-
دختـــــــــــــــــــــــر ِ خـــوب مبارکــــــــــــــــــــ ِ
1390/07/07 13:33
هوالمحبوب: اگه تمام دنیا هم جمع بشند وبهت تبریک بگند ولی وقتی آجی یا داداشت بهت میگه که روزت مبارک ،یه چیزه دیگه ست! همچین یه طعمی داره که با یه عالمه بستنی قابل مقایسه نیست.شاید واسه همینه وقتی احسان هرسال حتی با تمسخر وگاهی با شوخی وجدی بهم میگه: گربمیرد دختری از قبر او روید گلی ،گر بمیرند جملگی دنیا گلستان میشود...
-
مثــــــلا روز ِخود را چگونه گذرانیدید؟!!!!!
1390/07/06 23:31
هوالمحبوب: امروز از اون روزهای سرد بود.از اون روزها که من تا دم غروب صددفعه غر زدم وهی جیغ جیغ کردم که سردمه.یعنی به قول خانوم کامرانی زمستون قراره چه بر سرمون بیاری؟ همه ش هم دمه در دستشویی اتراق کرده بودم گلاب به روووتون! ازراه که میرسم توی شرکت.میرم سر یخچال ویه پارچ آب یخ درست میکنم ومیذارم کنار دستم وهی نیم ساعت...
-
My TurNiNg PoiNt....
1390/07/05 12:35
هوالمحبوب: وقتی دارم راجب Turning point زندگیشون باهاشون حرف میزنم همینطور زل زده به منو چشم برنمیداره.از علی میپرسم واون از تغییر شهرش و ورودیش به دبیرستان جدید میگه و وقتی از اون میپرسم میگه من هیچ Turning point ای نداشتم.با تعجب بهش نگاه میکنم.یکی دو جلسه بیشتر از کلاس نمونده وبا اینکه به خودم قول داده بودم درراه...
-
خوب ببین که شاعرت با تو پر از ترانه است..
1390/07/04 23:57
هوالمحبوب: یعنی از بس این خیابون رفتم گفتن اون خیابونه بعدش اون خیابون رفتم گفتند این خیابونه دیگه داشتم کلافه میشدم دیگه دست به گوشی شدم وزنگ زدم استادیو وگفتم میشه یکی بیاد من رو پیدا کنه وخانومه منشی خنده کنان گفت:شما خانومه فلانی هستید ومنم گفتم بله!من گم شدم میشه بیایید من را پیدا کنید من حرص بخور واون هم فقط بلد...
-
یه قصه ی تکراری...
1390/07/02 12:36
هوالمحبوب: چرا فکر میکنی من ازروی عصبانیت یه چیزی گفتم وبعد هم که آروم شدم پشیمون شدم و به این نتیجه رسیدم اشتباه کردم وچون آدمه معذرت خواهی وببخشید نیستم تصمیم گرفتم پستم را پاک کنم؟! عجب! اگه پستی را پاک کردم ،که نکردم وفقط واسه خودم نگه ش داشتم واسه این بود که بعد از آروم شدنم وبی اهمیت شدنه قضیه واسم به این نتیجه...
-
باد خنک از جانب خوارزم وزان است...
1390/07/02 00:40
هوالمحبوب: بالاخره از راه رسید،بالاخره با این همه انتظاری که خودآگاه یا ناخودآگاه کشیدم وکشیدیم رسید وخدا را شکر!با اینکه من کلی سرمایی هستم وکلا توی ایام سرد سال فلج میشم و تا میخوام بیام توی فضای آزاد کلی باید چادر چاقچوق کنم وکلی لباس بپوشم و به قول فرنگیس میشم مثل گلابی اما باز خداراشکر... پاییز رو دوس دارم.زمستون...
-
ازهمین ثانیه آزاد ..و بغضم ترکید...
1390/06/29 12:49
هوالمحبوب: حس دیشب من وقتی به "گل پسر"پیغام دادم مثل موقعی بود که به "سید" ،اون روزها که پشت اسم "بی تفاوت " قایم شده بود وفکر میکرد نمشیناسمش، توی تاکسی توی راه برگشت از دانشگاه گفتم:"ممنون از بی تفاوتی تون!" واون چشماش از تعجب اینقدر شد ومن از شرارت وباهوشیم ذوق کردم و یا مثل...
-
دیگر جواب زنگهای تورا هم...ولش کن هیــــــــچ!
1390/06/28 21:28
هوالمحبوب: یادمه اون روز روزا یه بار بچه ی جناب سرهنگ بهم گفت : میدونم که میتونم هر موقع وهرجا خواستم بهت زنگ بزنم ونگرانه این نباشم که الان یعنی کجاست ومیتونه صحبت کنه یا نمیتونه ،فقط باید مواظب باشم سر کلاست بهت زنگ نزنم چون نمیتونی صحبت کنی.راس میگفت هر موقع بهم زنگ میزد باهاش صحبت میکردم هر ساعت از شبانه روز وهرجا...
-
گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست!
1390/06/27 13:22
هوالمحبوب: کلاس که تموم میشه وتا یه مسیری با خانوم والایی و میثاق طی طریق میکنم وبعدش هم اوتوبوس سوارون میرم به سمت خونه ویه خورده هم کالباس وخیار شور و اینا میخرم ، یهو هوس میکنم یه سری بزنم به مجتمع و یه سری هم کافی نت و یه وی پی ان بخرم دو هفته ست وی پی ان م تموم شده وبا اینکه اصلا فیس بوکی نیستم اما دلم میخواست یه...
-
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد...
1390/06/26 15:07
هوالمحبوب: داره گله میکنه دارم بهش میگم که اون موقع که بهت میگفتم حواست جمع باشه واین کار روبکن واون کار رو نکن ؛گوش ندادی و یواشکی من رفتار کردی و حالا غیر از عجب(!) چیزی نمیشه گفت.باید حواست جمع میبود.دنیا پر از آدمایی هست که فقط به خاطره حسادت رنگ عوض میکنند ومیشند یه کسی دیگه... اون حرف میزنه ومن حرف میزنم اون گوش...
-
توی خوابم سرک نکش این بار...
1390/06/25 12:32
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 هوالمحبوب : این روزها با این همه اتفاقات عجیب غریب، با بغضهای احسان و اشکهای من و این همه توطئه و نقشه و حیله و ریا وتزویر ودورویی وخیانت واین همه اتفاقات کج ومعوج ،هیچ چیزی ذهن من را مشغول نمیکنه ونکرده که بخواد بشه جزئی از ضمیر نا خودآگاه یا...
-
صندلی فروخته شد!!!!!!!!!!!!
1390/06/22 14:30
هوالمحبوب: (گذاشتم سرجاش!) گاهی خودت را مجبوری در حد بقیه بیاری پایین تا مبادا متهم بشی به سرخود معطلی وخودخواهی و غرور.اصلا نه به این خاطر،به خاطر اینکه از کنار تو بودن لذت ببرند. تو به اونا شانس لذت با تو بودن را میدی واز اونجا به بعد با اونهاست.... من که همیشه موضعم توی رابطه هام مشخصه. همیشه بوده و هست! آدمها را...
-
غره مشو که گربه زاهد نماز کرد...
1390/06/18 20:46
هوالمحبوب: وسط راه اتوبوس واسه نماز و دستشویی واینجور بند و بساطها نگه داشت و گفت تا اصفهان توقف نداریما و یهو همه با هم حمله ورشدند توی دستشووویی وصف طویل دست به آبی راه افتاد که بیا و ببین!خانوما یا داشتند تجدید قوا میکردندجلو آیینه یا داشتند بچه هاشون رو دلداری میدادند که یه خورده دیگه صبر که دستشویی رفتنتون...
-
سفر کردم به هرشهری رسیدم....
1390/06/18 03:48
هوالمحبوب: خوش گذشت....یعنی چون بد نگذشت ، خوش گذشت.... توی شهری که از هیچ چیزیش لذت نمیبری جز اینکه هیچ کسی تو رو نمیشناسه..اصلا خوبیش به اینه که توی خیابون که قدم میزنی مجبور نیستی لبخند بزنی...مجبور نیستی دختر خوبی باشی.مجبور نیستی حواست باشه که الان یه نفر آشنا تورو میبینه ومیاد جلو تو باید باهاش گرم بگیری.اصلا...
-
خوشبختیت آرزومه ،حتی با من نباشــــــــــــــــی....
1390/06/15 13:13
هوالمحبوب: این روزها هی اتفاقات خوب وبد من را میبره به گذشته .به دیروز به یه ماه پیش به یه سال پیش به هزارسال پیش ولذت میبرم وآه میکشم وغصه میخورم ومیخندم واشک میریزم....به قول "علیرضا" خدا بیامرز(!!!) :انگار که من اصلا مال امروز واینجا واین مکان وزمان نیستم...انگار جایی توی گذشته گم شدم . گذشته ای که شاید...
-
هنوز جای توخالیست توی دانشگاه...اگرچه یادِتو پُرکرده نیمکتها را
1390/06/14 15:19
هوالمحبوب: همه اش باید با هم اتفاق بیفتد..منی که از عدد ورقم متنفرم...منی که سرم گیج میره از حساب وحسابرسی وحسابداری واعداد وارقام وآمار واحتمال...همه اش باید با هم اتفاق بیفته....درست روزی که امتحان کوفتیه آمار دارم وهیچ نخوندم وهیچ سر درنمیارم از اینکه احتمال اینکه از ده مهره ی توی کیسه چندتا چه رنگی باشه واینکه...
-
خدا اینجاست...
1390/06/13 13:58
هوالمحبوب: این کامنت طولانیه "گل پسره" واسه پست "چرا؟؟؟؟" !واسه من نوشته اما هرچی فکر میکنم فقط واسه من نیست مال الی ویه عالمه الی ه دیگه ست!واسه کسی که من نیستم.... واسه اونی که وقتی میخونه مثل الی دلش زیرو رو میشه وبه خدا میگه :خوب خودت را پشت این واوون قایم میکنی ودست ه کار میشی ها!باز دوباره...
-
تـــــــــــــــــــــــــــــــــو ....
1390/06/10 11:15
هوالمحبوب: شاید به خاطره امتحانهاست...شاید به خاطره باز کردن کتابهاست....شاید به خاطره همون دو تا کلمه ی آخره کتابه که پرسیدی حواسم کجاست؟..شاید.... باز هم خوابها ی درهم وبرهم اومده سراغم..باز هم .... مگه امروز چند شنبه ست؟مگه امروز چندمه؟مگه امرووز چه ماهیه؟... وای از تقویم من و روزهای من.... تقویم من دوتا فصل بیشتر...
-
چــــــــــــــــــــــــــرا؟؟
1390/06/09 13:53
هوالمحبوب: ماه رمضون رفت....فطر اومد...نه راجب ماه رمضون نوشتم ونه راجب فطر مینویسم نه اینکه میخوام بگم چی گذشت در این ماه با برکت ونه اینکه شب عید فطر چه طور خدا پیام تبریکش رو فرستاد...( ) هیچی نه میگم ونه میخوام بگم.... گل پسر واسم کامنت گذاشتی اگه جای خدا بودی چی از الی میخواستی وچی کارش میکردی ومیخواستی به کجا...
-
به خاطره اومدنت ، یه دنیا ممنون ِ توام.....
1390/06/05 23:15
هوالمحبوب: وقتی به دنیا اومد ، دلم آشووب بود!ازش متنفر بودم ...دلم میخواست بکشمش....دلم میخواست اصلا به دنیا نمی اومد وکلی آدم را خیـــــــــــــــــط میکرد..... وقتی عمه اومد لب ایوون ایستاد وبا لبخند گفت:بچه دختره!مثل ماه شب چهارده واحسان از ذوق با دمش گردو میشکست و من با بغض گفتم مبارکه ورفتم توی اتاق وواسه بدبختیه...
-
ناموس پرست!!!
1390/06/04 00:37
هوالمحبوب: کلی عجله دارم ووقتم کمه....بهش میگم زوود باش این ایمیل رو چک کن وزود هم برو فیس بوک confirm کن ..جون خودت زوود باش احسان، من عجله دارما! نیشخند میزنه وآرووم آرووم میشینه پشت سیستم وبعد مثل این دخترا که ناخنهاشون را لاک زدن و میترسن این ور و اون ور بماله و خراب بشه انگشتاش رو روی کیبورد تکون میده وبعد پشت...
-
مرا نیاز به حاجت نبود ونیست ،ببخــــــــــــــــــش...
1390/06/03 11:27
هوالمحبوب: بعد از مدتها فرصت کردم برم بیرون وبه کارهای عقب مونده ام برسم.رفتم بازار کتاب وکتاب آمار خریدم واسه دوهفته دیگه که امتحان ترمه تابستونه م شروع میشه وبعد هم قرار شد برم پیش خانم عطایی ،خیاط آموزشگاه که بعد از دوماه این مانتوی گشاد من رو که روز به روز هم گشادتر میشد بدم تا درستش کنه.... توی خیابون قدم زنان...
-
تا که ازجانب معشوق نباشد کششی/کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد..
1390/06/02 10:30
هوالمحبوب: دیشب شب قدر بود والان مثلا من باید راجب احساسم که تغییر کرده وعرفانی شدم ویه حس وحال دیگر دارم صحبت کنم ومثلا آخرش بگم خدا راشکر واین حرفا....ولی باید بگم که کاملا دراشتباهی چون اومدم بگم که: خـــــــــــــــــــــــــــــــــــدا دیـــــــــــــــــــــگه دوستـــــــــــــــت ندارم به خودت قسم که دیگه...
-
تولدت عزیزم ، پر از ستاره باروون...
1390/06/01 14:55
هوالمحبوب: اسم تولد که میاد ،دست ودلم میلرزه...نمیدونم چرا ولی یهو یخ میکنم...پریشب که رفتم سفارش کیک بدم یهو توی قنادی حس کردم نفسم در نمیاد...دیدنه کیکها بدجوور اذیتم میکرد.....اومدم بیرون ونفس عمیق کشیدم وبغض مسخره ای که توی گلوم خونه کرده بود را قورت دادم وبه خودم گفتم:مگه حتما باید تولد کیک داشته باشه؟این همه...
-
وهرناممکنی را آرزو کن......
1390/05/28 22:11
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA هوالمحبوب: میگند شب قدر خدا تقدیر یک سال آینده ت رو رقم میزنه و واست مینویسه تمومه اونچیزی که قراره اتفاق بیفته وتو به ندای دعوتش پاسخ مثبت بدی.....خداجون..من مگه چی کار کرده بودم که توی این یک سال باعث شدی ورقم زدی که خودم را به قهقرا بکشونم وبه قعر روسیاهی بکشونم...خدا جون!...
-
تو ببخش...
1390/05/27 22:31
هوالمحبوب: فراموشت که نکرده ام...! فقط این روزها دست و دلم به واژه نمی رود تو ببخش...
-
پـــــــــَ نَ پــــــــــــــــــُ.....
1390/05/25 06:50
هوالمحبوب: این پـــُ نُ پــــُ هم حکایتی شده واسه خودش ها! میدونی یه جورایی ازش خوشم میاد ،حس خلاقیت آدم را تحریک میکنه وبه کار میندازه! حداقلش اینه که از مغزت سعی میکنی استفاده کنی!!!!! سر کلاس از بس بچه ها خوششون میاد راجب این قضیه صحبت کنند ،خواست هر جلسه چندتا پـــُ نُ پـــس اون هم از نوع انگلیسی بیارند واگه تمایل...
-
بهوش باش که هر نقطه دام دایره ای ست...
1390/05/24 14:26
هوالمحبوب: دیگه دیرم شده.مهدی عمو وسمیرا اصرار میکنند من رو برسونند اما دلم نمیاد مزاحمشون بشم وبهشون میگم :ای بابا !کاری نداره که میرم سر خیابون سوار میشم ،سر کوچه پیاده م میکنه راحت! شما پیش احسان بمونید وبعد سر فرصت برید خونه...ناراحت میشند اما قبول میکنند ومن راهیه خونه میشم.... موقع افطاره پرنده توی خیابون پر...
-
سفرت سلامت اما....
1390/05/23 07:52
هوالمحبوب: ازراه که میرسم ومیگم به خدا تمومه بدنم درد میکنه ،یهو با فروه میزنن زیر خنده !میگم چرا میخندید؟ میگه از صبح تا حالا از بس این جمله رو شنیدم وگفتم دارم بالا میارم!!!!فروه هم میخنده ومیگه :حق داری الهام!خوب منم اگه پرت شده بودم توی آب دست کمی از تو نداشتم!!! لم میدم روی صندلی ومیگم:ولی خداییش احسان می ارزید...
-
من که مرداب شدم...کاش تو دریا بشوی...
1390/05/15 16:11
هوالمحبوب: همیشه نوشتن آروومم میکرد.همیشه. همیشه یه دفتر داشتم که اتفاقهایی که توی وجودم جا نمیشد رو توش مینوشتم.بعد خودم مینشستم میخوندمش وراستش کیف میکردم.انگار نه انگار که خودم نوشته بودم.همیشه دلم میخواست بدونم آخره نوشته چی میشه وهی دنبالش میکردم وگاهی باهاش میخندیدم وگاهی اشک میریختم.... هیچ وقت هم سانسور...