_____ مـن دخـتــرِ خــوبــی ام ! _____

_____ مـن دخـتــرِ خــوبــی ام ! _____

" اَمَن یُجیب ،حال دلم اضطراری است ..... از دختری که بد شده دیگر فراری است "
_____ مـن دخـتــرِ خــوبــی ام ! _____

_____ مـن دخـتــرِ خــوبــی ام ! _____

" اَمَن یُجیب ،حال دلم اضطراری است ..... از دختری که بد شده دیگر فراری است "

اینقدر ظریفی که با یک نگاه هرزه میشکنی <<< برای دخترم ....(1)

هوالمحبوب:


اسفند ماه لیلاست....تو لیلا را نمیشناسی اما بدون، قشنگترین اتفاقها توی این ماه میفته..درست مثل اردیبهشت!

فکر نکنی چون درد میکشم الزاما یعنی اتفاق بدی می افته یا افتاده! نه! همیشه این دردهاست که اتفاق را قشنگتر میکنه...

الهی بگردم! تو چه می دونی درد چیه؟! تو چه میدونی دنیا چیه؟ تو چه میدونی اتفاق چیه! اسفند چیه! اردیبهشت چیه؟ تو هنوز هیچی نمیدونی جز اینکه هستی ولی من مطمئنم تموم حرفایی که توی گوشت گفتم را شنیدی و فهمیدی....

مطمئنم میفهمیدی چی میگم که زل زده بودی توی چشمهام و صورتم را که چسبونده بودم به صورتت نوازش میکردی! مطمئنم فهمیدی چی گفتم که با من شروع کردی به اشک ریختن و گذاشتی من با اشکهای تو و تو با اشکهای من صورتمون را بشوریم....

الهی الی قربون اون دستهای کوچیکت بره و اون قلبه کوچیکت که وقتی باهات حرف میزدم بومب بومب میزد...زل زده بودی توی چشمهام و من فقط اشک میریختم...یک ساعت بود به دنیا اومده بودی و من پشت در انتظار داشتم جون میدادم..

جراتش را نداشتم!

جرات دیدنت و حتی جرات ندیدنت....

 من اولین کسی بودم که بعد از اون فرشته های سفید پوش قرار بود تو رو ببینه و بغلت کنه و باهات حرف بزنه....

در زدم

در رو باز کرد . گفتم میخوام نوزاد را ببینم..گفت از همینجا ببین! گفتم نمیشه! میخوام بغلش کنم.گفت نمیشه! نوزاد هنوز مادرش را ندیده! باید اول شیر بخوره و بعد....

بغضم داشت خفه م میکرد.میخواستم قورتش بدم اما نمیشد! تمام نیروم را توی صدام جمع کردم و با استیصال گفتم من از مادر نوزاد مهمترم!!!! نمیخوام شیرش بدم! میخوام بغلش کنم! باهاش حرف دارم....

بهم گفت روی اون صندلی بخش نوزادان بشینم و تو را داد بغلم!

لحظه ی درد آور و قشنگی بود!!! خیلی قشنگ...خیلیییییییییی قشنگ...خیلیییییییی درد آور...

بغلت کردم و صورتم را چسبوندم به صورتت و نشستم روی صندلی و فقط اشک ریختم..صورتت خیس شده بود.....دستهات را گرفتم و فقط بوسیدم تموم اون انگشتهای کوچیک و نازکت را  و فقط اشک ریختم..پرستار دستش را دراز کرد و بهم دستمال تعارف کرد و گفت آروووووم! سرم را بلند نکردم و آروم گفتم از این آروومتر؟؟؟؟

از این آرومتر تا حالا نبودم!

توی دلم آتیش بود ولی آروم بودم...عجیب آروم بودم!

اولین حرفی که باید بهت میزدم چی بود؟ دست و پام را گم کرده بودم ولی اشکهام مجالم نمیداد!

سرم را اوردم کنار گوش راستت و بسم الله الرحمن الرحیم..الله لا اله الا هوالحی القیوم...لا تاخذه .............اللهم صل علی محمد........الله اکبر الله اکبر...اشهد ان لا اله الا الله..اشهد ان محمدا رسول الله.........

و متبرکت کردم به تمام اسامی متبرکی که بلد بودم.....مــــــن ، الـــــی ، توی گوشت اذان گفتم و بعد بهت گفتم خوش اومدی دختر! نفسم به شماره افتاده بود ولی اجازه ندادم صدام بلند بشه و شروع کردم به حرف....

الهی بگردمت! تو چه جوری میخوای تاب بیاری توی این دنیا...تو که خیلی کوچولویی..تو که خیلی ماهی..تو که خیلی ضعیفی....دنیا خیلی بزرگتر از اونجایی که تو بودی...اینجا یه عالمه آدم هستند..یه عالمههههههههه.....یه عالمه حرف....یه عالمه درد.....یه عالمه سیاهی....نه از اون جنس سیاهی که تو توی این شیش ماه دیدی ها!..جنسش فرق میکنه!....دنبال چی بودی که اینجا پا گذاشتی؟..دنبال چی بودند که تو رو مجبور کردند بیای؟؟؟

"قدم را از عدم این سو نهادی...به گند آباد دنیا ،پا نهادی!!!"....

شعر بلدی؟ این که واست خوندم شعره....وزن داره...آهنگ داره...کلی حرف داره...نترسی عزیز دلم ها! من نمیذارم!نمیذارم هیچ دردی بکشی...هیچ رنجی! نمیذارم خم به ابروهای خوشگلت بیاد....نمیذارم اشک به چشمات بیاد......نمیذارم اصلا بفهمی درد یعنی چه!...

میدونی؟ درد آدم را آبدیده میکنه اما من که دلم طاقت نمیاره تو درد بکشی.....همین که پات را گذاشتی اینجا درده! همین که قراره با خونواده ای زندگی کنه که قدرت مطلقش درد میده ،درده!!!!...همین که مجبوری باشی درده! مگه من مرده باشم بذارم درد بکشی....

غصه نخوری ها! تو تنها نیستی....تو الی رو داری....تو یه عالمه آْدم داری توی زندگیت که جون میدند تا تو بخندی.....

کسی که سنبل معصومیته،اسمش فاطمه است....کسی که سنبل مظلومیته،اسمش النازه....کسی که سنبل استواریه،اسمش احسان ه...کسی که حاضره جونش را بده تا تو همین طور مقدس و مطهر بزرگ بشی،اسمش الی ه!زندگیم فقط تو رو کم داشت ،که بشی سنبل تقدس و تطهیر،شاید بشی مریم و شاید......

بهت قول میدم درد نکشی....بهت قول میدم.....

نترسی از دنیا ها! دنیا خطرناکه ولی قشنگه...پره آدمه...پر آدمای خوب ...تو باید یاد بگیری همه را دوست داشته باشی....حتی اونایی که دوستت ندارند و بهت درد میدند....توی دل کوچیکت نباید کینه باشه....مقدس ها که نمیفهمن کینه چیه!...تو باید مقتدر باشی.....محکم و مهربون..خودم همه را یادت میدم.....خودم بهت میگم چه طور قدم بر داری....نمیذارم آب توی دل کوچیکت تکون بخوره.....خودم یه عالمه شعر برات میخونم و "مرد میشوم " را میذارم برای روز مبادا که کاش هیچوقت مجبور نشم برات بخونم......

میزنی زیر گریه......ونگ ونگ صدات فقط مجبورم میکنه بی وقفه بگم :جانم جانم جانم....

یه پرستار میاد و میگه از بس گریه کردی و واسش روضه خوندی بالاخره گریه افتاد.اشک شوقه یا غم که هی سرازیره ازت؟

لبخند میزنم و باز صورتم را میچسبونم به صورتت و هیچی نمیگم

میگه: باهاش چه نسبتی داری؟

سرم را باز از صورتت جدا نمیکنم و بهش میگم :دخترمه!!!!

دختر خودمه! خودم بزرگش میکنم....خودم دامن چین چین پاش میکنم و باهاش با افتخار توی خیابون قدم میزنم و هرکی بهم گفت الی این دیگه کیه؟ با ذوق میگم : دخترمه! دختره خودمه! مال خودمه!

دختر کوچولوی من! عزیز دل الی!نگاش کن !دماغش شبیه منه! چشماش شبیه منه! لبهاش شبیه منه! صورتش شبیه منه! پس دختره منه!دختر خوده خودم!.....فقط کاش.....کاش اقبال و  سرنوشتش شبیه من نباشه...کاش نباشه...نباید باشه...نمیذارم که باشه.....

زنگ میزنم به احسان و بهش میگم صدای دخترم را گوش بده! داره حرف میزنه.... و تو فقط گریه میکنی و من باهات همصدا میشم.....احسان قربون صدقه ت میره و بهم میگه آرووم باشم و من نمیتونم...

تو رو ازم میگیرند و میری توی اتاق و من پشت در هنوز نشستم..انگار که یه تیکه از وجودم را کنده باشند و برده باشند...زل میزنم به صفحه گوشیم و کیف میکنم از عکس  تو و خودم که چشمهامون از اشک نمناک شده ...

هیچ وقت حتی تصور هم نمیکردم اینقدر دوستت داشته باشم....حتی تصور هم نمیتونم بکنم که کسی تو رو اینقدر دوست داشته باشه.....

تا خود صبح دورت میگردم و نگرانتم...وقتی اومدی توی بخش فقط گذاشتم مامانت بهت شیر بده و تمام مدت توی بغل خودم بودی...نمیذاشتم کسی تو رو ازم بگیره......وقتی گفتند باید بستری بشی و تا صبح نبینمت داشتم دق میکردم....دختر شش ماه ی عجول ...حالا هرکی بهت گفت مگه شش ماهه به دنیا اومدی ؟میتونی بگه بههههله!!!...چی شده عزیز دلم که بردنت جایی که من نباشم....تا صبح هزار دفعه اومدم در اتاقت  و خواستم ببینمت نذاشتند....گفتند نمیشه...اصرار نکردم ولی بالاخره ساعت 3 صبح که دکترت اومد و دید هنوز پشت در نشستم بهم گفت میتونم ببینمت....

بغلت کردم و بهت گفتم نگران نباشی ها! من پشت درم...تنها نیستی دختر.....دلت قرص باشه....من که قول دادم نذارم آب تو دلت تکون بخوره....من پشت درم..نزدیکم...خیلی نزدیک به تو.....تا صبح نمیخوابم تا تو بخوابی....بخواب دختر کوچولوم.....

آْتیش توی دلم بود اما مهم نیست....مهم تویی....مهم مامانته که باید حواسم به اون هم باشه که آب توی دلش تکون نخوره و اون هم شب آروم بخوابه....

غصه نخورید....تا من نفس میکشم نمیذارم غم به دل هیچکدومتون بیاد.....

.

.

شب تا صبح وقتی تو خوابیدی و مامانت هم خوابید و خیالم راحت شد رفتم بالای پشت بوم بیمارستان و با خدا کلی حرف زدم...حرفای یواشکی....راجب تو ..راجب خودم....راجب دعاهام....راجب زندگی ...از اون بالا همه جا قشنگ بود....تمام شهر زیر پات بود....بزرگتر که شدی  یه بار میبرمت اونجا تا ببینی من چه شبی گذروندم .......بزرگتر که شدی دفتر" برای دخترم سارا "را میدم به تو..یه عالمه چیز نوشتم و یه عالمه چیز قراره توش بنویسم برای دخترم سارا....تو دیگه دخترم شدی...این دفتر مال تو....اگه بگذارند.....

دل ما عاشق دریاست،اگر بگذارند

عشق در چشم تو پیداست،اگر بگذارند....

تا صبح کلی با خدا حرف زدم و شعر خوندم و باز تا سپیده زد و باز بغلت کردم ،تمومه سیاهی و سنگینی شب یادم رفت.....

دختر کوچولوی من زود بزرگ شو...یه عالمه حرف باهات دارم.......



الی نوشت:

خدایا ممنون به خاطر همون یه جرعه صبری که دادی و افاقه کرد.......ممنون به خاطر حسم...ممنون به خاطر دلی که بهم دادی و ممنون که الی ام!....ببخش که بدم! همینـــــــــــــــ

سخت میگیرد جهــــــــــــــان ،بر مردمان سختـــــــــگیـــر....

هوالمحبوب:

با شیوا خداحافظی میکنم .اون میره تهران و من می ایستم مثل هزارتا مسافر دیگه تا اتوبوس از راه برسه و برسم به اصفهان...

همه ی اوتوبوسها پره و هیچکدوم توقف نمیکنه...نمیتونم یه گوشه بایستم و زل بزنم به مردم....هندزفری را میذارم توی گوشم و میرم کنار جدول و قدم میزنم تا منتهی الیه به اصطلاح ترمینال و از دور تماشا میکنم یه عالمه آدم که چمدون به دست توی این آخرین روزهای سال، عازم شهر و دیارشونند...

صدای بلند را دوست دارم...آهنگ اونقدر صداش بلنده که نمیذاره صدای هیچ کس را بشنوم و حظ میبرم..این موزیک من را یاده یه عالمه آدم میندازه اما صدای بلندش اجازه نمیده حتی بهشون فکر کنم و من باز قدم میزنم....

تقریبا دو ساعته منتظرم و هیچ اتوبوسی نمیاد و این راننده سواری هم از بس گفت اصفهان در بست  و هی اومد کنارم و گفت خانوم اصفهان؟؟؟ و من گفتم نه! دیگه داشت منو میکشت....

خیلی دیر شده بود اما نه اتوبوس می اومد و نه کرایه ای که سواری قرار بود بگیره منصفانه بود....

دیگه از موزیک گوش دادن خسته شدم..دلم همصحبت یا همسفر یا همراه یا همپا میخواست....

خانومی که کنارم ایستاده بود ازم پرسید چند ساعته ایستادم و بهش گفتم ...گفت یعنی اتوبوس برای اصفهان نیست؟؟..منم لبخند زدم و گفتم :هست! من منتظره هلی کوپترم! با اتوبوس حالم بد میشه!!!!!

دختر محجبه ای بود رفت کنار دوستاش و بهشون گفت بدبخت شدیم!!!!

چهارتا خانوم محجبه بودند که از حرف زدنشون معلوم بود طلبه اند....

اعوذبالله من الشیطان الرجیم

رفتم کنارشون و وقتی راننده سواری داشت گولشون میزد ،روابط عمومیم را شروع کردم و تصمیم بر این شد پنج نفری سوار بشیم و به جای نفری بیست هزارتومن ،نفری 12 هزارتومن بدیم وخلاص!

سگ خور!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یه عالمه ساک داشتند.... و من بودم وهمون یه کیف مشکیم که تازه غیر از کیف پول و عینک و دستکش و تقویم و کارت شناساییم هیچی توش نبود..

به صورت MP3 و بسته بندی سوار شدیم  وعازم خونه...

یعنی اون عقب من داشتم میترکیدم از فشار و جا تنگی....هی هم یه نگاه بهشون میکردم و روسریم را درست میکردم و گیسای گلابتونیم (!!!!!!!!!!!) را میکردم داخل و تا ترمز میکرد یهو ناغافلی ، زیر لب ذکر میگفتم و بلند استغفرالله میگفتم و لعنت بر دل سیاه شیطووون

تصور کن کنار چهارتا طلبه خانوم ،هووولووووو نشستی و بعد راننده برات آهنگ لب اناری قربونت برم بذاره و تو بخوای بخندی و نتونی!!!!

کیفم را دادم به خانومه کناری و گفتم بذارش روی بلند گو ی پشت سرت تا صداش نیاد اذیت بشیم..... مردم چه بی ملاحظه اند والا!!!

اونم میخندید و میگفت اگه ناراحتید بگم کمش کنه!!!!..منم میگفتم ناراحت که هستم ولی خوب بذارید راحت باشه من یه فایل آرووم دارم شعره گوش میدم و هندزفری را گذاشتم توی گوشم و "خانومم تویی و آی خدا قلبم میریزه " گوش دادم..استغفرالله!

یعنی تا خود اصفهان مرده بودم از خنده ولی خوب نمیشد کاری کرد!

خانومه هی بهم میگفت صاف بشین ،میگفتم :نه! یهو کرایه بیشتر حساب میکنه!

رااننده شنید و گفت شما با این پول دادنتون باز هم فکر میکنید زیاد میدید؟12هزارتومن کرایه وی آی پی اتوبوسه!

گفتم :وی آی پی تک صندلیه! آب میوه میدند  با کیک! بعدش برات فیلم هم میذارند،اون آخر اتوبوس هم آب معدنیه! بعدش هم آهنگ لایت میذارند و تا خود مقصد میتونی بخوابی! دو طبقه که سوار نمیکنند....(که یهو دیدم خانوما از بلبل زبونیم زل زدند بهم و یه جوری لبخند میزنند واسه همین خودم را جمع و جور کردم و گفتم: البته خدا خیرتون بده برادر!!!!!!!!!!!!!!!! همین هم کلی اجر داره!!!!!!! ممنون!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یعنی رسما خودم مرده بودم از خنده! اما نمیشد بخندی که!

فقط خانومه کنار دستیم دیدم سرش را کرده توی چادرش و انگار داره میخنده ولی من اصلا به روش نیوردم و روم را کردم به پنجره و دید زدن بیرون....

تا برسیم خونه مکافاتی بود ها.....اما کلی فیض بردیم در جوار خواهران روحانی و معصوم...

یه زیارت کردیم با اعمال شاقه.....خدا قبول کنه


الی نوشت:


1. میبوسم میگذارم کنار......

تمامه.....تمامه......

میبوسم میگذارم کنار ، تمام داشته هایم را....

بی خیال من....

بی خیال تمام روزها و آدمها....

میبوسم میگذارم کنار تمام داشته هایم را ..

تمام  عده ی زیادی از آدمهایم را ..


2. میدونستم....

میدونستم خدا از اخلاقم سو ء استفاده میکنه....

میدونستم من میشم مسئول تدارکات این تولد....

میدونستم اگه اشک به چشماش بیاد دق میکنم ...

میدونستم وقتی از مهر و محبت روز افزونه(!!!!) شوهرش اشک میریزه ، خودم میرم کنارش و دست میکشم به شکمش و بهش میگم مگه من مرده ام؟....لباس بپوش بریم.....زود باش تا بچه اینجا به دنیا نیومده...نکنه فکر کردی من پزشک دهکده م ؟؟!!!

به خدا اگه بچه اینجا به دنیا بیاد من غش میکنم ها!..

بجنب تا پدر سوخته سرش را نیورده بیرون....میریم بچه را به دنیا میاریم و میبریم توی غار بزرگش میکنیم تا بزرگ که شد به خونخواهی ما قیام کنه.....

بعد با اشک میخنده و من بغلش میکنم و میگم بیخیال دختر.....بیخیال.....

با آتیش توی دلم میخندم و خوشحالم که دیگه از من نگران نیست....

میدونستم باز هم الی.....

ببوسم خاک پاک جمکـــــــــــران را ......تجلی خانه ی پیغمبران را

هوالمحبوب:


نشستم روبروی گنبد فیروزه ای با یه چادر گل گلی.... داره برام حرف میزنه و من زل زدم اون بالا و دارم حرکت مواج اون پرچم سبز رنگ بالای گنبد را میبینم....

بهم میگه اولها فکر میکردم خدا منو خیلی دوست داره ولی بعد که تو را دیدم فهمیدم خدا تو رو بیشتر دوست داره...بهم میگه وقتی خوندمت و دیدمت فهمیدم تو خیلی شبیه منی...بهش میگم من شبیه خیلی هام.....شبیه هزارتا آدمه دیگه ، برای همینه که  اندازه ی همون هزارتا آدم درد دارم....

خجالت میکشم ولی اشکهام سرازیر میشه و سرم را میذارم روی سینه ش و توی بغلش اشک میریزم... خیلی جلوی خودم را میگیرم هق هق نشه....زشته! به خودم میگم الی! صبوری کن!

داره همینطور حرف میزنه..از اینکه اگه الان اینجاییم به خاطر من ه! اصلا اگه قرار بود صاحب اینجا نخواد که ما اینجا باشیم ،ما الان اینجا چی کار میکردیم....بهم میگه امروز روزه منه! روز خواستنه منه!روز اجابت منه!چهارشنبه ی منه!

دارم درد میکشم و بهش میگم :بسه شیوا! من جنبه ش را ندارم......خدا من جنبه ش را ندارم.....من بی جنبه م....خیلی بی جنبه م.....

باز حرف میزنه و باز من آروم اشک میریزم....

الی بخواه! تموم اون چیزی که به خاطرش کشونده شدی اینجا.....

و من دارم فکر میکنم باید چی بخوام.....

یاد اولین شب آرامشم توی اردیبهشت ماه چهارسال پیش می افتم که همین گنبد و همین مسجد بعد از چهار ماه درد، آرومم کرد....

یاد اون شبی که با احسان اومدیم و من نذر کرده بودم وقتی احسان خوب شد بیایم اینجا....

یاد آخرین باری که این گنبد را دیدم و " تـــو " من را اورد روبروی مسجد و من یهو شوکه شدم و بهش گفتم اینجا اومدن حضور قلب میخواد و برگشتیم....

و بعد یاد تمومه آدمهای زندگیم.... یاد اینکه فقط باید یه چیز بخوام....که خدا من را ببخشه.....

گوشیم را برمیدارم و به نسترن اس ام اس میدم....بهش میگم که من را ببخشه ..بهش میگم که الان جمکرانم و جاش خالیه و باز زل میزنم به گنبد فیروزه ای و اشک میریزم....

.

.

شیوا راست میگه! قرار نبود بیایم اینجا....قرار شد فقط برم قم پیش معصومه و بعد برگردم خونه...

به شیوا گفتم چهارشنبه میرم قم و اون هم گفت میاد... و اومد...

قم یعنی فقط معصومه حتی با اینکه یه گوشه ی این شهر یه روزی مأمن قشنگترین و درد ناکترین خاطره ی زندگیم بود و الان دیگه نیست....الان عادیه...درست مثل قدم زدن کنار زاینده رود یا بستن بند کفش!!!!...حتی "تو " هم عادیه! حتی با اینکه باز جلوی همون  فایلی که باید تظاهر کنی عادیه  تاب نمیاری!!!!!

میرم حرم....چشم میدوزم به معصومه و کلی باهاش حرف میزنم...سلام تموم کسایی که سلام رسوندند و نرسوندند را بهش میرسونم....همه ی اونایی که باعث خوشحالیم و باعث رنجشم شدند....همه ی اونایی که جزئی از امسال من بودند ....اسم بعضی هاشون اذیتم میکنه اما به خودم میگم الی خسیس نباش! سلام رسوندن و خواستن و اجابت شدن که چیزی ازت کم نمیکنه و باز زل میزنم به معصومه....

شیوا را میبینم....زودتر از من رسیده...خیلی زود تر از من...با هم می ایستیم به دعا و زیارت.... انگار که عجله داشته باشه ها! هی توی نگاهش عجله ست که زود تمومش کن....

بهش نمیگم من توی این مراسم و آداب و رسوم یه خورده یواشم و آرووووم ..با خودم میگم ما اصلا برای این کار اینجاییم پس چرا اینقدر عجله داره که تموم شد یا نشد...زیارت تموم میشه و میام یه دعای دیگه شروع کنم که میگه این را بذار واسه مسجد جمکران!!!!!!!

جمکران؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جا میخورم....اما چیزی نمیگم....لبخند میزنم و شاید توی رو دربایسی قبول میکنم....

بهش نمیگم جمکران رفتن حضور قلب میخواد..نمیگم اونجا ضربان قلبم را میرسونه به هزااااار....هیچی نمیگم و یه خورده دیگه ازش وقت میگیرم و بعد از یه مدت کوتاه راه میفتیم....

توی راه ساندویچ میخریم و تاکسی سوارون و پرسون پرسون میریم به سمت اون گنبد فیروزه ایه تمومه خاطرات شیرین و مقدس زندگی من....

دارم فقط توی مسیر با خودم حرف میزنم و تعارف پیرزن کنار دستم من را از عالم خودم میاره بیرون...بهم بادوم تعارف میکنه و داره یه چیزی میگه که من نمیشنوم شاید از اول داشته میگفته و من حواسم نبوده...فقط بهش لبخند میزنم و سرم را به نشونه ی تایید چیزی که نمیشنوم و حواسم نیست تکون میدم که یهو گنبد جلوی چشمم ظاهر میشه.....

دستم ناخوداگاه میره بالا و میذارم رو سینه م و بغضم را فرو میدم و میگم السلام علیک یا بقیه الله و چشمام را میبندم و توی هون سیاهی یه گنبد میبینم توی آسمون شب که اون بالاش یه لامپ سبز روشنه و ماه سر شونه ش نشسته  و خودم را میبینم که جلوش سجده کردم...

این صحنه واسم آشناست....همون صحنه ی اولین شبی ه که من این گنبد را دیدم

هفده اردیبهشت 87. با فرزانه و مامانش اومده بودم و تا سرم را بالا کردم و دیدمش یهو ولو شدم رو زمین...و از بس گریه کردم داشتم تموم میشدم....حالم عجیب بد بووود...

اردیبهشت بود!

الان مگه چه ماهیه؟؟؟! اسفنده! پس چرا الان من اینجام؟؟؟؟ شاید چون چهارشنبه ست! آره! تمومه اتفاقای خوب چهارشنبه میفته.....

ساندویچهامون را میخوریم و شیوا بهم میگه برم داخل و اون می مونه همون بیرون روی فرشهایی که پهنه و من........

یک ساعت اون داخل فقط حرف میزنم.....نمیدونم بلند بلند یا آروم ولی همه دارند زیر چشمی نگاهم میکنند...

 و بعد  اسم تک تکشون را میگم ..اسم تک تک آدمای زندگی الی ....و بعد همون دعای همیشگی....و برای الی ،همون شعر همیشگی....

خدا خوشش میاد وقتی شعر میخونم...به صاحب مسجد میگم خدا  از این شعر خوشش میاد...حتما تو هم خوشت میاد و باز براش میخونم و بعد از یه ساعت دل میکنم و میام بیرون....

شیوا میخواد بشینم روبروی گنبد و حرف میزنه و من بالاخره آبروریزی میکنم و الی را ول میکنم تا بی محابا اشک بریزه....

شیوا میگه من باید می اوردمت اینجا....اصلا ما واسه تو اینجاییم....

و من فقط درد میکشم.....خدا را شکر.....خدارا شکر به خاطر تموم آدمای زندگیم.....

شیوا میگه تمومه خبرهای خوش توی راهند که برسند به دستت از حالا تا هزار سال دیگه...

راست میگه..

راست میگه.....

وقتی رسیدم خونه و الناز گفت :داره فردا به دنیا میاد!!!!!

فهمیدم خبرای خوش از همین امشب تا هزار سال دیگه توی راهه!!!!!..

رو کردم به خدا و گفتم : من طاقتش را دارم.....محمکتر بزن!..

فردا به دنیا میاد!!!!!!!!!!!

شیوا راست میگه: از امروز تا هزارسال دیگه توی راهه اجابته تمومه دعاهام....اولیش اجابت شد ...وقتی که گفتم خدا یه جرعه از صبرت را بهم بده ..زود اجابت کرد.....

الان با تمومه صبوریم منتظره یه عالمه فردام و هنوز به اون گنبد فیروزه ای فکر میکنم....

خدایا به خاطر امروز ..

به خاطر چهارشنبه...

به خاطر تموم آدمهای زندگیم

و به خاطر بردن من روبروی اون گنبد فیروزه ای ممنونم....

سرم را گذاشتم کنار ساطورت....دلم را گذاشتم زیر پاهات.... و آغوشم را باز کردم روی تمومه دردها و لطفهایی که میخوای بدی....دیگه حتی غر هم نمیزنم..قول میدم

منتظرم......