم چقدر از اینجا خاطره ندارم که مرد مسافر به زن مسافر که پرسیده بود این دیگر چه جور ساعتیست گفت :"وقتی مستقیم روبروی حوض بایستی و نگاه کنی بهش میبینی سایه افتاده روی...
-
باید برای اینکه بفهمند خستـــــــه ام ...
1393/10/09 18:23
هوالمحبوب: بایـــــــد بــــرای ایـــنــــــکه بفـــــهمـــــند خستـــــــه ام امشـــب تمــــــــام سابقـــــــه ام را رهــــــــا کنــــــم ... دیشب که فرشته برایم نوشته بود :"الی گریه کنی کتک داری !"،لبه ی تختم نشسته بودم و هزار بار گریه کرده بودم و دماغ آویزانم را با پیراهنم پاک کرده بودم و هیچ هم کتکش...
-
میــــــدونــــی حالــــم ایـــن روزا بـــدتـــــر از همــــه ســـت ...
1393/10/07 18:18
هوالمحبوب: زنگ میزنم که نتیجه ی آزمونم رو بپرسم .سحر همکار قدیمی م که باز موقع مصاحبه در آموزشگاه دیده بودمش و شده بود مدیر آموزش فلان آموزشگاه،گفته بود هر وقت کاری داشتم به موبایلش زنگ بزنم تا پشت خطه شلوغ آموزشگاه معطل نشم.من هم زنگ زده بودم.آهنگ پیشواز داشت مثل همه ی موبایل های بعد از مرگ ِمرتضا پاشایی! آهنگ...
-
کنــــار ِ صندلـــــیِ خالـــــی ِ پرواز دلتنگــــــم ...
1393/10/06 19:13
هوالمحبوب: تقریبن الان حسابش را که بکنی غیر از من و یگانه و منصوره و شاید هم مستخدم شرکت و نگهبان هیچ کسی توی این ساختمان چندین و چند طبقه ی چند اتاقی نیست. همه همین یکی دو ساعت پیش به فاصله ی کمی از هم بند و بساطشان را برداشتند و زدند به چاک! رفتند در آغوش زن و بچه شان تا گل بگویند و گل بشنوند و از کار گله کنند و به...