هوالمحبوب:
یکی دو ماهی بود فرزانه جونمون دیگه طاقتش طاق شده بود و از اس ام اس های نصفه شبونه رسیده بود به زنگ و پس زنگهای گاه و بیگاه که کجایی الی؟ مــُردی؟ کوشی ؟
حق هم داشت ! من آدمه این جور رفتارا نبودم که حاجی حاجی مکه!
قول دادیم به الی که راجب این موضوع حتی با خودمون هم صحبت نکنیم که یهو نه نه من غریبم بازیمون برای خودمون گل کنه،چه برسه بقیه....
واسه همین تقصیر را انداختیم گردن ِ شلوغیه سرمون و دیدارها را گذاشتیم برای پاییز که قرار بود همه ی زندگیه الی یه رنگه دیگه بگیره....
صبح اختلاف بین علما بود که به ته چین خونه ی فرزانه جونمون راضی بشیم یا خدمت مادرشون شرفیاب بشیم و قورمه سبزی تناول کنیم...
حالا هرچی ما میگیم میخوایم ور ِ دل فرنگیس جونمون نون و پیاز بخوریم به خرج فرزانه جونمون نرفت که نرفت و آخر سر راه افتادیم به محضر شریف مادر بزرگوارشون که یه تیر و دو نشون بزنیم و " زیارت شه عبدالعظیم و دیدن یار ...."
جونم برات بگه مادر!
چادور چاقچور کردیم و هدفون به گوش اتوبوس سوارون راه افتادیم به سمت منزل موعود و "شهرام شکوهی " هم هی برای برق چشمامون و ناز نگامون داشت می مــرد و ما هم خر کیف بودیم ....

این روزا زیاد برای برق چشمامون میمیره و ما هم علاقه مند به آهنگ صداشیم....از اون جنس صداهاست که به قول فلانی مون دلت میخواد دستت را بذاری زیر چونه ت و بهش بگی فقط تو حرف بزن تا من صدات را نگاه کنم...حالا مهم نیست چه اراجیفی سر هم میکنی فقط حرف بزن که صدای تو خوبست!!!!
داشتیم خدمتتون عرض میکردیم که شهرام جان داشت برای برق چشمامون می مرد که ناگهان هنگام دور زدن اتوبوس در سر فلکه ، موجودی دیدیم بس شگرف که کلا برق از چشممون به کله مون نقل مکان کرد و پرید و دیگه از اونجا به بعد شهرام ناهماهنگ برامون میمرد و میخوند و مجبور شدیم هدفون را از گوشمون بکشیم در حین "میمیرم میمیرم " گفتن و بگیم یا ببند دهنت رو یا گلاب به روتون حالا که دلت میخواد بمیری ،بمیـــــر شهرام جون که کار داریم !
آقایی که شما باشی و خانومی که اونا باشند دوربین به دست شدیم و هی در بهت و ناباوری از اون موجود عکس بگیر که وقتی میخوایم این خاطره ی شگرف را تعریف کنیم سند داشته باشیم شیش دونگ و تازه بریم محضر رسمیش کنیم و منگوله دار که حالا ارادت اطرافیان(شاهدان زنده!) بود که داشت همچین حمله ور میشد از اطراف و اکناف بهمون که "عکس نگیر الان میترکه!"....
"حاجی سنگر بگیر...بووووووووووومب!"..
..."سید سید اصغر!...اصغر بگوشم...!"
آقا سر تا پای اون موجود را که بررسی کردیم از همه طرف و همچین متحول شدیم از اون پیام و هشدار اخلاقی ،همچین تعجب برانگیز و لبخند به لب و متحول راه افتادیم به سمت منزل بانو مکرمه برای عرض ارادت و احترام و تجدید دیدار بعد از مدت مدیدی بس طویل و تناول ِ جاتون خالی غذایی مــَشتــی....!

"اَعــــــوذ ُ بــِـــاللـــــه مِـــن نـَــفـــســـــی "
این هــم بقیه عکسهای پرسنلیش از اون طرف قضیه ! >>> "1" "2"
الــــی نوشت :
یک ) با توجه به تحقیق و تفحصی که نمودیم نتیجه این شد که استفاده از "مــــوزیـــلا"(نعوذبالله!) خطرناک نیست و منجر به ترکیده شدنه نارنجک مورد نظر نخواهد شد.فلذا هرکی مردشه تا ما ضامن نارنجک را با استفاده از "اینترنت اکسپلورر" کشیدیم ،"حسین فهمیده " بشه ببینم چند مرده حلاجه!
دو ) هر چه قدر خواستم بنویسم هی اشکها سرازیر شد و هی جمله ها را پاک کردم....
حالا خوبه میخوای "الی نوشت " بنویسی بی جنبه! (این ندای وجدان کسی به نام الی به کسی شبیه الی بود!)....
تموم سهم من از گنبد زرد رنگت و "رضــــا رضــــای " امشب یه دونه سجاده ی قهوه ای رنگه نقش بته جقه ست و یه تسبیح و یه عطر سوغات دیارت ،که تمومش را نفس میکشم به یاد گنبدی که هنوز نخواستی از نزدیک ببینمش...مهم نیست...تولدت مبارک "رضـــــــام "...
سه ) یه روزی میرسه که خواب دیدنت هم مثل خواب دیدن آدمهاست....
چاهار) آدمایی که راز دارند بیشتر از آدمایی که اون راز را میخواند بدونند و نمیتونند "درد" میکشند...بفهــــــــــــــمـــــ
هوالمحبوب:
باز هم دیر رسیدم...همیشه دیر میرسم
همیشه سر تمام قرارهای دنیا دیر می رسم و همه عادت دارند....
اما اون.....
اون احتمالا نمیدونه من همیشه دیر میرسم....باید عجله کنم....با سرعت خودم را بهش میرسونم...
خودم را توی شیشه ی تمام قد بانک وارسی میکنم و روسری آبی رنگم را روی سرم جا به جا میکنم و عینکم را صاف میکنم.... و آروم آروم بهش نزدیک میشم...
توی ایستگاه اتوبوس نشسته و دارم نیم رخش را سیر تماشا میکنم...
الان باید چه عکس العملی نشون بدم؟...برم جلو دست بدم و بگم خوبی؟
نه! خوبی خوب نیست! باید سلام کنم!!!!!!!!!!!!
میرم جلو بغلش میکنم و میگم سلام....
نه!
میرم جلو میگم ببخشید ساعت دارید؟
نه!
میرم جلو.....
میرم جلو و چه غلطی میکنم را نمیدونم اما سرش را بلند میکنه و لبخند میزنم و لبخند میزنه و توی آغوش هم گم میشیم....
اینقدر هیجان زده م که یادم نمیاد چی به هم میگیم...اصلا سلام میکنم یا نه.... ولی سرتا پاش را برانداز میکنم و هی برام غریبه ست و هی آشنا...
و راه می افتیم و هی حرف میزنم...
باز هم من حرف میزنم....
مثل همیشه من حرف میزنم....
بریم کجا؟؟؟؟!!!!
پیشنهاد میدم بریم کافی شاپ من...همون جا که همیشه دوستام را میبرم و فقط ماله منه و نه هیچ کسی دیگه....
سه طبقه را میریم بالا ...دو سالی هست اونجا نرفتم و هرچی میگردم پیداش نمیکنم....شده خیاط خونه و من دلم یهو میگیره....
چقدر از این کافی شاپ خاطره داشتم....دو روز پیش هم به نفیسه قول داده بودم اگه "اون" را انجام داد ببرمش اونجا ولی شده بود خیاط خونه....
برمیگردیم و....
تموم چاهارباغ را نفس میکشیم و حرف میزنم و میخندیم...
تموم آمادگاه رو....
تمومه خاطرات گذشته رو....
تمومه امتداد زاینده رود رو از سی و سه پل تا فردوسی و خواجو و پل بزرگمهر....
میشینیم کنار زاینده رود خشک و باز نفس میکشیم و میخندیم و تمام خاطراتی اون روزها را تعریف میکنیم و بلند بلند میخندیم....
خاطرات نامردی کردن و نامردی دیدنها....وباز میخندیم....
تموم بزرگمهر را قدم میزنیم تا هشت بهشت ....
احسان زنگ میزنه
- کجایی؟.
-بیرون...
-با کی؟تنهایی؟...
- نه!حدس بزن!
- نمیدونم....
میگم اونی که خونه شون فلکه مرکزی بود...بغل خونه شون عکاسی خوشرنگ بود...سر کوچه شون کمربند فروشی بود...حیاطشون بزرگ بود و کلـــــــــــــــــــی گل و گیاه داشت....همون که داداشش با تیرکمون گنجیشکای خیابونه ما رو میزد ....
میگه :ســــــــــوده؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!
میخندم.....میخنده.....میخندیم.....
درست بیست سال پیش بود....
نه سالم بود که آدم زندگیم شد.....و انگار همین یک ساعت پیش بود....همین یه روز پیش بود.....همین دیروز بود....
فرقی نکرده...فرقی نکردم....
نه!
من خیلی فرق کردم.....من زیاد حرف میزنم و کلی خاطره دارم....مثل قبل محافظه کار نیستم و سخنور شدم و لی مثل قبل هنوز که میخندم چشمام یه خط صاف میشه و اون.....
همون سوده کوچولوی بیست سال پیشه....
آخرین بار ده سال پیش همدیگه رو دیدیم .....
وحالا بعد از این همه سال....
با هم میایم خونه....
هیچ کس را نمیشناسه غیر از النـــاز،ولی همه مون اون را میشناسیم....
دوستش داریم و باز شروع میکنیم به دوره کردن
چقدر خوبه که ما این همه خاطره ی مشترک داریم....
چقدر خوبه ما این همه آدم توی زندگیمون داریم
چقدر خوبه لازم نیست توضیح بدیم و میفهمیم....
و من چقدر دلم برای تمام این همه سال تنگ شده و تا اسم هرکی رو میاره من بغض میشم و نمیترکم!
تمومه نامه هایی که این چند سال با هم رد و بدل کرده بودیم را میارم...میخونیم و میخندیم...
نامه های اون..زهرا...اعظم...مرضیه...آسیه...فاطمه....مریم....
چقدر خوبه که اون هست و گرنه اگه تنها میخوندمشون به جای خندیدن، دق میکردم از ذوق و درد...
تادیر وقت آدمها را دوره میکنیم....
اون اسم آدمها را میگه و من تمومه خصوصیاتشون را توصیف میکنم ...
تعجب میکنه که من بعد از این همه سال یادمه و من بهش میگم تعجبی نداره چون برای من این همه سال فقط یه عدده!برای منی که با تمومه آدمای زندگیم زندگی میکنم....
بیشتره اون آدمها ازدواج کردن و بچه دارن.....و من چقدر ذوق میکنم...حتی ذوق شاگرد تنبلهایی که هیچ وقت حسابشون نمیکردم....
بهش میگم یکی دو ماه دیگه میام و به همه شون سر میزنم و تک تکشون را پیدا میکنم و اون میگه چه فایده ؟!اون قدر که ما به فکره اون روزا و اوناییم اونا به فکر هستند و اصلا یادشونه؟؟؟
بهش میگم برام مهم نیست کی به فکره من هست یا نیست...دوست داشتن باید بی چشمداشت باشه....مهم اینه من هرموقع تصورشون میکنم تمومه وجودم ذوق میشه و درد...یه درده قشنگ....
باز اسم آدمها و توصیف من و نقشه ی راه خونه شون....
تمومه دوستای بابا
همکلاسی ها
همسایه ها و باز خاطره ها....
تا سه صبح بیداریم و تمومشون را توی فیس بوک سرچ میکنیم و من دلم میخواد از ذوق و بغض و اشتیاق بمیرم و باز خاطره پشت خاطره و باز تعجب پشت تعجب....
دارم از خواب میمیرم اما دلم باز میخواد مرور کنم .یه لحظه چشمام را میبندم و وقتی چشم باز میکنم ، هوا روشن شده....
صبح و باز حرفامون که تمومی نداره و من قول میدم یکی دو ماه دیگه برم به شهر ِ خاطرات الـــــی و تمومه اونجا را نفس بکشم و زندگی کنم....
اون میره و تا سر خیابون بدرقه ش میکنم....
میام خونه و میام توی اتاقم و تمومه نامه هایی که کف اتاق ریخته را بو میکشم و دلم برای تمومه الـــــی تنگ میشه....
برای روزایی که خوب نبود ولی قشنگ بود.....

الــــی نوشت:
یک ) قابل توجه دوستایی که کامنتهاشون را اس ام اس میکنند عارضم که :"اونجا جواب کامنت دادنتون خرج بر میداره !" نکن خواهره من! نکن برادره من!...ببین این پایین نوشته "صدا کن مرا! صدای تو خوبست!"...اینجا میتونی کامنت بذاری!....میخوای یهو کنفرانس وبلاگی بذارم برای پاسخگویی و شرح و تفسیر ،حضورا حضور به هم رسانیم ؟!عَــجــَــبــــ.....
دو ) اونایی که دعوا دارند ،بعد از اذان صبح ،خروس خون، سر کوچه ! اینجا خونواده نشسته خوبیت نداره! والـــــوووووو....
سه )داشتم بلند بلند حرف میزدم...واسه اولین بار بود داشتم هنجار رابطه را میشکستم و شایدم توقعم رفته بود بالا...یه خورده داشتم بی انصافی میکردم اما مهم نبود ،حرف غرورم وسط بود حرفم که تموم شد بعد از یه سکوت طولانی گفت :"حق با شماست!"...گفتم میدونم!...گفت :"همیشه وقتی با یه آدم بی منطق طرفی که حرفت را نمیفهمه ، زود حق را بهش بده تا بحث تموم بشه!!!!!!!!!!!!!"....
هنوز از پنج سال پیش ، این جمله ی بچه ی جناب سرهنگ یادمه
چاهار) عزیز دلم ! تو بگو برام بمیر میگم چشم!به جون خودت اصلا آرزومه زودتر از تو نباشم ،چون طاقت نبودنت را ندارم! اصلا امروز که سوده بهم گفت:"چه مامانه خوبی داری،خیلی زنه خوبیه " کلی تو دلم بهت افتخار کردم و ذوق مرگ شدم.....اما....اما جون خودت ازم نخواه چشمم را روی تجربیاتی که به قیمت زندگیم به دست اوردم ببندم....ازم نخواه جوری رفتار کنم که انگار نه انگار و انگار که اصلا از هیچ جا هیچ کدوممون خبر نداریم...من اونقدر وقت ندارم که یه اشتباه را دو بار تکرار کنم ،اون هم صرفا به این خاطر که شاید نتیجه یه چیزه دیگه بشه!...من به "شانس" و "تحول " ِ یه آدم بی تحول اعتقاد ندارم....جون خودت ،خودم و خودت را اذیت نکن....بذار به حساب نادونیم و اون ژن لعنتیم و خلاص!
پنج) نمردیم و عباس آقای ِ مورد علاقه ی میتی کومون رو هم دیدیم!!!!!!!!!!!!!
هوالمحبوب:
یکی دو روز پیش در مسیر اومدن به خونه داشتم یه خاطره را مرور میکردم...اینکه یک روز یه جا یه موقع اعتمادم و اعتقادم سست شد و شک کردم و غر زدم و گفتم دیگه آخرشه و بدتر از این نمیشه و بعد هم قهر کردم و گفتم خدا نه من نه تو و "خـــــدا " دست به کار شد....!!!
گفت :"بهت میگم بدتر از این میشه یا نمیشه ....الی ایمانی غیر از خودم میفرستم سراغت و با همونی که بهش ایمان داری کافرت میکنم به تمام باورهایی که مونده تا بفهمی "زرد آلو چند وقته میرسه" !"
و راست گفت که همیشه راست میگه....
و من یاد داستانی افتادم که احسان برام تعریف کرده بود و کلی توی راه با "الـــی" خندیدم!
یکی بود یکی نبود....غیر از من و تو خدا و بر و بچ هیشکی نبود...
یه الــی بود که از بخت و اقبال خوبش، رخت و لباسش را جمع کرده بود و راه افتاد بره مثلا جزایر قناری برای تعطیلات ،اونم با کشتی سیاحتی ! شوما فک کن مثلا با تایتانیک!!!!
حالا "جــَک "کجا بود و " رُز " کجا بود و ما چی دیدیم و چی ندیدیم شرمنده خونواده اینجا نشسته معذوریم !حاجی اصرار نکن!
خانوم حجابت را رعایت کن ! بعله با شومام!
توی همین گیر و دار و کش و قوس و گمانم موقعه فسق و فجور جک و رز بود که خدا امر فرمودن به عوامل طبیعی و باد و طوفان که بزن خورد کن این خونه ی فساد رو تا درس عبرت بشه برای آیندگان و از بده حادثه کلا کشتی کن فیکون شد و مسافرا در یک حرکت نمادین کلهم غرق شدند و فقط الــی موند!
بگردم قدرت ش را !
الــی قصه ی ما " گویا " شنا بلد بود و شنا کنان خودش را با رعایت حجاب اسلامی و التزام به آرمانهای امام راحل و اصل ولایت فقیه رسوند به نزدیک ترین جزیره و داشت ذوق مرگ میشد که نجات پیدا کرده و فحش میداد به اون جک و رز لعنتی که یهو به سرعت برق و باد و به طرفة العینی ،قبیله ی "کانیبالیسم ها" محاصره ش کردند و با حفظ موازین شرعی دست و پاش را بستند و بردنش پیش رئیس قبیله و رییس قبیله هم یه نگاه به الــــی کرد و دو سه تا سوال ازش پرسید و الــــی هم زبون درازی کرد و سر خود معطل بازی در اورد و رییس هم گفت گوشت هم نداره اقلا کبابش کنیم!ببرید بندازینش توی دیگ تا یه آبگوشت الی بار بذاریم و بخوریم !
الـــی از اونجا که دید دیگه داره خاک بر سر میشه تمام کرده ها و نکرده هاش را قطار کرد جلو ی خدا و گفت :خدا جون این چه رسمیه آخه؟! من به این خوبی ،ماهی ،گلی ،دختره خوبی،تازه سندش هم توی بلاگ اسکای موجوده ، بدبخت شدم که ..آخه چه طور دلت میاد؟جونه هرکی قبولش داری با من اینطوری نکن و شروع کرد قـــُـربــَتـی بازی در اوردن و معرکه گرفتن که خاک وَچــوووک! بدبخت شدم
بدبخت شدم ....خدا با تو ام ها حالیته ؟
بدبخت شدم یه کاری بکن...
ندا اومد:" هــی الــی داد و قال نکن! آرامشت را حفظ کن و زمانی که توی دیگ ایستادی و دارند میپزندت و رییس قبیله اومد طرفت ،دست میندازی به کمرش و با حفظ موازین شرعی شمشیرش را از غلاف میکشی بیرون و بلافاصله تا ته فرو میکنی توی قلبش ..."
الـــی هم گفت:" دمت گرم خدا ! چشم!"
خوب هرچی باشه ندای الهی بود و پیام ارسالی از طرف شخص شخیصه خودش بود و اگرچه کاره خطرناکی بود اما خدا کارش درسته و حتما حکمتی درکاره و خودش همه چیو درستش میکنه !
جونم برات بگه مادر! به محض اینکه رییس قبیله اومد جلو ،الــــی دست برد و شمشیر را از غلاف کشید بیرون و با ترس و لرز تا دسته فرو کرد توی قلب رییس قبیله و دِ برو در رو !
الـــی بدو ،قبیله با شمشیرهای آخته و دندونای گرازیشون دنبال چارتا تیکه استخونه الــی بدو بدو...الــی بدو ...اونا بدو ...الــــی سر بالا کرد و گفت خدا چه خاکی به سرم کنم؟پس حالا چی میشه؟..پس چرا نجات پیدا نکردم؟الان چی میشه؟دست بجنبون دیگه!دارند بهم میرسند که!
ندا از بالا اومد :"الـــــی جون! بنده ی من! حــــــالـــــا بدبخـــــــــــتـــــــــ شدی! "
الــــی نوشــــت :
یک )خدا را شکر تابستون تموم شد....خدا را شکر فردا پاییز با تمومه شکوهش از راه میرسه و من انگار که یک عمره منتظرشم....منتظر پاییز با تموم عظمتش...."خـــیــزید و خـــز آرید که هنگام خــــزان است..."
دو ) باز هم امشب ساعتها یک ساعت رفتند عقب یعنی یک ساعت دیرتر به تو رسیدن...ساعتها هم تقلا میکنند به تو نزدیک نشوند...درست وقتی که میدانند یک ساعت به تو دارند نزدیک میشوند برمیگردند به عقب...تمام دنیا هم به عقب برگردند من بالاخره "آن" روز به تو میرسم...و کور شوم اگر دروغ بگویم... .
سه )خجالت را گذاشتند برای همین روزها و تو هیچ وقت نقاش خوبی نبودی!!!!!
چاهار )ما همه تحت تاثیر هم هستیم....اگر غیر از این باشد ،از کسی چیزی نیاموخته ایم!من تحت تاثیر همه ام،هم چنان که خیلی ها تحت تاثیر من اند! مــن جمـعــیــــتــی کثـــیــــرم .... "شامــــلـــو"