هوالمحبوب:
![]()
من واقعن نمیفهمم دقیقن مردم از کی فهمیدند داره بهار میاد که یهو همه شون با هم ریختند توی خیابون که جای سوزن انداختن نیست؟ !اینا توی خونه هاشون از اول سال تقویم نداشتند که بفهمند اسفند کی تموم میشه که انگاری تازه فهمیدند و اینقدر عجله دارند و مضطرب اند؟!
جدا از شلوغی و عر و عور بچه های گم شده و سرتق هایی که نه نه و باباشون را به چارمیخ کشیدند برای یه وجب لباس و تازه عروسایی که گله ای با فک و فامیلاشون می ریزند توی بازار که واسه اولین عید ِ زندگی مشترکشون چشم فک و فامیل رو دربیارند و داد و هوار گوش خراش ِمغازه دارها و کسبه که آتیش زدند به مالشون،این بوی عید و تلاطم مردم که میون ِ این همه گرفتاری و نارضایتی رنگ ِ زندگی و هیجان میده اونم زیر ِ نم نم بارون که یه عالمه آدم را سر کیف و کوک میکنه و نمیشه علیرغم فرارت از سفره انداختن و منتظر سال تحویل شدن و روبرو شدن با خیلی چیزها و لحظه ها که سنگین ه واست،دلت اون لحظه ی غریب ِ"حول حالنا الا احسن الحال " را به امید یه عالمه روزای خوب،نخواد!
هوالمحبوب:

افـــتـــاد زمسـتـــــان به تـــنــــــوری روشـــــن
سـر سبـــــز شدیــــم از حضــــوری روشــــــن
خــــوش آمــــده ای بـــــهار،خـــوش آمـــده ای
چشمـــــان چــاهـــارشنبــه ســـوری روشـــن!
اگر همسایه ی جدیدمان که بر حسب اتفاق روحانی هم تشریف دارند،به همسرش نگفته بود که اگر مراسم آتش و آتش پرستی در محل به پا کردند باید بروند خانه ی مادرش که در این فسق و فجور شرکت نکند و خانم همسایه هم اظهار افسردگی و غم و عذاب نمیکرد از در منزل مادر شوهر به سر بردن،فرنگیس طبق عادت هر سال بساط چهارشنبه سوری را وسط کوچه علم میکرد و همسایه های پیرمان را دور هم جمع میکرد و از روی آتش با نیش های شل و خنده میپریدیم و سیب زمینی کباب میکردیم و تخمه میخوردیم و من باز هم مثل هر سال به تمام محله قول میدادم سال آینده عباس آقا دار شده باشم و با او جگر بخریم و روی همین آتش کباب کنیم و بدهیم دست محل،باشد که رستگار شویم و خیر دنیا و آخرت نصیبمان شود.
ولی خب از بد حادثه و شاید هم خوبش نشد که مثل هر سال آن شود که همیشه بود و چهارشنبه سوری ِ محل به همان چهارشنبه سوری دو سال پیش ختم شد که من درد بودم و منتظر و بعدش تمام شد و تمام کردم سناریوی ِ مسخره ای را که بازی در آن را پذیرفته بودم و فردایش با شیوا رفتم جمکران و فردای فردایش گل دختر را خدا به ما داد.این شد که امسال حتی از روی شعله ی شمع هم نپریدیم چه برسد به تلی از آتش ِ سر به فلک کشیده که سر بدهیم سرخی ِ تو از من و زردی و سیاهی ِ من از تو!
تمام این سیزده چهارده سال بودنمان در این محل فرنگیس متولی چهارشنبه سوری بود به غیر از پارسال که چه بهتر که منزل نبودیم و درست همین شب در راه جزیره بودیم و من در تاریکی ِ شب تمام چهارشنبه سوری ِ سال قبل را درد میکشیدم و همه ی حواسم به خودم جمع بود که یاد پارسالش مرا نکشد!به خواب هم نمیدیدم دقیقن یک سال بعد درست چهارشنبه سوری جلوی دریا بایستم و هوایش را نفس بکشم و نمیرم.حتی تصورش هم نمیتوانستم بکنم که یک سال بعد درست شب چهارشنبه سوری از میان مشعل های پر از گدازه و آتش عسلویه بگذریم و من هنوز زنده باشم.یک سال گذشته بود و درست چهارشنبه سوری من عسلویه بودم و رو به دریا و باز فرنگیس بساط چهارشنبه سوری اش را در تاریکی ِ ساحل به پا کرده بود و من تحمل این همه اتفاق را با هم نداشتم.دریا را دیده بودم و بلند بلند میخندیدم و با تو حرف میزدم.آتش چهارشنبه سوری را میدیدم و بلند بلند گریه میکردم و هی پی در پی میگفتم "چه چهارشنبه سوری ای!کنار دریا!عسلویه!عـــجـــــــب!" و باز بلند بلند گریه و خنده را قاطی کرده بودم و تو گیج شده بودی که "الی داری میخندی یا گریه میکنی؟!" و من خود نیز نمیدانستم و هضم این شب برایم سنگین بود...!
یادت می آید؟پارسال!چهارشنبه سوری ِ یک سال پس از آن چهارشنبه سوری ِ زجر ِ زندگی ام بود و اولین چهارشنبه سوری ای بود که احسان کنارم بود و تو . و من برایت باز تا نیمه تعریف کردم قصه را و باز گریه شدم و بغض!هیچ وقت نمیتوانستم تا آخر جمله هایم تاب بیاورم و همیشه تو مرا به آرام شدن و صرف نظر از تعریف کردنش دعوت میکردی و من به تو و خودم قول میدادم که دفعه ی بعد دختره خوبی باشم و تا آخر تعریف کردنش تاب بیاورم و انگار هیچ وقت هم نمیشد!
الان درست یکسال از چهارشنبه سوری دریا و عسلویه ای که کنار تو گذراندم و برایت حرف شدم میگذرد و دیگر چهارشنبه سوری آزارم نمیدهد و درست مثل همیشه برایم شیرین است وقتی تو و دریا و عسلویه با تو را به یادم می آورد.وقتی به یاد می آورم که تمام سالی که گذشت علیرغم پناه بردنهایم به تنها بودن،لحظه به لحظه در کنارم بودی و نگذاشتی لحظه های درد آور زندگی ام امانم را ببرد و همان لحظه ها را تنها به خاطر بودنت برایم شیرین ترین لحظه ها رقم زدی.از حالا تا واپسین لحظات عمرم تمام چهارشنبه سوری های دفتر خاطرات ذهن و زندگی ام به تو سنجاق میشود و دریا و عسلویه ای که اولین بار با تو و در کنار تو دیدم و شنیدم و لمس کردم و تنها به خاطر بودنت نمردم را.
چهارشنبه سوری تو را به یادم می آورد و صبوری هایت و صدای خنده ها و گریه هایم را که با موج های کوبنده ی دریایی که با تو اولین بار دیدم آمیخته شده بود و صدای تو که مرا مثل همیشه به صبوری دعوت میکرد و آن مشعل های بلند عسلویه که به خاطر بودنت قشنگ ترین منظره ی شب زندگی ام بود و شیرینی و شهدی را که به خاطر بودنت کرور کرور در دلم آب میشد و مرا به از روی آتش پریدن دعوت میکرد.
چاهارشنبه سوری همگی مبارک.همین!:)
الــی نوشت :
یکـ)همه ی دیشب یک طرف،وقتی موهام را توی دستات گرفتی و بافتی و یه کش مو زدی سرش و انداختیش روی دوشم یه طرف.بهت نگفتم عاشق اینم که موهام رو ببافند و یاد ِیه عالمه خاطره ی خوب افتادم.کلی زور زدم بغض نکنم و دختره خوبی باشم.به خاطر همه چی ممنونم هاله:)
دو) همیشه چهارشنبه ها رو دوست داشتم و دارم.حداقل خوبیه چهارشنبه ها به اینکه که سه شنبه نیست!!!
هوالمحبوب:

نــه تــو را میشود نزد فـــریاد ، نـــه تـــو را با بقیه قســــمت کــــرد
بی سبـــب نیســت مثـل هر رازی تـــو به چشــمم شگـرف می آیــی...
تو آروم و خسته تر از هر روز خوابیدی و من خسته تر از همیشه نشستم و زل زدم به عکس چشمات و یه عالمه حرف دارم برای گفتن ولی بدون هیچ رمقی برای نوشتن!کتفم و دستام هنوز بی حسه ولی پر از یک حس خوبم.درست مثل وقتی که تمام راه را از آمادگاه تا خونه توی بغلم قدم زنیم و نوک دماغت درست مثل لبو قرمز شده بود و دستات پر از پفک و دستات را با پالتو و روسری من پاک میکردی و بعد ازم میپرسیدی:"عاتته خوبه؟!!" و من میخندیدم و میبوسیدمت و میگفتم "آره! عاتته خوبه!"
از بیمارستان ِ تولدت تا در خونه توی بغلم بودی و موبایلم دستت بود و واست آهنگ "تولدت مبارک" پخش میکرد و من با لبخندت انگیزه پیدا میکردم بقیه ی راه را قدم بزنم تا تو آدمها و خیابونها را تماشا کنی و هی ازم بپرسی:"این چیه؟" و من برات توضیح بدم و تو تکرار کنی و باز آهنگ برات بخونه"لپت رو بکشم...بچه ی قشنگم" و تو با خنده بگی :"هـــی!" و من لپت را بکشم.
دوباره طبق قرار خودم و خودت بردمت بیمارستان ِتولدت و این دفعه مشتاق بهم گوش میدادی وقتی برات تعریف کردم که "وقتی نی نی بودی اینجا از توی شکم مامانی اومدی بیرون...!" و تو با خنده صدای ونگ ونگ نوزاد در اوردی و دست کشیدی روی شکمت و گفتی "عاتته افتاد بیرون!" و بعد با هم یه عالمه خندیدیم.
خسته بودی و میدونستم سرمای شب و شلوغیه خیابونا اجازه نمیده بخوام باهام قدم بزنی.واسه همین گرفتمت به بغل و از وسط چهار باغ تا خونه هی راه رفتم و موزیک تولد واست گذاشتم و تو تمام صورت من رو با پفک یکی کردی و نزدیکی های خونه توی بغلم موبایل به دست خوابت برد.
دو سال پیش درست چنین شب و روزی خدا تو رو به ما داد.ولی من با همه ی وجود اعتقادم دارم تو فقط و فقط واسه من به دنیا اومدی و خدا فقط خواست که تو مال من باشی و بشی.حتی اگه اسم من توی شناسنامه ت ثبت نشه.حتی اگه هیچ وقت بهم نگی مامان.حتی اگه تا آخر عمر بهم بگی "آلام!"
تو نمیتونی تصور کنی وقتی توی بغلم میشینی و با همه ی شیطنتت من رو می بوسی یا موهام رو میکشی یا بدجنس میشی و چنگ میزنی توی صورتم من چه حس و حالی دارم.وقتی صبحها به خیال اینکه خوابم از بالای پله ها صدام میکنی و اسمم را ناقص تلفظ میکنی.وقتی با شیطنت میای استقبالم و بعد بهم کم محلی میکنی تا دنبالت بدوم و ازت بوسه بگیرم.وقتی اونقدر آروم توی بغلم خوابت میبره که تمام خستگیم یادم میره و زور میزنم تا خونه وزنت را تاب بیارم...
گلدختر ِ الـــی! تو قشنگتر موجودی هستی که خدا از بین تموم ه آفریده هاش میتونست نصیب من بکنه.تو عزیزترین دختری هستی که خدا میتونست به من بده.
آجی آلام همیشه دوستت داره و هر سال شب و روز تولدت هزار بار اون شب سرد اسفند ماه تولدت و اون پشت بوم بیمارستان را یادش میاد و هزار بار خدا را به خاطر داشتنت شکر میکنه.تو زندگی ِ جدید ِ منی دختر کوچولوی ِ الی...!
تولدت مبارک گل دختر ِ الی ...