هوالمحبوب :
ای آنکه گرهِ کارهای فرو بسته به سر انگشت تو گشوده میشود، و ای آن که سختیِ
دشواریها با تو آسان میگردد، و ای آن که راه گریز به سوی رهایی و آسودگی را از تو
باید خواست.
سختیها به قدرت تو به نرمی گرایند و به لطف تو اسباب کارها فراهم آیند. فرمانِ
الاهی به نیروی تو به انجام رسد، و چیزها، به ارادهی تو موجود شوند،
و خواستِ تو را، بی آن که بگویی، فرمان برند، و از آنچه خواستِ تو نیست، بی آن که
بگویی، رو بگردانند.
تویی آن که در کارهای مهم بخوانندش، و در ناگواریها بدو پناه برند. هیچ بلایی از
ما برنگردد مگر تو آن بلا را بگردانی، و هیچ اندوهی بر طرف نشود مگر تو آن را از دل
برانی.
ای پروردگار من، اینک بلایی بر سرم فرود آمده که سنگینیاش مرا به زانو درآورده
است، و به دردی گرفتار آمدهام که با آن مدارا نتوانم کرد.
این همه را تو به نیروی خویش بر من وارد آوردهای و به سوی من روان کردهای.
آنچه تو بر من وارد آوردهای، هیچ کس باز نَبَرد، و آنچه تو به سوی من روان
کردهای، هیچ کس برنگرداند. دری را که تو بسته باشی. کَس نگشاید، و دری را که تو
گشوده باشی، کَس نتواند بست. آن کار را که تو دشوار کنی، هیچ کس آسان نکند، و آن کس
را که تو خوار گردانی، کسی مدد نرساند.
پس بر محمد و خاندانش درود فرست. ای پروردگار من، به احسانِ خویش دَرِ آسایش به روی
من بگشا، و به نیروی خود، سختیِ اندوهم را درهم شکن، و در آنچه زبان شکایت بدان
گشودهام، به نیکی بنگر، و مرا در آنچه از تو خواستهام، شیرینیِ استجابت بچشان، و
از پیشِ خود، رحمت و گشایشی دلخواه به من ده، و راه بیرون شدن از این گرفتاری را
پیش پایم نِه.
و مرا به سبب گرفتاری، از انجام دادنِ واجبات و پیروی آیین خود بازمدار.
ای پروردگارِ من، از آنچه بر سرم آمده، دلتنگ و بیطاقتم، و جانم از آن اندوه که نصیب من گردیده، آکنده است؛ و این در حالی است که تنها تو میتوانی آن اندوه را از میان برداری و آنچه را بدان گرفتار آمدهام دور کنی. پس با من چنین کن، اگر چه شایستهی آن نباشم، ای صاحب عرش بزرگ.
الی نوشت:
-دعا کنید....به تمام آدمها و مقدسات دنیا چنگ میزنم تا بالاخره به دستای پره یک نفر نگاه کنه.من دستام خالیه ...
- خدا همیشه گفتی لایکلف نفس الا وسعها...حواست هست این یکی خیلی خیلی بزرگه...به خودت قسم خیلــــی بزرگه!...از وسع من خارجه...من الی ام! نه یعقوب!نه ایوب!نه یونس! من الی ام!برای خورد کردنم یه اشاره کافیه!لازم به این همه دب دبه و کب کبه و برنامه نیست که! قرار شد آبرو داری کنیم!خدا حواست هست؟
ادامه مطلب ...
هوالمحبوب:
باز برق اتاقش را خاموش نکرده و کتاب به دست خوابش برده...
کتاب "دا" را از دستش میگیرم و میذارم روی میزش .برق اتاقش را خاموش میکنم و زل میزنم به صورتی که به برکت سوسوی روشناییه بیرون ،روشن شده...
چقدر بچه ست...چقدر کوچیکه...چقدر ضعیفه...
فرنگیس واسه سرکشی ،"گل دختر " به بغل میاد داخل اتاق و وقتی میبینه توی تاریک و روشنی اتاق ایستادم میگه داری چی کار میکنی توی تاریکی؟
میگم دارم نگاش میکنم...
میگه چیزی شده؟
میگم نگاش کن چقدر بچه ست...
میگه تو هم همینقدری بودی از اول که بزرگ نبودی...
میگم نگاش کن آجیم رو ...لوس،دست و پا چلفتی و معصوم.عصر بهش میگم پارچ را بیار برام.رفته از تو ی کابینت پارچ خالی را اورده برام میگه بگیر!!بهش میگم چرا خالیه؟ ..میگه تو گفتی پارچ را بیار نگفتی آب توش باشه که!!!!یعنی باید از سقف آویزونش میکردم اون موقع ها!
فرنگیس میخنده
میخندم
میگه تو هم خیلی کارا را بلد نبودی،بلد بودی؟ خوب ازش تا حالا کاری نخواستیم انجام بده که بلد نیست...کم کم وقتش که شد یاد میگیره...
بهش میگم آره!منم هیچی بلد نبودم...هیچی!حتی بلد نبودم خودم موهام را شونه کنم...
آره همسن این بودم..درست سیزده سالم بود که وقتی میرفتم حمام گریه میکردم چه جوری باید سرم را بشورم...یا چه جوری موهام را شونه کنم...یا ناخونم را بگیرم!
درست همسن این بودم
آبان بود که اولین بار خودم موهام را شونه کردم...خودم سرم را شستم...حتی سر الناز را...و اون همه لباس را...و حیاط را...و حمام را و دستشویی را...
آبان بود واسه اولین بار غذا درست کردم...جمعه...قیمه پلو!!!یه قابلمه پر آب کردمو لپه و گوشت و سیب زمینی و رب ریختم توش...
کارگرها داشتند بنایی میکردند توی حیاط و من هیچی بلد نبودم...توی غذا نمک نریخته بودم.آخه نمیدونستم نمک هم باید بریزم!فقط فکر کردم توی خورشت قیمه چیا هست و اونا را ریختم!نمک که ندیده بودم توی خورشت که!...ماحصلش یه ظرف پر آب بود سر سفره که توش گوشت و سیب زمینی ها شنا میکردند...آره درست همسن این بودم!
میشینم کنار تخت و تکیه میدم به دیوار و رو میکنم بهش و میگم :فرنگیس من چقدر کوچولو بودم...ببین فاطمه را درست همسن این دست و پا چلفتی بودم...دنیا چه طور دلش اومد؟
میشینه کنار تخت فاطمه روبروم...گل دختر باز با هیجان نرده های تخت فاطمه را میگیره و می ایسته و ذوق میکنه و نیش دندونه تازه در اومده ش توی تاریک و روشناییه اتاق خودنمایی میکنه و تو دلت ضعف میره!
بهم میگه در عوض کم کم بزرگ شدی...خانوم شدی...
میگم :یهـــو بزرگ شدم....مـــرد شدم...
میگه پشیمونی از اینی که هستی؟
میگم هرگز...پشیمونی من یعنی پشیمونی از تویی که هستی...اینی که هست...اینی که هستیم...اگه تو نبودی من دق می کردم...اگه خدا منو اینقدر دوست نداشت که تو همیشه باشی من میمردم...
دست میکشم تو موهای فاطمه و میگم :نگاش کن... هم سن این بودم...فاطمه الان چی میفهمه الا اینکه باید صبح به صبح وقتی از خواب بیدار میشه بغلش کرد و بوسیدش و نذاشت آب تو دلش تکون بخوره...فاطمه از دنیا هیچی نمیدونه الا مدرسه و کتاب و لقمه هایی که باید گاهی خودمون دهنش بذاریم وقتی قهر میکنه...چقدر خوبه فاطمه ما را داره...دختره ی لوس ...نگاش کن چه جوری خوابیده پدر سوخته:)
میگه تو خودت یادت رفته بابا بهت گفت آب بریزی توی کولر تو هم رفتی آب ریختی توی موتورش ...تا کولر روشن شد تمام آبها پاشید توی اتاق؟اون موقع به دختر من میگی بی عرضه؟
من میخندم
فرنگیس میخنده
گل دختر هم از خنده ی ما میخنده
بازوم را فشار میده..یعنی که هست و من هم دستش را فشار میدم که چه خوبه که هستی...
گل دختر را بغل میکنه و از اتاق میره بیرون...
گل دختر به زور نرده های تخت را رها میکنه و باز یه دونه دندونش را به رخ میکشه و همراهش ازم دور میشه...
سرم را خم میکنم روی صورت فاطمه
میبوسمش...
اشکم قل میخوره روی صورتش...
لپش را میخارونه...
پتو را میکشم تا چونه ش و از اتاق میام بیرون...
حتــــی نمی شــــود کــــه بگویـــم چــه خسته ام !
ساکــــت شدن همیشه خودش یک سیاست است...
ع.ج
الــی نوشت :
یکـ) دنیا پر است از سوءتفاهم و اشتباهی ها...اتفاقات اشتباهی...آدمهای اشتباهی...اعتقادات اشتباهی...باورهای اشتباهی...زندگی های اشتباهی و حتی مردنهای اشتباهی...
دو)بهم میگه رفتار تو و معذوریتهایی که برای خودت گذاشتی ناشی از تعصبت روی خودته!تو بیشتر از اینکه روی دین تعصب داشته باشی روی خودت تعصب داری...سکوت میکنم و به این فکر میکنم که دقیقن همینطوره و اون میترسه از سکوتم و میگه تا دعوا نشده میخوای ده دقیقه استراحت کنیم :)
سـهـ)از یه شعـر به قول اون نژاد پرستانه شروع میشه!میگه من نمیتونم کتک خوردنه زن را هضم کنم.بهش میگم خیلی خوبه تو اینجوری فکر میکنی،اما همه مثل تو فکر نمیکنن.میگه مرد باید از عقل و منطقش استفاده کنه برای حرف زدن و حل کردن مشکلش ،نه زورش. بهش میگم اونا هم دقیقن از عقلـی که توی بازوهاشونه استفاده میکنند!میگه این مال عهد قجـر بود نه حالا.مــیخندم،یاد زنانگی لیـلـی می افتم و یادِ ...و میگم کـــــاش اینی باشه که تـو میگی ولــــــی...
از ایـنـــــجا گــــوش کنید >>> " مــن یـــک زنــم که با لگــدی میشود مجـــاب..."
هـــوالمحبوب:
صبــح شــد شــعـر تو خـــواندم دلـــم از شــوق شکـــفت
تــو کــه ای ؟؟ساحــــره یا شاعــر اشــعـــــاری مــُفــت؟!!
شاه بیت غــــزلـــی ،مطـــلــع اشـــعار قـــشنــــگـــ
تو همــانی که ز سِحـــر سخنــش نیـمـــــا خـــُفــت!
هــر کــســی شـــعر تو خوانــَـد همــــه مــدهــوش شــود
کایــــن چه شـــعــریست کــه " آقـــای فــُلـان " از خود گفت؟!
از کــلـام خــَـفـَنـَت شــعر به گـــِـل مــــــی مـــــانــــد!!
آفــــــرین بر تــو و اشـــعـــــار تــــو ،غــــم از دل رُفــــت...
" الــــی...دختـری که شع ـــر شد ... "
"آبان هزار و سیصد و چند!"
الــــی نــوشت :
یکـ)دخـتـری که شع ــر شـد را از اینـجا گـوش بدید >>> تـــــــقــصـیــر از پــــدر بـــــود...
دو )غــدیــــر مبـــارکــــ...
سـهـ) سیزدهـ را دوست دارم...همیشه برایم شگــون داشته...!