_____ مـن دخـتــرِ خــوبــی ام ! _____

_____ مـن دخـتــرِ خــوبــی ام ! _____

" اَمَن یُجیب ،حال دلم اضطراری است ..... از دختری که بد شده دیگر فراری است "
_____ مـن دخـتــرِ خــوبــی ام ! _____

_____ مـن دخـتــرِ خــوبــی ام ! _____

" اَمَن یُجیب ،حال دلم اضطراری است ..... از دختری که بد شده دیگر فراری است "

دارم از دســــت مــــی روم امـــــا... نگـــرانــــم نباش،مـــن خـــوبــــم...!

هوالمحبوب:

روی پـــیشــــانـــی ام ســـیــاه شـده،

دستـــمــــال سپـــــیـــد ِمـــرطـــوبـــم

دارم از دســــت مــــی روم امـــــا...

نگـــرانــــم نباش،مـــن خـــوبــــم...!

نوشته : " نمی دانم بگویم تصادف کرده ام یا نه...! می گویــم...! ما زن ها به طور جنون آسایی از نگران کردن کسی که دوستش داریم لذت می بریم! شاید احساس امنیت میکنیم ... شاید ... نمی دانم ! " *

و من به این فکر میکنم که چرا همیشه از نگران کردن کسی که دوستش داشتم هراس داشتم.از اینکه نکند به خاطر من غصه بخورد،هر چند کم!یا نکند که غصه ام ،دردم یا وضعیتم نگرانش کند و نگرانی اش دردم را بیشتر از قبل.

چرا هیچ وقت برای کسی که دوستش داشتم تصادف نکردم،یا دست و پایم بشکند یا دلم درد کند!

چرا در هر کدام از این وضعیت ها هم که بوده ام پنهانش کرده ام و کتمان؟!چرا هر گاه دل درد امانم را می بـُرد خودم را در هزار پستو پنهان میکنم و حتی المقدور سعی میکنم عادی به نظر برسم.یا سر درد. یا وقتی با میتی کومن بحث میکنم،یا وقتی بغض تمام وجودم را چنگ میزند یا وقتی از زندگی خسته شده ام و دلم میخواهد بمیرم؟یا...؟

نمی دانم!...شاید احمقم،زن بودن بلد نیستم و دلبری نمی دانم و یا شاید هم نویسنده من را جزء زن ها حساب نکرده!شاید...نمی دانم!

*احتمالا گم شده ام

مهنـــــدس چـــــــرا بنــــزین تمـــــوم شــــــد...؟!!!

هوالمحبوب:

وقتی اندر فضایل مردی که قرار است ما به غلامی قبولش کنیم میگویند طرف "مهندس" است ما همیشه به این فکر میکنیم که مهندسی چه نوع ارزش و اعتبار و امتیازی میتواند باشد وقتی که تنها دلیل مهندس بودن طرف این است که چند درصد فیزیک و ریاضی و شیمی بیشتر از من و یا حتی آقا رضا بقال در کنکور زده و در دانشگاه هم خدا را شکر شعور تزریق نمیکنند که طرف اینقدر خودبرتر بین است و گمان میکند مهندس بودن یا شدن هدیه و عنوانی است از القاب بهشتی و خیر دنیا و آخرت خود و وابستگان و پیوستگانش در آن است.آن هم این روزها و حتی آن روزها که به مدد انواع و اقسام دانشگاهها و کلاس ها و جیب های پر پول والدین حتی آقا رضا بقال هم میتواند به دانشگاه برود و البته که بر همگان مبرهن است که معیار قبولی در دانشگاه پاسخنامه ی تست شماست نه میزان درک و شعور و انسانیت تان!

حالا اینکه میگویم "مهندس" الزاما منظورم فقط مهندسی نیست،دکترها،ارشدها،وکلا،متخصصین و استادان.هر عنوان و لقب و لیبلی که طرف با داشتنش احساس خودبزرگ بینی میکند و به چشم امتیاز به آن نگاه میکند و به مخاطب قرار دادنش به "مهندس" و "دکتر" خود را در جایی فراتر از دیگران حس میکند.

کنکور دادن و قبول شدن و دکتر و مهندس شدن فرایندی ست شبیه ظرف شستن و یا حتی غذا خوردن.یک نفر چلو کباب میخورد،یک نفر پیتزا و یک نفر نان و پیاز!

الزاما کسی که چلو کباب میخورد فرهیخته تر از کسی که نان و پیاز میخورد نیست ولی گمانم خوش آب و رنگ تر است و مطمئنن قرار نیست از این خوش آب و رنگی شعور و شخصیت فوران کند!

دلم میخواست همین جمعه ای که گذشت همه ی صحنه هایی را که در جلسه ی کنکور به چشم دیدم میدید،حالم زیاد خوب نبود.واقعن خوب نبود.همه ی شب قبلش حتی تا صبح ناخوداگاه یاد تمام سالهای گذشته ام می افتادم و تلاشهایی که به اسم دانشگاه رفتن کرده بودم برای عوض کردنش و اینکه نشد الا اینکه به مدد دانشگاه رفتن از وضعیت موجودم دور میشدم و شبش به همان وضعیت باز میگشتم.حالم واقعن خوب نبود،آنقدر که شب قبل پر و پاچه ی همه را در خانه گرفته بودم و حتی "پاچه بدم خدمتتون "گفتن ِ احسان هم مرا نمیخنداند و بیشتر عصبی ام میکرد!

ولی صبح که چشمم به صحنه هایی می افتاد که زیاد از حد خنده دار بود حالم عوض شد.نیشم شل شد و هی لبخند بود که با دیدن هر صحنه بر صورتم نقش می بست.و به این فکر میکردم که همیشه دنیا با وجود آدمهایی که به خیالم نادانند ،جای قشنگ و با مزه ای خواهد بود. و اینکه همه چیز الکی شده،همه چیز مزخرف شده حتی مدرک هایی که دست آدمها میدهند که روی هیچ کدامشان چیزی از معدل شخصیت و شعور و انسانیت طرف ننوشته! و اینکه چقدر آدم در زندگی ِ من هستند که با تحصیلات عالیه شان معدلی تک رقمی در انسانیت دارند و چقدر آدم که دانشگاه برایشان پشیزی ارزش نداشته و من در حد مرگ میپرستمشان!

+به من بگویید الی!

همان که دلش میخواست خیلی چیزها عوض میشد!همین :)

هــــــر که دکــتـــر نیست نـــانش آجـــــر است...

هوالمحبوب:

خــــاک ایــــران یــــکـسر از دکــــتـر پـــر است

هــــــر که دکــتـــر نیست نـــانش آجـــــر است...

صبح خوشحال و خندان همراه با جامدادی قرمز رنگم رفتیم سر جلسه که مثلن خیر سرمان بعدها اگر دری به تخته خورد بشویم دکتر مملکت و صدایمان کنند خانوم دکتر!

حالا اینکه میگویم خوشحال و خندان گمان نکنید راستی راستی خوشحال و خندان بودیم ها!اتفاقن برعکس اخمهایمان چنان در هم گره خورده بود که با یک من عسل هم نمیشد ما را کوفت کرد و خودمان هم توی آینه جرأت نمی کردیم به خودمان زل بزنیم.

به خودمان هم قول داده بودیم که در مسیر و اتوبوس و ایستگاه با احدی الناسی همکلام نشویم چه برسد که به رویش لبخند بزنیم تا اینکه تا مقصد وبال گردنمان شود و بخواهد اندر مباحث هوای خوب صبحگاهی و کنکور و این قسم خزعبلات برایمان سخنوری کند،حتی اگر از سر و وضع و چشم و چارم هم تعریف میکرد یا توی ِ فامیلشان یک نه نه قمری داشت که دلش میخواست با ما خویشاوند شود و ما را بفرستد منزل ِ بخت هم،رأی مان بر نمیگشت!

حالا اینکه میگویم قول داده بودیم احدالناسی را تحویل نگیریم زیاد باور نکنید،چون نیش شل ما دقیقن از لحظه ی ورود به دانشکده ی ادبیات ِ دانشگاه پت و پـَهن ِاصفهان که یک عالمه دکتر بالقوه را صبح اول صبحی در خود جای داده بود ،عرض اندام کرد و روی اخمهای گره خورده مان را کم نمود!

ما که موبایلمان را گذاشته بودیم منزل اول صبحی و قبل از آن به آقای اسدی همکلاس دیرینه به رسم روزهای آدینه و فرشته صبح بخیر گفته بودیم و از اویمان هم اجازه ی مرخصی گرفته بودیم آن هم به مدت چند ساعت که "ایرانسل"قربانش بروم کلن تا برگردیم منزل رو سفیدمان کرد و شرمنده،و همه را به مقصد رسانده بود الا آنکه باید و اخلاق نحس ما را نحس تر کرد!

حالا اینکه میگویم ایرانسل فکر نکنید که ما فقط ایرانسل داریم ها!ما کلی با کلاسیم و حتی همراه اول هم داریم ولی به دلیل وضع مالی ِ خفنمان یکی دو سالی میشود ارتباطش یک طرفه شده و مخابرات هم دلش نمی آید قطع دائمش کند و ما هم از همین تریبون از مسئولین تشکر ویژه داریم! و من الله توفیق!

عرض میکردم که ما موبایلمان را چند ساعتی فرستاده بودیم مرخصی و استراحت در منزل ولی عده ی زیادی از دکتران بالقوه دفتر و دستک و چادر و چاقچورشان را آورده بودند و از آنجا که می بایست آنها را تحویل قسمت مربوطه دهند برای هر وسیله "پنج هزار ریال وجه رایج مملکت" تلکه شان میکردند چنین و چنان و من با خودم فکر میکردم که کاش می ایستادم و وسایل این دکتران بالقوه را خودم نگه میداشتم و برای هرکدامشان یک دویست تومنی ناقابل میگرفتم که نه سیخ بسوزد و نه کباب و پول دفترچه ای را هم که خریداری کرده بودیم و گمانم حرام کرده بودم را زنده کنم!!

در ورودیه ساختمان دانشکده،سه عدد "خواهرانِ زینب" حضور به هم رسانیده بودند و دست دو تایشان از آن ذره بین های کاراگاه گجتی بود که لنگه اش را در فرودگاه موقع رفتن به جزیره دیده بودم و آدم را میگذاشتند به عینه زیر ذره بین و با آن،دکتران بالقوه را چک میکردند و هی بوق بوق نثار گوش هایمان میکردند.از شانسه من ه بخت برگشته،بازرسی ام افتاده بود به آن خواهری که ذره بین نداشت و موقع بازرسی ام از او خواستم که من را از زیر این ذره بین ها رد کند، شاید چیز میزی یافت و وقتی پرسیده بود که نکند چیز میزی دارم،گفته بودم که به من چه و تا وکیلم نیاید حرفی نمیزنم و باید خودش بفهمد که چیز میز دارم یا خیر و چرا موقع بازرسی هم بین آدمها فرق میگذارید و بعضی ها را با ذره بین نگاه میکنید و بعضی ها را با تلسکوپ و حتی چشم غیر مسلح و او هم به جای انجام وظیفه و رسیدگی به درخواست ه دکتر ِ بالقوه ی این مملکت یک عالمه خندید و من را که حق مسلمم بود،درست و درمان بازرسی نکرد و از همان جا بود که من-دکتره بالقوه ی این وادی ِ بی در و پیکر-سرخوردگی ِ مزمن گرفتم و آگاه باشید که اگر من سرانجام دکتر نشدم از کجا آب میخورد!

برادران انتظامات یک بیسکوییت به ما دادند با یک لیوان آب معدنیِ گرم که جان میداد چای کیسه ای بیاندازی داخلش اگر چای خور بودی و ما هم که بحمدالله نبودیم.از همان آب معدنی ها که وقتی با سید میرفتیم دانشگاه یک عالمه از توی یخچال اتوبوس برمیداشتیم ،آن هم مفت و مجانی! و اینجا پایمان آب خورده بود سی و چند هزار تومن!

نمیدانم از نیش شل(شما بخوانید لبخند ملیح!) و پت و پهنم بود یا از چشمهای کنجکاوم و شاید هم از مانتوی خوش دوخت سورمه ای ام که یقه اش نقره ای بود و چشم دوست و دشمن را تلسکوپ میکرد(!!)که قریب به اکثر اطرافیانم در کلاس مربوطه گمان میکردند من دکتری بالفعل خواهم شد و من هیچ نگران بعد از آزمون و دکتر نشدنم نبودم حتی!چرا که شب قبلش به نفیسه گفته بودم برایم دعا کند که دکتر شوم تا آمپول های خانواده شان را مفتکی بزنم و اگر هم نشدم و نا امید برگشتم از آزمون به من امیدهای واهی دهد که مهم این است که از آزمون الهی سربلند بیرون بیایم و هیچ به رویم نیاورد که در آزمون الهی هم هیچ پـُخ ِ قابل توجهی نشده ام و او هم به من گفته بود :"چشم خانوم دکتر !" و بعدش هم یک فحش پدر و مادردار داده بود که میل کنم تا سردی ام نشود!

قبل از توزیع دفترچه ها دختری لبخند به لب کارت ویزیتش را در جلسه بین ما که قیافه ی آدم حسابی ها را داشتیم پخش و پلا کرد و گمانم از او خوشم آمد که لبخندم را شلیک کردم سویش که البته بیشترش به خاطر کارت ویزیتش بود که طرح بسیار شکیلی داشت و به خودش هم گفتم و هیچ به رویش نیاوردم که ما یه کمی همکاریم و ما هم به بچه های مردم "آی اَم اِبوک "حواله میکنیم!!!

قبل از توزیع دفترچه برایمان قرآن گذاشتند درست عین همان ها که در مراسم تدفین میگذارند از بلندگو پخش شود.سوره ی حمد بود و چهار مرتبه قاری تا "اهدنا الصراط المستقیم"خواند و باز برگشت اول سوره و کلن ما را اسکل کرده بود و شاید هم داشت با خدا معامله میکرد و منتظر بود خدا به راه راست هدایتش کند و عین خیالش نبود ما دکتران بالقوه یاد شب اول قبر افتاده ایم با این فصاحت و بلاغت و سوز و گدازش به جان بچه ی یکی مانده به آخرم!بالاخره رضایت داد و سوره تمام شد به حمد و قوه ی الهی و خانم سخنگو امر به توزیع دفترچه ها توسط مراقبین نمودند!

دفترچه ها را توزیع کردند آن هم با یک کاور خوشگل آبی رنگ که قرار بود برود قعر سطل زباله و من تازه فهمیدم با آن سی و چند هزار تومن ه ناقابل چه غلطها کرده اند این کلک ها که موش بخوردشان به حق صد و بیست و چاهار هزار پیامبر که اینقدر بلایند!!! و البت که سر جلسه ،همه اش نگران پیراهن ه چهارخانه ی کوتاهه آقای مراقب جلسه بودم که اگر خم شود تمام مایحتوی اش بزند بیرون و قبل از آزمون هوش از سر همه ببرد که بحمدالله تا آخر جلسه در حفظ و نگهداری بدن مبارک اهتمام ورزیدند به جد.و کور شوم اگر دروغ بگویم که من در آن لحظه ی تاریخی که پرده از رخ هیکل و دم و دستگاهشان کشیدند آن هم به مقدار چند سانت و نیم ،ذرة المثقالی به مبحث فوق الذکر نیم نگاهی هر چند چس مثقال هم نیفکندم و از شر نفس امّاره و لوامّه و شیطان رجیم به پروردگار باری تعالی پناه بردم و این طور حرفها،باشد که رستگار شوم و برای ایزد قپی بیایم نه اینجور بدجور که ببین من چقدر باحالم!!

آزمون که شروع شد ،یک عالمه تلاش کردم که سوالی را بی پاسخ نگذارم،حتی آن 20 سوال آمار را که سه بار از درسش افتاده بودم و هیچ به روی مبارک هم نیاوردم که نمره منفی کیلو چند؟!

بعد از چهار ساعت و توزیع دو دفترچه با کاورهای آبی در چند مدل و چند طرح و نقش،آزمون را دادیم به مستحقش آن هم همراه با لبخندهای یکی در میان مراقب و مسئولین و دکتران بالقوه ی حاضر در جلسه و کمی هم وقت کم آوردیم آن آخر جلسه و موقع ترک جلسه هم دلمان خواست با آن دختر کارت ویزیت پخش کن که هی حال خودم و برگه ام را می پرسید وسط آزمون و لبخند حواله ام میکرد و چشمک ،دوست شویم و چون حوصله اش نبود گذاشتیم که بعدها تلفنی استارتش را بزنیم و آمدیم منزل آن هم با وسیله ی شخصی ِ بی آر تی تا اینکه نفیسه به تمسخر از فلان درد که چند وقتی ست مثلن امانش را بریده شکایت کند و ما را خانوم دکتر خطاب کند که عقده ای نشویم و نسخه اش را بپیچیم و ما هم نامردی نکرده و هنوز دکتر ِبالفعل نشده،با آن اخلاق چیز مرغی مان بگردیم برایش دنبال تیر چراغ برق جهت التیام ه درد ِ مربوطه!

الی نوشت :

یکـ)حالا خوب شد گفتیم خودتان بدون غلط بخوانید ها!رسوای عالممان کردید به جد !!دست و پنجه یتان درد نکند!ولی با دکتر مملکت اینطور برخورد نمیکنند ها!اصلاح شد.اجرکم الی الله!

دو)ما که چندان درس نخوانده بودیم ولی شما هی امیدهای واهی پخش و پلا کنید برایمان.خانوم دکتر هم صدایمان کنید ممنون میشویم!فقط چون کلاس دارد ها!

سهـ) هم اکنون پیامکی دریافت کردیم من باب قطع شدن اینترنتمان در کمتر از پنج روز آینده!ما که تا جان در بدن داریم میرسیم خدمتتان و اگر بدخواهان ما را از شما و شما را از ما گرفتند بدانید و آگاه باشید دکتری بودیم مفلس ولی عاشق!یادمان را زنده بدارید باشد که رستگار شوید :)