هوالمحبوب:
سر کلاس بحثش بود.....همیشه بحثهای سر کلاس را دوست دارم...بحث از یه سوال معمولی شروع میشه و بعد اونقدر پیچ و تابش میدیم تا میام به دنیای واقعی و همه یکی یه دونه خاطره تعریف میکنند و به عمق اونی که اتفاق افتاده فکر میکنند و بعد با زبون بی زبونی یکی از اون چیزهایی که باید از زندگی بدونند یا یاد بگیرند را با کمک خودشون میگم و میشنوم....
همیشه بحث توی کلاس را دوست دارم....
همیشه وقتی میبینم بچه ها در تقلا و تلاش فکر کردن و نتیجه گرفتنند...
سر کلاس خیلی چیز یاد میگیریم... از الی....از بچه ها و از همه ی اون چیزهایی که راجب بهش بی تفاوت بودیم.....
"Are you a compulsive Shopper?"
شروع کردیم به حرف زدن و من هم فقط گوش میدادم و گاهی اشکال گرامری را درست میکردم یا وقتی کلمه کم می اوردند کلمه تعارف میکردم....
غزل گفت.....فرشته گفت.....مینا گفت....فاطمه گفت.....شراره گفت.....فائزه گفت.....ستاره گفت.... وحالا نوبت من بود....
نوبت الی.....
این پالتو هم هنوز کلی قصه داره ها!
همین پالتویی که توی جیباش دوتا دست جا میشه.همین که خوشگله....همین که حس خودم بهش معمولیه اما بقیه دوستش دارند....همین پالتویی که هنوز بعد از دو سال تمیز و نو مونده و انگار تازه خریدمش....همین پالتویی که سر آستینش وقتی کنار اون سماور گنده توی ساوه ایستادم تا آقای قاسمی ازم عکس بگیره ،سوخت و فرنگیس از کمربندش تیکه گرفت و بهش مدل داد و هیچکی نمیدونه حلقه ی سر آستینش به خاطر اینه که سوختگی زیرش معلوم نباشه....همون پالتویی که شاهده هزارتا اتفاق قشنگ و زشت و درد آور و هیجان انگیز زندگیم بوده.....
دوسال پیش بود....رفته بودم واسه قدم زدن و پیاده روی....قصد خریده هیچی را نداشتم....رفته بودم که فقط برم ....از راه رفتن و فکر کردن و تماشای تکاپوی آدما لذت میبرم...از اینکه زل بزنم به دوست داشتنشون و لبخندشون و عجله کردنشون و ناله کردن و گریه کردن و خوشحالی و غصه شون.....رفته بودم که با اونا فراموش کنم و شایدم با اونا یه چیزایی یادم بیاد.....
یه مقدار راه برگشت به خونه را با اتوبوس اومدم و سر چهارراه ابن سینا بی مقدمه پیاده شدم....واسه ادامه فکر کردن و راه رفتنم بهونه میخواستم و چند تا مغازه ی سر چهارراه بهونه ی خوبی بود....
رفتم توی مغازه ها و یکی یکی لباسهایی که اصلا نمیدونم چی بودند را وارسی میکردم و موقع برگشتن خودم را توی آْینه برانداز میکردم و باز راه میرفتم....
وقتی رفتم توی مغازه داشت با آقای فروشنده حرف میزد....شاید با اوستاش....
از نگاهش لجم گرفت.....نگاه سرخود معطلی بود.....
حتی ادب فروشندگی را هم به جا نیورد.....
چه فرقی میکرد؟من که واسه خرید نیومده بودم که بهم بر بخوره یا نه...اینجا جایی بود برای گذشتن زمان...اینجا و این آدم وسیله بودند اما بدم نمی اومد باز یه خورده بیشتر بمونم.....
از نگاهش تابلو بود که میدونه من مشتری نیستم....
بدم میاد کسی بهم توجه نکنه...حتی گدای سر خیابون!
چه برسه یه دختری که وظیفه ش سر تعظیم اوردن پیش مشتری ه ! پس Customer is the king را برای نه نه ی من گفتند؟؟؟؟
باید یه کاری میکردم..با خودم گفتم ازش
میخوام برام لباس بیاره و این قدر این کار را تکرار میکنم تا خسته بشه وبعد
یه ایراد بزرگ روی لباس میذارم و میام بیرون تا مدتی مشغول مرتب کردن دکور
و لباس ها بشه!!!!... و خواستم...خواستم برام حال به هم زن ترین پالتو ها
را بیاره و ایراد من شروع
شد....کوتاهه!..بلنده!....جلفه!!!..تنگه......گشاده.....سبزه!!!...سرخه!!!!....گل
داره!!!!...گل نداره!!!!...کمربند داره!!!!...کمربند نداره!....چین
داره!...چین نداره!.....گرونه!......ارزونه.....!....جنسش بده.....! جنسش
خشکه....!..من از چرم بدم میاد.....!....تمام مغازه را که به هم ریختم دیگه
موقع خداحافظی بود....گفتم ممنون خانوم
و اومدم بیرون! توی چشماش نگاه کردم که حرص خوردنش را ببینم ولی ندیدم!هنوز نگاهش همون نگاه اول بود! همون نگاه تمسخر آمیز!
هیچی ندیدم جز همون لبخند مسخره که میگفت تابلو بود مشتری نیستی!نگاهش داشت میگفت من خیط نشدم !من خوب بازی کردم!تو خوب بازی نکردی و بازیت نخ نما بود!!!!من میدونستم پالتو نمیخوای ولی تمومه سعیم را کردم و هرچی گفتی ،نه نگفتم!با اینکه میدونستم نتیجه نداره ولی تو......
از چشاش و نگاهش شوکه شدم!
دم در و روی راه پله ها بودم که برگشتم و بدون مقدمه اولین پالتو را برداشتم و گذاشتم روی کانتر و گفتم این را میبرم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
حتی به پالتو نگاه هم نکردم که کمربند داره که کوتاهه که جیباش...که دکمه هاش..که.....
وقتی نگاهش تغییر کرد و دیدم سردرگمی را توی چشماش و دیدم همه چیش غلط از آب در اومد، اومدم بیرون!
بیست و پنج هزارتومن پام آب خورد!بدون اینکه بدونم چی خریدم!!!!!!
تا حقوقم را بگیرم مجبور شدم خیلی مراعات کنم توی خرج کردنم اما با اینکه نسبت به پالتوم حس خاصی نداشتم ولی خوشحال بودم،خوشحال بودم که اون لحظه ی آخر برای به هم ریختنه تمومه اطمینان ها و غلط از آب در اومدنه تمومه یقین های مسخره میتونم محکم بایستم و حتی به قیمت سختی کشیدن و دوست نداشتنه خودم قشنگ بازی کنم! بازی نه! زندگی کنم!!!!
این اولین بار نبود و نیست که برای نشون دادنه تونستنم،جلوی نتونستنم ایستادم......
.
بچه ها فقط سکوت میکنند و زل زدند به پالتویی که الان دیگه کمربند نداره و سر آستیناش حلقه خورده و جیباش جای دو تا دست ه و جا خوش کرده روی صندلی کنار شال گردنم.....
پــــــــــــ . نـــــــــــــ :
شنزاری ست عذاب آور
در انحصار دیوارهایی که پلک نمی زنند
و بالشم
بیابانی مجسد
که همسایه کشور خوابها نمی شوم
- لجبازی شناسنامه دختران است -
شب دارد شناکنان از پنجره می گذرد
خوش به حال درختان
که دست کم
زمستان را می خوابند
مرا از کمر به دو نیم کن
دایره های درونم را بشمار
ببین چند سال است خوابم نمی برد ؟!؟
دارم به دلتنگی معنایی می دهم
که پیش از این نداشته است
هوالمحبوب:
زنگ میزنه... میگم کجایی؟میگه دفتر....میگم میای بریم بیرون؟..میگه این موقع شب چی شده؟....میگم هیچی!..بیا بریم بیرون....سراغ "عباس آقا" را میگیره!!! میگم چه میدونم کجاست؟!....
فکر میکنه دلیل بیرون رفتنم اونه!
بهش میگم اون نیست!دلیلش اون نیست..میخوام بریم بیرون.....
نگران میشه! بدم میاد کسی را نگران کنم یا خودم را واسش لوس کنم،حتی احسان! واسه همین بهش میگم طوری نیست،بذار واسه فردا!
بهم میگه وقتی صبح بیدار شدی خبرم کن! بهش میگم باشه احسان! ...و میخوابه......
.
میخواستم برم پل فردوسی!
دارم از حسودی میترکم!....امشب سیر نگاهش نکردم و بهش گوش ندادم!..دیر شده بود! خیلی دیر شده بود! عجله داشتم زودتر برسم "اسپادانا"!.."لیلا" منتظر بود.....
واسه همین تا کلاس تموم شد زود تاکسی گرفتم و پل فردوسی پیاده شدم....
هر سال این مسیر را پیاده میرفتم ولی امسال دیر شده بود..نمیخواستم دیر بشه...کلی دیر کرده بودم....
پل فردوسی پیاده شدم واز بهشت رد شدم! چونه م را گذاشتم رو نرده ها و یه نفس عمیق کشیدم و گفتم خدارا شکر.....
بهشت هنوز بوی بهشت میداد و پل فردوسی هنوز با نور آبی رنگش بهت میخندید!
لعنت به این ساعت که همه ش تند میره و دیر میشه و نمیذاره درست وحسابی کیف کنی....
تمام خاطرات "بهشت" را تیتر وار مرور میکنم و از زیر پل فردوسی رد میشم....
صدای آب میاد و من چقدر سردمه!
میرسم"اسپادانا"!
جا نیست! میرم پیش صندوقدار و میگم جا نیست؟!
میپرسه چند نفرید؟..میگم من یه نفرم!...میگه میخواید توی رستوران ازتون پذیرایی بشه؟..میگم نه!منتظر می مونم...ازم میخواد توی لابی منتظر بمونم...دارم "لیلا خانوم" گوش میدم ..پیش خدمت را میفرسته دنبالم و میرم باز میشینم روی میز وصندلی سال قبل!
کنار در و پشت به منظره ی بیرون....دفتر" سالی یه بار " را باز میکنم و بدون اینکه منو را باز کنم سفارش میدم...."کیک شکلاتی و قهوه ترک"!
و مینویسم.....
هوالمحبوب:
" قبول باشه لیلا!"......
براش مینویسم که دیر رسیدم.. که مثل همیشه دیر رسیدم اما رسیدم...بهش میگم امسال چه بهم گذشت و چقدر آدم اومدند و رفتند..بهش میگم با یه عالمه آرزو اومدم و بهش میگم که شاید یادش رفته سر قولش بمونه و هرشب برام دعا کنه ولی من همیشه یادشم و براش دعا میکنم..بهش میگم که بعد از اون، یه عالمه لیلا اومدند و رفتند و موندند و بهش میگم: "بگذار بشکند عوضش مرد میشوم"....
تموم آدمای "اسپادانا" را نگاه میکنم و باز براش میگم و باز "قهوه ی تلخ " را سر میکشم و بهش میگم قبول باشه لیلا!قبول باشه لیلا هام...
براش از تموم آدمهای امسال میگم..از تک تکشون....از آرزوی دله همه شون که من میدونم و نمیدونم......
مینویسم و سر میکشم تموم تلخیه قهوه رو و هی میگم و میگم و مینویسم و "لیلا خانوم" گوش میدم و هی تلفن جواب میدم و هی توضیح میدم.....
هزارتا کیک شکلاتی هم نمیتونه تلخیه تمومه روزهای رفته را از بین ببره اما میخورم و شیرینیش را برای تموم لیلاها و آدمهای زندگیم آرزو میکنم و باز هم لیلا........
......
تموم میشه.....دیر شده...دیر اومدم و دیر دارم میرم.....
موقع اومدن به صندوقدار میگم که از سال قبل بهم 200 تومن بدهکاره!یادش نیست! شرط کرده بودیم اگه هرکی یادش نبود باید اون یکی را مهمون کنه و اون یادش نبود ولی من کوتاه اومدم و به همون 200 تومن حساب سال قبلم بسنده کردم و امسال من 200 تومن بدهکار شدم!!!
ازم دلیل سالی یه بار اومدنم را پرسید و یه خورده واسش گفتم!
سیر گوش داد وبهم گفت باز هم بیام و بهش گفتم که اینجا برام مقدسه وفقط سالی یه بار! تمام عزمش را جزم کرد برای تاثیر گذاری و حرف را کشوند به عرفان و عالم ماورا و من بهش گفتم لیلا واقعی بود! لیلاها واقعی اند و اومدم
.
.
وقتی فهمیدم اومده و تموم پل فروسی را نفس کشیده و بیشتر از من ازش کیف کرده حسودیم شد.....
خیلی حسودیم شد....دلم خواست برگردم ولی دیر شده بود....ساعت 12 شب بود از احسان خواستم بیاد دنبالم تا باز برم پل فردوسی و باز نفس بکشم تموم اون پل آبی رنگ رو که زیرش صدای آب میاد و دیوونه ت میکنه و سیر نگاه کنم تمومه اون شکوفه های زرد رنگ کنار نرده ها و بلند بگم خدا راشکر که هنوز میتونم صاف بایستم و لبخند بزنم و بگم خدارا شکر به خاطره اینکه هنوز میتونم تحمل کنم ، که نشد....نشــــــــــــــــــــــــد و من منتظره فردااااااااام.صبح اولین کسی که اونجاست منم.میام و سیر نگاش میکنم و نفس میکشم .بهشت سهم منه!مال منه! اون شکوفه های زرد رنگ و اون صدای آب زیر پل ماله منه.....
.
لیلام روزت مبارک.....لیلاهام روزتون مبارک......
هوالمحبوب:
اینقدر پر حرفم که نگو
اومدم که همه ش را بنویسم
اما یهو یادم افتاد من الی ام و اونهایی که میاند اینجا......!
بدم میاد حواسم به گفتنم باشه اما حواسم هست.مخصوصا الان و این روزها!شاید برای همین کلا محو شدم تا حرفی نزنم که اشتباه باشه یا بشه.خراب بشه یا خراب کنه!برای همین هرچی حرف بود الان نشستم روی گل وسط قالی زدم و پا شدم!اول غر زدم ،بعد جیغ زدم،بعد ضجه زدم ،بعد سکوت و لپم را گذاشتم روی سجاده تا خودم را لوس کنم و آروووم باشم و بعد افتادم به التماس که ببخش! که ببخشید!که من حالیم نیست!بلد نیستم!تو ببخش!..تو که دیگه خودت میدونی....." گلــــــها دمـــــدمی مزاجـــــند!!!!" شازده کوچولو میگه.تو که میشناسیش.......
.
.
نیت کرده بودم
از همون چند سال پیش که اولین روز لیلا بود.اون رو ز هم دوشنبه بود.من دوشنبه ها را دوست دارم.دیشب که داشتم کتابها را کادو میکردم یهو یخ کردم!به خودم گفتم اون شب هم مشغول کتاب کادو کردن بودم و شازده کوچولو ورق زدن!...کتابها را زود گذاشتم زیر تختم و زل زدم به صفحه تلویزیون.....
از همون شیش سال پیش نیت کردم که روز لیلا به شکرانه ی وجود لیلاهای زندگیم و به خاطر رسیدن تموم آدمهای زندگیم به آرزوهای حقشون ،روزه بگیرم. درست روز لیلا.....
سحریم را گذاشتم روی بخاری و با "مــــــرد میــــشوم" خوابیدم،سحر که نشسته بودم کنار بخاری و تند تند داشتم میخوردم به خدا گفتم به خاطرمن نه،به خاطر لیلاهای زندگیم و تک تک آدمهای دنیای الی قبول کن.....
به دلم کاری نداشته باش!
بیخیال این قطره اشکها....زنها همینطورند!دلشون میخواد هی گریه زاری راه بندازند! بیخیال من! من که زن نیستم! من مردم! یه دختره مرد! به خاطر لیلاهاااااااام..تورو خدا به خاطر لیلاهااااااام.....
.
.
بعد از آموزشگاه میرم میعادگاه لیلا.میرم بهشت.....میرم همونجا که وقتی میری صدای آب میاد....میرم همونجا که یک ساله منتظره اومدنه منه.....
و اونجا باز آرزو میکنم..باز میشینم و زندگیم را مرور میکنم و لیلاهام را میذارم جلوی چشمام وتقدسشون میکنم...آرزوهاشون را میذارم جلوی چشمام و به خاطره وجودشون و رسیدن به آرزوهاشون به خدا التماس میکنم.....و به حرمت بودنشون از خدا میخوام که دل بقیه ی آْدمهای زندگیم را آروم کنه...بهشون جنبه بده..معرفت وصبوری...... و اون آخر خودش میدونه و الی!!!!
بیخیال الی!
امشب میرم اما دیر میرم ولی میرم...لیلا منتظره...
پــــ . نـــــ :
انت القوی و انا الضعیف و هل یرحم.......
عاشق این دعام.....ظهر که خوندمش دلم اندازه ی تموم زندگیم خنک شد...
خداااااااا حواست هست؟
خدا را شکر...