هوالمحبوب:

یادته؟هفت سال پیش بود.همون موقع که هنوز تسبیحم پاره نشده بود و در عوضش مامان فرزانه بهم اون تسبیح شب نما را نداده بود.یا مامان تو اون تسبیح و جا نماز سفید ِ از مشهد اومده رو یا ستاره تون اون تسبیح دونه درشت زرد رنگ رو.همون موقع که من هنوز تنهایی نرفته بودم معصومه.همون موقع که هنوز روز رفتنم برات "شایلی" را نخریده بودم که گفته بودی نکنه برم سفر و بمیرم و کادوی تولدت را نداده باشم.همون روز که هنوز اون سجاده ی قهوه ای ِ بته جقه مال من نشده بود.
همون روزا که مامانت هنوز روضه نگرفته بود و بهم نگفته بودی دوشنبه بیام پیشت و من موقع دعا با اینکه پر از درد بودم روی پله های آشپزخونه تون نمیدونستم دقیقن از خدا چی بخوام و هیچی بهش نگفتم و فقط گریه کردم!همون موقع که هنوز سعیدتون نرفته بود مکه که تو ازش بخوای واسه الهام دعا کنه تا دلم آروم بشه و هر روز واسه گریه هام و حرفام گوش بشی.
همون روزای خیابون ِ میــر که من و تو توی یه آموزشگاه با هم کار میکردیم و تو مسئول بخش زبان شده بودی و من مربی و قرار شده بود هیشکی نفهمه ما همدیگه رو میشناسیم که یهو واسمون حرف در نیارند با پارتی بازی اومدیم سر کار.همون روزا که با هم رسمی سلام و احوالپرسی میکردیم و تو جلوی همه بهم تذکر میدادی که چرا دیر اومدم و بعد که همه میرفتند سر کلاس وسط درس دادنم در کلاس را میزدی و بهم میگفتی :"خانوم فلانی یه لحظه تشریف بیارید بیرون!" و وقتی می اومدم بیرون عین دختر و پسرهای عاشق که میترسند عاشقونه هاشون لو بره سرک میکشیدیم که کسی ما رو نبینه و همدیگه را بغل میکردیم و میبوسیدیم و سلام و صبح بخیر جانانه میگفتیم و بعد تا در یکی از کلاسها باز میشد زود من را میفرستادی سر کلاس و من توی دلم به خاطر داشتنت کرور کرور قند آب میکردند.
همون روزا که وقتی بعد از ظهر می اومدم و میدیدم نیستی و به همه گفته بودی عصر توی ِ یه شرکت دیگه مشغول کاری و نمیتونی بیای و فقط من میدونستم میخوای وقتی محمد میاد خونه،خونه باشی و بری استقبالش،واست نامه مینوشتم اونم رسمی و پر از رمز و رموز که فقط من و تو میفهمیدیم و میچسبوندمش به مانیتور که وقتی صبح میای اولین کسی که باهات حرف میزنه من باشم.
یادته؟همون روزا بود که محمد رفته بود سفـر و همون "تو"ی ِ آروم و سر به زیر رفتی واسه تسویه حساب توی "کیترینگ ".همون روزا بود که رفتی و گردن اون زن ِ مزاحمی که بدون رضایت تو شده بود منشی و به قول تو بعدها میشد موی دماغ را گرفتی و پرت کردی از اونجا بیرون و برام با هیجان،غیرت و قدرت نماییت رو تعریف کردی .
آره همون روزا بود که وقتی بهت گفتم یه خورده زیاده روی کردی گفتی نمیتونی تحمل کنی یه روز اسم کوچیک مردت از دهن ِ یه زن غریبه بیاد بیرون.یه روز که به واسطه ی روال عادی ِ کار خیلی چیزها بین زن و مرد عادی میشه تا جاییکه اسم کوچیک ِ همدیگه را که صدا میکنند انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و تو هم نباید ناراحت بشی!
همون روزا که من خیال میکردم میفهممت ولی باز توی دلم با وجود محمدی که از چشمم بیشتر بهش اطمینان داشتم گمون میکردم زیادی حساس شدی و عکس العمل به خرج دادی.
همون روزا که من با تموم دوست داشتنت و بهت حق دادن،اونقدرها هم به حساسیتت حق نمیدادم!
هفت سال گذشت تا بفهمم درد داره ...خیلی درد داره اسم کوچیک ِ مردی که دوستش داری را با تمام اعتماد و اطمینانی که بهش داری از دهن ِ یه زن غریبه بشنوی که صداش میکنه،که خطابش میکنه،که حتی مرورش میکنه.
اون احمقی که گفته مردها غیرت دارند ولی زن ها حسودند را باید روی تخت مرده شور خونه شست!زن بلد نیست وقتی اسم کوچیک مردی که دوسش داره را از دهن کسی که نباید،میشنوه رگ گردنش بزنه بیرون و صورتش سرخ بشه و داد و فریاد بزنه و شاخ و شونه بکشه.یکی مثل تو میره و قبل از اینکه کسی به خودش اجازه ی همچین جسارتی رو بده ،گردن طرف را میگیره و از حوزه ی زندگیش پرتش میکنه بیرون و یکی مثل مــن فقط گــریــه میکنه نفیسه!!!
هوالمحبوب :

مــی لـــرزم و ضـــعــف دیـــــد دارم دکتــــــر
مـــجنــونـــــم و شکـــــل بـیــــد دارم دکتـــــر
لـــب هــای مــن از تـــب جنون می ســـوزند
بـــوسیـــدگـــی شــــدیـــد دارم دکتـــــر ... !!!
اگه بخوایم از تعطیلات مزخرف و "اومدی خونمون آجیلمون رو خوردی میایم خونتون آجیلتون رو میخوریم !"و دید و بازدیدهای سرعتی و مارتن و "کی اومد خونمون و کی نیومد و کجا بریم و کجا نریم ؟"و "آمدیم نبودید!"های روی در خونه صرف نظر کنیم،شنیع ترین و حال به هم زن ترین مراسم نوروز این ماچ و ماچ مالی های مسخره است -که شما بهش میگید دست و روبوسی و دیده بوسی -که ملت تأکید مؤکد دارند به برپایی و انجامش!
یعنی اگه همه ی هم و غم ِمزخرفی و کسلی ِ نوروز را بذاری کنار و به جون بخری نمیتونی واسه خاطر ِ این مراسم فرخنده به خودکشی فکر نکنی!مخصوصن اگه در طول روز طی چند تا دید و بازدید چند فروند ماچ نثارت کنند (واحد ماچ چی میشه؟!)و هر وقت قصد میکنی دو تا ماچ کنی یارو سه تا ماچ میکنه و تا میای سه تا ماچ کنی یارو دو تا ماچ میچسبونه به صورتت و کلن تو در هر هزار صورت کنف و بلاتکلیف میشی و صورتت اون وسط با لب و لوچه ی آویزون رها میشه و تو می مونی با ظاهری شبیه ِ"در حسرت ماچ!"
من نه فلسفه ی ماچ و موچ عید رو فهمیدم و نه فلسفه ی تعدادش که چرا بعضی وقتها دوتاست و بعضی وقتها سه تاست و اصلن کی این تعداد را مشخص میکنه که ما کلن وقتی هم با هزار زور خودمون راضی کردیم به امر ِ دیده بوسی،باس دک و پوزمون اول و آخرش کش بیاد!
اگه بخواین از دید بهداشتی و انسانی و فرهنگی حساب کنین که نباس لب و لوچه تون را هی بچسبونین به سر و صورت طرف!اگه هم میخواین بماچید(فعل امر از مصدر ماچیدن!) باس کیس میستون توی هوا باشه و اداش را در بیارید تا طرفتون صداش رو بشنوه که یعنی آی لاو یو و این حرفا!
اگه از دید احساسی و لاو و عشقولانه نگاه کنین که شما باس هر کی رو دوست میدارین اینجوری غرق ماچ و موچ کنین نه هر نه نه قمری را که از راه رسید و گفت "سال نوتون مبارک!"ماچ مثل ناموس می مونه،نباس هی ولش کنین این طرف اونطرف که!باس رووش تعصب و غیرت داشته باشین!
قبل نوروز واسه مراسم خداحافظی سر کار تا تونستیم از معرض ماچ خودمون را مصون داشتیم و سعی کردیم با دست دادن و نگاهمون نشون بدیم چقدر بهشون علاقه داریم و آرزومنده یه عالمه اتفاقای خوب براشون هستیم .واسه نوروز هم گفتیم میریم مسافرت چشممون به چش و چار هیشکی نمیفته که هی مجبور بشیم واسه فرار از مراسم ماچ مالونی بگیم :"قربون صورتتون!من سرما خوردم راضی نیستم شما هم مریض شید!"تا اونام -نه کلن مشتاقند و مصّر و پایبند رسم و رسوم-صورتت رو بگیرن بین دو تا دستاشون و بکشند سمت خودشون و سر و صورتت را تف بارون کنند با اون رایحه و شمیم بهاری ِ دهنشون و بگند:"فدای سرت!آدم از الـــی سرما نخوره از کی سرما بخوره؟!".
آقا از سفر اومدیم دیگه آخر ِ تعطیلات ِ رفتیم تا سر کوچه چارتا خرت و پرت بخریم.در و همسایه تا ما و نیش شل مون(شما بخون لبخند ملیح!)را دیدند و "سال نو مبارک"از دهنمون شنیدند یادشون افتاده ما از لیست ماچ شوندگانشون جا افتادیم،همینجوری توی کوچه ما را غرق خجالت و کیس و میس شون کردند!اونم نه اینجور،بد جـــور!
حالا در باب ِدعاهای دختر دم بخت پسندونه شون که از خدا اونم وسط کوچه خواستند به حق پنش تن عباس آقامون بالاخره پیاده یا سواره بیاد ما را ببره بشیم خانوم خونه ش و اونم بشه سایه ی سرمون و پشت بندش هم نگاههای خیره خیره ی عابرها به دختری دم بخت و خجالتی(!!!)به دیده ی اغماض بنگرید(ختم به سکون!!)
مسئولین این سکان را به دست بگیرند و یه قانونی وضع کنند لایحه بفرستند مجلس اونم سه فوریتی برسه به تصویب اندر مباحث ِ "کیــس" تا ما از شر ِماچ و موچ های نوروزی در امان باشیم!
الـــی نوشت :
یکــ) من کلن موندم کدوم نادونی بوده گفته "نه همین لباس زیباست نشان آدمیت!".آقا رفتیم سفر کردستان،جای دوست و دشمنتون خالی! در دامن طبیعت لباس کــُردی پوشیدیم هی خودمون را نگاه کردیم،هی قربون صدقه فریبایی خودمون رفتیم!والا همچین عین این آدم حسابیا شده بودیم،هی دلمون خواست عاشق خودمون بشیم دیگه قسمت نشد!(سفرنامه مون را بعدن مینویسم!)
دو ) تو را بیشتر از همیشه دوست دارم نفیــسه :)
سهـ) تولد ساغـــر و رهــا مون هم مبارک! روووم به دیوار رفته بودیم سفر و گرنه زودتر به صورت مکتوب تبریک میگفتیم :)
چاهار)من هنوز از پارسال پست دارم بذارما!فک نکنین سال نو شد باس هی حرفای نو بزنما!ما از اون نرود میخ آهنین در سنگهای خاطره بازیم ولی برای سال جدید برای شما برنامه ی ویژه ای داریم :)
+کسی یه قالب پدر و مادردار میشناسه واسه اینجا بهمون معرفی کنه؟
هوالمحبوب:

بهت میگم :"ازت ممنونم "و بهم میگی :"وا!مگه تشکر داره ...؟"و من میگم :"چرا نداره،معلومه که داره "و تو بی هیچ حرفی فقط واسه اینکه مثلن دل به دل من داده باشی قبول میکنی و میگی باشه !
آره!تشکر داره و باید تشکر کنم.به خاطر همه ی روزهای سالی که گذشت باید تشکر کنم.واسه لحظه لحظه و ثانیه به ثانیه ای که بودی باید تشکر کنم.واسه همه ی روزای فروردین و اردی بهشت و خرداد و تیر و مرداد و شهریوری که بودی،واسه همه ی روزای خزان و طلایی پاییز و واسه همه ی روزای سرد و سیاه زمستون.واسه همه ی اون لحظه هایی که تقلا میکردم از غم و درد تنها باشم و تو با همه ی لجبازی م نمیذاشتی و کنارم بودی.واسه ی همه ی اون روزایی که با همه ی غرور و خودخواهی و سرخود معطلی م میخواستم نباشی و نباشم و تو کمترین اهمیتی بهشون ندادی.واسه ی همه ی لبخندهایی که باعث ش شدی.واسه ی همه ی داد و فریادهایی که زدی.واسه همه ی قهرهایی که آخرش به خاطر تو آشتی شد و ایمان من را به تو بیشتر از پیش کرد.
به خاطر همه ی ماه ها و روزهایی که خودت و خاطره های خوبت رو بهش سنجاق کردی.واسه اینکه دیگه فروردین برام سنگین نیست و همیشه یاد تو و محتشم و اون اولویه ی بی نخود سبز و اون گزی میندازه که بهم ندادی و یاد شعرهای نصفه نیمه و خداحافظی هول هولکی.به خاطر اینکه باز عاشقونه و بیشتر از قبل عاشق اردی بهشت هستم و شدم که توی آخرین روزهاش من رو شیفته ی تو کرد و خودم هم باورم نمیشد که با بغض و اشک ازت جدا بشم.به خاطر خردادی که من را عاشق چهل ستون کرد و لقمه های بریونی با یه پر ریحون.
به خاطر تیر ماهی که همه ی روزهاش بوی تولد تو رو میده و اون نامه ی بلند بالای تولدم با شعری که گفته بودی و من با اشک خوندم و ذوق شدم،به خاطر همه ی مرداد داغی که همیشه بوی انتظار به خاطر ِ تو رو میده،به خاطر همه ی شهریوری که سکانس ها و قاب های فیلمی که دیده بودی را باز با من تکرار کردی و همیشه و تا آخر عمر من را یاد نوشابه ی قوطی ای میندازه که از مدیر فست فود اشانتیون گرفتیم و یاد غافلگیر کردنم توی ِ"خیابون میر"ی که همیشه دوستش داشتم و اون اس ام اس موقع ِ بستنی خوردنمون وسط بغض بودنم.
به خاطر پاییز و مهر ماهی که اگر چه با دعوا و بحث مون شروع شد اما همیشه و تا ابد آشتی و مهر تو و اون روسری ِشالی ِ مشکی زیر بازارچه و ترشی و قره قوروت خوردن روبروی همون عالی قاپویی را به یادم میاره که پیشترها خاطره ی گریه ی پشت شمشادهاش قلبم رو از کار می انداخت.به خاطر آبانی که اگر چه هنوز هم من را میبره تا سه شنبه ی آخر پر از درد ِ سیزده سالگی م ولی من رو پر از عشق میکنه که توی یکی از روزهای سال قبلش از راه رسیدی و سُر خوردی توی زندگی م و یاد اولین ِ اولین ِ زندگی م که امسال بهم تبریک گفتی ش و بستنی دابل چاکلت مگنوم که دیگه هیچ وقت بدون هم نمی خوریمش!به خاطر آذری که با تو بوی معصومه میده و لذت مشلول خوندنت برام و غرق شدنم توی رکعت به رکعت نمازت.
به خاطر دی ماهی که توی یکی از نیمه شب هاش من رو غرق خجالت کردی و بی مقدمه ازم پرسیدی: :"خانوم اجازه؟باید برم توی وبلاگتون بنویسم با اجازه ی بزرگترها بعله یا به خودتون هم بگم قبوله؟!" و دی ماهی که همیشه برام آبستن درد و غم بود رو شیرین ترین ماه ِ سال کردی.به خاطر بهمن و اون سینما بازی هاش،به خاطر بهمنی که داشت همه ی سهمم را از تویی که به اندازه ی یه بند انگشت بود میگرفت و من چشمم را بسته بودم و دل به دلش داده بودم و تو با همه ی ناراحتیت به خاطر بد بودنم بهش اجازه ندادی و خودت را باز بهم برگردوندی و ثابت کردی بهمن،ماه ِ زانوی غم به بغل گرفتن و از دست دادن نیست.به خاطر اسفند ازت ممنونم،به خاطر ِ همه ی روزهای ِسرد و بارونی ش که خیالت رو دادی دستم تا باهام توی تک تک کوچه پس کوچه های این شهر قدم بزنه.به خاطر ِ اون دَه تا طلب سریع السیر وصول شده ی تو و همه ی طلب های وصول نشده ی من.به خاطر سهم سر صبح ِهر روز اسفند ماه که بهم ندادی و به خاطر همه ی قول هایی که بهم دادی!به خاطر همه ی اول صبح های این روز و ماه ها که صدای خواب آلودت را توی گوشم طنین انداز کردی و اجازه دادی روزم با تو شروع بشه و با تو تموم.
توی پونصدمین روز بودنت توی زندگیم،درست توی آخرین روز سالی که داره تموم میشه و یک ساعت و چند دقیقه مونده به سال تحویل،به خاطر همه ی لحظه هایی که باهام بودی و کنارم بودی ازت ممنونم.به خاطر ِ همه چی و مهم تر از همه به خاطر همه ی اونی که بودی و به خاطر ِخود ِخودت.
حالا دیدی تشکر داره؟دیدی چقدر تشکر داره؟دیدی بیشتر از اونی که فکرش رو بکنی تشکر داره و من باید دنیا دنیا از تو و اون ذاتی که من را لایق داشتنت دونست تشکر کنم.میدونی من از خدا که تو را آفرید ممنونم؟...همین:)
الـــــی نوشت :
یکـ) فراموش شدنی نیستند همه ی آدمهای زندگی ام.هیچ کدام شان،حتی همان ها که درد داده اند و رفته اند.باز هم موقع "حول حالنا الا احسن الحال" در ذهنم مرور میشوند برای داشتن روزها و لحظه های قشنگ.باز هم در ذهنم مرور میشوید به امید داشتن ِ "آخری خوب".سلامتی،آرامش،درک و معرفت را از او که مهربان ترین مهربانان است برایتان خواستارم.از اینکه در سالی که گذشت در زندگی ام بودید ممنونم:)
دو) گمانم مدت زمانی اینجا نباشم.شاید سفر،شاید هم لم دادن جلوی تلویزیون و تخمه شکستن و فیلم های مزخرفش را دیدن و شاید هم اصفهان گردی!علی ایها الحال فرقی نمیکند،فقط قرار است در اوایل سال نود و سه عطای "مجازستان "را با تمام حقیقی بودنش به لقایش ببخشم و خودم را دست "واقعیـِستان " با تمام مجازی بودنش بسپارم،باشد که رستگار شوم :)
سهـ) امســـال بـــــرای مــــا ســــال دیـگــــری ست ...
چاهار)با تمام سختی ها و غم هایش،دلم برای امسال تنگ خواهد شد ...!
پنجـ)این هم عیدی ِ ما _که برایمان نوستالژی دارد شدید_به شمایی که دوستتان داریم آن هم زیاد.آدمهای زندگی ِ الــی همه دوست داشتنی اند.حتی شما دوست عزیز ! :)
گـــل اومــــــد بهــــــار اومــــــد ... از اینجا گوش کنید