هوالمحبوب:
قرار نبود اینطور بشه...قرار بود من راهه خودم رو برم وتو هم راهه خودت....قرار شد کاری به کارم نداشته باشی.....قرار شد من خر خودم رو برونم ودرعوض در مقابل کاری که واست انجام ندادم چیزی ازت نخوام.....قرار شد پشت پا بزنم به اونی که بودم وبشم یه عوضی ودر قبالش پروویی نکنم وانتظار بخشش نداشته باشم.....قرار شد گریه وزاری وببخشید بخشید راه نندازم وتو هم هر عقوبتی دلت خواست واسم در نظر بگیری وکاری نکنی که احساس شرم وپشیمونی کنم.....قرار شد موسی به دین خود ...عیسی به دین خود...
قرار نشد با من اینجور کنی.قرار شد تو خدایی کنی وخط بکشی روی این بنده ی عوضیت وکاری به کارش نداشته باشی...من هر کاری دوست دارم انجام بدم وتو اگه دوست داشتی اسمش رو بذاری گناه. من رم کنم وتو اسمش رو بذاری عصیان .من زخم به خودم بزنم ودرد بکشم وتو اسمش رو بذاری خود آزاری وسادیسم ....قرار نشد من رو نادم کنی.....من که گفتم با آگاهی هرکاری دلم بخواد میکنم ونمیاد اون روزی که بهت بگم خدا شیطون گولم زدو نفهمیدم واین جور اراجیف که بقیه میگند . ولی درد به جونم انداختی...قرار شد اونکه درد به جون میندازه من باشم ، نه تو!
خدا با من بازی نکن......جون خودت با من بازی نکن .....جون اونایی که دوستشون داری با من بازی نکن.....دردم میاد...میفهمی؟؟؟؟...............
از کی شروع شد؟ نمیدونم ولی از دوسه روز پیش زدی به سیم آخر.....بغض عجیبی درونم بلوا به پا کرده ودارم میترکم ودنباله جوابه سوالم از آدمی هستم که یه روزی جواب همه ی سوالام بود...حتی سوالایی که هیچ وقت نپرسیدم که یهو پیام داد: " .......باور دارم تو عوض نشدی ولی به همون اندازه باور دارم که خودم عوضی شدم و.........."
باز یه تعریفه دیگه...باز یه آدمه دیگه و یه تعریف از منه بی تعریف.....
دلم خون شد...خدا باورت میشه؟؟خجالت کشیدم ...خیلی.......
توروجون خودت بهم خرده نگیر که چرا از من شرم نمیکنی ولی از بنده م شرم میکنی ....ولی آره از بنده ت شرم دارم که من رو خوب تصور میکنه...خدا از بنده هات شرم دارم وقتی ازم تعریف میکنند...خدا از بنده هات شرم دارم وقتی بهم میگند که دختره خوبیم...خدا از بنده هات شرم دارم وقتی بهم ایمان دارند وفقط من وتو میدونیم که حباب میبینند...حبابی که هرلحظه ممکنه بترکه ونابود بشه وتصور همه رو نقش برآب کنه.....خدا از بنده هات خجالت میکشم وقتی تحسینم میکنند .وقتی تمجیدم میکنند ...وقتی بهم احسنت میگند......خدا داغون میشم وقتی بهم ایمان دارند وبه ذهنشون حتی تصور بد بودن من خطور نمیکنه چه برسه بخواند به زبون بیارند....خدا از بنده هات شرم دارم....میفهمی؟؟؟
وقتی بهشون میگم بزرگترین گناه رو مرتکب شدم ،میخندند وذهنشون حول محور چیزهای خنده دار میره .بعد از صداقت روح وذهن وفکر ورفتار من صحبت میکنند و من را به آرامش دعوت میکنند .به قول خودشون به من غبطه میخورند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خدا تو بگو،چیه من غبطه داره؟ تو بهشون بگو.....
درد میکشم وقتی ازم تعریف میکنند ...وقتی از اعتقاداتم لذت میبرند...وقتی اخلاقم را تحسین میکنند ...وقتی رفتارم روستایش میکنند...خدا درد میکشم و توی خودم خورد میشم وقتی نگاهشون ارادتمندانه ست وتوی صداشون شعفه با من بودن وکنار من بودنه.....خدا تو بهشون بگو من این نیستم که اونا تصور میکنند...خدا تو بهشون بگو من چه روسیاهی هستم...خدا تو بهشون بگو هیچی نگند....حرف نزنند...خدا تو بهشون بگو دلم رو با تعریفاشون خون نکند ..تو بگو ازم نخواند واسشون دعا کنم...مگه من مستجاب الدعوه هستم؟؟...خدا تو بهشون بگو من خیلی وقته دعا کردن بلد نیستم و سر نمازی که نمیدونم واسه چی میخونم، موقع سجده ووقت دعا بهت میگم: " من حرفی واسه گفتن ندارم!!" وپا میشم میرم....
دلم خون شد وقتی آجی مریم بهم گفت: "الهام واسم دعا کن،خدا به خلوص نیت و دل آدما کار داره و تو از من به خدا نزدیکتری!!!!!" خدا زجر کشیدم....خدا خورد شدم....خدا تمومه وجودم گریه شد واشک ریختم....اشکی که اشک ندامت وخاک بر سری بود واز نظر اونا اشک اخلاص وپاکیه دل!!!!!
خدا این بنده هات یا خرند یا خودشون را به خری زدند!!!!!تو بهشون بگو من کی ام!
خدا تو بهشون بگو....جون خودت تو بهشون بگو وقتی میگم :" من دختر خوبیم دارم با خودم شوخی میکنم...دارم خودم وبقیه را دست میندازم...دارم تظاهر میکنم...دارم مسخره شون میکنم
خدا تو بهشون بگو از این دختری که میشناسند هیچی نمونده جز یه عالمه خاطره از روزایی که فکر میکرد خوبه.هیچی نمونده ازش جز یه ظاهری که شبیه اون روزاست..خنده ای که شبیه اون روزاست....دلتنگی ای که شبیه اون روزاست ولی با وجودی که شبیه هیچ روز وهیچ مکان وهیچ زمانی نیست....
خدا تو بهشون بگو روی بد دیواری دارند یادگاری مینویسند...خدا تو بهشون بگو من خیلی وقته مرده م ولی عجیبه که با اینکه دلم خونه نه میتونم نخندم نه میتونم حرف نزنم نه میتونم مهربون نباشم نه میتونم نگران نباشم نه میتونم شبیه ظاهره اون آدمی که میشناختم نباشم......
خدا تو بهشون بگو این آدمی که میبینند از خدا شرمنده نشد ولی وقتی ازش تعریف میشه از بنده های من شرمنده میشه.....خدا بدترین مجازات رو واسم در نظر گرفتی ها!یادت باشه
قول داده بودم تا آخره عمرم هیچی ازت نخوام.درسته پرووم اما قول دادم در مقابلت پروویی نکنم ودر قباله عصیان وسرکشی ونافرمانی ای که کردم انتظار نداشته باشم وخودم رو مستوجب هیچ عنایتی از طرف تو نبینم اما دارم منفجر میشم از شرمندگی ...دارم داغون میشم از امتحان وآزمایشی که واسم درنظر گرفتی.دارم له میشم از مجازاتی که داری واسم اعمال میکنی.
نگی ازت نا امیدم ها! نه! من هیچوقت ازت نا امید نیستم ونشدم .دردم اینه که نا امیدت کردم .هی خودت رو نشون دادی ونا امیدت کردم .هی تقلا کردی ونا امیدت کردم .گفتم هر چه بادا باد ولی الان دارم درد میکشم.....
"استر" توی کتاب "زهیر" نوشته ی "پائولو کوئلیو" میگه : " وقتی کسی ازت تعریف میکنه باید نگران بشی...." نگرانه اینکه نکنه کاری کنی که تصورش رو به هم بزنی....نگران اینکه نکنه غیر اونی که فکر میکنه نشون بدی...نگران اینکه تو در قباله تصور این آدم مسئولی. نگرانه اینکه آهاااااااااای تو خوب تصور شدی ،نکنه میخوای بد باشی؟؟؟
خدا داری با من چیکار میکنی؟؟کاره من از نگرانی گذشته...دارم واسه آدمایی که خوب تصورم میکنند غصه میخورم....دارم درد میکشم...تا کی ازشون بخوام چیزی نگند وحرفی نزنند...نکنه میخوای به همشون بگم چه تحفه ای هستم؟؟ نکنه میخوای " با نگاهه منتظرت زجرم بدی؟....خدا دارم از شرمندگی میمیرم...میفهمی؟؟
دلم واسه دعا کردن تنگ شده.....میدونم قول دادم چیزی نخوام...اما جون خودت...جون هرکسی که دوستش داری من رو ببخش تا آروم بشم...خدا دلم واسه خودم تنگ شده...واسه اونی که بودم....واسه تمومه سادگیم واحساسای یواشکیم.بهم نگو نامردم که میدونم هستم.بهم نگو نامردم که به خاطره تو برنگشتم ونخواستم برگردم ولی به خاطره احساس دینی که نسبت به تصور آدمهای زندگیم دارم التماست میکنم که کمکم کنی برگردم.شرمنده م ولی کمکم کن...مستاصلم......کمکم کن....
من رو از شرمندگی نجات بده.از نگاه سنگین آدمایی که تصوری غیر از اینی که هستند ازم دارند.از سنگینی نگاه خودت که همیشه رو دوشم بود ولی خودم را به خنگی زدم تا حسش نکنم
جون خودت من رو ببخش
هوالمحبوب:
امسال از اون سالهاست
امروز از اون روزهاست
و من شدم از اون آدمها که فقط اسمشون آدمه!
هرسال عشقه محرم خفه م میکرد
تنها زمانی بود که دلم میخواست پسر بودم
از بچه گی عشق محرم داشتم
از همون موقع که با احسان میرفتیم تو دسته ها آب میدادیم به زنجیرزنها،موتور برق رو هل میدادیم،سوار شتر میشدیم!
ولی امسال.....
راس میگه!
راست میگه که آب نیست وگرنه شناگره ماهری بودم!
خوبیه من که اگه خوبم یا میگند خوبم یا این امر مشتبه شده که خوبم دلیله اینه که توی موقعیته بدی قرار نگرفتم،که اگه گرفته بودم از من بدتر روی کره ی زمین پیدا نمیشد!
حالم بده
خیلی وقته حالم بده!
شنیدی میگند طرف روزه بود روزه بود آخر سر هم با گ....افطار کرد؟؟
شده حکایت من
شده حکایت منه به قول هاله بی لیاقت!
هرچه قدر هم دلت میخواد خوب باش،ولی حواست نیست که هفتاد سال عبادت،یک شب به باد میره!
دیگه من که هفتاد سال عبادت هم نداشتم ببین کجای کارم!
خدا همه جا حواسش به منه ولی من هی دارم فرار میکنم.فک میکنم گرگم به هواست...باید من بدوم تا اون بهم برسه وبگیرتم!
ارزشها واسم بی ارزش شده
واسه فرار از روزمرگی دست به درد زدم!
راستی مگه من دچاره روزمرگی شده بودم؟!
چقدر همه چی واسم معنی نداره!
شاید واسه همینه خودم رها کردم توی دستای پانیذ وبعد هم مثل همیشه شام خوردم وخوابیدم وانگار نه انگار!
خدا توی من مرده!
گم شده!
خدا کوشی؟
از منه من هیچی نمونده!پره ضد ارزشم!
پره درد وحوصله ی جانماز آب کشیدن هم ندارم!
توی وجودم دنباله ندامتم،دنباله درد تا التماس کنم به خدا تا منو ببخشه!
خدا گم شدی!
خدا گمت کردم!
اولین شبه میرم عزاداری امام حسین(ع)،حالم بده
خیلی
حسابی گلوم درد میکنه وتازه یه آمپول نوشه جون کردم
ولی اصرار دارم برم
بافرنگیس ونازی وفاطمه میریم!
از سرکوچه دست میکشم روی پارچه ی سیاهی که روش اسم حسین وباز این چه شورش است نوشته
چادر سر ندارم وواسم مهم نیست که توی این همه آدم دارند چه جوری نگام میکنند
از سر کوچه دست میکشم روی نوشته ها وتوی دلم دنباله یه حس میگردم وقدم میزنم ومیخوام دلم رو زنده کنه!
توی دلم هیچی نیست
حالم داره از خودم بد میشه
دوربین رو بر میدارم واز دسته های عزاداری که رد میشند عکس میگیرم زل میزنم به پرچم سیاه روبه رو....
حالم خوب نیست
اصلا خوب نیست
پسره جوونی شیر گرم تعارف میکنه وبرخلاف میلم که از شیر گرم متنفرم یه لیوان برمیدارم ومیخورم.....گلوم بدجور درد میکنه
دسته ها میاندو میرند وتوی من هیچ خبری نیست
صدای گوشیم بلند میشه.هاله واسم اس.ام.اس داده:
"خدایا:گاهی حجم دنیای درونم ازوجودت تهی میشود،آنوقت من میمانم وتنهایی وترسهایم،درها دیوار میشوندوامیدهایم یک آرزوی دور از دسترس میشوند.پروردگار خوبم؛روزنه قلبم را به رویت باز کن چون تنها نور وجود توست که دلم را نگاه میدارد....آمین!"
فقط گریه میکنم،خدا منو پیدا کن.من گم شدم......
************ *************************************
پ.ن:
* دنباله ثابت کردن خودم برای کسی نیستم
فعلا باید خودم را برای خودم ثابت کنم
راه میفتم تمام جاهایی که نبودم آنکس که باید باشم میرم وبا خودم خلوت میکنم.شاید پیدا بشم ،شاید پیدام کنند،شاید پیداش بشه
* گاهی بعضی آدمها وبعضی مکانها وزمانها میشود درد اون هم تا آخر عمر!یادش که میفتی میخواهی بمیری.میخواهی نباشی.میخواهی تمام دنیا بایسته.میخواهی پاره کنی اون صفحه ی کتابه خاطرات که اون توش حک شده! جایی یا کسی شاید مثل اینجا گوشه ی همین کافی نت یا اونجا روی صندلیه روبه رویی که آدمی نشسته و صاحب کافی نت «ابراهیم»صدایش میکند ویا حتی همین صاحب کافی نت که هی بلند بلند اندر مباحث «فیس بوک»صحبت میکنه!
کاش دهنش رو میبست تا من توی سکوت کمی فکر کنم!!
برای بخشیده شدنم دعا کنید.........
هوالمحبوب:
تمومه طول راه به طرز دیوونه کننده ای درگیرم.ازصبح تا حالا دارم دیوونه میشم.سرم پایینه وبه هیچکی توجه نمیکنم وهرازچندگاهی با تنه هایی که عابرها بهم میزنند خودم رو توی پیاده رو کنارتر میکشم وبه راهم ادامه میدم.میام خونه،لب ایوون میشینم ویه لیوان آب خنک میخورم وتمومه وجودم یخ میکنه ولی اونکه تو گلوم نشسته عین یه پنجه ی آتیش چنگ زده توی گلوم ومیسوزونتم!فاطمه لبخندزنان ودفتر نقاشی به دست میاد طرفم.
....من حق ندارم اطرافیانم رو به خاطره حسم آزار بدم.اینا از من توقع دارند.همیشه من رو بالبخندی که پخش شده تو صورتم دیدند.همیشه عادت دارند باهاشون شوخی کنم وبه قول خودشون دستشون بندازم یا بازی سرشون دربیارم.همیشه عادت دارند صدای پرازهیجان وشعفم رو بشنوند.همیشه عادت دارند شونه های من ماَمن گریه هاشون باشه ودست من نوازش روی سرشون.من رو سرسخت ومقاوم تصور میکنند ومحکم.من حق ندارم تصویر ذهنیشون رو خراب کنم.حق ندارم اجازه بدم توی چشمایی که برق هیجان وشور وشادی میدیدند،برق اشک ببیند.
مثل همیشه با فاطمه شوخی میکنم.دفترش رو ورق میزنم وسربه سرش میگذارم واز نقاشی هاش تعریف میکنم.مثل همیشه با فرنگیس همکلام میشم واز موضوعات مورد علاقه ی اون حرف میزنم ودو سه تا خاطره واسش تعریف میکنم ومثل همیشه باز از دست نازی حرص میخورم وچهارتا غر میزنم ومثل همیشه پای سخنرانی های میتی کومون میشینم وحق با شماست حق باشماست راه میندازم وسرم رو عین بز هی درجهت تائیدشون بالا وپایین
ادامه مطلب ...