هوالمحبوب:
دارم با خانم رسولی صحبت میکنم که میرسم خونه!فکر کنم نمره ی دوتا فاطمه ها را جا به جا توی لیست نوشتم و دارم براش توضیح میدم که فردا رفت آموزشگاه چک کنه ببینه درست وارد کردم یا نه که میرسم در خونه!
بدم میاد موبایل به دست برم داخل خونه واسه همین، پشت در خداحافظی میکنم و دستم را میذارم روی زنگ!تازگی ها حالش را ندارم کلید را از داخل کیفم در بیارم و خودم در را باز کنم.انگار که مثلا دلم بخواد وقتی زنگ میزنم کسی بیاد استقبالم.دستم را بذارم روی زنگ و بدون اینکه بپرسند کیه در را باز کنند و تا رفتم توی حیاط فاطمه یا الناز یا فرنگیس بیاند توی ایوون و من سلام کرده و نکرده خودم را لوس کنم یا غر بزنم یا بگم چقدر سرررررده و بپرم توی اتاقم یا شایدم یه خورده سر به سرشون بذارم و بعد برم پی کارم.
دستم را میذارم روی زنگ و در باز میشه میام توی حیاط و یهو میبینمش که داره آنتن ماهواره را تنظیم میکنه. قلبم میاد توی حلقم و آب دهنم را قورت میدم و میگم سلام!
- سلام!
وقتی خونه ست میدونم کسی استقبالم نمیاد.عادت کردیم به پنهان کاری و تظاهر!عادت کردیم توی هزار توی دلمون همدیگه را بپرستیم یا دوست داشته باشیم! در اتاق را باز میکنم و فاطمه را صدا میکنم! فاطمــــــــــــــــــــــــــــه! بیا آجی!....... زود پیداش میشه. دوتا نون سنگک خریدم از توی کیفم در میارم و میدم بهش وخودم میرم توی اتاقم!لباس عوض میکنم و یه خورده میشینم.نمیدونم چرا دلم نمیخواد برم بالا!!!!
بالاخره که چی؟!
میرم بالا و خودم را لوس میکنم که دارم از گرسنگی می میرم پس چرا شام حاضر نیست؟!الناز میگه تا دست و پاهات را بشوری غذا را کشیدم و من دارم به اس ام اس نفیسه جواب میدم که پرسیده چند صفحه ترجمه کردی که میاد توی اتاق و زل میزنه بهم و میگه: موبایلت را بنداز اون طرف تا عصبانیم نکردی!!!
چشم گفته و نگفته موبایلم را سایلنت میکنم و میفرستمش به قهقرا که جلوی چشمش نباشه!
میشینم سر سفره. دارم از گرسنگی می میرم اما میدونم امشب خبریه ! بالاخره بعد از دوشب دیگه وقتشه امشب از برکت وجودشون مستفیض بشیم!
منتظرم اما اتفاقی نمیفته!
نصفه بشقابش را میریزه توی بشقابم تا مثلا مثل یه گاو بخورم و پروار بشم!!!!!
نمیدونه این همه خوراکی با یه نگاه میتی کومنانه اش آب میشه و انگار نه انگار!
نمیتونم امتناع کنم از خوردن چون میذاره به حساب کله شقی و کم لطفی! و به زوووووور همه ش را میخورم و هنوز منتظرم!دکمه شلوارم داره کنده میشه ولی دارم جون میکنم و میخورم!
زل زده به شعر خوندن علیرضا روی صفحه تلویزیون و لبخند میزنه! شعرش قشنگه ولی من میدونم من حق لبخند زدن ندارم چون بعد باید راجبش توضیح بدم! ترجیح میدم توی صورتم اثری از هیچ حسی نباشه!!!!
سفره را جمع میکنم و ظرفها را میشورم و هنوز منتظرم! نمیرم گم و گور بشم .میشینم روبروش اون طرف اتاق تا شروع کنه! بهم میگه بیا اینجا!دقیقا کنارش بشینم ! و میشینم! اونقدر نزدیک که صدای نفس هاش را میشنوم!
قلبم داره می ایسته!پس موضوع وحشتناک تر از اونه که فکر میکردم که باید اینقدر نزدیک باشم!اونقدروحشتناک و نزدیک که فرصت عکس العمل نداشته باشم!!!!
توی دلم به خدا میگم فقط زود تمومش کن.هرکاری دوست داری بکن ولی فقط زووود تمومش کن!
عجب! ! ! شروع نمیشه که بخواد تموم بشه!!!!!
ازم میخواد برم چای بریزم و میریزم!
چای دوم!
چای سوم!
چای چهارم!
پس چرا شروع نمیکنه؟! عجبــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــ !
ساعت ده و خورده ایه! از فرصت غرق شدنش توی تلویزیون سوء استفاده میکنم و میپرم توی حمام!مسواک میزنم و وضو میگیرم و توی اتاق فاطمه میشینم با خدا خاطره تعریف کردن و خود لوس کردن!!!! که صدام میکنه!
کارم که تموم شد میرم پیشش!
باز مثل قبل با الناز میشینم توی یه ردیف و میره بالا منبر!اللـــــــــــــــــــــهم صل علی محمــــد.....
همون حرفا!همون نطق ها!همون نصیحت ها!همون گله ها! همون حرفای تکراری که جمله به جمله ش را حفظم !بعد تعمیم میده به خاطره ی روزی که گذرونده! انگار نمیتونه خیلی راحت بگه بشینید واستون خاطره امروز را بگم!بدون هیچ قید و بند و تکلفی!حتما باید قبلش بکوبونه و بتازووونه!
چشمم به گل قالیه! همیشه!هر وقت حرف میزنه! فقط گاهی مسیر نگاهم را تا توی چشماش عوض میکنم و بعد چون طاقت نگاه کردن توی چشماش را ندارم باز نگاهم را میدزدم! نگاه که میکنم حمل بر گستاخی میشه و نگاه که نمیکنم حمل بر بی توجهی!
همیشه یه چیزی واسه ایراد گرفتن هست!
یه بار بهش گفتم که میدونم با بودنم مشکل داره و شرمنده م از اینکه هستم و وجود دارم!
مهم نیست!
اصلا مهم نیست!
شمارش معکوس را میشمارم تا فرکانس صداش بره بالا! بالا و بالاتر که.......
که ایندفعه غافلگیرم میکنه و یکی یکی حضار را میفرسته دنبال نخود سیاه!!!!
تو برو چای بیار...تو برو کامپیوتر را روشن کن چندتا نقشه ساختمونه باید فردا تحویل بدم باید بکشی....تو برو بخواب فردا واسه مدرسه خواب می مونی و الی......الهام باید بمونه!!!!!!!!!!!!!!!
یا ابلفضــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آرووووم انگار که زمزمه کنه میگه فلانی ازش خواسته عباس آقامون بشه! ازم میخواد اگه صلاح میدونم ببینمش و نظرم را بگم!!!!!!سرم را بالا میکنم تا نگاش کنم. وقتی چشمم به چشمش میفته فقط اشتیاق میبینم!چشماش برق میزنه!
انگار نه انگار میتی کومن، میتی کومونه!
توی چشماش موج میزنه عباس آقا را میخواد ودلش میخواد که من هم بخوام!توی چشماش خوشحالی موج میزنه. اونقدر که یهو همه ی میتی کومنیش یادم میره !یهو همه ی این بیست و هشت سال یادم میره و میخوام بپرم بغلش کنم وبگم فقط لب تر کن تا من بگم چشم!
نه چون گل پسر میگه اگه نگی چشم سوسک میشی(!!!!!!) ،چون دلم میخواد اون هم با تموم وجود که خوشحال باشی که همیشه چشمات اینطوری مشتاق برق بزنه!دلم میخواد همیشه صدات همینطوری باشه!همیشه نگات همینطوری باشه! همیشه!
یهو همه چی یادم میره!خاک برسرم که اینقدر زود خر میشم و خرم!!!!
هرچی تو بخوای! عباس آقا عباس آقاست! چه فرقی میکنه کی باشه؟چی باشه؟ هرکی تو بگی!هرکی تو بخوای! که یهو......
یهو یادم می افته که عباس آقا خواستن من به خاطره اونه!وگرنه من را به عباس آقا چه؟ من نیازی به عباس آقا ندارم!هیچ وقت نیاز نداشتم!حتی یه سر سوزن! عباس آقا وسیله ست!یه وسیله برای نشستن توی سایه ش و کندن از این بیست و هشت سال و بعد سعی کردن واسه خواستنش نه بیشتر ونه کمتر! حالا...حالا ..حالا باید به خاطره تو ، هرکی که تو بگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
امشب یهو یادت افتاد نحیفی و درموندگیم رو که باید تپل بشم چون عباس آقاداری ، قدرت میخواد و ورزیدگی؟؟؟ یهو یادت افتاد باید خوشبخت بشم؟؟؟ یهو یادت افتاد دلت عباس آقای تر گل ورگل میخواد و باید الی ترگل ورگل داشته باشی؟؟؟؟
یعنی همه ی این سالها کشک؟؟؟ کوفت؟؟؟؟یعنی .............................
توی دلم دارم گریه میکنم.نمیشنوم چی میگه.به خدا نمیشنوم چی میگه.دلم نمیخواد بشنوم.دلم نمیخواد بشنوم که برق چشماش و لحن مهربونش به خاطر من نیست ،به خاطر عباس آقاست...نمیخواااااااااااااااااااااااااااااام!
هیچی نمیشنوم غیر از جمله آخرش! "بعید میدونم خوشبخت بشی!بعید میدونم!بعید میدونم شماها رنگ خوشبختی ببینید!!! ولی بازم امید به خــــــــــــــــدا!!!!"
بازم خراب کرد!!!
بازم خراب کرد!
مهم نیست!
بازم مهم نیست!
الی: هرجور خودتون میدونید! من حرفی ندارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دلم نمیسوزه! نه واسه الی! نه عباس آقای الی! نه عباس آقای میتی کومن! نه هیچ عباس آقای دیگه ای!
فاطمه خوابیده!آروووم وناز! میشینم بالا سرش و بوسش میکنم آرووووم!چشمم میره به کره ی زمین بالای سرش!
برش میدارم و زل میزنم بهش!
چرا آدما توش معلوم نیستند؟
یعنی روی این کره چندتا الی هست؟چندتا عباس آقا؟چندتا میتی کومن؟ چندتا احسان؟چندتا الناز؟چندتا فرنگیس؟چندتا فاطمه؟چندتا........................؟
اتاقم کوچیک نیست!
تختم کوچیک نیست!
شهرم کوچیک نیست!
اصلا من بزرگ نشدم ونیستم که اونا کوچیک باشه و بشه!
ولی فقط توی اتاق راه میرم و بعد توی تختم دنده به دنده میشم!
زل میزنم به سقف آبی رنگ اتاق و به هیچی فکر نمیکنم! به هیچی!
انگار توی خلا ام! و فقط به شعر" مــــــــــــــــــــرد میشوم !" گوش میدم...هزار دفعه! شایدم بیشتر!الی داره واسم میخونه!الی ه که فقط میدونه چه خبره!از لحن خوندنش خوشم میاد!از بغضش از نوع التماسش از نوع خوندنش!...بگذار بشکند عوضش مرد میشوم......
زل میزنم به سقف و فقط گوش میدم.شاید هزار دفعه و شاید هم بیشتر......
صبح بخیر دنیا......صبح بخیر الـــــــــــــــــــــــــــــی!
هوالمحبوب:
قبلا ها ..شاید مثلا یکی دو سال پیش بود که "بی تفاوت" بهم گفت شبیه جلال مینویسی .منظورش همون آل احمد بود..یادم نیست خر ذوق شدم یا نه ولی رفتم نمایشگاه کتاب و دوسه تا کتاب ازش خریدم تا ببینم اونکه شبیه من مینویسه کیه ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
کلا عاشق جسارت و کلمه انتخاب کردنش بودم.مثل من ادبیاتش بی ادبی بود!!!!از قیافه ش بدم می اومدها!
از همون پیش دانشگاهی که عکسش را داخل کتاب ادبیات دیدم کلا ازش لجم گرفت...ظاهر بین نیستم اما گاهی باید بعضی ها را تا آخر ندید.باید به همون تصویر ذهنیت بسنده کنی.راستش "مدیر مدرسه" ش را که میخوندم کیف میکردم اما اون روز اون عکسش با اون پیرهن سورمه ای چهارخونه ،حالم را از تمام لباسهای سورمه ای و چهارخونه که دوستش داشتم به هم زد!
حداقل نمیاند یه عکس خوشگل بذارند از یه آدم حسابی مثلا که دلبری را به حد اعلا برسونند.حتما باید خاکی بودنش را به رخ بکشند یا بدبخت بیچارگیش را.انگار نه انگار این آدم فرنگ رفته یا مترجم بوده و کلی مخ ادبیات!
حتما باید اون عکس "شوفریش "(
) را بذارند توی کتاب تا نشون بدند تموم آدم حسابیا بدبخت بیچاره ند!!!....منم اوق بزنم تمام تصویرهام را....
دو سه روز پیش یا شاید هم بیشتر بود بهم گفت شبیه مستور حرف میزنی!مصطفی را میگفت!فکر کنم شهرزاد بود گفت.باز هم یه مدعی دیگه!
باز کتابهاش را گرفتم بخونم ببینم کی باز قد علم کرده و شبیه من حرف میزنه یا مینویسه!!!!!
قبلا ازش یکی دوتا کتاب خونده بودم اما اسم نویسنده ش یادم نبود!راس میگفت،مصطفی یه خورده شبیه من حرف میزنه!!!!!!!
کلا دست زیاد شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یه تیکه از کتاب "من گنجشک نیستم" اش را خوندم خر ذوق شدم!
نمیدونم کی بود؟!شاید دیشب شاید دیروز شاید چندروز قبلتر یا بعد تر..که داشتم میگفتم بعضی حرفا توی دلته و برای گفتنش کلمه نداری یا شاید هم داری ولی تا حالا موقعیتش پیش نیومده و بعد همون جمله و کلمه را از دهن یکی دیگه میشنوی و بعد به این نتیجه میرسی چقدر شبیهی یا جمله دزدی نداشتیم!!!!!
این تیکه را که خوندم انگار خودم قبلا گفته بودم یا نوشته بودم یا دیده بودم...
یادم نیست ولی جمله بعدش را حدس میزدم.....این تیکه را دوست داشتم....
"....دوسال پیش با هم ازدواج کردیم.توی دانشکده با هم آشنا شدیم.یعنی توی کتابخانه ی دانشکده.ترم پنجم بود و من تازه تغییر رشته داده بودم و از رشته ی تاریخ آمده بودم رشته فلسفه.افسانه عکاسی میخواند.خیلی زود عاشق هم شدیم.مثل بیشتر عشق ها.تقریبا بی دلیل.یعنی حتی اگه دلیلی داشته باشد،من دلیلش را به خاطر نمی آورم.تنها دلیلی که به خاطرم میرسدانگشتان افسانه است.من به طرز احمقانه ای ناگهان عاشق دستها و انگشت های او شدم.درواقع اول انگشتهایش را دیدم و بعد صورتش را.دست راستش را گذاشته بود روی پیشخوان کتاب خانه و داشت با دست چپ چندتار مو را که روی گونه راستش افتاده بود زیر روسری اش میگذاشت.همه ی این چیزها چندثانیه بیشتر طول نکشید.حتی وقتی روسری اش را صاف کرد و دست چپش را پایین آورد و من دست کم میتوانستم نیم رخش را ببینم،هنوز محو دستها بودم.داشتم فکر میکردم-یعنی حس میکردم- که این انگشت ها به خاطر ظرافت وزیبایی وانحناهای نرم و معصومیت تا مرز تقدسشان شایسته ی دوست داشتنند.همان لحظه بود که عاشقش شدم.قسم میخورم.با این همه خوب میدانم اگر در دانشکده ی دیگری درس میخواندم ،عاشق کس دیگری میشدم.یا اگر شهر دیگری می بودم.یا کشوری دیگر.اگر صدسال قبل زندگی میکردم لابد عاشق خاتونی میشدم از قاجاریان. واگر دویست سال قبل به دنیا آمده بودم با همین توان و غرابت،عاشق زنی دیگر با اسمی دیگر.مه لقا مثلا.خودم را اینطور قانع کرده ام که افسانه تنها یکی از هزاران معشوقه ی بالقوه ای بود که میتوانستم به آن ها عشق بورزم.دلیل روشنی ندارم اما فکر میکنم بین این افسانه ها باید چیز مشترکی باشد.دقیقا نمیدانم چه چیزی.شاید شباهت انگشتانشان.افسانه هم همینطور.او هم از میان هزاران امکان،ازمیان هزاران ابراهیم،من را انتخاب کرد.این یکی از آن هزاران چیزهای عوضی دنیاست که من هرگز نخواهم فهمید.هرگز.بنابراین ما- من وافسانه- باید خیلی خوش شانس باشیم که از میان این همه سال،این همه شهر،این همه دانشگاه،این همه کتابخانه، این همه افسانه ،این همه ابراهیم،درست دربعدازظهر پاییزی یکی از چهارشنبه های هزار وسیصد وهفتاد خورشیدی در کتابخانه ای از دانشکده ای از شهری در شرق این کره ی خاکی با هم مواجه شدیم و بعد عاشق هم شویم تا فکر کنیم خوشبختترین زوج دنیا هستیم و برای هم ساخته شدیم و نیمه ی گم شده هم هستیم و بعد ازدواج کنیم.......
پــــ . نـــــــ :
1. انگار که دلم نخواد برق کشی اتاق یا سیمکشی تلفن درست بشه.انگار که دلم نخواد ببینم توی اونطرف دنیا چه خبره!انگار که اصلا مهم نیست دارم پول اکانتی را میدم که اصلا ازش استفاده نمیکنم. انگار که دلم بخواد فقط کتاب بخونم. گاهی شعر.دراز بکشم و گاهی موزیک گوش بدم اون هم بلنـــــــــــــــــــــــــــــــــــد و عود روشن کنم. همون عودی که شهرزاد بهم داده که تاثیرش را روی اعصاب و روان و آرامشش بررسی کنم. از بووش خوشم میاد !نه از آرامش یا هر چیزه دیگه ای که توشه!!!!
2. ولنتاین مبارک! یا سپندار مزگان!اون هم مبارک!!! از بس از دیروز تا حالا هرکی از راه رسید بهمون گفت، این امر بهم مشتبه شده که باید تبریک بگم. با اینکه سر سوزنی به هیچ کدومش اعتقاد ندارم! هرروز ولنتاینه!هرروز عشقه!هر روز روزه منه!هر روز روزه توه! اوق به هرچی خرس و گل رز و شکلات و آی لاو یووووووو! عشق یعنی من،تو ،سکووووووووووووووووت!همین!
3. دلم امشب یهو ضعف رفت!غش رفت!یهو ریخت!یهو توی شلوغی خیابون دلم خواست فرنگیس کنارم بود و قدم میزدیم!دستش را میگرفتم و میذاشتم توی جیب پالتوم و بعد بهش میگفتم بریم پفک بخوریم. یا زل میزدم به شیرینی های پشت ویترین و ادای دختر کبریت فروش را در می اوردم تا دلش بسوزه و از روی عشق واسم یه کیک خامه ای گنده بخره!دلم برای یه عالمه باهاش راه رفتن تنگ شده! لعنت به هرچی اتفاق غیر منتظره ست که باعث بشه فرنگیس ازم دور بشه!
4. موزیک گوش دادن را دوست دارم .موزیک گوش میدم.سلسله مراتب داره!اول :موزیک احسان!اسمش را گذاشتم موزیک احسان!خیلی خوشحالم ه محمد علی زاده! بعد پشیمون ه مهدی مقدم !بلنــــــــــــــــــــــد که دلم خنک بشه و اصلا نشونم چی میگه و بعد تمام موزیک های سیاوش قمیشی!بهش میگیم بابا حاجی!شبیه بابا حاجیه!...خدا جون مچکریم که چشم دادی بهمووووووووووووون..
...
5. تا آخر سال وقت دارم به تموم آدمای زندگیم که خیلی وقته دورند سر بزنم. دلم واسه تک تکشون تنگ شده!شمارش معکوس شروع شد!
6. نبودن را دوست دارم!شاید تا روز لیلا!
7 .کلا همینـــــــــــ
ـــــــــــــــــــــ
هوالمحبوب:
باز هم صبح شد و یه عالمه حس متناقض که باید طبقه بندیش میکردم والبته که کردم!قرار بود برم برای نفیسه انتخاب واحد که باز سیستمم هنگ کرد و من هم که یه عالمه ترجمه ریخته بود سرم وحوصله کند و کاو کامپیوتر نداشتم زود فرستادم دنبال آقا رحیم که برس به داد سیستمم!ایشون هم عینهو مهریه که عندالمطالبه است ظاهر شدند وافتادند به جون سیستم و آخر سر هم گفت این سیستم را باید ببرم خونه گویا توی خونه خودمون سیستممون رو دربایسی دارند وکار نمیدند!!!
تو همین گیر ودار یهو آقای فلانی از شرکت فلان زنگید که: خانوم فلانی!دیروز بود زنگیدید شرکت گفتید اینترنتتون قطع ه و اگه میخواستید دبه در بیارید چرا منت خشک وخالی گذاشتید وگفتید اینترنتتون را وصل میکنم مجدد و آخر ماه پولش را وقتی حقوق گرفتی بده(!)....خوب؟؟؟؟
الی:خوب!؟!
- الان خدمتون عرضم که اینترنتتون وصل ه ولی نویز داره خفن و واسه همین هم شما هی قطع و وصل میشید ومن توی راهم بیام خونه ببینم این اینترنتتون چه مرگشه!!!! البته قبلش میرم مخابرات مطمئن بشم مرگش از شماست نه از ما!!!!!
آقا رحیم توی اتاق خوشگل بنده جا خوش کرده بودند که آقای فلانی هم از شرکت فلان قدم رنجه کردند وجاشون را دادند به آقا رحیم و اوشون رفتند وایشون اومدند! حالا ما هم عین کارگران دم جاده هی سیم بده، سیم چین بده، بپر بالا بپر،بپر پایین ،هی یا الله بگو ،هی هیشکی روسری سرش نباشه ،هی غیرتی بشو بپر توی اتاق به اهل و عیال بگو موهات رو بپوشون نامحرم داره میاد توی اتاق و از این جور خزعولات!!!!
راسی یادم رفت بگم آقای فلانی از شرکت فلان به محض رسیدن توی اتاقم کف بر شدند وگفتند به به چه اتاق خوشگلی و منم همیچین ذووووووووووووووووق کردما!ولی هیچی نگفتم و فقط ذوق مرگ شدم! ذوق مرگی هم داره ! اتاق به این خوشگلی!!
خلاصه آقایی که شمایی شدیم یه پارچه وردست و هرچی آقای فلانی گفت اطاعت امر کردیم و هی از این اتاق به اون اتاق!دیگه وقتی خواستیم بریم توی اتاق دخترا فرنگیس حرصش گرفت و گفت بهش بگو تعارف نکنه حمام هم هست یهو بیاد یه دوش هم بگیره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
هر سوراخ سنبه ای را بگی گشتیم دنبال نویز ولی پیداش نکردیم ولی همچنان نویز بود که میتازوند روی خط اینترنتم وما هم شده بودیم یه پا وردست و عمله!!!
بچه م
گاهی که برام توضیح میداد ومنه خنگ حالیم نمیشد کلی خجالت میکشید جای من ومنم که
کلا خننننننننننگـــــ
ـــــــــــــ
!تا اینکه داشت اسباب و اثاثیه ش را جمع میکرد بعد از دوساعت بره که آقا رحیم پیداش شد وگفت علت اصلی هنگی ه کامپیوتر را پیدا کرده و اون هم سیمکشی خراب و افتضاحه برق کشی اتاقه!! یه سه راهیی بزرگ با سیم دراز اورد و از حیاط برق گرفت و زد تو ی اتاق و گفت به بابا سلام برسونید بگید باید تجدید نظر کنند توی سیمکشی وگرنه متضرر به هزینه هنگفتی میشند..توی همین گیر ودار که دوتا آقای نامبرده توی اتاق بنده کله معلق میزدند ومنم گیج و ویج ،آقای فلانی داشت میرفت که گفتم ببخشیدا!زدی سیم تلفن را کندی بذار سر جاش!این خونه سیم کش نداره بیاد خرابی هایی که به بار اوردی درست کنه بچه پررو!!!
بچه م سیم تلفن را مجدد وصل کرد اما هرچی تست کرد بوق بزنه بوقی نبود!استرس گرفته بودش ها! گفت این سیم چرا بوق نداره؟؟؟؟
گفتم هیچوقت بوق نداشته!!! گفت پس چه طوری به اینترنت وصل میشدید؟گفتم بدون بوق!این سیم تلفن بوق نداشته که!تلفن نمیخواستم بکنم که! میخواستم به اینترنت وصل بشم! یعنی بچه م قفل کردا!!!!!!!!!!!!!!!!!!
فکر کرد دارم چرت و پرت میگم! متعجب شد وباز اسباب ووسایلش را برداشت و رفت بالا تست خط وبا کمال تعجب دید بوق توی سیم نیست اما کانکت میشه به نت!!!!!!!!!!!!!!
یعنی نمیتونستی بفهمی داره گریه میکنه یا میخنده یا تعجب کرده یا هیجان زده است یا استرس داره! آقا رحیم هم کلا مات ومبهوت بودا!!!!!
بهم میگه :خانوم فلانی کی تلفن اینجا را کشیده؟میگم :بابا! میگه ایشون نابغه اند!!!! با یه لنگه سیم کلی بهره برداری!!!! بدون بوق !!!!!!!!!!!!!!!
یعنی با سیمی که توش خط تلفن نبود به نت وصل میشد وذوق مرگ شده بودا!!!!
توی این گیر ودار شهرزاد جونم بهم زنگید وداشتم براش توضیح میدادم ترجمه هام مونده تا عصر باید تحویل بدم و کامپیوتر ونتم هم داغونه !!! آقا رحیم و آقای فلانی هم ذوق مرگ داشتند ریسه میرفتندا!
آقا رحیم گفت سیم کشی برق اتاق باید عوض بشه ورفت و آقای فلانی هم امر کردند سیم کشی تلفن باید عوض بشه و گویا قصد رفتن کلا نداشتند و از ذوق مرگ شدن و تعجبشون من باب نت بدون تلفن رسیدند اندر مباحث زبان انگلیش!!!!
و مثل همه ی کسایی که دلشون میخواد زبانشون قوی بشه توصیه های ایمنی از ما درخواست کردند ومن هم که کلا دختر خوبی ام و مضایقه نکردم!
چندتا
کتاب بهش معرفی کردم وفلش کارتهام را بهش قرض دادم و ایشون هم کلا با کوله باری از
تجربه و هیجان و تعجب و همچین ذوق مرگی منزل ما را بالاخره بعد از شونصد ساعت ترک
کردند!!! داشتم با خودم فکر میکردم نکنه بخواد واسه پایان نامه شب
بمونه!!!!!!!!!!!!!!!!!! .

ترجمه هام مونده وباید زنگ بزنم خانوم رسولی یه بهونه ای جور کنم و یه کامپیوتر با برق عاریه ای و اینترنت بدون تلفن مونده رو دستمون که برای لای جرز دیوار خوبه!
عباس
آقا مون هم که فقط غر میزنه که چرا من با اینکه دختر خوبی ام اینقدر جفتک میندازم
و بقیه هم که....
....
کلا
همه چی آرووومه و من چقدر خوشحالم کلا!!!! 
پــــ . نـــــ :
صبح
خیلی عصبانی بودم .خیلیــــــــــــــــــــــ.....دست به کار نوشتن شدم که
کامپیوتر کلا باهام سرناسازگاری پیدا کرد...خداراشکر! خداراشکر که خدا حواسش هست
دختر خوبی باشم!من حواسم نیست ولی اون همیشه حواسش هست!یه مدت که بگذره اثرش کم
رنگ میشه!انگار که اصلا از اول نبوده..............آدمها تاریخ انقضا ندارند ولی
بعضی ها اصرار دارند که داشته باشند وتو این شانس را بهشون میدی.
همینـــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــ