هوالمحبوب:
متنفرم از آدمهایی که تسبیح دست میگیرند.متنفرم از ریا!!حالم بد میشه!دست خودم نیست!ضربان قلبم تند تند میزنه و داغ میشم...خدا اهل عدد و رقم نیست.خدا هم مثل الی از عدد بدش میاد.اگه حرف عدد میزنه واسه فهم بنده ست! که اگه صدتا بخونی سیصد تا بهت میدم..
یعنی اگه صدتا بشه نود و نه تا، خدا میگه قبول نیست !جر زدی منم جر میزنم؟
خدا هم از عدد و رقم بدش میاد....شرط میبندم!
بهم میگه تسبیح یعنی ذکر یعنی دعا یعنی ثنا یعنی سلام....
بهش میگم تسبیح یعنی.... یعنی توی دلت و بدون شماره انداز تا موقعی که از نفس بیفتی نمیتونی بگی خدا پاکی ...خدا بزرگی ..خدا سلام..خدا دوستت دارم..خدا حواست هست....خدا حواسم هست....خدا ببخش...خدا شکرت...خدا سلام به همه ی خوبهات ..خدا رهام نکن..خدا نگام کن...خدا تو معبودی...خدا من عبدم....خدا تو ربی...خدا من مربوبم..خدا آهای ...خدا آهااااای ...خدا خدا خدا خدا....
باید برای اونی که بدون کنتور و بدون شماره و بدون حساب کتاب بهت داده شماره بندازی و بگی این قدر گفتم حالا اینقدر ای ول؟!!!!!
از تسبیح بدم میاد...از تسبیح توی دست آدمهای توی خیابون و کوچه و بازار و کوی و برزن بدم میاد...و گرنه عاشق تسبیح سجاده م..عاشق دونه های درشت و براقش....عاشق دونه هایی که توی دستای مامان حاجی جا میشد و قل میخورد..عاشق تسبیح توی کیفم که من را میبره به چهار سال پیش روبروی یه گنبد سبز و فیروزه ای....عاشق تسبیح توی خلوتم و جلوی خدا..درست روبروش!
ولی وقتی باز هم میخوام دعا کنم و دستام را ببرم بالا، تسبیح را میندازم...
خالی ه خالی دستام را میبرم بالا که نکنه یهو این امر بهش مشتبه بشه که الی میگه :"ببین این عالمه و به تعداد این دونه ها صدات کردم زود باش جواب بده ....زود باش !ببین خیلی شد، نامردی نکن!!!!!"
بدون تسبیح میگم:من که از عدد بدم میاد....یادم نیست اصلا چقدر چی گفتم یا چقدر دیگه باید بگم.نمیدونم چقدر بدهکارم و چقدر طلبکارم!هرموقع و هرچی دوست داری بده...اصلا درد بده،مرگ بده....فقط خیطم نکن! من نه،الــــــــــــــی گناه داره ها!
بدون تسبیح میگم!
از آدمایی که تسبیح دست میگیرند بدم میاد.از آدمایی که دارند داد میزنند ما داریم صداش میکنیم و دل ه همه تون آب ! از آدمایی که براش شماره میندازند و حواسشون به تعداد گفتنشون ه!
از عدد بدم میاد..اون هم از عدد بدش میاد ولی با عدد میگیره و بی عدد میده و من هنوز منتظـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــرم
پــــ . نـــــ :
ستاره جان دیروز واست ایمیل را فرستادم.نمیدونم آدرس ایمیلت را درست نوشتم یا نه.چون خودت گویا @ نذاشته بودی.درصورتی که ایمیلم بهت رسیده یه ندا بده حاج خانوم و گرنه آدرس درست ایمیلت را مجددا برام کامنت کن.با تشکـــــــــــــــ
ــــــــر
هوالمحبوب:
خوبیه بیخوابی شبانه و بد خوابیدن و غلت زدن و دنده به دنده شدن و خوابهای کج ومعوج دیدن به اینه ه که دیگه نیاز نیست موبایلت صد دفعه زنگ بزنه و تو هی بکوبونی توی سرش و هی دو دقیقه دیگه و پنج دقیقه دیگه و ده دقیقه دیگه تا میاد چشمات گرم بشه ، باز موبایلت غر بزنه که هی الی پاشو!
و تو ، اون دست آخر بلند شدی و با لج سرت را بالا کنی و زل بزنی به خدا و بگی جون بچه ت کوتاه بیا!!!! امروز هم از من بگذر تا کپه مرگم را بذارم ، از فردا به موقع میخونم(!) و باز ول بشی روی تختت .....
خوبیه بی خوابی شبونه به همینه ....قبل از صدای سرسام آور آلارم موبایلت نشستی روبروش و وقتی صدای موبایلت در میاد دو تا تون با هم بهش نیشخند میزنید و میگید:ببر صدات را بچه حال نداریم!!!!
و بعد زیرزیرکی بخندی و باز زل بزنی بهش و بدون التماس، بهش التماس کنی.....
هوالمحبوب:
بیشتر از اینکه نگران حالت باشه یا بخواد چیزی بگه تا دلت آرووم بشه از این خوشحاله که دستش را میگیری و میکشونیش توی اتاقت و بهش میگی بشین میخوام باهات حرف بزنم.
اصلا تا بهش میگی میخوام باهات حرف بزنم چشماش برق میزنه!!
مثل همیشه خودش را لوس نمیکنه یا بهونه نمیاره که زود بگو غذام سوخت یا "فاطمه" مدرسه ش دیر شد یا کسی بالا نیست الان اگه یکی تلفن بکنه یا زنگ خونه را بزنه چی کار کنم!!!تمام وجودش میشه گوش.تمام اون هیکل بد ترکیبش که من را آزار میده میشه گوش!!!!!
.
تو حرف میزنی و اون چشماش برق میزنه..تو بغض میکنی و اون چشماش برق میزنه....تو اشک میریزی و اون چشماش برق میزنه...تو سوال میکنی و اون چشماش برق میزنه..موبایلت زنگ میخوره و میندازیش روی تخت و غر میزنی که خسته شدم و اون بااااااز چشماش برق میزنه....اونقدر برق میزنه که حس میکنی چشمات داره کور میشه!!!!!
.
حرفات که تموم شد دلت آرووم میشه.منتظر حرفاش یا مشورتش نمی مونی، فقط دلت آروووم میشه.حرفات که تموم میشه تازه میفهمی برق چشماش از چیه.
حق داره!
هیچ فکر نمیکرد باز برات مهم باشه.شاید فکر نمیکرد دیگه دوستش داشته باشی. شاید از بس از ترس نگاه کردن به هیکلش به چشماش هم نگاه نکردی خیال برش داشته که از چشمت افتاده.که گم شدی...که دور شدی....حق داره!حق داره خوشحال بشه و باشه....
.
دلت میخواد بغلش کنی.بهش بگی خودت میدونی چقدر دوستت دارم .خودت میدونی چقدر واسم عزیزی.خودت میدونی اگه تو نبودی شاید من هزار سال پیش مرده بودم.خودت میدونی کجای زندگی و وجود منی....میدونی اگه همه ی دنیا هم جمع بشند نمیتونند تو رو از من بگیرند....میدونی تموم دردم اینه که ازم دور بشی...دلت میخواد بهش بگی :فرنگیس! خیلی دوستت دارم ولی از هیکلت متنفرم!!!!!!!!!
واسه همینه که نگاهت نمیکنم....واسه همین راجبش حرف نمیزنم ...واسه اینه اینقدر سکوت کردم و میکنم که همه ی حرفام را همراه با دم نفسم فرو ببرم ....
دلت میخواد زل بزنی توی چشاش و سیر نگاهش کنی و باهاش تموم روزای سختی که با هم گذروندید را مرور کنی و بعد بگی تا آخر عمر دوستش داری که بوده و مونده و اگه هستی و موندی به خاطر اونه.دلت میخواد گم بشی توی چشمایی که هنوز هم داره برق میزنه.
ولی یه چیزی مانع میشه.یه کسی مانع میشه.همون که باعث شده قیافه و هیکلش برات غیر قابل تحمل باشه......