هوالمحبوب:

و علــی (ع) میفرماید:
شادی مؤمن در سیمای او،قدرت او در دینش و اندوه او در دل اوست.
آقا اجازه؟مؤمن زور و قدرت نداشته باشه قبوله یا حتمن باس زور داشته باشه؟
اگه مؤمن ه بی زور مؤمن حساب بشه،اگه تعریف از خود نباشه و در زمره ی ریاکاران محسوب نشیم در نهایت تواضع و فروتنی از همین تریبون اعلام میکنیم که ما خیلی مؤمنیم!
++بـــا تــشـکــر از لیــنــک زن
هوالمحبوب:

نمــی خـــواهم که از ایـــن بیشــــتر بنویســـم از تـــــو چـــون که میدانـــم
بـــرای عــــده ای تصــویــــــر زیبـــــایــــت مجســــــم میشـــــود آقــــــا ...
تو را خدا یک روز سرد پاییزی به من داد.همان روزها که تنها مرد زندگی ام احسان بود و من برادرم را درست مثل همین حالا دیوانه وار میپرستیدم.خدا تو را یک روز سرد پاییزی به من داد و من بارها از خودم پرسیده بودم که تو پاداش کدام کار خوبم در زندگی ام بوده ای ،بارها به خودم گفته بودم که نکند خدا تو را برای امتحانم فرستاده و بارها به درگاهش التماس کرده بودم که ظرفیت داشتنت و جنبه ی نداشتنت را به من بدهد و هزاران بار به خودت گفته بودم که در برابر تو اصول و قوانینم رنگ می بازد و هزاران بار اشک ریخته بودم که "من خدا را باختم پیش تو فکرش را بکن..." و تو هزار بار گفته بودی عشق زمینی،عشق آسمانی را نفی نمیکند.
خدا همان روز آبان ماه عزم جزم کرده بود زندگی ام را اردی بهشتی کند که تو را به من داد و یک روز که به خودم آمدم دیدم از "من"خبری نیست و همه اش "تــوست" و هر جا در مورد تو از من سوال میکنند من خودم را تشریح میکنم و توصیف و آن ها خیال میکنند از تو حرف زدن طفره میروم!
همین چند شب پیش بود که وقتی به ساره گفتم آدم تصویرگری هایت را که در کنار شعرهای عزیز جانت میبیند نمیتواند تشخیص دهد شعرهای او تصویر شده اند یا تصویرهای تو شعر ،او گفته بود که خودش هم نمیداند که او عزیز جانش شده یا عزیز جانش او ! و من خوب میفهمیدم.منی که برایت خوانده بودم "من منــم اما خدا میداند امشب من تــوأم ..."خوب میفهمیدم خودت را تشخیص ندهی که کدامی یعنی چه.
خدا تو را یک روز سرد آبان به من داد تا مرا از اسب غرورم به زیر کشی و شع ـر تر کنی.که وقتی بغض خفه ام میکند برایم قرآن بخوانی و وقتی دعوایمان میشود برای آشتی شع ـر.
خدا تو را یک روز سرد پاییز به من داد تا از سردی دست بکشم و با خودم مهربان تر باشم.که موقع ناراحتی هایم در هزار توی تنهایی ام کز نکنم و سکوت.که حرف بزنم،که غر بزنم،که داد بزنم و گریه کنم و حتی به تمام غصه هایم ناسزا بگویم.که همیشه و همه وقت حتی زمان ناراحتی ام اصرار کنی خودم باشم و به واسطه ی "دختر خوب "بودنم حرفها و احساساتم را قورت ندهم.که به من بگویی ما در تمام زندگی مان به واسطه ی آدمهای زندگی مان مجبور به سانسور خودمان و احساسمان و حرفهایمان بوده ایم و دلیلی ندارد طرز فکر و های و هوی دیگران مانع خود بودنم در وبلاگم شود.
خدا در یک روز سرد پاییزی خودش را در تو دمید و برای منی که همیشه از خودش،خودش را میخواستم که دستم را بگیرد و راه و چاه را نشانم دهد فرستاد تا به خودم نزدیکتر شوم.که با همه ی سرکشی و تمردم که هنوز هم پابرجاست "دختر خوبی " باشم همانطور که باید!که خودم را بیشتر دوست بدارم و به اطرافیانم بیشتر عشق بورزم.که با شع ـر مسخ شوم و با نگاهت مجنون تر.که ساعت ها به چشمهایم که عکس تو را در خود قاب کرده در آیینه خیره شوم و بیشتر از پیش شیفته و دلتنگت شوم.
خدا تو را برای من فرستاد تا دیگر ادعا نکنم که مردها را میشود دوست داشت اما نمیشود عاشق شد.که اسب غرور را نتازانم و ننویسم لحن نگاه هیچ مردی گیرا نیست و زنگ صدای هیچ مردی نمیتواند تارهای احساسی ام را بلرزاند.
خدا تو را یک روز سرد آبان برای من فرستاد تا بیش از پیش مرا عاشق تویی کند که خود ِ من است.
الــی نوشت:
یکـ) شاید برای شما تکرار مکررات باشد ولی برای منی که هر روز و هرشب از نو میخوانمش به همان تازگی ِ بار ِ اول است.از همین جا الــی را گوش کنید.
دو) لینک زن گفت از بهترین مرد زندگی ام بنویسم و من از الــی نوشتم که خود ِ اوست.
سهـ)عنوان پست از امید صباغ نو ، تصرف و تحریف از الـــی!
هوالمحبوب:

تلاش بی حد و حصرتان را میستاییم آن هم در حد لالیگــا!مثلن آدم باید چقدر بی چشم و رو باشد که این همه خدمات و حسناتتان را ببیند و بخواهد وجودتان را انکار کند!ولی خودمانیم ها شما ما را دقیقن چه فرض کردید؟
یعنی به شکل و شمایل ما می آید با این سن و سال و متانت و خانومی و وقار(!) به خاطر لطف و مرحمت شما و ذوق مرگیِ ناشی از الطافات بی کرانتان ساعت کوک کنیم و از ساعت یک بامداد تا هفت صبح فک بزنیم که شما هی تند تند صبح و ظهر و شب برایمان پیامک عشقولانه میفرستید که برنده ی شونصد و سی و چند ثانیه مکالمه ی رایگان ایرانسل شُدیم تا ما به طرفة العینی دست به کلکیولیتور شویم و ثانیه اش را تقسیم بر شصت کنیم و بعد برای اینکه نکند آه بکشیم که مردم بگویند بی جنبه ی ندید بدید،پوزخند بزنیم که نیم ساعت و یک ساعت مکالمه ی رایگان ِ نیمه شب را میخواهیم چکار وقتی همه خوابند و ما نیمه شب ها به جای حرف زدن ترجیح میدهیم در سکوت خاطراتمان را مرور کنیم و شعر بخوانیم و حتی گریه کنیم !
آقا نیمه شب موقع خواب است و استراحت!از شما که حرف خدمات و پشتیبانی و درک و فهمتان گوش فلک را پر کرده و با اینکه هیچ کس با شما تنها نیست گذاشته اید همراه اول پز همراهی اش با مردم را بدهد،بعید است!
اگر مــَردید چند صد ثانیه مکالمه ی رایگان قبل از خوابیدن عباس آقایمان به ما هدیه کنید که ما برایشان شع ـر شویم،نه نصفه شب که تازه به صد تقلا پلک هایشان گرم شده و ما هی توی دلمان دعا میکنیم که نکند پشه پر بزند که یکهو از خواب بیدار شود.
اگر چه فکرش را که میکنم میبینم ترجیح میدهیم برای مکالمات قیمتی مان بها بپردازیم که ارزش حرفهایمان دستمان بیاید نه اینکه مفتی مفتی حرف مفت بزنیم که یعنی خیر سرمان حرف زده ایم:)
الـــی ریز نوشت :
یکـ)فکر نکنید فراموشمان شده خاطرات کردستانمان را تعریف کنیم ها:)
دو) نفس مان به شماره افتاده هر چه به آخر اردی بهشت نزدیک تر میشویم :(
سهـ) از پذیرفتن هرگونه کامنت بی ربط و صرفن جهت اطلاع معذرویم!:)