_____ مـن دخـتــرِ خــوبــی ام ! _____

_____ مـن دخـتــرِ خــوبــی ام ! _____

" اَمَن یُجیب ،حال دلم اضطراری است ..... از دختری که بد شده دیگر فراری است "
_____ مـن دخـتــرِ خــوبــی ام ! _____

_____ مـن دخـتــرِ خــوبــی ام ! _____

" اَمَن یُجیب ،حال دلم اضطراری است ..... از دختری که بد شده دیگر فراری است "

چشـــــم بیمــــار تــو را دیــــدم و بیمـــــار شــدمــ...

 هـــوالمحــــبوب:

توی پیچ راهرو گم میشی...کسی نیست

میگند باید منتظر بمونی تا جراح بیاد و ویزیتش کنه...قفسه ی سینه ش درد میکنه و هی بلند بلند ناله میکنه و اشکاش ول میشه روی صورتش. مامانش سعی میکنه اشکاش را قایم کنه ولی اشکای لعنتی یواشکی از دستش در میرند و قل میخورند پایین...

چقدر این فضا من را اذیت میکنه.چقدر یاده وقتی احســــان بیمارستان بود می افتم...

تمام وجودم بغضه...اصلا هرچی به خاطرات بیمارستان منجر بشه من را اذیت میکنه....

بوی بیمارستان...ویلچر.....خون....الکل....داااد...فریاد.....آآآآآآآآااخ گفتن!

دردم میاد!

با تمام مردونگی و ابهتش داد میزنه و میگه :یاخـــــدا....

و من بغض میشم و دست میبرم طرف گلوم و قورتش میدم!

زن مثل ابر بهاری اشک میریزه.چادر گلدار سر کرده و داره با کمک یه خانوم دیگه میاد سمت پذیرش.پرستار میپرسه چی شده و میگه از پله ها خوردم زمین و با دست رفتم توی شیشه...

پرستار وقتی مطمئن میشه سرش آسیب ندیده بهش میگه دراز بکشه روی تخت و زن باز اشک میریزه....

توی دلم بهش میگم آخه خانووم چرا مراقب نبودی...چرا اینجوری اشک میریزی؟...الهی بمیرم چقدر درد داره!

تمام صورتش باندپیچی شده و یه لوله از دهنش وصله به کپسول اکسیژن که زیره تخت تعبیه شده...از گوشه و کنار صورت باندپیچی شده میتونی صورت سیاه رنگش را ببینی...

یک مرد جـَوون همراهشه...از رنگ پوستش میتونی تشخیص بدی باید پسرش باشه...اون هم سیاه رنگه و چشماش نگران و خودش مستأصل!

باز توی دلم بهش میگم مرد باش! و صورتم را برمیگردونم.تحمل دیدن ندارم...

دستش رفته لای چرخ گوشت....

تصادف کرده...

تیر آهن خورده توی سرش....

از نردبون افتاده...

دستش رفته لای دستگاه....

از بخش اورژانس میرم بیرون...واقعا این صحنه های پشت سر هم از عهده ی من خارجه....

میشینم پشت در آی سی یو و منتظر...و درد دل ها  بی اجازه و با اجازه مهمونه گوشم میشه!

مامانش سه ماهه کماست و هر روز حالش بدتر میشه و خدا از سر تقصیره دکترش نگذره!!!!

خواهرش یه لخته خون توی سرشه اول گفتند توموره ولی الان میگند رگش آسیب دیده! یه لخته توی سرشه و منتظره یه آمبولانس اون را از " الـــزهرا" بیاره این بیمارستان و آمبولانس  را از صبح تا حالا نفرستادند و خدا به زمینه گرمشون بزنه!!!!

سرش را بلند نمیکنه .میگه داییش سه شبه به هوش نیومده و توی آی سی یوه! داره "جامعة الکبیـــر " مییخونه و سه شبه چشم روی هم نذاشته....

زن فرم موهاش را توی شیشه ی اتاق نگاه میکنه و آروووم طوری که خط چشمش پاک نشه اشکاش را پاک میکنه و میگه :خودکشی کرده!میگند اسم منو توی هذیوناش صدا میکنه ولی هنوز بیهوشه!

چقدر من کم تحمل و حساس شدم!از روی صندلی بلند میشم و دور میشم و باز هم نمیتونم! و باز بخش اورژانس....

دارم میرم سمت شهـــــــــرزاد...تصادف کرده و خدا را شکر خوبه....فقط قفسه ی سینه ش درد میکنه.باید جراح بیاد عکسها را ببینه و دستور بده باید چی کار کرد.اشک میریزه و ناله میکنه. حق داره...خدا را شکر کمربند بسته بود و گرنه با اون وضعیتی که ماشینش رفته زیر کامیون حتما باید بدتر از این میشد.....!!!!

دارم میرم سمت شهرزاد که......

صدای گریه ش  از پشت سرم بلند میشه....قلبم می ایسته....انگار که ماله من باشه سریـع میرم سمتش و بدون اینکه دست خودم باشه اشکام تند تند قل میخوره روی صورتم....

میخوام دستاش را بگیرم ولی به این دستش سرم وصله و به اون دستش!!!!!!!!!!!!!!!

وااای....دستش چی شده خانوووم؟

میگه رفته لای در !!!!!!!!!!!

خدای من!این دستای کوچیک چه طور داره تحمل میکنه؟

صورتم را میچسبونم به صورتش و اشک میریزم تند تند و میگم گریه نکن خاله...الهی قربونت برم گریه نکن....

یک سالشه...داره جیغ میکشه و گوله گوله اشک میریزه...پستونکش هنوز تو دهنشه و از زیبایی  و معصومیش دلت میلرزه...

موهای طلاییش دیوونه ت میکنه و اشکاش....

صورتم را میچسبونم به صورتش و اشک میریزم و مامانش و همراهاش با تعجب نگام میکنند....شاید دارند دنبال کسی میگردند توی فامیلشون شبیه من و شاید دنبال نسبت سببی و نسبی من با خودشون...

اینقدر بهت زده شدند که چیزی نمیپرسند.... فقط سنگینی نگاهشون را حس میکنم...

زانوهام سست شده و مثل مادر مرده ها میشینم کنار تخت و دستام را میذارم روی سرم...

مامان بچه کوچولو کنارم میشنه و هیچی نمیگه....

از خجالت میمیرم....توی این وضعیت بقیه باید آرومش کنند و اون حالا میخواد منی که نمیشناسه را آرووم کنه و یا شاید هم میخواد بدونه من کی ام!

سرم را بالا میگیرم و با صدایی که به زووور از ته حنجره م میاد بیرون میگم :"تو رو خدا مواظبش باشید...داره درد میکشه بچه م!!!!!"

و دوتا مون اشکمون قل میخوره پایین....

.

.

باید بخوابم....خسته م...خیلی خسته م.....ولی خوابم نمیبره....

شهرزاد خوبه و هنوز توی بیمارستان....باید تحت مراقبت باشه امشب و هنوز قفسه ی سینه ش آزارش میده....

و من نمیتونم بخوابم.... رهام نمیکنه...فکر یه جفت چشم معصوم و پر از اشک  و دستای کوچولوی یه دختر کوچولو یا شایدم پسر کوچولو و دل نگرانیه یه عالمه آدم!

امشب شب سنگینیه برای خیلی از آدمهای اونجا...

امشب خیلی از آدمهای اونجا از درد و شاید نگرانی و دلواپسی خوابشون نمیبره...

امشب و هر شب یه عالمه آدم تمام بار یه درد بزرگ را به دوش میکشند و امشب و هر شب یه عالمه آدم به درگاهش پناه میبرند....

چه شب سنگینی!

چه شبای سنگینی!

چه آدمای پر از دردی.....


الــــی نوشت :

و من دردم می آید!

همیــــــــــــن !


http://positive0a.blogfa.com


هر بـــاکـــــــــــــره ای هم نشــــود حضـــــرت مریـــــــم...

هوالمحبوب:


شب تولد معصومه که میشد ،گوشی موبایلم را برمیداشتم و به تمام "مریم "هایی که میشناختم اس ام اس تبریک میدادم.به تمام دخترایی که برام تداعی گره "معصومه" بودند.همیشه ...هر سال....

گاهی به شوخی منجر میشد و گاهی به کل کل کردن و بعد هم سکوووت....

و بعد نوبت آقایون بود....

بهشون میگفتم تمام دلخوشی و غرور و افتخار و لذت یه دختر ،یه" مریم "یه "معصومه" ،موقعیه که اونی که مطمئنه ماله اونه بهش از صمیم قلب تبریک بگه...تمام شوق و شعف  یه دختر وقتی تبلور پیدا میکنه و چشماش از خوشحالی برق میزنه که میونه این همه تبریک و یا کنایه ی این و اون چشمش به تبریک داداشش بیفته....

داداشی که شاید همین دیشب سر اینکه کی کنترل تلویزیون را بده دست بابا با هم بحث کردن یا تا پای کشتن همدیگه هم پیش رفتند...

همیشه...هر سال.....مضمون یکی بود و جمله ها فرق میکرد و یادشون مینداختم فردا روز معصومــــــــــه ست روز ِ مریمـــــــــــه..روز لطیف ترین و با احساس ترین موجود دنیاست.....

و همیشه باهام شوخی میکرد که چه خبره بابا؟؟!!!....

و من همیشه به این فکر میکردم کاش یادش نره به خواهرش بگه که چقدر خوشحاله که هست.که بوده و خواهد بود....

اون چاهارشنبه وقتی برای فاطمه و الناز عروسک خریدم و داشتم میرفتم نمایشگاه تا بهشون بدم ،آخرین باری بود که چشمم به برق نگاهش افتاد و انگار که نگران باشم یادش بره گفتم امشب دست خالی نری خونه ها....!!!

و هیچ وقت نپرسیدم که رفت یا نرفت....!

امان از چـــــــاهــــــارشنبه ها....

کاش امسال هم یادش نره....!

امروز روز معصومه ست....روز مریم...روز من...روز تمام مریم ها و معصومه ها و لیلـــا ها و الــــی ها....روز با برکـــت ها....روز تمام کسانی که حرمت دختر بودن خودشون را نگه داشتند ...روز تمام کسایی که با افتخار دختر بودند و مایه ی مباهات....

هــــی آقـــــــا! حتی اگه عشق جون جونیه خواهرت هم بهش روزش را تبریک بگه و خودش را هم براش قربونی کنه ، آجی ته ته ته ِ دلش فقط دلش میخواد تو بهش بگی که روزش مبارک باشه....

همـــــــــــــیــــــــــــــنــــــــــــــ !

الــــــــــــــی نوشتــــــــ :

لبخند بزن تازه کنی بغض "بنان" را

بخرام برآشفته کنی "فرشچیان" را

تلفیق سپیدو غــزل و پست مدرنی

انگشت به لب کرده لبت منتقدان را

معراج من این بس که دراین کوچه ی بن بست

یک جرعــــــــــــــــه تنفس بکنـــــم چــــــــــــــادرتـــــان را....


دو )روز تمام مریم ها و معصومــــه ها مبارک...روز تمام لیـــلاها مبارک....روز تمام معصومه ها و مریم ها و لیــــلاها ی دنیا مبارک.... روز تـــــمام مـــــــــــــــــن مبارک!

ســه ) دلمان این دو سه روز این شعر را میخواند و میخواهد!عجیبن غریبا!..هی میخوانیم و پر میشویم و خالی میشویم اما تمام نمیشود....دو سال خردسالی ام که هیچ از آن یادم نمی آید حذف شود ،میشود بیست و هفت سال...!

مـــن بیســت و هفـــت سال خودمـــ را دویــده امــــ ... " از اینـــجـــا گـــوشـــ  بـــدهــــ "

مـــــن اگـــــر راه بــــه جـــایــی بــبرم ،ناخلــفـــم...!!!

هوالمحبوب:

بهم میگه بهش گفتم میرم "پل فردوسی" حتما اونجاست...نبودی...میرم اون پارکه نزدیکه خونتون ،حتما اونجاست!...نبودی....میرم ترمینال ،حتما اونجاست ،....نبودی....

آخه ترمینال رفته چی کار؟نرفته ترمینال.اگه رفته هم شاید میخواد بره "قــــم"...غیر از قم جایی نداره بره.بذار بره...اونجا هم چند بار "پیجت" کردم ...نبـــــــــودی....

.

.

میگه تمام سوراخ سنبه های اون پارکی که تازه سندش را زدی به نام خودت را گشتیم...نبودی....تمام صحن امامزاده را گشتیم... فرنگیس مطمئن بود اونجا پیدات میکنه....نبودی....

کجا بودی؟....

میگم مگه مهمه ؟ الان که اینـــــــــــجام.....

دیر وقته....فاطمه خوابیده  میرم میبوسمش و میرم پیش گل دختر.اونم خوابیده ،میبوسمش ازطرف خودم و احسان ...میام توی اتاق و میشینم روی تخت .ساکت....حتی بغض هم نمیکنم!!!!


..........!


زل میزنم به تمام مسافرا....به سر در ترمینال....و نگاه آدمها....

اینا میدونند من چرا اینجام؟...کی میدونه؟هیشکی!

چقدر از این ترمینال خاطره دارم....چقدر این ترمینال من را به خاطرات قشنگ میبره....

آره همین در ورودی بود صبح زود منتظر نرگس بودم بریم کاشان....میدوم و میرم با نرگس دست میدم و میریم سوار اتوبوس بشیم....و هر دو میخندیم!

میرم جلوتر....سید عصبانی منتظره!...باز دیر کردم!همیشه دیر میکنم...میگه ما عادت کردیم خانوم فلانی!

میریم زود سوار اتوبوسای تهران بشیم...امتحان داریم....اون دختره "پ" هم اون جلو نشسته داره "فلیپ کاتلر " میخونه و من تظاهر میکنم ازش لجم میگیره!!!!

باز آقای قاسمی دیر اومده...به گوشی سید زنگ میزنه شما برید من خودم با تاکسی میام....وسید لجش میگیره و از اون قهقهه های بلند سر میده و بعد سکوت و تظاهر به روشنفکری ...!

همین جا بود...آره!..کرایه چقدر تا تهران؟...یازده هزارتومن!

چه خبره آقا؟مگه هواپیماست؟....من میخوام برم یه امتحان بدم بیفتم برگردم! چه خبره؟؟؟!!

همین جا بود....تهران خانوووم؟...نه آقا قــــــم!

دست خودم نیست قل میخوره میاد پایین و به راهم ادامه میدم....

مسافرای چمدون به دست!

مرد ،دختر جوان را بغل میکنه و از هم خداحافظی میکنند....باز قل میخوره میاد پایین و به خودم فحش میدم....

دختر کوچولو با موهای دم اسبیش از کنارم رد میشه و برام دست تکون میده و من براش لبخند میزنم....و باز قل میخوره پایین.....

رفتگر ترمینال داره با جارو بهم نزدیک میشه و زل میزنه بهم....میرم کنار تا بتونه زیر پام را جارو بکشه ...

"مسافرین محترم زاهدان هرچه سریعتر به پایانه ی لوان نور مراجعه فرمایید .اوتوبوس راس ساعت چهار ترمینال را ترک خواهد کرد..."

یاد " عمو جعفر "می افتم.دوره کارشناسی زاهدان درس میخوند...چقدر خاطره داشت از اون موقع...گوشیم را درمیارم ببینم مسافرا چقدر وقت دارند و چقدر باید عجله کنن....خاموشه!..میذارمش توی کیفم!

انگار که برام مهم باشه میگردم دنبال ساعت و میبینم ده دقیقه دیگه وقت هست....

میشینم روی یکی از صندلی ها....اینجا منو یاد اون شب زمستون میندازه که تا خود صبح روی این صندلی چمباتمه زدم و برای خودم شعر خوندم و یادم می افتاد که عجب بازیی خوردم و من باید اون موقع چی کار میکردم؟!

پسر کوچولو یهو میافته زمین....باباش بغلش میکنه و بوسش میکنه تا گریه نکنه....

یعنی چه مزه ای داره؟...باز قل میخوره پایین و دیگه جلوش را نمیگیرم...باز قل میخوره و تمام وجودم چشم میشه و زل میزنم به پسر کوچولویی که حسادت بهش سرتا پام را گرفته....

دست میزنم زیر چونه م و حدس میزنم هر مسافر اهل کجاست و میخواد کجا بره و برای سفرش داستان میچینم....

این سبزه ست و آفتاب سوخته...اهل جنوبه...داره این چند روز تعطیلی میره خونشون....نامزد داره ..از انگشتره زردش حدس میزنم و لباسی که زور زده جالب جلوه کنه...

این خانوم دانشجوه داره میره ثبت نامه دانشگاه...کوله پشتیش برام تداعیه دانشگاهه...

"مسافرین محترم سیر و سفر به مقصد مشهد ،هرچه سریعتر به جایگاه...!!!"

قل میخوره پایین...

یا امام رضا! عمـــــــــــــــــرا! یعنی عمرا ها!... و یهو میخونم "رود یک عمر مرا گفت بیا تا دریا....سنگ ماندن به خدا سنگ دلی میخواهد!!!!"...نذار بشکنم....باشه؟!

زن داره گریه میکنه و با موبایل حرف میزنه....خانوم چرا گریه میکنی؟..نکنه تو هم....؟؟!!امکان نداره!...خداراشکر که کسی جای من نیست....

نمیدونم چیپس چی توز با طعم نمک دریایی چه مزه ای میده ولی میدونم درست مثل بستنی می مونه! وقتی میخوریش اونی که هی توی گلوت مانور میده و رژه میره را دعوت میکنه به پایین رفتن و قورت دادن!

هی تند تند میخورم تا باز نیاد بالا...دارم خفه میشم ولی باز تند تند میخورم....

با دهن پر:آقا یه چیپس دیگه بهم میدید لطفا!

باز هی تند تند میخورم و خودم را سفت میگیرم که نرم اون خانوم را بغل کنم!..به تو چه دختر؟...ولی شاید احتیاج داره الان کسی بغلش کنه و بهش بگه درست میشه عزیزم.غصه نخور!..

به تو چه الی...تو چیپست را بخور تا آبروت نرفته....

سرم را تکیه میدم به ستونه مرمر محوطه ی بیرونی...و چشمم چمدونها را دنبال میکنه و باز فکر به قصه ی مسافرا....

"خانم الهام  ِ....هر چه زودتر اطلاعات"......"خانم الهام  ِ...هرچه زودتر اطلاعات"

من را داره میگه!...باز قل میخوره پایین....باز قل میخوره پایین.....

مسافرا عبور میکنند و عجیب غریب نگاه میکنند....

باز قل میخوره....

میرم سمت آبخوری و شیر را تا ته فشار میدم و آب با فشار هرچه تمام میپاشه روی لباس و صورتم...

باز قل میخوره پایین...

"خانم الهام  ِ...هر چه سریعتر اطلاعات"....

باز قل میخوره پایین....

آقا چرا هی اینقدر راحت تکرار میکنی این جمله را؟...میدونی داری کیو صدا میکنی؟میدونی چی شده؟...میدونی قصه ی این آدم را؟....

باز قل میخوره پایین....

آقا یه چیپس دیگه لطفا!....

با الی زمزمه میکنم :

چرا کسی کاری نمیکند که آنکسی که بخواب من آمده است ، روز

آمدنش را جلو بیندازد...

مامانه دختر کوچولوش را بغل کرده و داره چمدونش را دنبال خودش میکشه....

باز قل میخوره پایین....

یعنی چه حسی داره؟

باز قل میخوره پایین....

هزارتا چیپس هم کفاف نمیده ....

یعنی از بین این همه مسافر حواسش به من هست؟

سرم را میگیرم بالا و بهش میگم من صبرم زیاده! فقط یه اهنی اوهنی چیزی ! یهو میریزی سرم شوکه میشم.بازم هرچی تو بخوای..هرچی تو بگی....

چیپسم تموم شده!چیپس با طعم نمک دریایی! که یادم نیست خوشمزه بود یا نه! ولی درست مثل بستنی بود...هل میداد پایین اونی که نمیذاشت نفس بکشی را!

میرم سمت اطلاعات..کسی اونجا نیست...نبایدم باشه...

از ترمینال میرم بیرون...

تمام راننده ها حمله ور میشند طرفم!..خانووم تاکسی...خانوم دربست..خانوم تاکسی میخواستی؟...خانوووم...خانوووم...

با سر اشاره میکنم که نه!...با دست اشاره میکنم که نه!...با چشم اشاره میکنم که نه....

میام جلوتر ...مستقیم؟؟؟؟

امروز چاهارشنبه است.....تمام اتفاقای خوب چاهارشنبه می افته!

شاید این هم یه اتفاق ه خوبه که الی نمیفهمه!

شاید هزارسال دیگه معلوم بشه!

شاید وقتی دارند صفحه های عبرتهای تاریخ را ورق میزنند....

و باز نرفتم...نشد که بشه...که بخواد بشه!



الـــی نوشت :

نمیدونم چرا فکر میکنم باید یه چیزی بگم...نگاه به شماره ش میکنم و بهش میگم:خواستم نباشم...نشــــــــــــد...واسم دعا کن

میگه شما؟

- شبیه یک دختره خوب!

میگه مشهده!میگه از دیروز حس میکرد دارم میرم که بشم یکی ز آدمای زندگیش...میگه که کلی واسم دعا کرده....

زیارتت قبول سوسن....

همیشه این موقع های سال امام رضا خودشو نشون میده تا من به تمام زایراش حسودی کنم و بعد یه اتفاق بزرگ میفته....من منتظرم خدا.....من همونم...همون الی...فقط با یه تفاوت بزرگ...حتی جهنمت را هم عاشقانه دوست دارم....جهنمی که خالقش تو باشی عینه بهشته....همیــــــــــــــــن!


ادامه مطلب ...